پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام و وقت بخیر خدمت آقای جدیدی خیلی ممنونم از راهکار های مفیدتون ، من چند وقت پیش از شما سوال پرسیدم که چه جوری با وجود فوت برادرم درس بخونم ، ولی حالا دیگه مشکلم این نیست ، بلکه مشکل اینه که کم کم دارم گرفتار افسردگی میشم، زندگی برام بی معنی شده ، هر کاری که میخوام انجام بدم یه کم بعد از انجام دادنش منصرف میشم چون با خودم میگم من این کار رو انجام دادم آخرش که چی .
مثلا میخوام یه شربت برای خودم درست کنم ولی بعدش میگم من الان این شربت رو درست کنم و بخورم ، خب آخرش که چی ، وقتی قراره آخرش هَمَمون از این دنیا بریم ، این کارا بیهوده اس . خودم قبول دارم که دلیلم خیلی مسخره و خنده داره ولی در عین حال آزارم میده
اصلا انگار دیگه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم ، روزها نسبتا حالم بهتره ولی با تاریک شدن هوا انگار که حالم بدتر میشه ، شب ها فقط کابوس می بینم ، من خودم اوایل که این اتفاق افتاده بود خیلی سعی می کردم با فکر کردن به چیز های مثبت روحیه ام رو نگه دارم و با کار هایی مثلا نماز و قرآن آرامش به دست بیارم
کلِ خونواده سعی می کنیم به هم دلگرمی و روحیه بدیم به جز پدرم که حرفهایی با بار منفی میزنه مثلا هر چی بدبختیه برای منه و از این حرف ها ، همش سعی میکنم خودم رو آروم کنم ولی با شنیدن این حرف ها به کُل روحیه ام رو ازدست میدم و انگار همه چیز رو باید از اول درست کنم ، مدام در حال یاداوری گذشته اس
از روزی که رفتن برادرم رو تحویل گرفتن تا روز دفن خلاصه که با شنیدن این حرف ها همه چیز از اول برام یاداوری میشه حتی بهش گفتیم که این کار رو نکنه ولی شاید اولش انجام نده ولی بعدش دوباره این کار رو انجام میده . من همش با خودم میگم که خدا خواسته که اینجوری بشه و هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، ولی از اونجایی که برادرم با وایتکس مسموم شده، پدرم مدام داره میگه که اگه به حرف ما گوش میکرد و با وایتکس کار نمی کرد اینجوری نمیشد
الان زنده بود
با شنیدن این حرف ها واقعا احساس عذاب می کنم و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که اتاق رو ترک کنم و برم یه جای دیگه . هر خاطره خوب و بدی که با برادرم داشتم مدام داره برام یاداوری میشه و این هم به نحوی عذابم میده ، جدیدا مثلا میخوام از خونه برم بیرون به این فکر می کنم که نکنه وقتی ما خونه نیستیم کسی بیاد داخل خونه مثلا دزد یا نکنه وقتی بیرون هستیم اتفاق بدی بیفته مثلا کسی به ما آسیب بزنه یا مثلا تصادف کنیم ،
البته قبل از فوت برادرم ، حدود ۳ ماه گذشته یه سری مثل همیشه با سرویس داشتیم برمی گشتیم خونه که دو نفر قمه کشیدند و جلوی ما رو گرفتند ، شیشه ماشین رو شکستند و با راننده درگیر شدند ، فقط من و دوستم و راننده سرویس داخل ماشین بودیم و بقیه قبل از این اتفاق پیاده شده بودند،
از اون موقع خیلی ترسیدم و این موضوع باعث شده که همیشه بیرون از خونه حتی وقتی تنها نیستم و افراد دیگه ای همراهم هستند ، اضطراب داشته باشم و فقط داخل خونه احساس امنیت می کنم هر دفعه که سوار ماشین میشم چه ماشین شخصی چه تاکسی… اون صحنه میاد جلو چشمم و احساس می کنم باز یکی میاد شیشه رو می شکونه،
البته این همه ماجرا نیست بعد این اتفاق خبری به من رسید که بسیار برام ناراحت کننده بود ، خبر بیماری کسی که برام مهمه، چند روزی درگیر بودم و بسیار ناراحت ولی کم کم تونستم با این موضوع کنار بیام . خلاصه که چند اتفاق ناخوشایند در عرض سه ماه برای من رخ داد و خیلی رو زندگیم تاثیر گذاشت ، واقعا دارم افسرده میشم و تحمل این حجم از درگیری فکری و روحی رو ندارم ، به نظر شما من واقعا در معرض افسردگی هستم ؟ میشه کمکم کنید ؟ به شدت به کمکتون احتیاج دارم .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم. ممنون که توضیح دقیقی از همه وقایع نوشته اید. اما به ترتیب شماره گذاری، به بررسی پیام شما می پردازم: 1- آنچه بنده به آن معتقدم این است که افسردگی یک بیماری نیست بلکه یک انتخاب است که یک فرد تصمیم می گیرد برای گرفتن یک سری امتیازات از دیگران، خود را به این حالت فرو ببرد. البته خود فرد هم آگاهانه به دنبال امتیاز خواهی نیست.
به طور مثال وقتی یک فردی را در نظر بگیرید که ورشکست شده است، حالا این فرد برای آنکه از دیگران حرف های سنگین نشنوند یا به نوعی در لاک خودش فرو برود و حتی ترحم و دلسوزی دیگران را برانگیزد، تصمیم می گیرد خودش را در حالتی فرو ببرد که به آن افسردگی می گویم. بنابراین بنده معتدقم که افسردگی یک انتخاب برای کسب امتیازات است.
با این توضیحات، متوجه می شویم که شما نه افسرده هستید و نه در معرض افسردگی هستید چون قرار نیست از کسی امتیازاتی بگیرید. در واقع حالتی که الان در آن قرار دارید با توجه به اتفاقاتی که به صورت قطاری در حال روی دادن است، کاملا طبیعی است و به روند عادی زندگی بر خواهید گشت.
البته این برگشتن به روند عادی به عواملی بستگی دارد به طور مثال، هدف داشتن برای زندگی، نیازهایی که باید پاسخگو باشند، قدرت روحی خود فرد و سایر اعضای خانواده موجب می شود که فرد بتواند زودتر به زندگی عادی خویش برگردد.
2- شما در ابتدای پیام خویش فرموده اید که نوع مشکل تان تغییر کرده است، همین تغییر نشان می دهد که شما یک قدم به زندگی عادی نزدیک تر شده اید و حالا پله پله در حال بازسازی افکار خویش هستید. بنابراین به نظر می رسد شما قوی تر از بقیه هستید و زودتر از آن ها به شرایط عادی زندگی باز می گردید.
3- خودتان را به زمان شرطی نکنید. تاریک شدن هوا، هیچ تاثیری بر اندازه غم شما ندارد. بنابراین وقتی عوامل بی ربط، توسط مغزمان به یک ماجرا پیوند زده شود آنگاه با یک توده از اطلاعات رو به رو می شویم که گمان می کنیم، مشکل بسیار حاد و بزرگی داریم در حالیکه اصل ماجرا هیچ تغییری نکرده است.
ولی مغز حیوانی ما برای آنکه اصل ماجرا را همچنان بزرگ نگه دارد و اجازه ندهد که برایتان عادی شود، پس تمام تلاش خویش را می کند که هر چیزی را به این موضوع ربط دهد. پس اگر در روزها می توانید خود را کنترل کنید، در شب هم خواهید توانست.
4- پدر شما هم بایستی خودش را تخلیه کند. به نظر بنده، اینکه به کسی بگویید، حرف نزند برایش خوب نیست. او نیز لازم دارد با گفتن جملاتی خودش را آرام نماید. آنچه مهم است، آگاهی تان از این موضوع می باشد که پدرتان فقط مشغول برگشتن به شرایط طبیعی است و خودش را اینگونه تخلیه می کند، پس نباید روی حرف هایش حساس شده و از آن تاثیر بپذیرید.
5- هر انسانی به یک صورت فوت می کند. اگر برادر شما با یک ماده کار می کرده، حتما لازمه شغلش بوده است. آیا می شود به یک بنا گفت از داربست ها بالا نرود؟ یا یک راننده تاکسی، پشت ماشین نشیند چون ممکن است تصادف کند؟ هر کسی شغلی دارد و آن کار، خطراتی دارد و در نتیجه صحبت از زنده بودن، هیچ تاثیری بر تغییر زنده بودن ندارد
این صحبت ها، صرفا یک زندگی موازی است که اگر فلان کار را نمی کرد الان زنده بود در حالیکه شما چه می دانید که اگر آن کار را نمی کرد، شاید با یک روش دیگر فوت می شد. مگر مشکل، روش فوت شدن است؟ متاسفانه این صحبت را خیلی می شنویم که کاش یک جور دیگر می مرد، انگار یادمان می رود اصل قصه، از دست دادن یک فرد است نه روش از دست دادنش. پس این هم جز همان فکرهایی است که توسط مغز حیوانی، پیوند زده می شود.
6- مغز ما طوری طراحی شده که گمان می کند اتفاقات این دنیا پیوسته هستند. مثلا اگر کسی درس ریاضی را بیفتد، مغزش یک نتیجه گیری می کند: «همیشه در امتحان ریاضی شکست خواهی خورد» و برایش فرقی ندارد که شاید این فرد تغییر کند. او می گوید اتفاقات و خاطرات تکرار می شوند پس اگر یک بار، اتفاقی برایت رخ بدهد باز هم تکرار می شود.
در حالیکه در دنیای واقعی، چنین نیست. مثلا این اتفاقی که برای سرویس شما افتاده است، مگر قرار است هر روز تکرار شود؟ ریشه قسمت عمده ای از مشکلات با خاطراتمان دقیقا همین است که گمان می کنیم، قرار است خاطرات تکرار شود. حتی می دانید چرا برخی از انسان ها معتاد می شوند؟
چون می خواهند خاطره حال خوشی که در اولین مصرف ماده مخدر، برایشان ایجاد شده را دوباره تکرار کنند. آن ها هرچه تلاش می کنند، آن خاطره تکرار نمی شود اما مغزشان می گوید، مطمئن باش تکرار می شود پس دوباره مصرف کن. به هر روی، الان دارید فکر می کنید که قرار است خاطرات همینطوری تکرار شوند اما در دنیای واقعی، یک زندگی گسسته انجام می دهیم و رخ دادن یک اتفاق به معنای تکراری دایمی آن نیست.
امیدوارم با این آگاهی ها، بتوانید خود را از کلک های مغز حیوانی رهایی بدهید و به سطح بالاتری برسید که خود را مدیریت کنید، مثل همان تغییری که در ابتدای صحبت تان داشتید و شاید متوجه آن هم نبودید ولی یک گام در راستای عادی شدن زندگی تان بود، حتی تمام چیزهایی که در این پیان نوشتید هم تلاش هایتان برای برگشت به زندگی طبیعی است. موفق ترین باشید.
سلام . تشکر از پاسخ کاملتون . امیدوارم همه ما به درجه ای از استقلال روحی و زندگی هدفمند برسیم که دیگه نه از تشویق های بقیه خوشحال بشیم و نه از تحقیر های بقیه آزرده … ببخشید من 2 سوال دیگه دارم :
1. تجربه به من ثابت کرده هرچقدر هم که پرونده های باز مغزم رو ببندم باز هم مغز بهونه جدیدی پیدا میکنه . و گاها همون قبلی ها تکرار میشه . در مواجهه با بهانه های قبلی که پرونده شون رو بستم میدونم چطور عمل کنم . اما وقتی وسط اجرای برنامه روزانه با بهانه جدیدی رو به رو میشم و خودم رو درگیرش میکنم ، اغلب ساعت های زیادی و شاید نصف روزم رو میگیره و بعد متوجه میشم که اشتباه کردم و این هم فریب مغز بوده .
معمولا در همون لحظه مغز و احساسات اجازه نمیدن به راهکار عملی فکر کنم و یک بهانه تبدیل به بهمن فکری میشه . و طول میکشه تا به خودم مسلط بشم و بر احساساتم غلبه کنم و به راهکار عملی برسم . اینطوری اگر هر روز با بهانه جدیدی مواجه بشم .و بخام هر بار درباره این افکار مختلفم فکر کنم و اون ها رو تحلیل کنم ؛ کلی زمانم رو میگیره . و هر روز برنامه ام نصفه اجرا میشه . به نظرتون با این افکار و احساسات ناگهانیِ جدید چطور برخورد کنم ؟
2. من یک دوست کنکوری دارم که رشته اش با من فرق میکنه اما ما خیلی با هم صمیمی هستیم . دوستم چند وقت پیش از من خواست که با هم درس بخونیم . یعنی فقط می خواد من هم کنارش درس بخونم و میگه اینطوری بیشتر میخونه ! من اولش فکر کردم پیشنهاد خوبیه و رفتم .
مدتی پیش رفت ولی اونجا خیلی راحت درس نمیخوندم . برای همین با کلی رودربایستی و به بهانه های مختلف گفتم دیگه نمیام . اما بعد یه مدت دوباره ازم خواست . من هم نمیدونم چرا اون موقع قبول کردم! اون موقع شرایطم طوری بود که فکر کردم شاید برای خودمم بد نباشه . اما باز هم پشیمون شدم..
من برعکس دوستم کسی نیستم که نظارت بقیه روم باعث بشه بیشتر و بهتر بخونم . و اینکه کنار دوستم و با هم میخونم در من انگیزه بیشتر خوندن ایجاد نمیکنه . اولین مشکلم اینه که بدون فکر کردن و در لحظه تصمیم میگیرم . و اون موقع فکر میکنم کار درستیه اما اغلب اشتباه میکنم … دومین مشکلمم اینه که نمیتونم راحت و بدون رودربایستی به دوستم بگم که نمیتونم بیام و چرا .
در کل به نظرتون این شکل درس خوندن مشکلی ایجاد نمیکنه ؟ به نظرتون چیکار کنم ازین به بعد تصمیمات احساسی نگیرم ؟ و چجوری رودرواسی با بقیه رو کنار بزارم ؟ و راحت حرفم رو بزنم ؟ خیلی ممنون از زحماتتون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم. در مورد سوالاتی که مطرح کرده اید، 1- ما افکار درونی را باید دسته بندی کنیم؛ برخی از آن ها احساسات بی پایه و اساسی هستند که فقط به منظور جلوگیری از درس خواندن تولید شده اند که این احساسات فقط وقتی از بین می روند که شرطی شان کنید یعنی با وجود آن احساسات باز هم درس خواندن را ادامه دهید. قطعا دسته بزرگی از افکار درونی شما از این جنس هستند.
اما بخشی از افکار درونی تان ناشی از اتفاقاتی است که همین حالا روی داده است به طور مثال چند تست غلط زده اید و افکاری برایتان درست می شود که بلافاصله بایستی پاسخی محکم و قاطع بدهید و برای این وضعیت تصمیم گیری کنید وگرنه تبدیل به سریالی از تفکرات می شود.
بخش دیگری از افکار درونی شما مربوط به خاطرات است که این مدل از اندیشه ها بایستی پرونده شان بسته شود و به شیوه ای که در دوره «خاطره شناسی» تشریح کردم، حکمی برایشان صادر می کنید و جواب مغز را می دهید. بنابراین با این دسته بندی متوجه می شوید که وقت شما گرفته نمی شود، بلکه مدیریت درستی بر افکار درونی خود دارید.
2- رودربایستی و تعارف بیشتر از آنکه مسئله شخص شما باشد یک مسئله کشوری است و به نحوه آداب و رسومی بر می گردد که همه ما در آن بزرگ شده ایم. توانایی «نه گفتن» را کسب نمی کنیم و یک دغدغه بزرگ برای همه مان ایجاد می شود. ولی برای اولین بار که با یک اروپایی یا حتی آسیای شرقی رو به رو شوید، متوجه می شوید که آن ها اولویت شان خودشان هستند.
به طور مثال، اگر ساعت 6 عصر باید به باشگاه ورزشی برود، و تازه صحبت هایش با شما گل انداخته باشد، آنگاه بدون هیچ مشکلی، خیلی راحت از شما عذر خواهی کرده و می رود تا به باشگاهش برسد. وقتی در آن فرهنگ قرار می گیریم، ما هم به زودی مثل آنان می شویم و می آموزیم که آن سبک زندگی خیلی بهتر است.
اما در کشور خودمان کسی به ما آموزش نداده که رودربایستی نکنیم، پس مجبوریم دست به خودتربیتی بزنیم و فشارهای روانی و اجتماعی که وارد می شود را به جان بخریم و توانایی «نه گفتن» را کسب کنیم. بنابراین، پیشنهاد بنده فقط اجرای پی در پی «نه گفتن» به موقعیت هایی است که به ضرر شماست.
3- در مورد تصمیم گیری، همیشه این جمله را به یاد داشته باشید: «کسی که قبل از تصمیم گیری به نفر مقابلش می گوید باید در موردش فکر کنم، پس از مدتی شخصیت و جایگاه بالاتری نسبت به قبل پیدا می کند». به عبارت دیگر، افرادی که در لحظه تصمیم می گیرند، کم کم شخصیت خود را از دست می دهند. همین حالا می توانید به دوستان خود فکر کنید.
آن هایی که خیلی زود بابت هر چیزی موافقت می کنند را چطوری تفسیر می کنید و آن دوستی که اول فکر می کند و بعد تصمیم می گیرد را چطور ستایش می کنید؟ البته شاید در کلام و ظاهر بگویند که «بیخیال، تو هم برای هر چیزی فکر می کنی»، ولی در باطن روی تصمیمات و نظرات شما خیلی حساب باز می کنند. بنابراین هروقت خواستید زود تصمیم بگیرید به این جمله فکر کنید که «زود تصمیم گرفتن هنر نیست بلکه پایین آوردن شخصیتم است».
حالا چرا تاکید دارم این جمله را در ذهن داشته باشید؟ چون عموم افرادی که سریع تصمیم می گیرند برای این است که گمان و باور ذهنی شان این است که «زود تصمیم گرفتن نشانه خوبی است»، در حالیکه تصمیم سریع و بدون فکر بر پایه احساسات است و قالب این تصمیمات، با پشیمانی رو به رو می شوند و آنگاه مجبورید تصمیم تان را تغییر دهید برای همین در دراز مدت به فردی تبدیل می شوید که به ظاهر «ثبات در تصمیم گیری» ندارد. موفق ترین باشید.
سلام اقای جدیدی خسته نباشید من مشکلی دارم که دوسالی میشه روم تاثیر منفی گذاشته و نتونستم حلش کنم من اکثرا توی مدرسه فردی ممتاز بودم توی کلاس هم هر سال شاگرد بودم اما تو کلاسی درس خوندم که یک سری از دانش اموزان اون کلاس من رو جلوی دیگران حتی معلمام مورد تمسخر قرار میدادن که بیشترش به خاطر این بود که دانش اموز مودبی بودم و درس خون بودم
از نظر اون ها این طور ادم ها فردی کم عقل مسخره و خنده ار هستش و افرادی مثل خودشون باهوش هستن و ادم هستن توی این دوسال توی این کلاس خیلی اعتماد به نفسم اومد پایین حتی یک بار معلمم تو کلاس پیش بقیه دانش اموز ها ازم پرسید ناراحت نمیشی که این طور باهات برخورد میشه؟
چون هیچ وقت به روی خودم نیاوردم و بغضم رو نگه داشتم البته اگه اشکامو نگه نمیداشتم هم گریه هام سوژه خندشون میشد خانوادم نفهمید که این طور مشکلی دارم تو مدرسه البته اگرم هم میفهمیدن چیزی تغییر نمیکرد با این که باز هم درسم خوب بود و جز دانش اموز های ممتاز بودم
این کلاس باعث شد که فکر کنم با این که سوالات هندسه رو خیلی خوب میتونم حل کنم ولی ….من کم دارم اوایل روم تاثیری نمیذاشت ولی به مرور بد تر شد من الان فکر میکنم اکه مثلا یک سوال رو به یک دانش اموز ضعیف درس بدم اگه متوجه نشه مشکل از اون نیست بلکه مشکل از منه
فکر میکنم همین دانش اموزم بهم میگه :متوجه نشدم چی میگی …تو چقدر خنگی تصورم اینه که وقتی درست رفتار میکنی موج بزرگی از حرف های منفی رفتارهای نادرست و زشت از سوی دیگران به سمتت میاد باورتون میشه وقتی تو یک فیلمی میبینم که دانش اموز درس خون تو مدرسه قدرت و احترام بیشتری داره تعجب میکنم!!!؟ من باید چیکار کنم؟؟ این افرادی که من رو به این روز انداختن نمیتونم ببخشم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما تحلیل دقیقی ارایه داده و بسیار کامل ریشه یابی کرده اید که چرا با شما چنین رفتاری می کنند اما توقع این است که وقتی به این دقت و حرفه ای گری می توانید وضعیت را تحلیل کنید، آن را عملی هم به کار بگیرید. یعنی چه؟
به درستی اشاره کرده اید که علت رفتارهای نادرست با شما به این دلیل است که «فردی مودب و درس خوان هستید» و آن ها «افرادی متفاوت» هستند. بنابراین واضح است که وقتی با اطرافیان خود فرق کنید، قطعا مورد حمله قرار می گیرید زیرا شما خاص هستید و آن ها شبیه هم می باشند.
تعداد آن ها بیشتر است نه برای آنکه رفتارشان درست است بلکه بخاطر اینکه اکثر افراد سطح پایین هستند و این افراد چون طرز فکر و مدل زندگی شان با هم شبیه است پس رفتارهای مشابه یکدیگر نیز، انجام می دهند. حالا وقتی یکی با آن ها فرق کند، دو حالت برایشان پیش می آید: الف) بپذیرند که خودشان اشتباه زندگی می کنند و رفتارهای شما با کلاس اجتماعی بالاست، ب) بپذیرند خودشان درست زندگی می کنند و رفتارهای شما مسخره، بی ارزش و خیلی ضایع است.
انتخاب آن ها قطعا مورد (ب) است زیرا سطح فکری شان اگر توان گزینش راه (الف) را داشت که سطح پایین نمی ماندند و رشد می کردند. حالا که راه (ب) را انتخاب می کنند پس خود را بر حق و شما را دارای رفتارهای کودکانه ای می دانند که باید تمسخر شوید تا دست از این رفتارها بردارید. بنابراین علت مسخره کردن هایشان هم برایتان روشن شد و نشان می دهد مشکل از شما نیست بلکه از سطح فکر پایین آنان می باشد.
اما می دانید کجای کار اشتباه می باشد؟ اینجا که مغزتان یک پیوند منفی نادرست بین «درس خواندن و کاهش اعتماد به نفس» برقرار کرده است. اعتماد به نفس یا به اصلاح درست تر «عزت نفس» وقتی باید پایین بیاید که شما، فاعل یا هدایت گر یک اتفاق باشید؛ اما در این ماجرا که شما مشکلی ندارید. زاویه رفتاری تان با آن ها به دلیل اشتباه یا کار نادرست شما نیست بلکه مشکل از آن هاست.
پس برای چه باید بخاطر اینکه تعداد زیادی از هم کلاسی ها، مسخره تان می کنند، اعتماد به نفس شما کاهش پیدا کند؟ بلکه اگر کسی از دلیل این مسخره کردن ها آگاهی نداشته باشد آنگاه مشکل را از خودش می داند و حق هم دارد که اعتماد به نفسش را از دست بدهد ولی شما که به درستی علت را تحلیل کردید و آگاه هستید که مشکل از آن هاست پس نباید اعتماد به نفس را از دست بدهید.
البته همانطور که گفتم این پیوند منفی کار مغز حیوانی است و او از این فرصت استفاده کرده تا افکار منفی تولید کرده و شما را تحت تاثیر قرار دهد تا درس خواندن را کنار بگذارید. او می خواهد خاطرات منفی و تلخی را با درس خواندن و کتاب ها پیوند بزند تا رفته رفته روی درس خواندن اثر بگذارد و جلوی مصرف انرژی را بگیرد. اما الان شما آگاهی کامل از اتفاقات دارید و متوجه شدیم که به هیچ وجه مقصر نیستید و با این اگاهی، پروند پیوند منفی مغز هم بسته می شود. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی من چند وقت پیش میخاستم برای کنکور دی وی دی آموزشی بخرم. اون موقع مدتی بود ناامید و بی حوصله بودم و خوب درس نمیخوندم . میخواستم این دی وی دی ها رو بگیرم و فکر میکردم کمک میکنه تا با توجه به زمان کمی که دارم زودتر مباحث رو ببندم . و به نوعی فکر میکردم اگه نتونم بخرم ، کارم سخت تر میشه و قبول نمیشم .
به پدرم گفتم ولی به خاطر اینکه تو همون برهه خیلی درس نمیخوندم بهم گفت تو که درس نمیخونی نمیخرم . ما وضع مالی خوبی هم نداریم . به مادرم اصرار کردم . پول قرض کرد و برام خرید . اما حتی همون موقع هم که گرفتم پشیمون بودم . از خودم متنفر بودم که اجازه دادم مادرم بخاطر من پول قرض کنه . فقط بخاطر اینکه من قبلا کم کاری کردم و الانم میخام زحمت کمتر بکشم .
الان دیگه نمیشه برگشت عقب و تصمیم دیگه ای گرفت . ولی من هنوزم خودم رو سرزنش میکنم . شاید هم بخاطر اینه که هرچقدر بیشتر برام هزینه کنن توقعشون بالا تر میره . و این به من استرس میده . به نظر خودم کار اشتباهی کردم که از خانوادم چیزی رو خاستم که توانش رو نداشتن .
چطور جبران کنم ؟ مادرم میگه تو فقط درست رو بخون و به این چیزا فکر نکن . ولی نمیتونم فکر نکنم . خودشون میگن با درسم میتونم جبران کنم . ولی همین حرف هاشون به من استرس میده . هر بار همین قضیه باعث میشه کلا بهم بریزم . و تمام حرف ها و نگاه های بقیه رو هم یادم میندازه . از اینکه اینقدر نگاها رو منه اذیت میشم .
معلم های دبیرستانم هنوز هم من رو که میبینن ، بهم میگن انتظار دارن امسال پزشکی قبول بشم . هر کی من رو میبینه از درسم میپرسه ! مشاور کانون مدرسه مون میگه بنر قبولی من رو از همین الان آماده کرده! من میدونم که اونا دوستم دارن. من میدونم که سعی میکنن اینطوری بهم انگیزه بدن .من میدونم حرف هاشون از سر دلسوزیه . من خودم خیلی دوستشون دارم .
هم معلم هام رو هم مشاورم رو هم پدر و مادرمو . هدف خود منم درهمین جهته . یعنی طوری نیس ک بخاطر تشویق های اونا این مسیر رو انتخاب کرده باشم . اصلا تشویق هاشون در من انگیزه ای ایجاد نمیکنه!بیشتر اذیتم میکنه . حرف ها و نگاه ها اذیتم میکنه . منظورم نگاه ادماییه که دوستشون دارم نه هرکسی و دوس ندارم ناامیدشون کنم .
میدونم اگ قبول نشم و امسال هم دانشگاه نرم ، ناراحت میشن . تحمل دیدن ناراحتی مادرم رو ندارم . شکست برای من تلخه نه بخاطر اینکه شکست خوردم بخاطر اینکه اطرافیانم رو ناراحت میبینم . گاهی فکر میکنم برای اینکه خودم رو از این فشار ها راحت کنم ؛ برم سمت کار دیگه ای و سنگیی این نگاه ها رو از روی خودم بردارم تا بعد بتونم در آرامش درس بخونم . و یا حداقل رشته ای رو قبول بشم فقط برای اینکه خانوادم راضی بشن و بعد از مستقل شدنم بتونم برای خودم تصمیم بگیرم !
این افکار خیلی بهم هجوم میارن و اولش فقط یه جرقه کوچیکه و بعدش ساعت ها من رو درگیر میکنه . وقتی خیلی به این چیزا فکر میکنم ، سر و کله ی کلی عقده و زخم دیگه ام باز میشه . و کم کم از تشویق هاشون یاد خاطراتی میوفتم که بار ها من رو تحقیر کردن . من همیشه تحقیر شدم تنها چیزی که در اون من رو تشویق کردن ، درسم بوده .
واسه همین همیشه فقط درس خوندم و هیچوقت جرئت نکردم کار دیگه ای رو امتحان کنم . همیشه این کینه و عقده تو دلم هست که شاید الان میتونستم یه دختر با کلی مهارت باشم ولی اینقدر از حرف های بقیه ترسیدم و اعتماد ب نفس پایینی داشتم که هیچوقت هیچ کاریو امتحان نکردم.
با وجود اینکه کسی مجبورم نکرده و خودم هدفم رو انتخاب کردم ، فکر میکنم شاید این هدف فقط نتیجه تشویق ها و انتظارات اطرافیانمه. و همین باعث میشه سرد بشم. همیشه وانمود کردم که حرف های بقیه برام مهم نیست .حتی همین چند خط بالا هم داشتم میگفتم تشویق هاشون رو من بی تاثیره! اما انگار فقط وانمود میکردم .
من همه عمرم با حرف های بقیه زندگی کردم . الان دلم میخاد تنها باشم . من تو آینه فقط یک آدم ضعیف میبینم که ادای آدم قوی ها رو در میاره . یک آدمی که نمیدونه چی میخاد از زندگی فقط وانمود میکنه که میدونه! وانمود میکنه که مبادا بقیه بفهمن که خسته شده ، مبادا مادرش ناراحت بشه..
خیلی خستم … کاش راه دیگه ای داشتم . کاش شجاعت اینو داشتم که بلند به همه بگم میخام مسیر دیگه ای رو برم . میخام برای مدتی تنها باشم و به دور از ترس برای زندگیم تصمیم بگیرم . چرا همه باید تو سن 18 سالگی برن دانشگاه؟ چرا اگه نرم دانشگاه طوری به من نگاه میکنن که انگار یک گناه بزرگ مرتکب شدم ؟ چرا نمیتونم کارهایی که دوس دارم رو امتحان کنم ؟ چرا چون دخترم نمیتونم مستقل زندگی کنم ؟ …
ببخشید که طولانی شد آقای جدیدی . الان که از اول متن پیامم رو خوندم ، دیدم فقط یک بهمن فکریه طولانی شده! من فقط از اون قرضی که مادرم بخاطر من انجام داده بود ناراحت بودم . همین! اما ناگهان سیلی از افکار و خاطرات و غم های گذشته بهم هجوم آوردن … ممنون میشم کمک کنین یادبگیرم چطور اول از همه ازین به بعد به حرفای بقیه اهمیت ندم و تشویق و تحقیرهاشون روم تاثیری نداشته باشه .؟ و بعد اینکه چطور بفهمم هدفم تا چه اندازه واقعیه و مربوط به این خاطرات و ترس از حرف آدم ها و ناراحتی خانوادم نمیشه ؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی ممنونم که شرح کاملی از افکار درونی خود نوشتید. تحلیلی که از صحبت های شما برداشت می شود را به ترتیب شماره گذاری توضیح می دهم: 1- شما می توانید هزینه ای که برای تان شده را جبران کنید. برای این کار در قدم اول بایستی به مادرتان خیلی راحت و شفاف توضیح دهید که از وضعیت پیش آمده ناراحت هستید و مسئولیت اشتباه خود را می پذیرید.
نیاز است که مادرتان به خوبی متوجه بزرگ شدن و رشد فکری شما شود و بداند که چقدر فهمیده هستید همانطور که در این متن به شرح کاملی از خود پرداختید چرا همین کار حرفه ای را برای مادر خودتان نکنید؟ به او توضیح بدهید که خواسته نا به جایی داشته اید و از این نظر متوجه اشتباه خویش شده اید.
در گام بعدی از مادرتان بخواهید راه حلی بدهد تا بتوانید اشتباه خود را جبران کنید. یا ایشان راه حلی می دهد که در این صورت آن را انجام بدهید یا اگر راه حلی ارایه نداد، به صورت یک قرض به آن نگاه کنید. شما هم مثل بقیه انسان ها به سرکار می روید و به درآمد می رسید و می توانید این قرض را به مادرتان برگردانید. .
حتی می توانید از هزینه هایی مثل خرید لباس و یا سایر موارد این قرض را جبران کنید. مثلا به مادرتان بگویید یکی دو سال لباس نمی خرم تا این قرض جبران شود. راه حل های زیادی هست که می توانید این قرض را برگردانید. می دانید منظورم چیست؟ تمام این صحبت ها را انجام دادم تا از مغز تفکرگرا فاصله بگیرید و همیشه سعی کنید راه حل بدهید.
انسان عملگرا، راه حل می دهد و مشکلات را حل می کند نه آنکه زیر فشار مشکلش به تولید بهمن فکری بپردازد. بنابراین انتظار می رود همین حالا بروید و این صحبت ها را به مادرتان منتقل کنید تا یک قدم برای حل اولین مشکل بردارید. 2- متاسفانه هنوز در بستر فرهنگی کشورمان این طرز تفکر نادرست وجود دارد که تشویق کردن و صحبت های به ظاهر انگیزشی باعث شکل گیری انگیزه و جنگیدن در افراد می شود.
برای همین اطرافیانی که از آن ها نام بردید، فقط این روش را در پیش می گیرند. لطفا جعبه یادگیری ششم در مطلب ترس شناسی با عنوان «ترس رایج اول: ترس از حرف مردم» را مطالعه کنید (از منوی بالای سایت می توانید انتخاب کنید). در این جعبه یادگیری دو مدل شرطی شدن را توضیح داده ام که اگر بخوانید فلسفه فکری و دلیل انجام این مدل تشویق ها را می دانید و قطعا پرونده چنین افکاری برای همیشه بسته می شود. بنابراین جمله «من در راستای تشویق ها حرکت می کنم» برای هر انسانی اتفاق افتاده است و نیاز به آموزش داریم تا بتوانیم از این بند رها شویم که در همان مطلب ترس شناسی چنین بحثی را آموزش می دهم.
3- اگر پیام های تحلیلی همین صفحه را خوانده باشید، بارها و بارها به موضوع «پیوند سازی» اشاره کرده ام. مغز حیوانی ما، بین «درس خواندن» و یک سری اتفاقات منفی پیوند می زند تا ذهنیت بدی به درس خواندن پیدا کنیم. حالا این پیوندها در مورد شما به این شرح است: «قبول نشدن در کنکور و ناراحتی والدین»، «درس خواندن و انتظارات اطرافیان»، «کنکور و نگاه سنگین بقیه»
«درس خواندن فقط برای تحقیر نشدن»، «درس خواندن اجازه امتحان کردن بقیه راه ها را نداده است زیرا درس خواندن باعث تشویق شده و نباید آن را از دست می دادید»، «درس خواندن باعث شده مهارتی نداشته باشید زیرا درس خواندن باعث جلب توجه اطرافیان می شده است و می ترسیدید چیز دیگری را امتحان کنید».
اگر یک بار دیگر این پیوندها را بخوانید متوجه می شوید که چرا باید از «هدف» و «درس خواندن برای کنکور» دور باشید و چنین بیان کنید که کاش می شد تنها باشم و کاش می شد کارهایی که دوست دارم را امتحان کنم و از این دست جملات. از آنجا که در مطلب «ترس شناسی» قرار است تمام ترس های کنکوری ها را در موردش صحبت کنیم قطعا به تک تک پیوندهایی که زده اید در آنجا اشاره خواهم کرد چون هرکدام نیاز به یک مبحث جامع دارند.
4- نیاز است فشارهایی که به شما وارد می شود را به صورت تیتروار برای خود بنویسید و یکی یکی این فشارها را حل کنید. آنچه نیاز دارید راه حل دادن برای حل فشارهاست نه ساختن واگنی از افکار که خواسته مغز حیوانی برای جلوگیری از درس خواندن است. موفق ترین باشید.
راستش استرسم از نوع گزینه دومه چون پارسال هم این موقع استرس گرفتم ولی به این موضوع که پارسال استرس داشتم اصلا فکر نکردم،دو روز پیش وسواس هم گرفته بودم و همش فکرای مسخره میومد به ذهنم .درواقع چیزی که الان باعث میشه بیشتر استرس بگیرم اینه که حس ناآشنایی با خودم دارم و این اتفاق دقیقا توی بدترین زمان ممکن رخ داده چون دقیقا از همون زمانی ک تصمیم گرفتم بیشتر درس بخونم رخ داده
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات شما واضح و کافی نیست. برای آنکه بشود تحلیلی از وضعیت شما ارایه داد، لازم است شرح کاملی از درون خود بنویسید و به طور جامع توضیح دهید که درون تان چه می گذرد؟ وسواس گرفتید یعنی چه کارهایی کردید؟ افکاری که سراغ تان می آید چیستند؟ حس ناآشنایی یعنی چه؟ دو روز پیش دقیقا چه فرقی با بقیه روزها داشت که شوک وارد شد؟ موفق ترین باشید.
سلام خسته نباشید.من پشت کنکوری هستم و تا الان خوب درس خوندم ولی از دو روز پیش یک دفعه بی دلیل ترس زیادی بهم وارد شد طوری که تمام بدنم سست شد و از اون موقع تاحالا نمیتونم درس بخونم و همش یه حس غریبی دارم که انگار خودمو نمی شناسم و همش گریه ام میگیره،نمیدونم چیکارکنم میشه کمکم کنید لطفا
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم. اتفاقاتی که هر کدام از ما انسان ها تجربه می کنیم، حتما دلیل دارد اما دلیل ها به سه دسته تقسیم می شوند: 1- دلیل ناشی از اتفاقاتی که همین امروز برای تان رخ داده است مثلا ممکن است در یک آزمون شرکت کرده اید و نتیجه آن آزمون شما را ترسانده است.
2- دلیل ناشی از خاطرات به این صورت که پارسال همین موقع یا سال های قبل تر همین موقع از نظر روحی و درسی افت کرده اید و حالا همین خاطرات به شما فشار می آورند. 3- دلیل ناشی از تلاش های مغز حیوانی برای جلوگیری از روند خوب درس خواندن تان. بنابراین حالتی که در آن قرار دارید، بی دلیل نیست و می تواند یکی از سه مورد بالا یا ترکیبی از آن ها باشد. هر کدام هم روش خاص برطرف کردن دارد که الان موظف هستید دقیقا مشخص کنید ترس شما به کدام عامل بر می گردد.
یک مثال بیشتر برای تشریح این سه مدل دلیل: استرس را در سه وضعیت توضیح می دهم؛ 1- استرس ناشی از دلیل اول مثل استرسی که بابت شرکت در یک امتحان، تجربه می کنید، 2- استرس ناشی از دلیل دوم مثل وقتی که سال ها قبل کیف شما را در یک خیابان زده باشند و الان که می خواهید از آن خیابان عبور کنید باز هم استرس همان موقع را دارید چون مغزتان خاطره دزدیده شدن کیف را یادآوری کرده است، 3- استرس ناشی از دلیل سوم مثل وقتی که برنامه و درس ها را به درستی پیش می برید ولی مغزتان با این فکر که نمی شود همه چیز اینقدر مرتب و منظم پیش برود و نکند داری راه را اشتباه می روی باعث ایجاد استرس می شود.
بنابراین توضیح بیشتری بدهید که ترس تان دقیقا زیر مجموعه کدام دلیل، قرار می گیرد و دو روز پیش چه افکاری داشتید که به این شرایط رسیدید. موفق ترین باشید.
سلام جناب جدیدی- خسته نباشید- چند مدت پیش متنی رو برای شما نوشتم با عنوان حصار در نگاه دیگران که شما به نیکی به اون پاسخ دادید. متشکرم از پاسخی که به متن حصار در نگاه دیگران دادید، این پاسخ برای من آموزشی درخور بود- به سرعت تونستم نگاه بقیه رو از زندگیم حذف کنم.
دو روز پیش در معرض قضاوت بد یکی از فامیلامون قرار گرفتم ولی قضاوتش روی من هیچ تاثیری نگذاشت بابت راهنمایی بی نظیر شما، حتی اینطور نبود که بابت قضاوتش از درون عصبانی بشم ولی وانمود کنم که هیچ اهمیت نداره قضاوتش، کاملا با آرامش و رواداری کافی از کنارش گذشتم…حتی چند روز پیش هم تواناییمو تو شعر نوشتن بدست آوردم و سه تا شعر نوشتم ولی دیگه ادامش ندادم چون باید کتابای درسیمو می خوندم
مشکل دیگم اینه که: من به شدت به کتاب علاقمندم، من گمشده خاورمیانه رو کتاب می دانم و آشوب خاورمیانه رو بخاطر همین کتاب نخوندن، تا چند مدت پیش مطالعه ی بالایی داشتم هم جامعه شناختی- هم کتابای درسی خودم. ولی تصمیم گرفتم اولویت بندی کنم: اول فقط برای کنکور بخونم بعد از کنکور مطالعه غیر درسیمو ادامه بدم.
مشکل اینه( شاید هم واقعا مشکل نباشه و تصور خودم اینه که مشکله): من برخلاف عموم مردم تفریح و خوش گذرونی و دیدار با فامیل لذتی برام نداره- هر کاری که میخوام بکنم، اوّل پرسشی که در ذهنم شکل می گیره اینه که: این کاری که تو میخوای بکنی چ نفعی برای خودت یا برای جهان بشریّت به ارث می گذاره؟ اغلب مردم ما جز مصرف و کم کاری و کج روی دغدغه ی دیگری ندارن آیا تو هم میخوای با تفریح و وقت گذرونی به این شکل از زندگی برسی؟
بهتر نیست اگه کتابای درسیت رو خوندی و حالا میخوای بعد ی ماه ی بار بری تفریح بجاش ی کتاب غیر درسی بخونی تا بتونی به درک بالاتری از آسیب های اجتماعی و فرهنگی ما و مردم دنیا و … برسی؟ این سوالات باعث شده که من یک سال و نیمه شاید ماهی ی ساعت رفته باشم بیرون اونم در صورتی ک کار ضروری داشته باشم نه برای تفریح. اصلا هم بابت تفریح نکردن تا بحال فشاری بهم وارد نشده، کلا علاقه ای ندارم به تفریح.
یکی دوبار که رفتم تفریح فکرم مدام تو اتاق خونه بود و کتابایی که تعیین کرده بودم بخونم برای همین تفریح هیچ لذتی برام نداشت فقط به این فکر می کردم که چند دقیقه ی دیگه می رسم خونه که ادامه ی کتابا رو شروع کنم بخونم..گاهی فکر می کنم آیا ممکنه من بیمار شده باشم و اونقد با این حال خودم سازگار شده باشم که نفهمیده باشم؟ نیچه میگه اگر به یک گودال زل بزنید آنگاه آن گودال هم به خود شما زل می زند.
آیا ممکنه از بس که من به کتاب زل زده باشم اون کتاب هم به من زل زده باشه و منو به تسخیر خودش درآورده باشه و تعادل منو خمیر خودش کرده باشه و خودم هم متوجه نشده باشم؟ آیا من واقعا بیمارم یا این هم از کلک های مغزه؟
مشکل دیگه: نیاز من رشته ی دندون پزشکیه، و علاقه ی من تحصیل در رشته ی علوم سیاسی در کشور آلمان. آیا ممکنه که علاقه ی من به رشته ی علوم سیاسی یک علاقه ی خالص نباشه و نشات گرفته از کم دیده شدن خودم و تحقیر شدنم تو خانواده و اجتماع باشه؟ و حالا که اینگونه تحقیر شدم علوم سیاسی رو راهی میدونم برای دیده شدن خودم تو اجتماع؟
شاید بگویید اگر علاقه نیست و هدف فقط دیده شدن است پس چرا فقط به علوم سیاسی گیر داده اید در رشته های دیگر هم می توانید دیده شوید پاسخ میدم: چون آدمایی که تا بحال اطراف من بودن به سواد سیاسی اهمیت بیشتری داده اند از جمله پدر خودم و من این گونه بهتر می تونم دیده بشم…می تونم بعد از تحصیل در این رشته کتابی پر بار بنویسم ولی چرا هدف اولم از این کتاب اینه که:
مردم دنیا بیایید و من رو ببینید، بیایید و ببینید که من باید محبوب و در چَشم باشم؟ ..آیا من واقعا تونستم چگونه دیده شدنم رو در نگاه دیگران از ذهنم پاک کنم یا فقط به صورت موقتی تونستم این کار رو بکنم؟
آیا این علاقه ی من به علوم سیاسی واقعا یک علاقس ،یا توهم علاقس و در اصل نیازهایی هست که قبلا خانوادم بهش پاسخ ندادن( توجه نکردن ب من و تحقیر کردنم جلوی جمع) و حالا خودشو به این شکل داره نشون میده که من خودم الان بهشون پاسخ بدم؟ ..وقتی خانواده من رو جلوی جمع تحقیر می کردن و بهم توجه نمی کردن حالا من خود باید کاری کنم تا بهم توجه کنن و دید همگان رو به سمت خودم برانگیزم؟
علاقه ی من به کتاب آیا به این خاطره که من روزی انسان شروری بودم و حتی زندان هم رفتم و تنها منجی من کتاب بود؟ چون اون انسان شرور و نامتعادل بصورت گذرا بخشی از کتابی رو خوند که تسخیرش کرد بعد از اون خودمو تحت آموزش قرار دادم و اخلاق انسانی برام بزرگترین ارزش شد. چه نیرویی باعث میشه که من انقد سوال های پیچ در پیچ برای خودم طرح کنم؟
چرا بعضی ها می تونن آروم و بدون تفکر زندگی کنن ولی بعضی ها نه؟ زنجیره ی سوال های بی پاسخ تا به کی باید در ذهن من شکل بگیره و اگر بهشون پاسخ بدم آیا دست از طرح سوال های جدید بر می داره؟ یا احتمالا اگر پاسخ سوالاشو دادم میخواد در مورد آناناس های پرنده ی شمال آفریقا هم سوال طرح کنه؟
چگونه من تونستم تا بحال زیر این لایه های تو در توی فکری درس بخونم؟ شاید هم انقدر فکرهای شدیدی نباشن و پای تقویت اطلاعات تالاموس در کار باشه؟ آیا اصلا پاسخ قطعی برای سوالات زندگی وجود داره یا همانگونه که اصل عدم قطعیت در نظریه ی کوانتمی میگه ما فقط می تونیم احتمالات رو محاسبه کنیم نه یقین ها رو؟
یک سال قبل درست زمانی که این فکرها به همین منوال ادامه دار بودن به ی روانشناس بالینی مراجعه کردم، پاسخ داد: وسواس. و برای درمان باید دارو بخوری. 6 ماه دارو خوردم ولی بی تاثیر بود. چند بار به سوالات ذهنیم پاسخ دادم و آروم تر شدم.
جناب جدیدی آیا من واقعا به علوم سیاسی علاقه دارم اگر نه چگونه از خوندن کتابای رشته ی علوم سیاسی لذت می برم؟ آیا من بیمارم؟ از پیام من چ تحلیلی دارید؟ به نظر شما شخصیت من چگونه شکل گرفته؟ کجاها نیاز به ترمیم و بازسازی دوباره دارم؟…بسیار متشکرم بابت وقتی که می گذارید و بابت پاسخ گوییتون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم. مواردی در پیام شما وجود دارد که به تشریح آن می پردازم: 1- وقتی تغییری می کنید بایستی منتظر فشارهای مغز هم باشید، بنابراین این آمادگی ذهنی را داشته باشید که مغزتان حملاتی به مانند: «تو داری نمایش در میاری وگرنه حرف بقیه برات مهمه» یا «فعلا اولشه اینطوری شدی دو روز دیگه دوباره حرف مردم برات مهم میشه» یا «اون فامیل مهم نبود اگر یکی دیگه بود و قضاوتت می کرد داغون می شدی» و مدل های دیگر.
بنابراین آمادگی این نوع جملات را داشته باشید و بدانید که فقط یک بحران سازی درونی برای برگشت روی شخصیت قبلی است و واقعیت ندارد. آگاهی از همین موضوع باعث می شود بتوانید خود را کنترل کنید. 2- عمیق نگاه کردن به زندگی خیلی خوب است ولی این موضوع باید با زندگی هدفمند شما هم راستا باشد. به طور مثال فرض کنیم شخصی می خواهد پزشک باشد ولی در مورد جامعه شناسی و مشکلات فرهنگی صحبت کند یا کتاب بخواند.
شاید از نگاه عموم مردم جامعه به خصوص در بستر فرهنگی که در آن قرار داریم، این فرد بسیار مورد ستایش قرار می گیرد ولی در نگاه هدفمند به زندگی، او یک پراکنده کار است. خط اصلی زندگی تان را نباید به حاشیه ببرید. انتظار می رود اگر کسی می خواهد پزشک باشد در مورد حل مشکلات مربوط به حیطه خودش نظر بدهد.
3- قدرت مغز در پیوند زنی را در لا به لای صحبت های شما می توان دید که این پیوندها به شک در هدف گذاری کشیده می شود، نمونه ای از این پیوندها را بخوانیم: «کتاب خواندن و تفریح نکردن»، «کتاب خواندن و دیده شدن»، «کتاب خواندن و به تسخیر کتاب در آمدن»، «کتاب خواندن و شرور بودن»، «کتاب خواندن و بیمار بودن». تلاش های خاص مغز برای پیوندهای منفی است تا کتاب خواندن به عنوان یک پدیده شوم در ذهن شما شکل بگیرد.
مغز پله پله جلو می آید، اما خط روندی آن کاملا مشخص است: الف) پیوند منفی تولید کردن برای کتاب خواندن، ب) تولید شک و دو دلی به هدف، پ) ایجاد احساس نیاز به تحقیق برای بررسی بیشتر هدف گذاری و در نهایت اتلاف زمان. این روند هم از استراحت بین درس ها شروع می شود و اگر مدیریت نگردد، به ساعت های درسی می رسد. راه کنترلش هم محکم شدن روی هدف و بستن پرونده های بازی است که در گوشه ذهن تان باقی مانده و آزار می دهد.
4- علاقه یک اتفاق عجیب و غریب نیست. شما به گفته خودتان در همین سوال، در محیطی زندگی کرده اید که روی سیاست خیلی توجه شده و دقیقا در این مسیر افتاده اید و خاطرات علاقه های شما را می سازد و عبارت «توهم علاقه» کاملا نادرست است. برای همین است که بارها تاکید کرده ام نیازهای خود را اولویت قرار بدهید و چه بسا با بررسی نیازهای اصلی زندگی خویش به این نتیجه برسید که علاقه ناشی از خاطرات هیچ ارزشی ندارد. البته این موضوع نیاز به تشریح جانانه دارد که در «دوره هدفمندی» ریز به ریز باید باز شوند و روی تک تک شان توضیحاتی نوشته شود.
به هر روی، علاقه را درست توضیح داده اید و در آن محیطی که رشد نموده اید، علاقه ای به سیاست در درون تان شکل گرفته و گمان ذهنی تان این شده که در این مسیر می توانید به جایگاه اصلی خود برسید. پس توهم نیست اما هر علاقه ای انسان را به جایگاهش نمی رساند بنابراین وظیفه شما محکم شدن روی هدف است که دو حالت دارد: یا هدفتان با علاقه تان هم مسیر می شود یا هدفتان بر علاقه تان پیروز می گردد. در هر دو صورت شما برنده اید چون بر اساس نیازهایی که دارید هدفمند شده اید.
5- یک نظام فکری برای شما بسیار لازم است. مسایل مختلفی را با هم پیوند می زنید، از فیزیک و فلسفه و سیاست تا روانشناسی و جامعه شناسی. اگر همه مواد غذایی داخل یخچال را روی هم بریزید و درون قابلمه شروع به جوشیدن کند، قطعا غذای خوشمزه ای نمی شود. بنابراین نیاز است دغدغه های تک محوری به شما داده شود و از این چالش های رنگارنگ به یک صورت مسئله مشخص برسید. همه این ها به دلیل همان خاطرات است. انسان تک محوری باشید و روی حیطه خودتان عمیق باشید و یادتان باشد دنیای امروز فقط متخصص ها را دوست دارد. موفق ترین باشید.
آقای جدیدی سلام و وقت بخیر.من آدم خیال پردازی هستم و علتش هم اینه که هر بار برای حل مشکلاتی که خیلی هاش دست خودم نبود، زندگی رویایی و خیالی خودم رو ترسیم کردم تا اینکه الان کاملا اعتیاد دارم و هر روز سر و کله ی خیالپردازی در ذهن من پیدا میشه و یکی از این خیالها همیشه تحسین شدن و جلب احترام دیگران بوده که بخش وابستگی به حرف مردم را مطالعه کردم و دلایل را کاملا فهمیدم منتها هنوز هم نمی دونم چطور می تونم جلوی فکرهای بیهوده رو بگیرم؟حتی گاهی باعث حواس پرتی در حین درس خوندن میشه…
یکی هم اینکه آقای جدیدی ولی من هنوز نمیدونم موقع استراحت باید چیکار کنم؟! چون بعضی وقتا با خانواده حرفمیزنم ذهنم درگیر میشه، گاهی همین خیالپردازی می کنم که انرژی رو هدر میده، تلویزیون و موبایل و اینا هم که آدمو خسته تر میکنه اگر ممکنه لطف کنید در مورد این هم توضیح بدید. ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. آن پاراگرافی که در مورد رویا پردازی نوشته اید آنقدر مهم، عمیق و درست هستند که به نظرم هر دانش آموز یا داوطلب کنکوری لازم است یک بار آن را بخواند و به درک درستی از علت خیال پردازی برسد. آنقدر درست نوشته اید که خودم چندین بار این پارگراف اول صحبت هایتان را خواندم و اما مگر در پارگراف اول چه بوده است؟
اگر یک کودک دو ساله زمین بخورد و شروع به گریه کند، والدینش یک رفتار جالب و نا آگاهانه، تاکید می کنم ناآگاهانه ای از خویش نشان می دهند و آن رفتار چیست؟ فرزند خود را به آغوش می گیرند و با گفتن چنین جملاتی او را آرام می کنند: «یادته، اونروز رفتیم پارک برات بستنی خریدیم؟ فردا هم می خواهیم بریم پارک و سوار اون وسیله بازیه بشی» در اینجا چه اتفاقی در حال روی دادن است؟
پدر و مادر، با رویا پردازی، می خواهند حواس کودکشان از دردی که می کشد، پرت شود. این نکته بسیار ظریف است که انسان از کودکی می آموزد که برای کاهش دردهایش، رویا پردازی کند، برای فرار از رو به رو شدن با مشکلات، خیال بافی کند و برای آنکه کمی از فشارهایی که روی دوشش است و کم و کاستی هایی که دارد، بکاهد، رو به بازی ذهنی می آورد.
حالا این تمام علمی بود که شما به درستی در پارگراف اول بیان کردید: «فردی که مشکلاتی دارد و خیال پردازی می کند تا حواسش پرت شود». حالا اگر کسی می پرسد که چطور از خیال پردازی نجات پیدا کنم؟ راه حلش در دل دلیل رخ دادنش است، یعنی چه؟
یعنی وقتی شما به دلیل یک سری مشکلات، دست به خیال پردازی می زنید بایستی با آن مشکلات رو به رو شوید و پرونده شان را ببندید و یک حکم صادر کنید نه اینکه آن را با خیال پردازی بخواهید به فراموشی بزنید. اگر یک سری مشکلات وجود دارد پس نیاز است پرونده شان بسته شود. به عبارت دیگر: «خیال پردازی، درمان مشکلات نیست».
در نتیجه با خیال پردازی باز هم مشکلات سرجای خودش هستند. یک بار برای همیشه پرونده ها را ببندید، حکم ها را صادر کنید تا نیازی به رویا پردازی نباشد. البته فراموش نکنید که مغز علاقه ای ندارد که رویاپردازی ترک شود، زیرا با این روش، جلوی درس خواندن را می گرفت، بنابراین فشارهایی بوجود می آورد که به رویاپردازی پایبند بمانید.
«دوره مغز شناسی» که از منوی بالای سایت قابل انتخاب است به شما کمک می کند مغزتان را بهتر بشناسید.
در مورد استراحت بین درس ها دو روش از همه بهتر است: 1- انجام حرکت های نرمشی در داخل اتاق برای تقویت عضله ها و همچنین دفع لاکتیک اسید، 2- دراز کشیدن و بستن چشم ها برای چند دقیقه که هر دوی این روش ها برای استراحت بین درس ها اثر بخشی بیشتری دارد. موفق ترین باشید.
سلام جناب جدیدی وقتتون بخیر وخسته هم نباشید استاد من یه بارسوال پرسیدم وشما جواب دادید ولی احساس میکنم بازم نمیتونم هدفمو دقیق انتخاب کنم دریک شرح کامل بهم بگید رتبه های برتر که پزشکی مثل دانشگاه تهران قبول میشن چه فرقی باکسایی دارن که پزشکی شهرهای کوچک وسطح پایین تر قبول میشن
دریک کلام مزایا وبرتری وامتیازات ویژه یک دانشوی پزشکی تهران بادانشجوی شهرهای کوچک وسطح پایین چیست اگه برام شرح بدید خیلی ممنون میشم هدفم صدرصد وباتمام وجود پزشکیه فقط بین انتخاب دانشگاه سردرگمم وهمشم بخاطر همین چیزاست لطفا کامل برام توضیح بدید خیلی ممنون ازپاسخ گوییتون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. موضوع مقایسه دانشگاه ها با یکدیگر نیاز به یک مطلب کاملا اختصاصی دارد و اتفاقا یک پرسش مهم است که یک بار برای همیشه به این سوال بپردازیم که فرق این دانشگاه ها با هم در چیست و چقدر اختلاف سطح دارند. بنابراین چون سوال تان بسیار سوال خوبی است و صد البته افراد دیگری هم این سوال را قطعا دارند اجازه بدهید بعد از پایان ترس شناسی، این مبحث را در شنبه 12:30 کلبه مشاوره تشریح می کنم. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی، من المپیاد زیستی بودم ولی به دلایلی نتونستم مدال بگیرم در واقع همه ش نگران بودم که اگر خودم رو خیلی غرق المپیاد بکنم ممکنه کنکورو هم از دست بدم و این تبدیل به یه حسرت بزرگ شد برام و الان هر روز فکر میکنم که کاش درست حسابی المپیاد رو می چسبیدم و به حرف و توصیه های این و اون که میگفتن کنکورو بچسب توجه نمیکردم،
امسال هم نسبت به ساعت مطالعه نه چندان زیادم درسم خوبه، درصدام هم معمولا بالای هفتاد هشتاده ولی این تصوری که بیان کردم آزارم میده فکر میکنم کار خود مغز حیوانی باشه که اون زمان میگفت کنکور الان هم میگه المپیاد!! الان این سه ماه آخرو خیلی بی انگیزه شدم و دایما میترسم از شکست در کنکور،مشکل دیگری هم دارم:صبحا نمیتونم زود بیدار شم و چون خونه مون هم پر سر و صداست( نزدیک خیابونه و همه ش صدای ماشین میاد )
با وجود کرونا که کتابخونه هم نمیتونم برم ، اینه که اصلا آرامش ندارم و روح و ذهنم خسته س و نگرانم که تو المپیاد موفق نشدم هیچ کنکورو هم از دست بدم، خانواده هم اصلا اطلاعاتشون راجع به کنکور و درس خوندن کافی نیست و هیچکسی در دور و اطراف خودم نمیتونه منو راهنمایی کنه، چیکار کنم که شکست قبلی رو فراموش کنم؟ آیا ممکنه بتونم گذشته رو از ذهنم پاک کنم؟- ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. دو مورد در مورد شما بسیار مهم و حیاتی است که لطفا به این دو مورد دقت کنید: 1- شما در حال انجام زندگی موازی هستید. هرگاه انسان بر سر دو راهی یا چند راهی گیر کند و هر مسیری را که انتخاب کند و آگاه نباشد آنگاه به زندگی موازی می رسد. این موضوع را در مورد شما تشریح می کنم: در گذشته بر سر دوراهی بوده اید؛ الف) المیپاد خواندن را ادامه بدهم، ب) المپیاد را رها کنم و به فکر کنکور باشم. بنا به هر دلیلی تصمیم گرفته اید راه (ب) را طی کنید.
حالا که راه (ب) را طی کرده اید و با سختی ها و فشارهایش رو به رو هستید و با قدرت در حال مطاله بوده اید، مغز حیوانی بهترین فرصت را برای تقویت زندگی موازی می بیند تا بی انگیزه شوید و مطالعه را کنار بگذارید. او یک ابهام مطرح می کند: «چرا راه (الف) را نرفتی و الان حسرت می خوری»، اما مغزتان هرگز به این سوال پاسخ نمی دهد که «اگر راه (الف) را می رفتم الان نمی گفتی چرا راه (ب) را نرفتی؟».
او پاسخ نمی دهد ولی من می گویم اگر نیاز بود این را هم می گفت. مغز حیوانی برای جلوگیری از مصرف انرژی طراحی شده و در تمام طول دوره تکاملش، همین هدف را دنبال کرده است، بنابراین او از هر ابزاری استفاده می کند که انرژی مصرف نکنید. چه می خواهم بگویم؟ منظور تمام حرف هایم چنین خلاصه می شود:
مسئله شما این نیست که «چرا مطالعه برای المپیاد را رها کرده اید» بلکه مسئله این است که داشتید به خوبی درس می خواندید و مغز حیوانی نمی خواست این مدلی انرژی مصرف کنید و موظف بود جلوی شما را بگیرد و با بازی زندگی موازی توانست کنترل تان کند. 2- برای خودتان قانون بگذارید که به تمام تصمیمات خویش احترام بگذارید حتی غلط ترین تصمیم دنیا را هم بگیرید باید به آن احترام بگذارید.
انسانی که پای تصمیمات خویش نماند، بعد از مدتی توسط همان مغز حیوانی تحت فشار قرار می گیرد که نکند باز هم تصمیم اشتباه بگیری و لایق تصمیم گیری نیستی و کم کم اختیار زندگی را از دستتان خارج می کند. به این جمله دقت کنید: «اگر راه (الف) را می رفتید، از کجا معلوم که الان راضی و خرسند بودید؟» شما که با راه (الف) زندگی نکرده اید و سختی هایش را نچشیده اید.
چه بسا اگر راه (الف) را می رفتید الان بیشتر خود را سرزنش می کردید شاید هم واقعا راضی بودید و تاکید می کنم معلوم نیست کدام حالت می شد چون آن را زندگی نکردید. حالا مغز چه کاری با شما کرده است؟ راه (ب) را تبدیل به یک تصمیم اشتباه و منفور و راه نرفته و تجربه نشده (الف) را به یک راه بینظیر برای موفقیت و خوشبختی و یک تصمیم درست تبدیل کرده است.
راه (ب) سیاه و راه (الف) سفید به نظر می رسد اما نتیجه این مقایسه چگونه قابل اثبات است؟ راه (ب) را تجربه کرده اید و راه (الف) را نرفته اید اما چنان نتیجه محکمی در ذهن تان ساخته شده که دچار بی انگیزگی کامل هستید. بنابراین تحت بازی و نمایش مغز حیوانی قرار گرفته اید و آنچه در ذهن تان پرورش پیدا کرده، واقعیت ندارد چون تجربه نشده و زندگی اش نکرده اید.
وقتی چیزی را تجربه نکرده اید، هر طرحی از آن در نقش تان شکل بگیرد، خواسته مغزی است که با مصرف انرژی مخالف است پس می تواند مانع موفقیت تان شود. برای اینکه از این زندگی موازی خارج شوید فقط کافی است به تصمیم های خود احترام بگذارید. به این جمله توجه کنید: «در گذشته با توجه به شرایط زمانی، مکانی و روحی خود به این نتیجه رسیدید که المیپادی نخوانید و به کنکور توجه کنید».
این تصمیم را در آن شرایط بهترین تصمیم خود می دانستید و پایبندش شدید و اجرایش کردید. بنابراین موظف هستید به تصمیم های خویش احترام بگذارید و زندگی را با شرایطی که در آن هستید بسازید. موفق ترین باشید.