پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام خدمت جناب جدیدی ، وقت بخیر ، ممنون از راهکار های مفیدتون ، من دانش اموز دهمی هستم حدود دو هفته ای هست که برادرم فوت شده و فشار روحی زیادی روی من و اعضای خانواده وجود داره درس خوندن به صورت مجازی نسبت به حضوری سخت تر هست و با این وضع جدید خیلی سخت تر شده من با وقوع این اتفاق از خیلی از درس هام عقب موندم و واقعا نمی تونم برسونم ، دبیران تدریس می کنند ، من نمی تونم بخونم و برسونم و این فرایند مدام رخ میده به طوری من الان نزدیک به ۴ ، ۵ درس از بعضی درس ها عقب هستم و این درس ها روی هم تلنبار شده ، کمتر از یک ماه دیگه هم امتحانات شروع میشه و من هنوز درس ها رو یاد نگرفتم چه برسه به تمرین و آمادگی بیشتر ، سعی می کنم که درسم رو ادامه بدم و بخونم ولی دیگه اون تمرکز سابق رو ندارم استرس خیلی زیادی دارم و واقعا سردرگمم ، ترس خیلی زیادی از آینده و امتحانات دارم ، نمی دونم چه جوری خودم رو برسونم و درس ها رو یاد بگیرم ، هر هفته هم از ما دو الی سه امتحان گرفته میشه و این اوضاع رو بدتر میکنه چون هی میخوام درس جدید رو بخونم و یاد بگیرم ولی هر دفعه یکی از دبیرا امتحان تعیین می کنه و من مجبورم اون امتحان رو بخونم و باز وقت نمیشه که درس جدید رو بخونم و روی درس های دیگه تلنبار میشه ، در کل وضعیت خیلی بدی دارم ، ممنون میشم راهنماییم کنید .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. خداوند برادر شما را رحمت کند و امیدوارم به قدرت این ماجرا را مدیریت کنید. 1- با معلم های خود صحبت کنید و مدارکی را برایشان بفرستید و بگویید برادرتان فوت شده و تنها خواهشی که دارید این است که امتحان ندهید و به جای آن تمام وقت روی درس خواندن تمرکز کنید. به معلم های خود بگویید این لطف را کنند و از شما امتحان نگیرند تا بتوانید تمام وقت درس بخوانید و درس ها را برای امتحان برسانید. تجربه نشان داده معلم ها با افرادی به مانند شما کنار می آیند و درک تان می کنند، 2- به سایت آلا بروید و فیلم های موجود در این سایت که به صورت رایگان هم برای درس های شما وجود دارد را مشاهده کنید. آموزش های رایگان این سایت بسیار با کیفیت است و کمک خوبی برای شما است.
3- در برنامه ریزی خود فقط و فقط روی درس های مدرسه تمرکز کنید و اگر فعالیت هایی مثل خلاصه نویسی برای کنکور یا تست زنی دارید را کنار بگذارید. الان فقط و فقط یادگیری برای مدرسه اولویت فکری شما باید باشد، 4- اگر محیط خانه برای درس خواندن مناسب نیست سعی کنید خانه فامیل یا مکان دیگری را انتخاب کنید. 5- دقیقا به مانند یه دانش آموزی که همیشه تایم صبح باید در مدرسه باشد زندگی کنید. این مدلی دو تایم صبح و عصر در اختیار شماست و با این شیوه به خود فشار می آورید که رفتار مدرسه ای را تکرار کنید. الان برای کسی که در شرایط شماست رفتار مدرسه ای یک معجزه حساب می شود، 6- اجازه ندهید مغز بزرگ نمایی کند که 4 یا 5 درس عقب هستی و نمی رسی. قطعا این توانایی را دارید که درس ها را با کیفیت مناسب جمع کنید. با آرامش خاطر و رفتار مدرسه ای خیلی سریع به اوج خود باز می گردید. بنابراین ترس و استرس همگی زمینه های مغز هستند تا به نحوی به دست فراموشی بسپارید و درس را رها کنید.
به محض اینکه شروع کنید و حجم درس ها را بشکنید متوجه خواهید شد که آنطور که مغز بزرگ نمایی می کرد، نیست. می دانید من متوجه شخصیت درس خوان شما شده ام، اگر می پرسید چطور متوجه شده ام؟ بایستی بگویم کسی که برادرش فوت می کند و به هر قیمتی تلاش می کند درس بخواند و دنبال راه حل است، قطعا شخصیت درس خوان و عملگرایی دارد. من متوجه توانایی بارز شما را متوجه شده ام بنابراین معتقدم که اگر به همان عملگرایی رجوع کنید نتیجه را می گیرید. موفق ترین باشید.
سلام اقای جدیدی،وقتتون بخیر،نمازو روزه هاتون قبول باشه،من دختری21 ساله هستم که ازدوران راهنمایی توی مدرسه نمونه بودم از طرف مدرسه خیلی روی من فشار بود،چون درسامون خیلی فشرده بود و سرپرست خیلی سخت گیری داشتیم که از 5 صبح بیدارمون میکرد تا 10شب مجبورمون میکردن ک حتما درس بخونیم وبدلیل رفت و امد زیاد خونوادم به خوابگاه و سپردن من ب سرپرست خیلی منو تومنگنه میذاشت و من یک روز درمیان ک شیفت ایشون بود خیلی استرس داشتم و اصلا نمیتونستم خودم باشمو اندکی پچگی کنیم یا شیطنت ،چون همه چیزو به خونوادم گزارش میداد و خودشم دعوا میکرد ،
هر چند یه بارم منو دعوانکرده ها ولی بقیه بچه هارو دعوا میکرد یا میزد واس همین حتی از نگاه خشنشم میترسیدم و برام عینه شکنجه بود و همش سعی میکردم ک پیش اون عالی بنظر برسم،از طرفی توی خوابگاه بچه هام به زیبایی اهمیت میدادن و هرکی که خوشگل تر بود زیاد طرفدار داشت منم چون از ابتدایی همش شاگرد اول بودمو دوست داشتم تو همه چیز اول باشم و از طرفی مدرسمونم شعارش این بود که شما باهمه فرق دارید و از همه لحاظ باید اول و برتر باشید ،منم همش در کنار فشار درسی حرص زیبایی رم میخوردم حتی خونوادمم خیلی اهمیت میدادن،چون مادرم خودش خیلی زیباست و همه ازش تعریف میکردن و بهش میگفتن دخترت به تو نرفته یا خودش میگف تو چرا زیبا نیستی و بچه که بودم دعوام میکرد ،
ازطرفی ام چون داداش نداشتم و دوست داشتن من پسر باشم کلا تیپ و پوشش من تا قبل از خوابگاهی شدن راهنمایی کاملا پسرونه بود و من برای اولین بار بود ک لباس های دخترونه زیبا میپوشیدم و به خودم میرسیدم و بخاطر بلوغ حتی رنگ پوستمم روشن تر میشد و زیبا تراز قبل میشدم،و تعریفاو تمجید ها از من بیشتر میشدو ازطرفی حریص تر وخودشیفته ترمیشدم و بیشتر حرص زیبایی رو میخوردم و دوست داشتم از همه زرنگ تر و زیبا تر باشم ولی همچنان فشار روم زیاد بود و خونواده به شدت ایرادگیری داشتم که همش منو با هم خوابگاهیم مقایسه میکردن از همه لحاظ با اینک من شاگرد اول بودم و وقتی سوم راهنمایی شدم فشارا روم بیشتر شد
همش سرپرستمون و یکی از دوستای مامانم( ک با سرپرستمونم ب واسطه ی من دوست بود )به مامانمو بابام میگفتن ک دختر تو دیگه هیچی نمیشه ،همش دنباله قرو فره و حتی نمیتونه نمونه قبول بشه چه برسه به تیزهوشان در صورتیک بچه های هم سن من بودن و حتی شاگرد اولم نبودن چه برسه به نمونه بودن و فشارا روم بیشتر و بیشتر بود از کوچک ترین رفتارم ایراد میگرفتن و تحقیرم میکردن و دعوامیشدم و حتی دوست مامانمو سرپرستم توی پول توجیبی هفتگی ام دخالت میکردن و با اینک از لحاظ مالی در رفاه بودیم جز کرایه سرویس به من پول توجیبی نمیدادن ومنم غذای خوابگاه رو دوست نداشتم و از طرفی دختر مغروری بودم به کسی چیزی نمیگفتم و همون سال داداشمم به دنیا اومد و اون یه ذره توجه ای ام که بخاطر شاگرد اولیم میشد کاملا ازم صلب شد
بااین همه مشکلات من تیزهوشان قبول شدم و همه متعجب موندن و تیزهوشان ک قبول شدم خوابگاهی نشدم ولی اومدم خونه تیک های عصبیم هویدا شد و لرزوندن و حرکت دادن پا داشتم و یکی ام جلوی آینه میرم یا میخوام خودمو درست کنم دهنمو ابروهامو یه جوری میکنم ،خودم متوجه نمیشم ولی میگن خیلی زشت میشم و هنوزم این تیک هارو دارم.اون تیک عصبی لرزوندن وحرکت دادن پامم زمانی هست ک نمیتونم تمرکز کنم یا سوالی رو بلد نیستم حل کنم یا بیکارم یا کار بیهوده ای مثل تماشای فیلم انجام میدم ،به وجود میاد ولی وقتی میخام تمرکز کنم مثلا کنکور ازمایشی بدم متوجه این کارم میشم و اعصابم خورد میشه و نگه میدارم که تکون نخوره خصوصا ب تستس میخورم ک نمیتونم ج بدم بد تر میشم و دوست دارم پامو بکنم بندازم دور ،در این حد عصبانی میشم ،چون نمیزاره به اون سوال فکر کنم و تمرکزمو کاملا بهم میریزه.
سوال من اینک 1.میتونم این تیک هارو برطرف کنم ؟چه جوری؟2.اینک من چه جوری میتونم این خاطراتو ببندم ؟میشه راهنماییم کنید؟اخه من بعد قبولی توی تیزهوشان یعد این همه ماجراو تحقیر کلا به حرف خونوادم گوش ندادم و هر کاری گفتن نکن انجام دادم از رو لج،مثلا گفتن برو تجربی رفتم ریاضی،ولی الان دوساله فهمیدم ک اشتباه کردم که رفتم ریاضی و هدفم شده کنکور تجربیو قبولی پزشکی چون تنها شغل پاسخ گو به همممه نیاز های منه،و دارم تلاشمو میکنم ک قبول بشم ولی حسرت لحظاتی ک ازدست دادم و عمری ک بیهوده تلف کردم
هر چند تماما بیهوده هم نبوده و تجربه هایی بدست آوردم یا به درک هایی از خودمو زندگیمو اطرافیانم الان رسیدم ک حاضر نیستم با هیچی عوض کنم چون اون دختر بچه مغرور نا دان دیروز حالا حالا ها این چیزارو نمیفهمید حداقل تا40 سالگی و آزارو فشاری که تو این مدت دیدم وسط درس خوندن فلجم میکنه و مدت ها منو غرق حسرت یا غرق خیال پردازی می کنه،یهو میبینم کلی زمان ازدست دادم و بعدش باز دوباره میشینم حسرتی زمان ازدست رفته رو میخورم.
از علم بی نظیرتون و سایت قشنگتون متشکرم،به جرئت میتونم بگم از آبان ماه اتفاقی سایت بی نظیرتونو پیدا کردم جواب خیلی از سوالتمو یا مشکلاتمو ازمقالات شما گرفتم ،اجرتون با الله ،شاد و پیروز باشید .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. پاسخ شما به سوال هفتم جعبه یادگیری «خانواده و اطرافیان» منتقل شد. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی وقتتون بخیر.من با مطالعه ی مطالب وب قبلی فهمیدم کمالگرایی دارم مثلا من هر وقت دیر از خواب بیدار میشم یا یه کاری برام پیش میاد کلا بی خیال درس خوندن میشم. بعد اینکه من دوست دارم تو کنکور همه چی رو صد بزنم در حالیکه میدونم حتی رتبه 1 کشور هم بیشتر درسها رو صد نمی زنه.من میخوام پزشکی دانشگاه تهران قبول شم و کاشف معروفی بشم و یه جراح بین المللی و …! متاسفانه من دچار تفکرگرایی شدم و عملکردم خوب نیست و اصلا پایبندی به برنامه م ندارم و دلیلش هم اینه که برنامه ریزیم یا بلندپروازانه است یا اینکه یه روز اجرا نمیشه به هر دلیلی و من مجبورم برنامه را پاره کنم.وقتی مطلب کمالگرایی را خوندم نزدیک بود بزنم زیر گریه! چون دقیقا رفتارهای خود منه منتها نمیدونم چطور باید این مساله رو برطرف کنم و به جای اینکه یه خیالپرداز باشم، کمی عملگرایی داشته باشم؟
برام خیلی سخته که به نقطه بهینه راضی باشم. من تو زندگیم خیلی کمبود داشتم. میونه م با خانواده ام بد نیست اما اصلا باهشون کنار نمیام و همه ش حس می کنم اونا منو درک نمی کنند. واقعیت هم همینه والدین من همیشه نظرشونو به من تحمیل می کنند و اصلا با هم کنار نمیایم حتی سر و صدا هم تو خونه زیاده چون معتقدند بچه تحت هر شرایطی باید درسشو بخونه. نه فقط از لحاظ درسی بلکه در اعتقادات مذهبی و فرهنکی و اجتماعی و … هم خیلی فرق داریم و من همیشه خودم رو یه موجود تنها در یه سیاره ی دور تصور می کنم که هیچکس صداشو نمی شنوه.
آقای جدیدی من همیشه حس می کردم باید تو مدرسه خودمو نشون بدم چون همون طور که گفتم کمالگرا هستم و دوست دارم بهترین باشم سعی کردم تشویق معلمان رو کسب کنم که در این امر موفق هم شدم و الان همه ی معلم ها انتظار دارن من بهترین نتیجه رو کسب کنم.خودم هم میدونم اگه واقعا بشینم این سه ماه رو بخونم موفق میشم ولی نمی دونم یهو چه اتفاقی برام افتاد که به اینجا رسیدم.حتی سال دهم ساعت مطالعه م از الانم بالاتر بود. من خیلی روزها هدر دادم شاید بشه گفت حتی چند ماه و همیشه به خودم میگم که لیاقت موفقیت رو ندارم این همه بچه هایی که از نهم و دهم شروع کردن به درس خوندن و با ساعت مطالعه ی ثابت جلو اومدن حالا این چطور ممکنه من با سه ماه مطالعه از اینها جلو بزنم اصلا این منصفانه نیست!
مغز مبارکم که هر روز یه حیله ی تازه ای رو می کنه که من ناراحت بشم. یه روز با یه خبر بد سیاسی درگیرم می کنه! یه روز میگه به درس علاقه نداری!یه روز میگه عاشق فلانی شدی!! یه روز دعواهام با همکلاسی ها و دوستانم رو یاد آوری می کنه! یه روز جرو بحث هام با خانواده رو به یادم میاره! آخه من باید چیکار کنم از دست این ذهن مریض؟ خسته شدم آقای جدیدی. به خدا انگار ترمز بریدم. سعی می کنم حالمو خوب کنم اما چجوری؟ فقط می ترسم پشت کنکور بمونم و این همه امید و آرزویی که داشتم به باد بره. خیلی نگرانم تو رو خدا کمکم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به سوال دوازدهم جعبه یادگیری «هدف گذاری» منتقل شد. موفق ترین باشید.
سلام و روزبخیر اقای جدیدی. من فارغ التحصیل تجربیم همیشه در دوران مدرسه بخوبی برنامه ریزی میکردم هم برای خودم و هم برای سایر بچه ها وحتی در کلاس معروف بودم( البته طبق گفته های شما فهمیدم که چون در این راه تشویق شدم تونستم مهارت کسب کنم)..من در سالهای گذشته به دلیلی غیر از برنامه ریزی مناسب نتونستم موفق به قبولی پزشکی بشم(اگر بیاد بیارید همونی هستم که پرسشی فرستادم و در مقاله استعدادیابی ازش استفاده کردید)حالا امسال که تونستم مشکلات دیگرم رو شناسایی و یک به یک حل کنم از اول سال تحصیلی این فکر رو داشتم که نکنه امسال این مشکلاتو حل کنم و با پشتکار درس بخونم ولی صرفا بدلیل نداشتن مشاور تحصیلی قبول نشم!
(مطالب مشاوره ای و از جمله سایت خودتون رو زیاد میخونم واطلاعاتم فوله! و تقریبا بهشون عمل میکنم و دارم از کمال گرا به عمل گرا تبدیل میشم) در طول سال هردفعه میگفتم فلان مبحث رو که تموم کنم دیگه مشاور میگیرم به دو دلیل اول حواسش به ساعت مطالعم باشه دوم شاید خطایی کردم بتونه هدایتم کنه ولی این صبر کردن واسه اینه که اصولا فکر میکنم خودم بهتر میدونم در هر برهه زمانی چی بخونم و انگاری با مشاور گرفتن میخوام یه زنجیر دور تصمیم گیری های فردیم ببندم و میخوام تاقبل بستن این زنجیر اونایی که لازمه رو بخونم!واینقدر این پروسه تکرار شد ازاین ماه به اون ماه تا رسیدم به اینجا و گفتم دیگه فایده نداره هرچه باداباد!
(پارسال اردیبهشت برای پیدا کردن راه نجات یه مشاور گرفتم که هفتگی بهم برنامه میدادن و درواقع همین کاری رو انجام میداد که خودم در منزل مینوشتم حتی از هفته دوم این من بودم که پیشنهاد میدادم چی بخونم بهتره و ایشون بعضا برنامه ای که خودم میگفتم رو جایگزین برنامه خودشون میکرد!و از لحاظ ساعت مطالعه هم پیشرفتی نکردم چون بعنوان مثال چیزی که ایشون در10ساعت برای من قرار میداد من در5ساعت تمومش میکردم و خوشحال بودم که خب من وظیفمو انجام دادم!
الان میدونم که بدلیل اهمال کاریم بود که بهشون نمیگفتم سرعت مطالعم چقد بالاست و باید حجم بیشتری رو از من بخوان و درواقع خودم خودمو گول میزدم!و درنهایت دیدم اینجوری پیش مشاور رفتن فایده ای نداره و فقط4هفته مشاور داشتم!)اما با تعویق کنکور دوباره این فکر افتاده تو ذهنم و من موندم بین دوراهی اگه مشاور بگیرم دیگه نمیتونم اونجوری که خودم میخوام و فک میکنم بهتره درس بخونم و حقیقتا احساس میکنم ازادی عملم گرفته میشه!این بزرگترین ترسمه وگرنه اینبار حتما همه جزییات درس خوندنمو دراختیارشون میذارم تا بازدهم بالاتر بره!و دایم اینا تو مغزمه^اگه مشاور بگیری ساعت مطالعه بالای 10ساعت ازتو میخواد که تو یا نمیتونی ولش میکنی اعتماد بنفستم داغون میکنی یا بیشتر از10ساعت میخونی ولی با عمق وتسلط کم که فایده ای نداره!
ممکنه نتونی بااین مشکلاتی که توخونه داری طبق اون پیش بری استرس بگیری!ممکنه برتامشو دلی قبول نداشته باشی و دل به کار نبندی!الان دیگه وقت ریسک نیس باهمین فرمون برو جلو!مگه همه مشاور داشتن؟!دوباره بابات میگه نو خودت برا همه برنامه میریختی ولی از پس برنامه واسه خودت برنمیای!اینا همش بهونست با یه برنامه هرچند متوسط ولی با عمل کردن عالی میتونی قبول بشی!تو دیگه مشکلاتتو پیدا کردی دیگه اینا وقت تلف کردنه!میتونی یه تک جلسه مشاور بگیری بپرسی از الان تا کنکور چیکار کنی تا خیالتم راحت بشه!^ حالاراه دوم اگر مشاور نگیرم دایم این فکرا رو دارم^ نکنه نتیجه نگیرم!اکثر ادمای موفق یه مربی داشتن تا درصد خطاشون کم بشه!
الان شرایط حساسیه ممکنه تنبلی کنی یا زیاده روی کنی آخراش کم بیاری ! تو هنوزم میخوای از زیر عالی درس خوندن در بری که مشاور نمیگیری! اگه مشاور بگیری وقتت واس برنامه ریزی تلف نمیشه!نمیشه که هم تو سختی اطاعت از مشاور نباشی هم قبول بشی!فک کردی بقیه ازادیشون گرفته نمیشه؟نه اونام سختشونه ولی تحمل میکنن تا موفق بشن!شاید اگه مشاور میگرفتی ساعت مطالعت میرفت رو12و…!! دو سه روزه دیگه دارم روانی میشم ازاین جنگ فکری که تصمیم گرفتم باز دست به دامن شما بشم!حتی وقتی میخواستم پیام بنویسم مغزم میگفت^ میخای برای همچین چیز واضحی اینقد توضیح بدی؟یا درواقع میخای از درس خوندن در بری!^ ولی اصلا واضح نیستو این تصمیم گیری داره روانیم میکنه چون باعث شده هم حواسم پرت باشه هم نگران باشم که من وقت امتحان وخطا ندارم هم به برنامه ریزی خودم اعتماد نداشته باشم و پایبند نباشم!!واقعا معذرت میخوام از این همه توضیحات ولی میخواستم تمام وکمال بنویسم تا شما بتونین نجاتم بدین!خیلی ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی.پاسخ شما به پرسش اول جعبه یادگیری «زندگی موازی» منتقل شد. موفق ترین باشید.
سلام جناب جدیدی وقت بخیر …من پشت کنکوریم امسال قصد داشتم با کمک مشاوره شما برای کنکور ۱۴۰۰ شروع کنم…متاسفانه چند روز پیش برادرم فوت کرد فضای خونه کاملا متشنج شده و فشار روحی خیلی زیادی روی همه اعضای خانواده است و از طرفی چون من دختر بزرگ خانواده هستم باید مراقب مادرم باشم چون اصلا حالش مساعد نیست خودمم از لحاظ روحی شدیدا بهم ریختم و اصلا حوصله و تمرکز درس خوندن ندارم …به نظر شما من الان باید چکار کنم ؟چون کلا برنامه خواب و بیداریم بهم ریخته چند روزیه اصلا نمیتونم غذا بخورم و کلا بهم ریختم…به نظر شما من باید کنکور ۱۴۰۱ شرکت کنم تا شرایط روحی خودم و خانواده بهتر بشه ؟ واقعا نمیدونم لطفا راهنمایی کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. به شما تسلیت می گویم و امیدوارم این اتفاق باعث محکم تر شدن همه اعضای خانواده تان شود. فعلا هیچ تصمیمی نگیرید. چون هنوز در شوک هستید و الان هر تصمیمی بگیرید مسلما می تواند تا حدود زیادی به شرایط فعلی شما مرتبط باشد. اجازه بدهید زمان بگذرد، از شوک روزهای ابتدایی خارج شوید. خودتان را پیدا می کنید، مادرتان آرام تر خواهد شد آنگاه تصمیم بهتری خواهید گرفت. فعلا اولویت شما تخلیه روانی و گریه کردن بر این مصیبت است تا سیستم دفاعی عصبی تان کارش را انجام دهد و بتوانید این غم را هضم کنید. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی من رشته تجربی هستم و مشکلاتی دارم که داره نرم نرم روانمو میجوه البته فقط وقتای استراحت مطالعم چون هرگز اجازه ندادم که این مشکلات ساعات مطالعمو بیاره پایین. اصلا نمیخوام این بار آبروداری کنم و حقیقت رو نگم و به خودم خیانت کنم پس کاملا بی کم و کاست و رک و راست به زبونی ساده می نویسم.
مشکل اولم= آقای جدیدی من تا چند ماه پیش قلم خوبی داشتم که به تعبیر خودم و اطرافیانی ک ب قضاوتشون اعتماد داشتم قلم نابی داشتم. شعر می نوشتم. متون ادبی می نوشتم. و چون به سیاست علاقه داشتم و مطالعه ی بالایی هم در این زمینه داشتم هر از گاهی هم مطالب سیاسی می نوشتم ک تحلیل های خودم بود و بحث سیاسی می کردم ( تو ی گروه خانوادگی واتساپ مطلب می نوشتم ). درمورد سیاست من و بابام دو نظر کاملا متفاوت داریم. آشناها و فامیلمون هم برای من احترام خیلی زیادی قائلن. چند ماه پیش من و بابم تو ی جمع فامیلی نشسته بودیم بحث سیاسی بود من ی جمله گفتم. بابام جلوی همه گفت تو میخوای خودتو نشون بدی پشت بندش دوتا جمله ی خیلی بدتر و رکیک گفت که آبروی من جلوی فامیلام رفت.
حتی فامیلام هم فکرشو نمی کردن بابام چنین حرفی بزنه چون من در نگاهشون یک شخصیت پخته، کاملا منطقی و به واسطه ی کتاب های متعددی ک خونده بودم باسوادبالا بودم. بعد از اون تمام هیجانات و تمام انرژی درونی من فروکشید طوری که بعد از اون دیگه هرگز نتونستم نه خودم ی بیت شعر بگم نه ی تحلیل ( نه فقط سیاسی بلکه از هر موضوعی داشته باشم ). زمان به تدریج می گذشت و من همچنان تو گروه خانوادگی بودم و مطالب سیاسی که می فرستادن من اول شخصی بودم که منتظر تحلیلم بودن ولی من دیگه قدرت تحلیل نداشتم ( چرا که هر تحلیلی می خواستم بکنم فکرم اینطور بود که از نگاه دیگران می خواستم خودمو نشون بدم بقول پدرم) و چون خودم نمی تونستم تحلیلی داشته باشم ناگریز مطالبی رو ک از کتابا قبلا خونده بودم تو گروه می نوشتم و اونا فک می کردن تحلیل خودمه.
ترسی که الان منو احاطه کرده اینه که هر لحظه فکر می کنم فامیلام مطالبی رو ک من نوشتم تو کتابا میخونن و آبروم بیشتر میره چون به تشویق خودم روی آوردن به کتاب خوانی. کافیه من ی لحظه درس نخونم و بخوام استراحت کنم بلافاصله این ترس احاطم میکنه. من برج بلندی از خودم در ذهن دیگران ساختم که هر لحظه ممکنه تَرَک بخوره و فرو بریزه و دفن بشم زیر لایه های خاکستری از بی آبرویی که خودم با دستای خودم اونو ساخته و پرداخته کردم.
مشکل دومم= مشکل دومم هم از مشکل اولم بر می خیزه. من کاملا خورد و خمیر و خاموش و منفعل شدم. من خودمو در حصار دید دیگران می بینم و زمانی ک تصمیم می گیرم یک بیت شعر بنویسم بلافاصله این فکر میاد سراغم که نگاه بقیه نسبت به این شعری ک من الان قراره بگم چطوریه؟ آیا در نگاه اونا من شعر خوبی گفتم؟ و همین در حصار فکر دیگران بودن سریعا مانع خلاقیت من میشه و من حتی همون یک بیت رو هم نمیتونم بگم -ولی موضوع به همین جا ختم نمیشه، این فقط ی عامل بازدارنده هس ک نمیزاره من شعرمو تکمیل کنم. عامل دومش اینه ک من کوچک ترین هیجان و احساسی برای شعر گفتن در درونم باقی نمونده من کاملا سرد و بی روح شدم و اصلا توانایی ترکیب کلمات رو ندارم چرا ک شعر گفتن به هیجان و عواطف نیاز داره حالا چ هیجان خوب و چ هیجان بد. من هیچ هیجانی ندارم- حتی الان ی بیت شعر که از دیگری می خونم و به قشنگی این بیت عشق می ورزم در پس این احساس عشق یک احساس تنفر هم نهفته هست که چرا من خودم دیگه نمیتونم شعر بگم. چرا به جایی رسیدم که یک جمله ی بسیار ساده هم نمیتونم بگم
مشکل سومم= چرا من انقدر به دید دیگران محتاجم؟ چرا من دوس دارم ک از طرف دیگران ستایش بشم؟ آیا دلیلش این نیست که من تا به امروز زندگیم از لحاظ عاطفی ( نه مالی ) در خونوادم کم دیده شدم و کمی هم در معرض خشونت خانواده ی سنتیم بودم؟ آیا دلیلش کمبود محبت نیست؟ و نیز این نیست که من به اندازه ی کافی تو خانوادم دیده نشدم و الان دیده شدن خودمو تو ی فضای خارج از خانوادم جستجو می کنم؟
مشکل چهارمم= صداقت، اخلاق انسانی، شهامت، پایداری برای هدف، و انسان مفید شدن برای جهان بشریت 5 بخش مهمیه که چند سالیه عضو موثری از شاکله ی زندگی منه و من برای همه ی این ها تلاش می کنم ولی من این مدت صداقت و اخلاق و شهامت رو از دست دادم و ضربه ی بزرگی به روحیم خورده اما بازهم میگم برای مسیر زندگیم و برای اهدافی ک ترسیم کردم مثل کنکور اصلا اجازه نمیدم که باعث بشن کم کاری کنم.
مشکل پنجم= بعد از همین رفتار پدرم الان رفتار من تو جمع های فامیلی کاملا عوض شده. منی که روزی از شور و اشتیاق فراوانی برای گفتگو با دیگران برخوردار بودم الان به چنان روزی افتادم که حتی توانایی ی احوال پرسی صمیمانه رو هم تو جمع ندارم. همیشه باید طوری رفتار کنم که نشون بده من از آرامش و رواداری کافی برخوردار هستم باید لحن حرف زدنم هم آروم باشه تا نشون بده من آدم هیجانی نیستم ( چرا که بقول پدرم و با فکری ک برا فامیلام شکل داد آدمای هیجانی میخوان خودشونو تو جمع نشون بدن ) برا همین من باید از حرف زدن از لحن صریح خودم دوری کنم و فقط ی ظاهر آروم و بی انرژی از خودم نشون بدم.ولی در حقیقت این من نبودم که می خواستم خودمو تو جمع نشون بدم بلکه این اخلاق همیشگی خود پدرم بوده. همیشه برای اینکه دیگران رو بخندونه و مجلسش رو گرم کنه من رو مخاطب قرار می داد و می گفت تو تو زندگیت هیچی نمیشی.
حتی جلوی فامیلام وقتی که 13 سالم بود نامه ای رو نوشت که من در زندگیم توفیق چندانی ندارم و امضاشو زد پاش و از فامیلام دعوت کرد ک اونا هم امضا کنن تا این سند همیشه به یادگار باقی بمونه. پدر من هم مثل خودم قربانی خشونت خانوادگی بود حتی از نوع شدیدترش. خشونت زنجیره ای مرحله به مرحله داره از پدر و مادر ما به خودمون میرسه. چ تضمینی وجود داره که بذر این خشونت هم تو فرزندای خودمون جوونه نزنه؟— من عاری از هرگونه اعتماد بنفس و آرامشی هستم تو اجتماع. آقای جدیدی من باید چیکار کنم. لطفا راهنماییم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به پرسش ششم جعبه یادگیری «خانواده و اطرافیان» منتقل شد. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی.اقای جدیدی کمال گرا بودن و جاه طلب بودن بده؟ اینکه آدم به هر رشته ای راضی نشه و بهترینش رو بخواد تا بتونه بهترین زندگی رو واسه خودش بسازه بده؟ آقای جدیدی من کودکی سختی داشتم بهتر بگم همیشه تو کمبود امکانات زندگی کردم همیشه وقتی به زندگی آدم های اطرافم یا دوستام نگاه کردم و امکانات و زندگی اونا رو دیدم حسرت خوردم که چرا من نمیتونم مثل این آدم ها با آرامش زندگی کنم البته هیچ وقت از روی ظاهر قضاوت نمیکنم اما من همیشه هر وقت دلم یه چیزی خواسته نتونستم داشته باشمش نتونستم بهش برسم
به خاطر این شرایط سرخورده شدم همیشه پدر و مادرم بهم یاد دادن قانع باش همینی هم که داری خدا رو شکر کن من خدا رو واسه هر چیزی که دارم شکر میکنم اما میخوام که بیشتر و بهتر تو زندگیم امکانات داشته باشم این بده؟ این جاه طلبیه؟ این اسمش ناشکریه؟ من ۲۴ سالمه سالی که کنکور شرکت میکردم هیچ کس حمایتم نکرد هیچ کس برام کاری نکرد هیچ کس تو زندگیم هیچ وقت هیچ وقت درست و غلط رو بهم نشون نداد چون آدم های اطرافم خودشون هم درست و غلط رو نمیتونن تشخیص بدن تا بیام به من یادش بدن چون حرفه ای زندگی کردن رو یاد نگرفتن
من همیشه تو زندگیم دچار ترس و استرسی وحشتناک بودم به خاطر صدای داد و بیداد و دعواهای همیشه پدر و مادرم من واقعا روزهای پر از ترس و استرسی رو گذروندم همیشه تو این ترس بودم که یا پدرم یا مادرم رو از دست میدم (چون همیشه تو دعواهاشون اینو میشنوم که بالاخره جدا میشن و من تنها میمونم). من همیشه تو تمام زندگیم دنبال یه نوع خاص زندگی کردن بودم دنبال یه نوع خاص فکر کردن بودم مثل تفکری که شما دارید و نحوه زندگی کردنی که شما آموزش می دین میدونید چی میگم؟
من همیشه تو محیطی بودم که بهم گفته شده باید شاکر باشی اگه بیشتر بخوای خدا ازت ناراحت میشه حالا فارغ از بحث مذهبیش که باهاش کاری ندارم واقعا زیاده خواهی بده؟ من الان نشستم با خودم رو راست تکلیفم رو مشخص کردم رو یه کاغذ نوشتم که دلم میخواد تا ۱۰ سال دیگه به کجا برسم و چی داشته باشم الان من یه دختر ۲۴ ساله ام که تا الان اصلا دانشگاه نرفتم در اصل کاری اون جا نداشتم که برم هدفی نداشتم که بخوام با دانشگاه رفتنم بهش برسم در اصل تو سال کنکور پزشکی مد نظرم بود اما با اون روحیه و شخصیت داغون هیچی قبول نمی شدم چه برسه به پزشکی من یه ادم فوق العاده ضعیف و ترسو و به قول والدینم قانع بودم و هستم.
من هیچ وقت واسه کنکور درس نخوندم یه چند روز خوندم بعد ولش کرم چون هیچ هدفی نداشتم من هیچ وقت هیچ تلاشی واسه بهتر کردن زندگیم نداشتم چون اصلا نمیدونستم چی میخوام و میخوام کجا باشم و کجا برم اما الان که دارم شما و مطالبتون رو دنبال میکنم جرقه هایی تو ذهنم زده شده جرقه اینکه من باید یه این بار رو به ترسم غلبه کنم چون احتیاج دارم تا تغییر کنم من نیاز دارم تا شخصیت خودم رو دوباره از صفر بسازم و تموم تربیت های غلطی که داشتم رو درو بریزم و دوباره از نو خودم خودم رو تربیت کنم.
آقای جدیدی من از دست خودم خسته ام از آدم های اطرافم خسته ام من یه ادمیم که بهترین رو همیشه میخوام نمیدونم شاید این هم تاثیر نمرات بالایی باشه که همیشه تو دبیرستان میگرفتم و همیشه بهترین دانش اموز بودم من میدونم الان یا ۱۰ سال دیگه کسی به نمرات و نوع عملکرد من تو دبیرستان کاری نداره و به دستاوردهام تو زندگیم نگاه میکنن تا بدونن من چه قدر ادم موفقی هستم یا نه اما خواستم بهتون بگم ریشه تمام این کمال طلبی من مربوط به دبیرستان هست چون تنها چیزی که تو زندگیم تونستم داشته باشم که از بقیه هم سن و سالام بهتر باشه همون نمرات عالی کلاس و احترامی بود که تو دبیرستان معلم ها و بقیه برام میزاشتن من تو دبیرستان ارزشمند بودم و محترم اما خارج از اون مدرسه هیچی نداشتم و ندارم جز یه خانواده متوسط پر از دعوا و مرافه که هرگز نمیتونه انتظارات من و برآورده کنه.
الان من یه ادم کمال گرا و جاه طلبم یه ادم بی احساس بی تفاوتم کسی هستم که همیشه آرامش خودش رو تحت هر شرایطی حفظ میکنه و به هیچ چیز عکس العمل نشون نمیده و از هیچ کس کوچکترین انتظاری ندارم که کاری برام انجام بده چون هر وقت از هر کس انتظار داشتم دست رد به سینه ام زده و منو کوچک کرده و از اون موقع هر روز سعی کردم که این جنبه از شخصیتم رو بهتر کنم الان من یه ادم ضعیفم که بد و اشتباه تربیت شده الان من یه ادم زیاده خواهم که دلم میخواد پزشکی قبول بشم تا به استقلال،ثروت،قدرت،احترام،و افتخار کردن به خودم برسم،تا از این باتلاقی که توش گیر افتادم و به غیر از هدر دادن عمرم و جوونیم و حسرت گذاشتن از زندگی چیزی برام نداره خلاص بشم.
من از زندگی الانم کاملا ناراضی و ناامیدم و میدونم که اگه همین طوری ادامه بدم آخرش دیونه میشم من همه چی رو زود یاد میگیرم ؛تمرکز خوبی دارم،صبر دارم زیادی صبورم اگه یه درسی رو یاد نگیرم با ارامش برمیگردم و دوباره میخونم و سعی میکنم ریشه مشکلم رو پیدا کنم، کاملا بی احساسم حتی خانواده ام منو یه ادم عصبی و سنگ دل می دونن در صورتی که من عصبی و گوشه گیر نیستم فقط از احساسات خوشم نمیاد اونو مزاحم کارم میدونم دوست دارم آرامش داشته باشم میخوام یه زندگی جدیدی رو تجربه کنم میخوام برای اولین بار تو زندگیم رو پاهام وایسم و همون طور که میخوام و نیاز دارم زندگیم رو بسازم
همین چیزهایی که براتون گفتم رو وقتی به مادرم میگه بهم می خنده میگه تو کمال طلبی و این کمال طلبی تو رو یه روز از پا درمیاره و حتی با این کمال طلبی به هیچی و هیج جا نمیرسی اقای جدیدی ادم بده این داستان منم؟ من زیاده خواه و نفهمم که دارم یه زندگی با زور رو تحمل میکنم و یه گوشه نشستم و دارم خودخوری میکنم اما الان تصمیم دارم که همه چیزو جوری عوض کنم که هیچ کس باورش نشه اون ادم تازه همون دختر ضعیف و بی قدرت دیروز بوده؟
من ناشکرم که میخوام از هر چیزی بهترینش رو داشته باشم تا هم خودم به آرامش برسم هم بتونم به کسایی مثل خودم کمک کنم؟ من رشته پزشکی رو میخوام حالا صرف نظر از علاقه این رشته همون چیزیه که میتونه منو به تموم خواسته ام مثل علاقه به کار کردن تو یه محیط بزرگ و سرپرستی کردن دیگران رو در حین کار بهم بده (یه چیزی مثل پزشک اورژانس که کل اون جا رو تو دستش گرفته و به بقیه کادر پزشکی کمک میکنه تا بهتر کارشون رو انجام بدن از اون نظر گفتم که بدونید من ادمی نیستم که بخوام به دیگران دستور بدم و نه اینکه بخوام آدمی باشم که به کسی زور بگم منظورم اینه که یه بخش رو به من بسپارند و من هدایتش کنم از این طوری کار کردن واقعا خوشحال میشم و احساس مفید بودن میکنم که تو بخش اورژانس بیمارستان واقعا این نوع کار کردن رو به چشم دیدم)
این رشته همون چیزیه که میتونه منو از این خونه و این محیط و این نوع طرز تفکر دور کنه و یه دنیای جدید از ارتباطات رو به روی من باز کنه میتونه مستقلم کنه، این رشته میتونه به من ارزشمندی و احترام در بین اعضای خانواده ام (که هرگز احترامی رو از اون ها نسبت به خودم ندیدم)بده، میتونه تو جامعه ارزشمند دارای احترام نشون بده این رشته میتونه منو همزمان به برطرف کردن نیازهای مادیم برسونه، این رشته میتونه زندگی منو عوض کنه حالا من با تموم چیزهایی که براتون گفتم واقعا با بقیه فرق دارم و یه ادم کمال طلب و جاه طلبم که هرگز به چیزی تو زندگیش نمیرسه؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به پرسش یازدهم جعبه یادگیری «هدف گذاری» منتقل شد. موفق ترین باشید
سلام آقای جدیدی ببخشید شما میگید که باید برای زندگیمون یک سری قوانین داشته باشیم و بر اساس اون قوانین زندگی کنیم میشه بگید منطورتون از قوانین چیه؟ مثلا چه نوع قوانینی برای زندگیمون بزاریم؟ یه خورده توضیح میدید؟ مرسی
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. «قوانین زندگی من یعنی طرز تفکر من نسبت به مسایلی که برایم رخ می دهند». به طور مثال: من در مورد شکست چگونه فکر می کنم؟ آیا شکست نشانه کم کاری و ضعیف بودن فرد است یا نشانه هدفمند و دونده بودن آن فرد؟ یا من در مورد حرف مردم چطور می اندیشم و… . طرز تفکر شما روی موضوعاتی که برایتان پیش می آید، قوانین فکری تان را می سازد. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی روزتون بخیر. من چند ساله یه مشکل بزرگ دارم. خواب. چون در طول مدرسه رفتن همیشه شیفت عصر بودم این عادت در من قوی شده و حتی بعد ها هم که مشغول کار شدم کار نیمه وقت داشتم و عادتم ترک نشد. هر چقدر سعی میکنم نمیتونم زودتر از ساعت 10 صبح از خواب بیدار شم. قبلا عادت به رمان خوندن در شب داشتم که باعث بیدار موندنم تا دیروقت میشد اما از حدود 6 ماه پیش با راهنمایی شما ترکش کردم. حالا سعی میکنم حدود ساعت 11 تا 12 بخوابم اما باز هم نمیتونم زود بیدار بشم. اوایل مشکلی نبود به محض بیدار شدن شروع به درس خوندن میکردم اما حالا حجم مطالعه زیاد شده و وقت کم میارم.
دوره های شما رو که مطالعه کردم متوجه شدم این عادت در زمان 12 سالگی من از سر لجبازی من با مادرم شروع شد. چون همیشه مجبورم میکردن برای نماز صبح از خواب بیدار بشم و من وقتی یک بار خواب موندم و پدر و مادربزرگم اومدن خونمون مادرم اونها رو آورد به اتاق من و باعث خجالتم شد و اونها هم به تمام فامیل گفتن. این موضوع باعث لجبازی من با مادرم شد و من از اون به بعد عمدا بیدار نمیشدم و این شد یه عادت بد. خیلی کارها در طول این 6 ماه کردم تا ترک بشه اما نشد. از چندین آلارم گذاشتن برای گوشیم تا بردن گوشیم دور از خودم اما با زدن زنگ الارم و قطع میکنم و دوباره میخوابم.
حتی الان که برای سحر بیدار میشم بعد از نماز دوباره میخوابم و به خودم میگم ساعت 9 بیدار میشم اما باز هم نمیشه. روز هایی که آزمون دارم با همون آلارم بیدار میشدم اما در روزهای معمول نمیتونم. به خودم میگم هنوز وقت دارم و به سرعت خوابم میبره. چطور این مشکل و حل کنم؟ اونجا برای رمان خوندن شما به من گفتین ذره ذره نمیشه و باید همین الان تمام داستان هام و پاک کنم. لطفا راهنماییم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به سوال اول در جعبه یادگیری «تنظیم خواب» اضافه شد. موفق ترین باشید.
سلام وقت بخیر آقای جدیدی . من مطلبتون درباره علت وابستگی به حرف مردم رو خوندم .(سایت قبلی). اما بین این ادما های اطرافمون ، وابستگی به حرف پدر و مادر از یک جنس دیگه است . من میخوام یک تصمیمی برای زندگیم بگیرم اما خانواده ام مخالف اند . پدرم به شدت مخالفه و مادرم هم با این تصمیمم ناراحت میشه . و من اصلا دوست ندارم ناراحتشون کنم . درواقع اینطور نیست که شخصیت خودم رو در حرف ها و نگاه اونها جست و جو کنم . من طبق حرف های شما ، قوانین زندگی خودم رو دارم و بهشون پایبندم . ولی احترام به پدر و مادر و اینکه میخام خوشحالشون کنم چی؟! همین قضیه باعث میشه کلا مسیر زندگیم عوض بشه .. و من توی این زندگی خوشحال نیستم .. ممنون میشم راهنمایی کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به پرسش پنجم جعبه یادگیری «خانواده و اطرافیان» منتقل شد. موفق ترین باشید.