پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور
نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.

سلام وقت بخیر من الان ۲۵سال سن دارم دچار افسردگی بسیار شدیدی شده ام و روز و شب هم فقط و فقط تو کنج خونه میگذره بعضی وقت ها میتونم گریه کنم یکم اروم میشم ولی خیلی وقت ها هم فقط بغض دارم و نمیتونم گریه کنم انگار از عالم و ادم به خاطر حالم شاکیم این افسردگی و از هم پاشیدگی روحیه ی من به خاطر اینکه بیش از حد احساس حقارت و بی ارزش میکنم دائم خودمو سرزش میکنم.
از خودم و وجود خودم بیزارم متنفرم یه چیز هایی یه اتفاق هایی برام پیش اومد که تو زندگیم باعث شد شخصیتم بیش از حد ممکن حساس بشه که این حساسیت بیش از حد روی وجود خودم بیشتر از همه متمرکز شد و تاثیر گذاشت حساسیت هایی که باعث شد من به ظااهر خودم به صدام به راه رفتنم به همه چیم گیر بدم و خودمو سرزنش کنم.
دچار حسی شدم که ازظااهر خودم متنفر باشم و خودمو لایق هیچ چیزی هیچ هدفی تو زندگی نبینم چون از نظر خودم اون قیافه ای که مد نظرمه و واسه ازدواج و کار کردن و زندگی و این چیز هارو من ندارم و با این قیافه خودمو بی ارزش تر از اون چیزی میبینم خودمو لایق هیچی نمیدونم خودمو از هر کسی کوچیک تر و حقیرتر میبینم.
مثلا اگه کسیو میبینم که ظااهر خوبی داره من حس حقارت بهم دست میدن یا کسیو که تو رانندگی مهارت دارعه هم همون طور یه کسیو تو شغل مقام و جایگاه خوب مببینم بازم اون حس بهم دست میده کسی که خیلی خوب حرف میزنه.
متاسفانه تنها چیزی که شاید حس حقارت برام درست نکردن چیز های بی جان بوده ان کل زندگی من شده احساس حقارت و بی ارزش دونستن خودم با خودم میگم من با این ظااهر کی حاظره همسر من بشه من با این ظااهر چجوری میتونم تو جامعه باشم و شغل پیدا کنم و درس بخونم و تو جامعه نقش داشته باشم این معظلی ترین مشکل روحیه ام اگه بخوام ترسیمش کنم مث مادره بقیه ی چیز هایی پدید اومدن احساس میکنم از همین متولد شدن.
من حتی نتونستم یه گواهینامه ی ساده رو هم بگیرم و قبول شم بعد سه بار رد شدن ولش کردم چون احساس بی ارزشی و حقارت خیلی زیادی میکنم همیشه از هر کاری ترس و دلهره ی شدیدی دارم وهمبن باعث میشه نتونم تو هیچ کاری موفق شوم من یکی از چیز هایی که بازم شاید حاصل همون بی لیاقت دونستن خودم بود اونم اینکه من احساس میکنم وقتی میخوام با کسی حرف بزنم مثلا سلام و احوال پرسی و اینا دیکه بعدش نمیدونم چی بگم استرس شدیدی بهم دست میده احساس میکنم مغزم خالی از هر گونه اتفاق و جمله بندیه و دیگه من بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم.
من حتی یه مدت تو یه پیام رسان تو یه گروهی بودم اون ها رو میدیدم که ساعت ها میتونستن چت کنن اونم در حد مثلا چند خط تو ویسکال حرف میزدن ومن نه تو چت کردن نه تو ویسکال نمیتونستم حرف بزنم بازم اون حس حقارته که من چرا نمیتونم این کار و کنم به من دست میداد که بعدش کلا از شدت حس بدی که بهم دست داد پیام رسان و کلا حذف کردم.
با خودم میگفتم کاش میتونستم مثل بقیه حرف بزنم ولی هیی نشد که نشد الان من واقعا تو این سن هیچی برام معنی نداره متاسفانه دنیایی سیاه و بدون هیچ نقطه امیدی رو تصور میکنم خودمو تو باتلاقی میبینم که کم کم داره خفه ام میکنه.
واقعااااا دیگه خودم از جون خودم سیر شدم نمیدونم واقعا چی کار کنم فقط من یه سری اتفاق از دوره ی راهنمایی برام افتاد گفتم که نگم متن پیامم از این بیشتر طولانی نشه که اذیت بشید ممنون ازتون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ممنونم بابت توضیحات کاملی که برایم نوشتید و بسیار از شما سپاسگزارم.
زندگی شما شبیه یک گلوله برفی است. روزی روزگاری این گلوله برفی در نوک قله آرامش، بی آنکه مشکلی داشته باشد مشغول زندگی بود. مسیر بازی و رشد خودش را طی میکرد و اوج میگرفت اما این گلوله برفی که تنها نبود.
خواهی نخواهی، سر و کله گلوله برفیهای دیگر پیدا شد و هر کدام، تنهای به گلوله برفی زدند و کم کم گلوله برفی از جای خودش تکان خورد و به مسیری افتاد که نتیجه طبیعی آن، گوشه گیری، کم صحبتی، تنفر از ظاهر و سایری مواردی شد که در متن برایم به خوبی نوشتهاید.
هدفم از شبیه سازی با گلوله برفی چه بود؟ قصدم آن بود که بگویم شما سفید و بدون قضاوت، نسبت به خودتان مشغول زندگی بودید و این برخوردهای مختلف با محیط اطراف بود که شما را به این زاویه دید رسانیده که نسبت به خویش احساسات منفی داشته باشید.
با این توضیحات، برای خروج از این تله فکری، بایستی سطر به سطر زندگیتان بررسی شود و خاطرات مختلف دوران کودکی، نوجوانی و جوانی تا به امروز را مرور کنید و سر نخهای مختلف را کنار هم بگذاریم و ببینیم که:
1- کدام خاطرات این زاویه دید را برای شما ساختهاند؟
2- کدام خاطرات آن زاویه دید را تقویت کردهاند؟
3- خودتان چطور در نقش تقویت کننده برای این زاویه دید تبدیل شدید؟
از بین سه سؤال بالا، فقط سومی را کمی در متن شما میتوان دریافت. به طور مثال:
الف) فرار از جمع و گوشهنشینی حتی از گروهی در مجازی
ب) عدم تمایل برای شروع صحبت با دیگران
پ) مقایسه با دیگران
ت) ترک کردن یک مسیر با چند شکست مانند ماجرای گواهینامه
ث) سد شروع را نشکستن و منتظر ماندن
ج) خود انتقادی
اگر بخواهید فرایند ارتقا را شروع کنید ابتدا بایستی پرونده خاطرات را ببندید. در متن هم اشاره میکنید که خاطراتی وجود دارند که اینطور شدهاید به ویژه در راهنمایی. اگر خاطرات زندگی خود را از روزی که به یاد دارید تا به امروز مورد بررسی قرار گیرد، قطعاً از به هم وصل شدن نقاط مشترک این خاطرات، پاسخ دو سؤال بالا بیرون میآید و فرایند برونرفت شما از این زاویه دید آغاز خواهد شد.
در صورت تمایل میتوانید خاطرات خود را به صورت شخصی برایم در پیامرسانهای داخلی مثل ایتا و بله و یا در صورت حل شدن مشکل اینترنت در تلگرام یا ایمیل بفرستید تا راهحلهای دقیقتر را بعد از مطالعه خاطرات زندگیتان برای حل شدن این احساساتی که با آن دست و پنجه نرم میکنید را به صورت خصوصی برای شما ارسال کنم.
ذکر این نکته مهم است که مغزتان در حال بزرگنمایی آنچه احساس میکنید نیز هست ولی با بیان خاطرات و قرار گرفتن در مسیر شناخت آنچه بر شما گذشته، به زودی درخواهید یافت که میتوانید با اجرای راهحلهای بیان شده به خوبی از این احساسات فاصله گرفته و با تحمل هزینههای موفقیت که برای همه ما انسانها وجود دارد به اهداف خویش برسید.
این را همیشه به خاطر داشته باشید که مغزتان دوست ندارد از این شرایط خارج شوید و شما دقیقاً باید در اوج ناامیدی و بیانگیزگی، بررسی خاطرات را شروع نمایید. این مهمترین نکتهای بود که بایستی در نظر داشته باشید.
به بیان دیگر، منتظر روزی نباشید که حالتان خوب باشد و بخواهید خروج از این تله فکری را شروع کنید بلکه بایستی در اوج حال بد و حس ناامیدی، بیان خاطرات را شروع کنید تا کم کم به سمت برونرفت از این احساسات که توسط مغزتان بزرگنمایی نیز میشود، گام بردارید. موفقترین باشید.
سلام مجدد بله دقیقا تمام چیزهایی که گفتید درست بودند بنده قبلا فکر میکردم باید زندگی خودمو نجات بدم و یک تغییر خیلی بزرگ توی زندگیم نیاز هست رفتن به سمت علاقه ام نمیتونست این نیاز رو پاسخ بده.
به درامد خیلی زیاد فکر میکردم پرستیژ کاری بالا و اینکه یک مسیر سخت با توجه به روحیه کمال طلبم که باعث میشد از درست بودن مسیر اطمینان پیدا کنم این همه سختی قرار بود برام پایان خوشی داشته باشه در تصوراتم این بود خودم رو صاحب یه کلینیک شیک میدونستم که درامد بالایی داره و هر چیزی که میخواستم رو میتونستم بدست بیارم.
اما با قبولی من با واقعیت ها رو به رو شدم فیزیوتراپی اون رشته شیک و تمیزی که تصور میکردم نبود از فرسایش کاریش خبر داشتم اما بعد قبولی این فکرا بیشتر شدن که از پسش برنمیام.
بعد کنکور تازه کم کم همه چیز داشت خودشو نشون میداد و من متوجه شدم چقدر روانم اسیب دیده طی این سالها و من فقط داشتم تحمل میکردم که تموم بشه سلامت روانمو از دست داده بودم.
به این نتیجه رسیدم هیچ چیز تو دنیا ارزش از بین رفتن ارامشتو نداره حتی اگر بهترین چیزها رو به جاش بدست بیاری توی شهری که دانشجو شدم هیچ تفریحی ندارم با ادمای درستی روبه رو نشدم اونطور که فکر میکردم نشد و من همش حس تنهایی شدید دارم.
هر کی فقط به فکر خودشه هر چی هم زمان میگذره هیچ علاقه ای نسبت به این رشته در من به وجود نمیاد خیلی مواقع فکر میکنم مدرکمو بگیرم ولی کار نکنم متوجه شدم اصلا به کار بالینی علاقمند نیستم من واقعا تحت فشارم فقط دارم خودمو اروم میکنم و میگم بالاخره یچیزی میشه دنیا به آخر نرسیده که.
گاهی فکر میکنم کارشناسیمو بگیرم بعدش برم دنبال علایقم اما خانوادم زیادی روی من حساب باز کردند خلاصه هیچی مطابق تصوراتم نشد بشدت سردرگمم و نمیدونم چیکار کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی ممنون که آنچه در ذهنتان جرقه خورد را برایم نوشتید. حالا میتوانم این ایده را مطرح کنم که آنچه دغدغه این روزهای شماست، بیش از هر چیز، احساس از دست دادن کنترل است؛ حسی که معمولاً بعد از یک دوره فشار طولانی و تعلیقِ روانی به وجود میآید.
کنترل به این معنا نیست که بتوانید همه شرایط بیرونی را مطابق میل خودتان تغییر دهید یا آینده را دقیقاً همانطور که تصور کردهاید بسازید. کنترل یعنی در هر موقعیتی بدانی چه چیزهایی در حوزه اختیار توست، بتوانی درباره آنها تصمیم بگیری و مسئولانه عمل کنی، حتی اگر شرایط کلی ایدهآل نباشد.
وقتی انسان، سالها با این ذهنیت جلو میرود که «بعد از رسیدن به یک نقطه بزرگ همهچیز درست میشود»، عملاً اختیار حالِ خودش را به آیندهای نامعلوم واگذار میکند. در این وضعیت، اگر آن آینده مطابق تصور شکل نگیرد، احساس فروپاشی، سردرگمی و بیقدرتی طبیعی است.
وقتی حس کنترل کاهش پیدا میکند، چند پیامد مشخص بروز میکند: فرسودگی روانی تشدید میشود، انگیزه افت میکند، فرد نسبت به انتخابهایش بیعلاقه یا حتی بیزار میشود و نوعی تنهایی عمیق شکل میگیرد، چون احساس میکند در مسیری قرار گرفته که خودش آن را آگاهانه انتخاب نکرده بلکه صرفاً برای رهایی از فشار یا رسیدن به یک تصویر ذهنی بزرگ به آن تن داده است.
در چنین شرایطی ذهن مدام بین «تحمل کردن تا پایان» و «فرار کردن کامل» در نوسان است. این نوسان خودش انرژی زیادی میگیرد و فرد را بیشتر در حس بیثباتی فرو میبرد. بنابراین الان مهمترین ماموریت زندگی شما بازگرداندن کنترل است.
به این نکته توجه کنید که بازگرداندن کنترل از تغییرات بزرگ و ناگهانی شروع نمیشود؛ اتفاقاً تلاش برای یک تصمیم بزرگ در شرایطی که روان خسته است، معمولاً اضطراب را بیشتر میکند. با این حساب اگر میخواهید مهمترین ماموریت زندگیتان را عمل کنید بایستی به فکر ایجاد کنترل در کارهای کوچک باشید و کم کم که جلوتر میروید آنها را بزرگتر کنید.
در نتیجه، شروع از تنظیم برنامه خواب، نحوه گذراندن چند ساعت از روز به کارهای غیر درسی مثل ورزش یا کلاس موسیقی یا حتی آموزش زبان، انتخاب یک فعالیت شخصی حتی خیلی کوتاه مثل پیاده روی، تنظیم مرزهای ارتباطی مثل ایجاد ارتباطهای سالم با همکلاسیهایی که فکر میکنید متناسب شما هستند یا حتی تلاش برای سالم خوردن، را توصیه میکنم.
نکته اساسی را به خاطر داشته باشید که وقتی در کارهای کوچک به خودتان نشان میدهید که میتوانید تصمیم بگیرید و اجرا کنید، بهتدریج احساس کارآمدی و ثبات برمیگردد.
لازم است بین «انتظار پایان خوش بزرگ» و «ساختن تعادل تدریجی» تفاوت قائل شوید. قرار نیست همین حالا درباره کل آینده شغلی خود حکم قطعی بدهید. میتوانید موقتاً هدفت را از «حل کامل زندگی» به «مدیریت سالم این مقطع» تغییر دهید. اگر تصمیم بگیرید مدرکتان را بگیرید، این میتواند یک انتخاب آگاهانه باشد نه یک اجبار تحملگرایانه و اگر بعد از آن به سمت مسیر مورد نظر نیازهایتان بروید، آن هم تصمیمی مبتنی بر شناخت بیشتر خواهد بود، نه واکنش هیجانی به فشار.
فراموش نکنید که کنترل یعنی بدانید در این لحظه چه کاری از دستتان برمیآید و همان را با ثبات انجام دهید. من با اجازه یکی از افرادی که مشاورش هستم و در خارج از کشور زندگی می کنند، نمونههای از فعالیتهای ایشان را برای برگرداندن کنترل در زندگیشان را برای شما در انتهای پیام میگذارم. موفقترین باشید.
نمونه هایی از فعالیت یک فرد برای به دست گرفتن کنترل زندگی
سلام آیا این موقع از سال خسته شدن طبیعیه؟
من بعد چند سال از مهر امسال شروع کردم به خوندن و الان که به این موقع از سال رسیدم واقعا دیگه کشش ادامه دادن ندارم. میدونم زمان کمیه برای خسته شدن ولی من سه ساله که پشت کنکورم و با اینکه درسی نخوندم ولی فکر و ذهنم درگیر کنکور بوده. نه تفریح داشتم نه ورزش کردم و نه سرکار رفتم.
اصلا نفهمیدم این سه سال چجوری گذشت همش با امروز و فردا کردن و تنبلی هدر دادم عمرم رو ، خیلی پشیمونم همش با خودم میگم باید امسال دیگه تموم کنم این بازی رو ولی بازم کم میزارم، احساس میکنم دارم تو باتلاقی که خودم درست کردم بیشتر غرق میشم و کاری هم برای بیرون اومدن ازش نمیکنم.
امسال شروع خوبی داشتم برخلاف سالهای قبل که با pdf میخوندم رفتم چند تا کتاب گرفتم و آزمون هم ثبت نام کردم. فکر کردم با این کارا دیگه قبول میشم ولی نتیجه آزمون هام چیز دیگه ای میگفت. ولی بازم ناامید نشدم و ادامه دادم ولی یک هفته ای میشه که دیگه ول کردم.
حجم زیاد مطالب، پایه ضعیفم، سختی درس ها زمان کم و کند بودنم همش تو ذهنم آلارم میدن که تو نمیتونی از پس این درسا بربیای. وقتی میرم کتابخونه یا سر جلسه آزمون و بقیه رو میبینم با خودم میگم مگه من چه فرقی با بقیه دارم که نمیتونم قبول بشم. دیگه تحمل کردن اتاقم برام غیر ممکن شده این که باید هرروز صبح بیدار بشم و بشینم پشت میز باعث عذابمه.
همش با خودم میگم کاشکی فقط یکبار ادامه میدادم و تا آخرش میرفتم و پرونده کنکور رو تو زندگیم میبستم و وارد یه دوره تازه ای میشدم. ببخشید طولانی شد. خیلی ممنون میشم راهنماییم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. تمام مواردی که بایستی درباره پیامتان توضیح دهم شامل موارد زیر میباشد:
1- آنچه درباره خستگی برایم نوشتهاید، مربوط به خستگیهای غیر جسمی میباشد. خستگی غیر جسمی، ملاک اندازه گیری ندارد و کاملاً وابسته به ادراک شماست. یعنی چه؟ با مثال شفاف خواهم کرد:
الف) همین الان کتابی را حتی غیر درسی انتخاب کنید و مشغول مطالعه آن به صورت عادی شوید و هر چند خطی که مطالعه کردید، نگاهی به ساعت بیندازید. بعد از چند دقیقه احساس میکنید که زمان جلو نمیرود و انگار خیلی کند شده است و فشار بیشتری احساس کرده و زودتر خسته میشوید.
همه می دانیم که گردش عقربههای ساعت ثابت است ولی اگر موقع درس خواندن، دائماً به ساعت نگاه کنیم، ادراک ما اینطور است که زمان کندتر و خسته کننده تر میگذرد.
ب) سر کلاس معلمی که از او متنفرید، زمان و خستگی را بیشتر میچشید و گمان میکنید که همه چیز متوقف شده و گیر افتادهاید. برعکس در کلاس معلمی که حس مثبتی به او دارید همه چیز خیلی زود میگذرد و متوجه گذشت زمان نمیشوید.
پ) هنگامی که نسبت به کاری بیعلاقهایم، بخشهایی از مغز بهویژه قشر پیشپیشانی، بیشتر فعال میشوند تا تمرکز را حفظ کنند. همین فعالیت اضافی باعث احساس تلاش ذهنی و در نتیجه خستگی ادراکی میشود.
ت) وقتی خاطرهای از شکست را مرور میکنیم، مغز همان مسیرهای عصبی را فعال میکند که در هنگام وقوع آن رویداد فعال بودهاند. در واقع ذهن دوباره تجربه را بازسازی میکند یعنی همان حس شرم، پشیمانی یا درد عاطفی را تکرار میکند، بدون اینکه خروجی تازهای حاصل شود. این چرخهی تفکر تکراری یا نشخوار ذهنی مثل نرمافزاری است که بیوقفه در پسزمینهی پردازشگر ذهن اجرا میشود و انرژی را میسوزاند و احساس خستگی میکنید.
ث) مرور مکرر شکستها و اشتباهات، تضاد میان «آنچه هست» و «آنچه میخواستیم باشد» را فعال میکند. این تضاد، انرژی ذهنی زیادی مصرف میکند و مغز سعی دارد پیوسته دو تصویر ناسازگار را آشتی دهد و به همین دلیل ذهن احساس سنگینی و کندی پیدا میکند و شما خسته میشوید.
تمام این مثالها را بیان کردم تا بگویم، شما با «درگیری ذهنی بلندمدت درباره سه سال پشت کنکور ماندن»، «نشخوار ذهنی و احساس گیر افتادن در کنکور یا انتخاب شغل آینده»، «وضعیت زمانِ خستهکننده و ادراک کندی به دلیل اینکه تفریح را برای خود لازم میدانستید و احساس میکنید از آن جا ماندهاید»، «خودگوییِ منفی و مقایسهی فرساینده درباره افراد کتابخانه یا شرکت کنندگان کنکور آزمایشی» و «مقایسه خودتان با حالتی که دوست داشتید باشید»، خستگی ادراکی میسازید و چنین خستگی را احساس میکنید.
بنابراین وقتی از من میپرسید که آیا خستگی در این موقع از سال طبیعی است یا خیر در جواب بایستی بگویم که خستگیهای غیر جسمی به ماه سال ارتباطی ندارند بلکه به ادراک شما درباره زندگیتان مرتبط هستند. تا زمانی که از صبح تا شب این همه فرایند خسته کننده که در پاراگراف قبلی گفتم را تکرار میکنید، قطعاً خستگی ادراکی را لمس خواهید کرد.
برای خروج از این وضعیت خواهش میکنم اولاً طبق دوره «خاطره شناسی»، پرونده خاطرات گذشته را ببنیدید تا نیاز به مرور آنها نباشد سپس طبق دوره «افکار مزاحم، منفی و تکرار شونده» و همچنین دوره «کلکهای مشترک مغز»، خودتان را از زیر فشارهای ناشی از برداشتهای نادرست رها کنید. تمامی این دورهها به صورت رایگان در منوی بالای سایت قابل دست یابی است. هر کجا هم سوالی پیش آمد در همانجا از من بپرسید تا کمکتان کنم.
2- دقت کردهاید که بعضی از درها را وقتی باز و بسته میکنیم، صدای جیر جیر میدهند؟ به آنها روغن میزنیم تا لولاها روانتر و با اصطکاک کمتری در درون هم بچرخند و صدای جیر جیر ندهند. چرا این مثال را زدم؟
برای حرکت روان در کنکور، نیاز به روغنی به نام «پایه سازی» داریم. فرض کنید یک دانش آموز در مخرج مشترک گیری یا اتحادهای ریاضی پایه ضعیفی دارد و به یک باره، ریاضی دهم را شروع میکند.
قطعاً او در یادگیری و بعداً در تستها دچار مشکل میشود به این صورت که دائماً برایش سؤال است که آن عدد دو چه شد؟ چطوری توان از بین رفت و سایر سؤالات از این دست. بنابراین زودتر خسته میشود و جا می زند.
بنابراین اگر تصمیم دارید برای کنکور درس بخوانید، لطفاً به سراغ درسهای ریاضی و علوم ابتدایی و متوسطه اول بروید و صفحه به صفحه بررسی کنید و تمام مطالبی که به خوبی آموزش ندیدهاید را رفع اشکال کنید و سپس به سراغ خود کنکور بیایید تا هم اشتیاق بیشتری در یادگیری داشته باشید و هم سرعت و درک بهتری در هنگام حل تستها به نمایش بگذارید و در نهایت کندی و خستگی کمتری را احساس خواهید کرد موفقترین باشید.
سلام وقت شما بخیر. بنده ترم سه فیزیوتراپی هستم چند سال پشت کنکور موندم و بالاخره وارد دانشگاه شدم.
از وقتی که قبول شدم با خودم و رشتم درگیرم از همون اول حس تعلق نداشتم و حس میکردم قراره برم از این شهر کم کم این حسم بیشتر شد و کلا بفکر تغییر رشته افتادم ولی بعد از کلی درگیری این کارو نکردم.پیش کلی مشاور و روانشناس رفتم میگفتن رشته خودتو ادامه بده….
ولی من حالم خوب نمیشد افکارم بیشتر و بیشتر میشد دیگه تمام تمرکزم روی این دوراهی بود هر چی میگذشت حالم بدتر میشد تا خودمو بردم زیر مصرف قرص و دارو تحت نظر روانپزشک که این فکرا منو رها کنه چون همه میگفتن مسیرت درسته رشته ات خوبه همه چی عالیه پس من گفتم حتما خودم مشکل دارم اخه مگه میشه؟
فیزیوتراپی اولین اولویت انتخاب رشته من بود سال قبلش که هوشبری قبول شدم و انصراف دادم دیگه باید سرم به سنگ میخورد و درست انتخاب رشته میکردم چطور ممکنه دوباره اشتباه کردم باشه؟ پس گفتم حتما بخاطر افسردگیمه و مصرف دارو رو شروع کردم….
الان چند ماه هست دارو مصرف میکنم یمدت کلا تو حالت اغما بودم بعدش کم کم حالم بهتر شد از اون سیاهی دراومدم الان خیلی نرمال تر شدم ولی باز این حس بد تموم نشده تمام مغزم هر لحظه درگیر این شده دوباره همش درباره رشتم فکر میکنم و هر چی دنبال علاقه میگردم درونم پیدا نمیشه.
الان تو شرایطی ام که خانوادم خیلی ازم راضین خیلی حمایتم میکنن هر چی بگم همون لحظه فراهم هست فقط میگن تو درستو بخون تمام توجه خانوادم به سمت من اومده برعکس قبلا که همش حس میکردم نادیده گرفته میشم الان بهم افتخار میکنن و همش کاری میکنن شرمنده بشم و خودمو مدیون بدونم از طرف دیگه تو این شهری که دانشجوام جام محکم شده کلی دوست و اشنا پیدا کردم با شهر و ادماش خو گرفتم عادت کردم…..
ولی باز اروم نمیشم ذهنم درگیر میشه و مغزم همش در حال قانع کردنمه که یچیزی پیدا کنه بهش چنگ بزنه بتونم ادامه بدم همش دنبال دلیل میگردم که اره رشته من خوبه همه دید خوبی نسبت بهم دارن جایگاه اجتماعیم بشدت بالا رفته احترام خانوادمو دارم هر چی که میخوام فراهمه دیگه چی میخوام؟ خانواده که حمایت میکنن رشته خوب جایگاه اجتماعی هیچ مشکلی انگار تو زندگیم وجود نداره…
پس یعنی چی یعنی من بیمارم؟؟ من دارم دارو مصرف میکنم باشگاه رو شروع کردم یادگیری زبانو شروع کردم دنبال ساز میگردم کلاس موسیقیمو ادامه بدم دارم هر کاری میکنم که حالم خوب شه اما نمیشه اره درسته از اون تاریکی بیرون اومدم ولی دلم بازم با اینجا نیست الان دیگه گاهی فکر میکنم انصراف بدم و برم دیگه به تغییر رشته هم فکر نمیکنم خسته شدم میگم کلا علوم پزشکی جای من نیست بارو ببندم و برم اما کجا برم؟
برم سمت نقاشی و موسیقی که ی روزی تمام زندگیم بودن و عاشقشون بودم؟؟؟ اگر اونجام نشد چی؟؟؟ برم اصلا ارایشگری یاد بگیرم کلی توش استعداد دارم اما کدوم ادم عاقلی چنین کاری میکنه؟؟؟؟
خیلی درگیرم موندم چیکار کنم هیچ علاقه ای شکل نمیگیره فقط نفرتی که هر لحظه دارم انکارش میکنم میترسم باهاش روبه رو شم همش اینطوریم که نه باید ادامه بدی نه فکر الکی نکن جات درسته برو جلو اما از شک و تردید خستم دیگه میخوام مغزم مطمئن بشه از مسیرم بفهمه که دیگه راهی نیست و شک نداشته باشه اما ساکت نمیشه هر کاری میکنم.
از روحیاتم بخوام بگم خیلی روحیه ظریفی دارم زود برای ادما ناراحت میشم زود دلم میشکنه تحمل دیدن صحنه های بد رو ندارم دوست ندارم رنج کشیدن انسان ها رو ببینم از محیط بیمارستان خوشم نمیاد زیاد با کارای درمانی حال نمیکنم دوست دارم تو ی محیط شاد کار کنم…..
میشه لطفا راهنماییم کنید هیچکس من رو درک نمیکنه ادما بهم میگن تو رد دادی نمیتونم با هیچکس حرف بزنم خسته شدم بس پول روانشناس و روانپزشک دادم نمیفهمم چی درسته چی غلط لطفا راهنمایی کنید ممنونم که وقت گذاشتید تا آخر خوندید
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی ممنونم از توضیحات بسیار کاملی که ارائه کردید و این باعث میشه به درک عمیقی از شرایط شما برسم. در قدم اول بایستی بررسی کنیم که آیا نظام ارزشی شما دچار مشکل شده یا نه؟ منظورم چیست؟
منظورم این است که ببینیم «چیزی که امروز از خودتان میخواهید» با «چیزی که قبلاً ارزشمند میدانستید» هماهنگ هست یا نه. بسیاری از سردرگمیها زمانی شکل میگیرند که ارزشهای فعلی فرد با ارزشهای قبلیاش در تعارض قرار میگیرند.
آنچه من از متنتان برداشت کردهام اینطور است که در گذشته بر اساس شرایط خانواده، جامعه، سالهای طولانی کنکور و تصویر ذهنی و فردی که از یک مسیر درست و آبرومند ساخته بودید، برای خود یک سیستم ارزشی ثابت داشتید. این سیستم میگفت:
1. رشتههای علوم پزشکی قابل احتراماند
2. آینده شغلی مهمترین معیار انتخاب است
3. سخت بودن مسیر نشانه ارزشمندی آن است
4. خانواده باید به مسیر من افتخار کنند
5. موفقیت یعنی انتخاب رشتهای با پرستیژ بالا
اما بعد از ورود به دانشگاه و مواجهه با واقعیت کار درمانی، شما کمکم با ارزشهای دیگری روبهرو شدید. ارزشهایی که تا آن زمان کمتر به آنها اجازه بروز میدادید:
1. آرامش روانی مهمتر از پرستیژ است
2. روحیه لطیف و حساسم نیاز به محیطی امن و شاد دارد
3. لذت، خلاقیت و هنر هم ارزشاند
4. هر مسیری ارزشمند است، فقط باید با من هماهنگ باشد
5. قرار نیست مسیر موفقیت برای همه یکسان باشد
این دو مجموعه ارزش وقتی در کنار هم قرار گرفتند، سیستم ارزشی قبلی سست شده و سیستم جدید هنوز تثبیت نشده است. به همین دلیل احساس میکنید:
1. نمیدانید کدام فکر درست است
2. نمیتوانید به تصمیم فعلی اعتماد کنید
3. گذشته و حال شما با هم نمیخوانند
4. هویت قبلیتان با هویت جدید درگیر شده
5. و از همه مهمتر… هیچ مسیری کاملاً درست به نظر نمیرسد
در چنین شرایطی ذهن دائماً تلاش میکند خودش را قانع کند و این باعث خستگی شدید و نشخوار ذهنی میشود. همه این توضیحاتم با این فرض بود که نظام ارزشی شما دچار مشکل شده باشد. به صحبتهایم فکر کنید و جرقههایی که ایجاد شد را لطفا در پیام بعدی برایم بنویسید تا بتوانیم گامهای بعدی را طی کنیم. موفقترین باشید.
سلام آقای جدیدی من کاربر قدیمی هستم که حدود ۲ سال پیش خیلی سوالات در مورد مطالعه و کنکور از شما پرسیدم معمولاً سوالات عمیق ذهنی مطرح میکردم و خیلی مشکلات و ضعف های مطالعه ام را از شما با توجه به مطالبی که در مورد مغز گذاشتین میپرسیدم (این موارد را گفتم که شاید یه شناختی از من که قبلا داشتین برایتون بازاوری بشه)
من اگه بخوام خیلی کلی از اول مسیرم را بگم برا مطالعه کنکور تجربی به مشکل خوردم (مشکلات روانی و ذهنی) و این عاملی شد که برم خودشناسی را پیش بگیرم و روش کارم این جور بود که ذهن و عملکرد مغز خودم را که قبلش بی توجه بودم و اصلا در موردش فکر نمیکردم را زیر ذره بین بردم و ویژگی های احساسات و منطق مغزی و ….. را در خودم کشف کردم و بعد با سایت شما آشنا شدم و خیلی از مواردی را که قبلا با تجربه در خودم کشف کرده بودم را دلیل علمی اش را پیدا کردم.
حتی همین دو سال وقفه بین پرسش و پاسخ بین من و شما افتاد، خب یه برنامه ای ایجاد شده به اسم چت جی پی تی، که دیگه خودتون هم آگاهی نسبت بهش دارین، بعضی مواقع میرم اون آگاهی های تجربی را که خودم از ذهنم و مغزم درک کردم را که ازش میپرسم، اسم علمی آن مطلب روان شناسی را بهم میگه و وقتی میفهمم من خودم چیزی را کشف کردم که پایه علمی داره و مثلا در مقطع دکترا روان شناسی در دانشگاه تدریس میشه من خودم در وجودم متوجه شدم شگفت زده میشم.
یکی از پروفایل های شما در تلگرام نوشته بودید، البته خود جمله را دقیق یادم نیست: بهتره کلا دنبال شناخت روان و ذهن و مغز شناسی نروید و مثل انسان های عادی در زندگی پیش بروید و اگه در کاری به مشکل خوردید، بروید از کسی یا خودتون برا حل اون مشکل دنبال راه حل بگردید و تا به مشکل نخورده اید خودتان نروید دنبال شناخت مغز و….، چون در اکثر افراد و مواقع باعث میشه درگیری ذهنی و مشکلات روانی بیشتر هم بشه.
من حقیقتا خلاف این جمله شما پیش رفتم با نیت اینکه میخوام زندگی بهتر و رشد بهتر و بازده بالاتر داشته باشم سعی کردم در مورد ذهن و مغز و احساسات و …. اطلاعات به دست آورم، به خودم اومدم دیدم درست میگید نه تنها مشکلاتم درست رفع نشد بلکه زیاد تر هم شد.
تجربه من این را میگه که علم مغز شناسی و نوروساینس و…. کلا تمام مطالب و موضوعاتش مرتبط به هم هست و من انسان اگه در قسمتی از علم روانشناسی یا نوروساینس آگاهی به دست بیاورم و بخوام در خودم تغییر ایجاد کنم چون کل مطالب نوروساینس و روان شناختی و روان شناسی را بلد نیستم این تغییر باعث میشه یکی از رفتارهایم بهتر بشه ولی کلی از رفتار های دیگه ام به هم بریزه و بد بشه، یعنی به نظرم کسی میتونه بگه این علم باعث شکوفایی یا رشد میتونه بشه که کل مطالب روانشناسی و نوروساینس و روان شناختی را بلد باشه چون مطالب و موضوعات این علوم به هم خیلی شدید مرتبط هست درسته؟
یه سوال دیگه هم داشتم به نظر شما چقدر میشه در مورد این علوم از هوش مصنوعی به خصوص چت جی پی تی آگاهی به دست آورد و نه تنها آگاهی باشه بلکه بخواهیم در رفتار هم تغییر ایجاد کنیم؟ ممنونم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ممنونم که برایم توضیحات کاملی نوشتید و شرح جامعی از آنچه اتفاق افتاده بود را بیان کردید. اینطوری بهتر میتوانم به شما پاسخ بدهم. درباره دو سوالی که مطرح فرمودید به ترتیب پرسشها این پاسخها را تقدیم میکنم:
1. اگر شما میخواهید در مسیری پیشرفت کنید اینطور نیست که ابتدا بروید هرچه درباره انواع و اقسام مشکلات روحی هست را بخوانید، در مورد هر موضوعی که مرتبط با موفقیت است، آگاهی بدست آورید و بعد به سراغ عملگرایی بروید. اتفاقا اگر این مسیر را بروید دچار مسیر بیپایانی خواهید شد و هیچگاه مرحله عملگرایی اتفاق نمیافتد.
مسیر درست به این صورت است که بر اساس نیازهای خودتان، هدفی را انتخاب میکنید و سپس برایش عملگرایی را شروع میکنید. همینطور که جلو میروید کم کم مشکلاتی به صورت مانع یا سرعت گیر، بر سر راهتان ظاهر میشود و آنگاه متناسب با آن مشکلات، راه حل ارائه میدهید و عملگرایی را ادامه میدهید و در قدم بعدی باز هم با مشکل بعدی رو به رو میشوید و راه حل میدهید و جلو میروید و کمی بعد با مشکل دیگری مواجه شده و مجدداً راه حل داده و عبور میکنید و همینطور مسیر را ادامه میدهید و هر بار مشکلی ایجاد شد، حلش میکنید و در نهایت به موفقیت میرسید.
شما قرار نیست و اصلا وقت نمیکنید که تمام علوم مرتبط با مغز را بیاموزید و بعد بخواهید برای موفقیت تلاش کنید و در ضمن شاید هیچگاه نیازتان هم نباشد. به طور مثال، وقتی عملگرایی را شروع کردید و جلو رفتید آنگاه متوجه شدید که در مسیر موفقیت شما فقط کمالگرایی و وسواس به عنوان دستانداز حضور دارند و فقط کافی است درباره همین دو کلیدواژه راه حل بدهید و دیگر چه نیازی است درباره دهها موضوع دیگر اطلاعات جمع آوری کرده باشید؟
2. درباره چت جی بیتی و کلا دنیای هوش مصنوعی بایستی یک مطلب جامع و کامل روی کلبه مشاوره قرار دهم چون خیلیها فکر میکنند که هوش مصنوعی جای شغلها را میگیرد و این دیدگاه دقیقی نیست و بایستی بدانیم که هوش مصنوعی فقط یک دستیار است و قرار نیست مسیر دیگری را طی کند. شما میتوانید مثلا برای آگاهی از کلیدواژه مشکلتان از آن کمک بگیرید ولی برای اینکه راه حل بدهید خیلی قابل اتکا نیست و بایستی دنبال تخصصیتر نگاه کردن به موضوع باشید. موفقترین باشید.
سلام. من تصمیم گرفتم زبان بخونم، قصد مهاجرت ندارم ولی خیلی دلم میخواد زبانم رو تقویت کنم. من قبلاً کلاس زبان رفتم و اون تایم کتاب interchange 2 رو که تموم کردم خوردم به سال کنکور و دیگه ادامه ندادم، هفته ای ۲ الی ۳ جلسه کلاس میرفتم ولی متاسفانه اونطور که باید و شاید دل به کار نمیدادم و نمیخوندم سر همینم الان سطح زبانم چندان جالب نیست. یعنی یه متنی رو بهم بدید میتونم به فارسی ترجمه کنم اما تو صحبت کردن خیلی مشکل دارم، ساده ترین جملاتم نمیتونم به انگلیسی بگم و بیشترین مشکلم تو گرامرشه. تو لسنینگ هم خیلی لنگ میزنم. راستش دیگه دلم نمیخواد کلاس برم و از هرچی کلاسه زده شدم، از کلاس رفتن خیری ندیدم سر همینم میخوام خودآموز بخونم، چون پایمم خیلی صفر نیست فکر نمیکنم نشدنی باشه! الان سوالم از شما اینه چجوری و از کجا شروع کنم؟ چه کتابی رو بهم پیشنهاد میدید؟ چه واسه لغت چه گرامر اصلا این تصمیمی که گرفتم به نظر شما درسته؟ یا حتما باید کلاس رفت؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بابت اینکه تصمیم به خواندن زبان گرفتهاید بسیار خرسندم زیرا یکی از نیازهای پایهای چه برای تحصیل و چه برای زندگی روزمره است. برای یادگیری زبان، اجباری به کلاس رفتن نیست و این بسته به سبک زندگی و مدل فکری خودتان دارد که بخواهید خودآموز جلو بروید یا از کلاس زبان استفاده کنید. با این وجود با خواندن پیام شما، این موارد به ذهنم رسید:
1. اگر قرار است به صورت خودخوان کار کنید، نظر من آن است که تک مهارتی جلو بروید. یعنی فعلا تمرکز خود را روی ساختن جمله بگذارید. برای این کار میتوانید از هوش مصنوعی کمک بگیرید و از جملات بسیار ساده شروع کرده و رفته رفته سطح آن را بالا ببرید. به طور مثال من وارد هوش مصنوعی میشوم و جمله «من سیب را میخورم» را به انگلیسی میخواهم بنویسم.
به هوش مصنوعی میگویم که من قصد دارم جمله «من سیب را میخورم» را به جمله انگلیسی بنویسم لطفا جملهای که به انگلیسی مینویسم را بررسی کن و اگر خطای گرامری دارد، برایم توضیح بده. سپس جمله انگلیسی خود را برایش میفرستم و هوش مصنوعی، ایرادات را میگیرد و سپس سراغ جمله دیگری میروم و به مرور زمان بدون آنکه اسمی از گرامر آورده شود، جملهسازیهای مختلف را تمرین میکنم.
شاید بگویید دامنه لغتتان هم به حدی نیست که هر جملهای را بسازید، خب هیچ ایرادی ندارد با جملات مختلفی که از فارسی به انگلیسی تبدیل میکنید، ضمن آنکه گرامر را میآموزید، دامنه لغتتان زیاد میشود و هر شب میتوانید فهرست جملاتی که آن روز ساختهاید را مرور کنید تا اینطور لغات را در قالب جملات شخصی خودساخته آموزش ببینید.
حتی میتوانید برای اینکه کلمات بیشتری یاد بگیرید به سراغ جملهسازی بر اساس وسایل و لوازم اطراف بروید. یعنی از همین کارهای روزمره شروع کنید و همه وسایل اطرافتان را با جملهسازی تمرین کنید. به طور مثال، «من حمام رفتم» یا «من میخواهم به حمام بروم» و… اینطوری شما بر اساس ابزار و لوازم اطراف، یادگیری موثرتری را در بخش لغت نیز خواهید داشت.
بعد از آنکه این تمرین را انجام دادید به طوری که سطح مهارتتان به حدی رسید که بتوانید جملات زندگی روزمره را بسازید به من پیام دیگری در سایت بدهید تا قدم بعدی را توضیح دهم.
2. خودآموز خواندن یک پاشنه آشیل دارد که اگر مراقبش باشید، هیچ مشکلی نخواهید داشت و آن هم اینکه مقید به انجام تکالیف زبان باشید. مثلا اگر قرار شد از هوش مصنوعی استفاده کنید واقعا اولین کار هر روزتان همین زبان باشد و به هر قیمتی که شده آن را به مدت ۶۰ الی ۹۰ دقیقه در روز انجام دهید. حتی در صورت نیاز میتوانید به با گذشت زمان، این مدت را افزایش دهید. موفقترین باشید.
سلام من این روزا دارم دیوونه میشم، خودم کم بدبختی دارم تا یک کلمه هم حرف میزنم همه خانواده انگشت اتهامشونو سمتم میگیرن. من از همون اول ابتدایی عاشق درس خوندن و مدرسه رفتن بودم، بدون اینکه کسی بهم بگه درسامو میخوندم و همیشه شاگرد اول بودم هیچوقتم نشد به خاطر نمره کم یا حتی مورد انضباطی خانوادمو بخوان که بیان مدرسه.
سر همین قضایا انتظار خانوادم ازم خیلی بالا رفت طوری که هرچی بزرگتر میشدم بیشتر فشار مقایسه هاشونو احساس میکردم. سر آزمون های ورودی مدارس خاص یا تراز آزمون آزمایشی به شدت مقایسه میشدم.
همین مقایسه شدنا باعث میشد حس کنم از فلان دوستم کمترم و هیچوقت هم قرار نیست بهش برسم، انقدر این روند ادامه داشت که یهو به خودم اومدم دیدم درس خوندن رو کنار گذاشتم! اونم درست تو سال کنکورم. خانواده فهمید که من درس نمیخونم اما به جای اینکه بیان با من صحبت کنن و بپرسن چرا درس نمیخونی؟ شدت مقایسه هاشونو بیشتر کردن، هر روز که از مدرسه برمیگشتم دعوا داشتیم.
خیلی روزا رو با قهر و گریه از سر میز غذا بلند میشدم و میرفتم تو اتاق. لج میکردم و حتی واسه امتحانات مدرسم نمیخوندم، ۳ نمره معدلم پایین اومد اما باز یکیشون نپرسید دردت چیه؟ درد من فقط و فقط استرسی بود که از سمت خانوادم بهم میرسید، استرسی که منشأش مقایسه های بیخود و بی جهت خانوادم بود خودتون که بهتر میدونید مقایسه که میاد وسط پشتش سرزنش و تحقیره.
بچه که بودم مقایسه ها رو درک نمیکردم یا شایدم میفهمیدم ولی اهمیت نمیدادم اما هرچی به کنکور نزدیک تر شدم مقایسه ها بیشتر و بیشتر شدن و من روز به روز حساس تر. خانوادم با لحن دستوری بهم میگفتن باید درس بخونی، بهم میگفتن تو بی عرضه ای و فقط بلدی کتاب بخری اما اونا رو نمیخونی.
خواهرم از پسر همسایه میگفت که همسن من بود و تو آزمون ها نفر اول شهر میشد، بابام از بچه دوستاش میگفت که دکتر شده بودن، مامانم بعد هر آزمون کانال آموزشگاه رو چک میکرد ببینه کدوم دوستم ترازش از من بالاتر شده که تا ۲ هفته بعد اونو تو سرم بکوبه. شاید اگر خانواده منم مثل خانواده رفیقم باهام کار نداشتن و بدون مقایسه و فشار میذاشتن درس بخونم الان خیلی اوضاعم بهتر بود.
وضعیت درسی من از رفیقم بهتر بود ولی برد با اون بود چون خانوادش اذیتش نمیکردن. بچه اول بود و خانوادش اطلاع چندانی از کنکور و شرایطش نداشتن سر همین اونو به حال خودش گذاشتن اما منی که بچه آخر بودم و خانوادم کنکور و روندشو خوب میدونستن تو کوچیک ترین چیزامم دخالت میکردن و بهم استرس میدادن.
خیلی سخت گذشت اما تموم شد، نتیجه اونی نشد که حقم بود ولی تموم شد. کلی با خودم کلنجار رفتم که کنکورو از ذهنم پاک کنم و از اول شروع کنم اما انگار نمیشه. بعد چندبار کنکور دادن یه دانشگاه داغون قبول شدم و رفتم واسه ثبت نام، دانشگاهو که دیدم پشیمون شدم اما پدرم گفت همینه که هست باید بری.
دوستم که با من قبول شده بود گفت من میرم آزاد اینجا خیلی بده، اون رفت آزاد اما پدرم نذاشت منم برم آزاد گفت من دوسال پیش بهت گفتم برو آزاد خودت نرفتی گفتی باز کنکور میدم الانم مجبوری همینو بری من پولی ندارم بهت بدم واسه دانشگاه آزاد. درحالی که داشت، اصلا هزینه آزاد واسش چیزی نبود! اما نداد.
خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم با خودم گفتم ۴ ساله دیگه! تموم میشه میره تا آخر عمر که قرار نیست ادامه داشته باشه. اما منی که ورودی مهر اون دانشگاه بودم. و انداختن بهمن! میگفتن تعداد کمه به حد نصاب نرسیده میندازیمتون با بهمنی ها. عین اب خوردن یک ترم عقب افتادم باز گفتم اشکالی نداره، بهمن رسید و من با کلی امید و آرزو رفتم دانشگاه، یا خودم گفتم هرچی شده رو بذار پشت سر و یه شروع دوباره داشته باش.
ولی همون اول کاری خورد تو ذوقم، استاد های اون دانشگاه داغون بودن. یا درس نمیدادن یا همه رو اشتباه میگفتن، سطح علمی داغون بود (همه درسا رو از روی یوتیوب فیلم میدیدم و خودم میخوندم) از این بدتر وضعیت خوابگاهش بود. فضا کم، جمعیت زیاد، آدم هایی اونجان که درکی از حریم شخصی ندارن.
من واقعا اونجا عذاب میکشم و از همه بدتر حتی نمیتونم ترم تابستونی بردارم که زودتر تموم بشه ولی اگر آزاد میرفتم تابستون میتونستم دروس تخصصی هم بردارم. امروز از دست مامان بابام گله کردم که اگر منو میفرستادید آزاد شرایطم خیلی بهتر میبود تا الان ولی اونا به شدت منو محکوم کردن و بهم گفتن حق نداری اعتراض کنی، آدمی که رتبه کنکورش خوب نبوده و فقط همینجا قبول شده حقش همینه.
همه بچه های فامیل ما همین رتبه منم نیاوردن و مستقیم رفتن آزاد حتی نمیتونید تصور کنید پدر و مادرهاشون چه جوری بهشون افتخار میکنن! اما من انگار دشمن پدر و مادرمم که اینجوری باهام تا میکنن.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ممنونم که یک پیام جامع و کامل برایم فرستادید و اینطور میتوانم با تسلط بیشتری به شما نکاتی را ارائه دهم که به ترتیب شمارهگذاری عبارت است از:
۱- چرا پدر و مادرتان از ابزار مقایسه برای انگیزه دادن به شما استفاده میکردند؟ دو جواب به ذهن من میرسد: اول آنکه ممکن است همین شرایط برای خودشان رخ داده و چنین فکر میکنند که چون خودشان مقایسه شدهاند پس بایستی بچهها را هم مقایسه کنند، دوم آنکه امکان دارد یکی به آنها گفته که فلانی بخاطر مقایسه و ایجاد حسادت توانسته موفق شود و آنان هم چنین فکر کردهاند که با مقایسه میشود فرزند را موفق کرد و سوم آنکه بعید نیست که در کودکی با مقایسه شدن، بیشتر درس میخواندید و آنها این روش را موثر دیدهاند و با خودشان گفتهاند که باز هم مقایسه کنیم.
میدانید چرا برایم مهم است که بدانیم علت مقایسه کردن آنان چیست؟ چون آنگاه یاد میگیریم که چطور رفتار کنیم تا آنان دست از این ابزار برداشته و حداقل موجب آرامش شما در ادامه زندگی شوند.
۲- مقایسه کردن هیچ گاه باعث موفق کسی نمیشود و همانطور که به درستی اشاره کردید، مقایسه کردن موجب حس حقارت، استرس، ترس و سایر موارد از این دست میشود و شاید در سنین کم آن هم برای مدت کوتاهی نتیجه بدهد ولی استفاده از آن در هر سنی کلا اشتباه است و در نهایت باعث کمتر خواندن و فشار میشود. بنابراین شما کاملا حق داشتید.
۳- یکی از فرایندهایی که هر دانش آموزی بایستی طی کند آن است که به مرور زمان و با بزرگتر شدنش، از سختی شرایط درس خواندن و اینکه فشارهای دارد صحبت کند. یعنی در اوج موفقیت و نمرات بالا، از این صحبت کند که فشارهایی را تحمل میکند و موفقیت آسان نیست. چون وقتی در اوج صحبت از سختی میکنید، ذهنیت اطرافیان را آماده میکنید که بپذیرند سختیهایی در این راه وجود دارد و نیاز به همدلی است.
این زرنگی یک کنکوری است که از سالهای قبل و در اوج موفقیت، ذهنیت بقیه را طوری جهت بدهد که توقعات را از روی او بردارند و مسیر موفقیت را واقعی ببینند و دست از تخیل و رویاپردازی بردارند و به سمت درست هدایت شوند.
۴- همانطور که در صحبتهایتان به درستی اشاره کرده اید، شما نیاز داشتهاید که شنوندهای پای صحبت شما بنشیند و مشکل را ریشهیابی کند و نه اینکه فشار مقایسه را بیشتر کند. فرمول خانواده شما مقایسه کردن است و بایستی مواجهسازی بدون پاسخ را بیاموزید. به زودی دوره «افکار مزاحم، تکرار شونده و آزار دهنده» را پایان میدهم و در آنجا در خصوص مواجهسازی بدون پاسخ صحبت خواهم کرد که میتوانید آن را بخوانید و بیاموزید.
۵- سه مدل تربیتی برای تربیت فرزند وجود دارد: الف) آزاد، ب) کنترلی، پ) ترکیبی از آزاد و کنترلی. شیوه (الف) به این صورت که فرزند را به حال خودش میگذارند و کاری به هیچ بخش از برنامه ندارند و مدل (ب) نیز به صورت دخالت زیاد در همه امور است اما بهترین الگو یعنی (پ) بدین صورت است که در بخشهایی آزاد و در بخشهایی نظارت وجود دارد و اینطوری ضمن آنکه آزادی عمل در فرزند وجود دارد اما احساس تنهایی هم ندارد و هر جا نیاز باشد از خانواده کمک میگیرد.
مدل تربیتی خانواده شما (ب) بوده و سعی میکردند با مقایسه، شما را کنترل کنند و در مسیری که خودشان آن را درست میدانستهاند قرار دهند در حالی که باعث رنجش شما شده و بیشتر تحت فشار و استرس قرار میگرفتید و نتیجهای نمیداده است. از طرفی خانواده رفیقتان چون مدل آزاد یا شایدم ترکیبی از آزاد و کنترلی را داشته اند، نتیجه بهتری نسبت به شما گرفته است.
۶- من متوجه کیفیت پایین برخی از اساتید دانشگاه هستم اما حتی در بهترین دانشگاهها هم اگر باشید، باز هم درس خواندن در دانشگاه کاملا فرایندی شخصی و فردی است. یعنی شما بایستی به صورت خودخوان مشغول یادگیری شوید و مثل همین حرکتی که شما زدهاید با دیدن فیلم و حتی کمک گرفتن از هوش مصنوعی به سمت تسلط بروید. این را به شما تبریک میگویم که بدین صورت خود را بالا کشانده اید.
۷- در حال حاضر خود شما نیز در حال مقایسه دانشگاهتان با آزاد هستید و دائما در این مقایسه نسبت به شرایطی که دارید دست به تحقیر میزنید. درست است که ترم تابستانی ندارید ولی چرا کار کردن یا افزایش مهارتهای مرتبط با رشته دانشگاه را انجام نمیدهید؟ اگر انتخاب واحد تابستانی در دسترس نیست چرا مقایسه کردن را انتخاب میکنید و بهتر نیست دنبال این باشید که این خلاء را چطور بایستی پر کرد؟ موفقترین باشید.
سلام یه سری از خاطراتی که تا الان ب یاد دارم اینا هستند:
1. یه بار پدرم تصادف کرد که چندین ماه درگیرش بودیم و یه ضرر فیزیکی مهم بهش زد.
2. دومیش هم بازم مربوط به پدرم بود که چند مدت بعد یه قند توی گلوش گیر کرد و تا خفگی رفته بود که خودش اوکی شد چند دقیقه بعدش.
3. خاطرات هایی از افسردگی و ناراحتی های شدید مادرم بود که نصفش بخاطر اعصابشه.
4. این دفعه هم مادرم حالت پنیک شده و بود و علایم های بدی داشت.
5. و یک دفعه هم کرونا گرفته بود و عفونت خونش بالا رفته بود.
اکثر این خاطرات یا برای ۱ سال پیش رو تشکیل میدن یا ۲ سال پیش و احتمالا چیز های دیگه ای هم باشه که حضور ذهن ندارم،به نظرتون چیکار باید کرد تا این نشخوار فکری ها رو از بین ببرم چون زندگیمو درگیر کرده و ذهنمو بهم ریخته و از طرفی برادرمم سربازیه و تو خونه خودمم و پدر مادرم یخورده فشار بیشتری رومه با تشکر.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ممونم که تعدادی از خاطرات خود را به این زیبایی گلچین کرده و برایم نوشتید. اگر به شما بگوییم ۲ به اضافه ۲ چند میشود، در جواب خواهید گفت ۴. چرا این مثال را زدم؟ میخواهم بگویم وقتی این خاطرات که به قول خودتان، اکثرشان در بازه یک تا دو سال اخیر اتفاق افتاده را مرور کنیم، نتیجهای که برای مغز ما ایجاد میکند این است که در خطر هستیم و باید بترسیم که نکند عزیزان خود را از دست بدهیم.
در واقع اگر این خاطرات، برای من یا هر انسان دیگری هم اتفاق میافتاد، مغز من یا او نیز دقیقا همین فکر را ایجاد میکرد که الان بایستی به خاطر از دست دادن عزیزانت، نگران باشی و بترسی. با این حساب، اینکه خاطرات برای ما رخ میدهند و مغز ما از آنها نتیجه یا نتایجی را میگیرد، بین همه انسانها مشترک است اما آنچه بین ما در زمانی که با یک سری فشار فکری مواجه میشویم، تفاوت ایجاد میکند، این موارد است:
1. چقدر تاریخچه زندگی بشری و نحوه شکل گیری مغزمان را میشناسیم؟
2. آیا درباره عملکرد مغزمان، اطلاعات کافی داریم؟
3. تا چه حد درباره بهره گیری مغزمان از خاطرات و احساسات، مطلع هستیم؟
4. آیا آموختهایم که پرونده خاطرات را ببنیدیم؟
5. آیا میدانیم که وقتی خاطره یا خاطراتی دستاویز تولید افکار مزاحم میشود، چه راهکاری برای خروج از آن داریم؟
6. به چه اندازه مایل هستیم که از خودمان سازگاری نشان داده و به خود زمان بدهیم تا از تونل نهفتگی تغییرات عبور کنیم؟
اگر میخواهید یک راه اصولی را دنبال کنید، بایستی ریشهای به دنبال فراگیری شش مورد بالا باشید. برای همین لطفا از منوی بالای سایت، دورههای مغز شناسی، احساس شناسی، خاطره شناسی، ترس و در نهایت افکار مزاحم را به ترتیبی که عرض کردم مورد مطالعه قرار دهید و در هر کجای مسیر برایتان سوالی پیش آمد زیر همان مطلب از من بپرسید تا راهنمایی کنم.
در ضمن اگر قبلا برخی از این دورهها را خوانده اید، از دورهای شروع کنید که نخوانده اید. مطمئن باشید که اگر روند گفته شده را با حوصله طی کنید، به زودی به یک تعادل جدید در زندگی خود میرسید و به فردی قویتر که قدرت انطباق با شرایط جدیتر زندگی را دارد، تبدیل خواهید شد. موفقترین باشید.
سلام وقت بخیر. این آزمون رو چجوری دریافت کنم؟ داخل سایت قرار دادین؟ چیزی مربوط بهش پیدا نکردم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. لطفاً به ایمیل انتهای سایت پیام بدهید تا متن را برای شما ارسال نمایم. موفقترین باشید.
سلام بارها در پست هاتون به نیاز ها اشاره کردین. منظورتون از نیاز ها چیه؟ از کجا باید شناسایی بشن؟ معیار درست و غلطشون چیه؟ چون واضحه که برای هر شخص میتونه متفاوت باشه. من خیلی شک میکنم به اینکه درست انتخابشون کردم یا نه؟ و حتی این شک تبدیل به ابزاری واسه مغزم شده که باعث بشه تنبلی کنم و برام تبدیل به یک وسواس فکری میشه گاهی. پیشاپیش ممنون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. من متوجه افکار مزاحم پیرامون مسئله هدفگذاری هستم زیرا تعیین هدف یک اتفاق کاملا شخصی است و میتواند باعث فشار روی فرد شود ولی مثل سایر فشارها، این فشار نیز راه حلهایی دارد که ما را به صورت علمی به مسیر درست هدایت میکند. بر همین اساس، من یک آزمون برای شما طراحی کردم که میتوانید در همینجا یا به صورت خصوصی در ایمیل پایین سایت به آن پاسخ بدهید تا به شما بگویم در قدم بعدی چه باید کنید. موفقترین باشید.