پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام اکثر بچه ها قبل از اینکه امتحانی گرفته بشه میگن مطمئنیم که امتحان کم میشیم یا به بیان خودشون امتحان و خراب میکنیم و یجورایی از این فکرشون مطمئن هستند. من با استفاده از مطالعات خودم و تجربه تونستم ذهنیتشون رو کمی بهتر کنم ولی از شما میخوام اگر راه حل جدیدی وجود داره که دانش آموزان قبل از اینکه اتفاقی بیوفته پیشبینی خیلی بدی نکنند، با من در میان بزارید و باز هم به من لطف میکنید اگر راهنماییم کنید.یا اصلا این فکرا هیچ اشکالی نداره و من حساس نباشم؟؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ما انسانها هر رفتاری که از خودمان بروز میدهیم، یک یا چند دلیل دارد و اگر قرار است، تغییری در رفتار ایجاد شود، در گام اول باید بدانیم که چرا آن را انجام میدهیم؟ روی همین موضوع پیامتان، توضیحاتم را اینطور ادامه میدهم:
برخی از دانشآموزان، قبل از امتحان میگویند: «من حتماً این امتحان را خراب میکنم و نمره کمی میگیرم»، چون جملهای است که از همان کلاس اول ابتدایی از بقیه یاد گرفتهاند و هیچ هدفی از گفتن این جمله ندارند و فقط بیانش میکنند.
تعدادی از دانشآموزان، جملهای مشابه با «من مطمئنم که نمره کمی از این امتحان میگیرم» را میگویند، چون نگران حسادت و رقابت بقیه هستند و میخواهد فشار ناشی از این جنگ کلاسی را از بین ببرند.
عدهای دیگر از دانشآموزان، قبل از آزمونها با گفتن جمله «با تمام وجودم می دونم قراره امتحانم را خراب کنم»، میخواهند از استرس خودشان کم کنند و این را به عنوان ایدهای میدانند که بار روانی ناشی از کم شدن نمره را از بین میبرد.
بعضی دیگر از دانشآموزان، با بیان «من این امتحان را خراب میکنم از همین الان مطمئنم»، فقط میخواهند که جایگاه خود را حفظ کنند. این گروه معمولاً به دلیل نمرات بالا و شرایط تحصیلی خوب، با لقب «باهوشها» شناخته میشوند و همیشه نگران این هستند که جایگاه خود را در ذهن بقیه از دست بدهند برای همین همیشه ادای نخواندن و کم خواندن را درمیآورند تا اگر نتیجهشان بد شد، از قبل گفته باشند که دیدی گفتم نخواندهام و خواهشا همچنان مرا باهوش بدانید.
اینها فقط بخشی از دلایل پشت این رفتار بود و قطعاً میتواند دلایل بسیار پیچیدهتر و چندوجهی داشته باشد. ما تا ندانیم آن دانشآموز برای چه دارد چنین جملهای را میگوید، چطور میتوانیم راهکاری برای خوب شدنش ارائه دهیم؟
با این توضیحات متوجه میشویم که خود رفتار مهم نیست، بلکه چرا آن رفتار انجام میشود مهم است. موفقترین باشید.
سلام من سال ۱۴۰۰ برای اولین بار کنکور دادم و امسال رشته هوشبری آزاد قبول شدم(رشته های پیراپزشکی اصلا چیزی نبود که من میخواستم با توجه به شخصیتم یک رشته میخواستم بتونم مطب شخصی داشته باشم زود به درامد برسم محیط کارم تمیز باشه یعنی با خون و زخم و بیمار بد حال سروکار نداشته باشم و کلا هم از محیط بیمارستان بدم میاد این چند سال انگار هیچوقت خودمو و نیازهامو در نظر نگرفتم سهمیه ۲۵ باعث کمالگرایی و نابودیم شد فقط میگفتم باید بهترین رشته رو بیارم هر چی دست نیافتنی تر باشه برای من بهتره ولی من هرگز به پزشکی و دندونپزشکی علاقه نداشتم و پاسخگوی نیازهام نبودن کم کم به این نتیجه رسیدم رشته های توان بخشی میتونن نیازهامو تامین کنن مثل بینایی سنجی و فیزیوتراپی در اصل خودم نظر به بینایی سنجی دارم)
از وقتی نتایج اومد انگار کل زندگی برام تاریک شده بود حمله افکارم که حالا باید چه تصمیمی بگیرم حتی یک درصد توان پشت کنکور موندن نداشتم و هرگز نمیتونستم بهش فکر کنم ولی این رشته هم منو عذاب میداد هیچجوره نمیتونستم خودمو قانع کنم وقتی به این فکر میکردم که قراره بقیه عمرمو تو اتاق عمل و بیمارستان بگذرونم دیوونه میشدم و همش گریه میکردم از زمان کنکورم حالم داغون تر شده بود در هر صورت رفتم ثبت نام کردم تقریبا چهارساعت دور از شهرمون بود باز برگشتم ی هفته بیشتر فکر کردم تا شروع کلاسام ولی باز راهی جز رفتن نبود وسایلامو جمع کردم و به اجبار رفتن رو انتخاب کردم اما وقتی رفتم محیط خابگاه رو دیدم و دانشکده رو داشت حالم بهم میخورد وقتی دیدم بالای اون ساختمون نوشته دانشکده پزشکی اونجا از خودم پرسیدم من واقعا با خودم چیکار کردم این سالها من اصلا چرا باید توی دانشکده پزشکی درس بخونم حس میکردم از دانشجوهایی ک دارن اونجا درس میخونن متنفرم از اینکه بخوام دانشجو باشم متنفرم از اون خابگاه…..
دلم میخواست برای همیشه درس و کنکور رو رها کنم انگار هیچی اونطور ک توی ذهنم این چندسال از دانشگاه ساخته بودم نبود. من اصلا نمیتونستم مستقل شم و از پس خودم بر بیام. اینجا باید تلاش میکردم درس میخوندم توی رشته ای ک بدم میاد نشد که تحمل کنم کلی توی شهر گشت زدیم با خانواده اما وقتی حالمو دیدن بابام گفت برگردیم ارزش نداره از روزی ک نتایج اومده مشخصه که این رشته رو نمیخای دور زدیم برگشتیم و من انصراف دادم از دانشگاه ولی میدونستم قراره همه چی تاریک تر و تاریک تر شه چون من نمیتونستم ب کنکور فکر کنم ی مدت خیلی سختو دوباره بعد برگشت پشت سر گذاشتم و تصمیم گرفتم فعلن به هیچی فکر نکنم و تقریبا تا دی و بهمن فقط روی خودم و روحیم تمرکز کنم و کارایی رو بکنم که حس میکنم ازشون عقب موندم ی ذره ب کنکور فکر میکردم انگار بهم حمله عصبی دست میداد الان خودمو اینطوری اروم کردم ولی چیزی که هست اینه چیزایی ک من به امیدشون درس میخوندم برام پوچ شدم و فهمیدم هیچکدوم واقعی نیستن (۱_ زندگی خوابگاهی و مستقل شدن یکی از انگیزه هام بود اما الان میخوام شهر نزدبک خودمون قبول شم که خابگاه نرم و هدفای دیگه زندگیمو بتونم دنبال کنم حس میکنم اگر خابگاهی بشم نمیشه به بقیه جنبه های زندگیم رسیدگی کنم تو این سالها به اندازه کافی عقب موندم اگر شهر دور برم فقد باید روی دانشگاه تمرکز کنم۲_اون زمانی که وارد ساختمون دانشکده پزشکی شدم حاضر بودم هر رشته ای برم بخونم و تو هر ساختمون دیگه ای باشه بجز پزشکی اگر هر رشته ای قبول شم و همین حسو داشته باشم چی؟ ۳_به خودم اعتماد ندارم میترسم مثل سالهای قبل باشم بخاطر روحیه داغون ترم امسال بدتر هم بشه ….)
خیلی نگرانم یکسال از عمرم بره و باز نشه همیشه وقتی کسایی میدیدم که چندین ساله کنکور میدن وحشت میکردم هیچوقت فکر نمیکردم ب روز اونا دچار شم نمیدونم چیشد اصلا و به کجا رسید زندگیم بنظر شما کسی مثل من که دیگ از اسم کنکورم وحشت داره میتونه باز به این مسیر برگرده ؟؟؟ اصلا مسیرم درسته؟؟؟ نظرتون راجب تصمیمی که گرفتم چیه ؟؟؟ ممنون میشم راهنمایی کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. من وقتی پیام شما را خواندم، تصمیم گرفتم که به صورت سریالی به آن پاسخ بدهم چرا که به نظر میآید، با این شیوه، پیگیری بیشتری برای بهبود وضعیت خود را خواهید داشت. با این حساب، راهکارهایم را یکی یکی میگویم و هر بار که یکی را حل کردید، بیایید و به من بگویید تا قدم بعدی را بگویم چیست. حالا با هم قدم اول را بخوانیم:
1- بسیار خرسندم که خودتان هم به این آگاهی رسیدهاید که کمالگرایی در رفتارهای شما وجود دارد. در اولین حرکت، باید به فکر اصلاح این تفکر باشیم. سایت کلبه مشاوره در حال حاضر، هیچ مطلب اختصاصی درباره کمالگرایی ندارد و لطفاً با استفاده از سایر امکانات موجود، این کمالگرایی را حل و فصل کنید.
چرا اصرار دارم در اولین حرکت، به فکر اصلاح کمالگرایی باشیم؟ چون وقتی این طرز تفکر را تنظیم کنیم، طرز فکرتان از جایگاه منطق و واقعیت به مسائل نگاه میکند و تصمیمگیریهای اصولیتری انجام میدهید و بخش بزرگی از رنجهای زندگیتان را از بین میبرید.
من منتظرم که مشکل کمالگرایی را حل کرده و بیایید برایم توضیح دهید که چطور آن را حل کردید و دیدگاهتان چگونه تغییر کرد تا قدم دوم را بنویسم. موفقترین باشید.
سلام من کلاس دهم بودم ترازم شد 5500 اون روز مادرم …………………………………………… .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم زیرا جزییاتی درباره زندگیتان برایم نوشته بودید که بهتر است به صورت انفرادی پاسخش را دریافت نمایید. در صورت تمایل، به ایمیل پایین سایت، پیامی بفرستید تا پاسختان را ارسال نمایم. موفقترین باشید.
سلام من پشت کنکور ریاضی هستم و میخوام کنکور تجربی بدم و در درس ریاضی به چالش برخوردم………………………….. .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در ابتدا عذرخواهی کنم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم. شما جزییاتی از شرایط تحصیلی خود برایم نوشتید که بهتر است به صورت انفرادی پاسخ پرسش خود را دریافت نمایید. در صورت تمایل یک پیام به ایمیل انتهای سایتم بفرستید تا پاسخ را دریافت نمایید. موفقترین باشید.
سلام من از الان خیلی استرس امتحانات نهایی و دارم با این که درس به درس کتابامو میخونم و رفع اشکال میکنم ولی نمیتونم استرس امتحان و از خودم دور کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات خیلی کمی دادهاید و سرنخی در لا به لای صحبتهایتان بیرون نمیآید تا بشود کمی درباره ریشههایش صحبت کرد. مثلاً آیا همیشه استرس دارید یا فقط برای امتحانات نهایی؟ کلاً روی امتحان حساس هستید یا کلمه نهایی برای شما بزرگ است؟ استرس را عامل مثبت میدانید یا منفی؟ خاطراتی دارید درباره ترس از امتحان و کلاً فردی استرسی هستید که بابت هر اتفاقی استرس را بروز میدهد یا خیر؟ موفقترین باشید.
سلام میخواستم بگم كه من رشتم تجربیه و علاقه ی زیادی به درس خوندن دارم ولی متاسفانه هروقت سراغ كتابامو و خوندن مطالبشون میرم خسته میشم و فكرمیكنم نمیتونم موفق بشم مخصوصا تو تابستون من اصلا دست به كتابام نمیزنم و اگر هم بخوام بخونمشون یهویی منصرف میشم خیلی ممنون میشم اگه راهنماییم كنید
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ریزهکاریهایی در پیامتان به چشم میخورد که در موردشان به ترتیب شمارهگذاری صحبت میکنم:
1- همه ما انسانها دقیقاً شبیه به شما هستیم و درس خواندن، ورزش کردن، سر کار رفتن، مسواک زدن، رژیم گرفتن و هر عمل دیگری که در ارتباط مستقیم با بقا نباشد را به صورت یک روتین روزانه و از سر عشق و علاقه انجام نمیدهیم.
حتی آنهایی که جملاتی مثل «من با عشق و علاقه درس میخوانم» و یا «من با یک شور و شوقی درس میخوانم که بیا و ببین»، صحبت میکنند نیز موقع درس خواندن با اجبار کردن خودشان و فشار آوردن و کاملاً زورکی درس میخوانند ولی این زورکی بودن را با القابی مثل شور و شوق و علاقه معرفی میکنند.
من هم در دوران مدرسه، همیشه به همکلاسیهایم میگفتم که «اگر عاشق هدفتان باشید با علاقهای وصف نشدنی درس میخوانید» اما کدام علاقه؟ من وقتی از مدرسه به خانه میآمدم به زور خودم را وادار میکردم که درس بخوانم ولی تصورم از این زور زدن و اجبار، چنین بود که چون عاشق هدفم هستم، پس دارم با شور و شوق میخوانم.
این تصور که عدهای در گوشهای از این دنیا هستند و این گروه، به صورت ذهنی و از سر عشق و علاقه درس میخوانند به طوری که مغزشان آنها را از خواب بلند میکنند و میگوید خواهشا برویم و درس بخوانیم و آنان اصلاً نمیدانند خستگی چیست و شب و روزشان را در میل و تمایل به هدف سپری کرده و با انگیزهای سیریناپذیر مطالعه میکنند و حال خوبی موقع درس خواندن دارند و دلی به درس میسپارند که بیان و بین، همان لالایی است که پدران و مادران در گوش ما زمزمه کردهاند و افسانهای بیش نیست و از دم باطل است.
تا چه موقع قرار است فکر کنیم که درس خواندن، رژیم گرفتن، ورزش کردن، مسواک زدن و سایر موارد از این دست را باید با حال خوب و شور و شوق فراوان انجام داد؟ تا چه تاریخی در باد این میخوابیم که بالاخره من هم رازش را یاد میگیرم که چطوری با یک انگیزه پایانناپذیر و با یک حس و شور مثبت، پشت میز درس بروم و هر چه بخوانم بیشتر غرق درس شوم و آنقدر درس خواندن برایم شیرین بشود که اصلاً یادم برود ساعت چند است.
درس خواندن، ورزش کردن، رژیم گرفتن، مسواک زدن و سایر کارهای مشابه، برای مغز حیوانی ما دردناک است و هرگز در یک بازه زمانی بلندمدت، با هیچ روشی نمیتوان کاری کرد که این فعالیتها، باب میل مغز شده و با شور و هیجان انجامش دهید.
اجازه دهید یک مثال بزنم. چَت کردن در مجازی، کار سختی است یا آسان؟ من میگویم هر دو. چرا؟ چون بستگی به این دارد که چَت کردن با چه موضوعی باشد؟ اگر دو دوست با هم چَت کنند، این گفتگو ساده، دلنشین و بسیار مورد علاقه مغز حیوانی است و گذر زمان را حس نمیکنید ولی اگر شما در بخش فروش یک فروشگاه مجازی کار کنید و بخواهید با مشتریها چت کنید حالا کل قصه متفاوت میشود و خواهید دید که چقدر احساس خستگی به سراغتان میآید و از چت کردن متنفر میشوید و دوست ندارید حتی یک حرف را تایپ کنید.
بله مغز حیوانی برای موفقیت و کار کردن طراحی نشده و دلیلی نمیبیند که بابت کار کردن انرژی مصرف کند. او آمده که شما زنده بمانید و اصلاً هم برایش مهم نیست که کیفیت زندگیتان چه باشد. با این حساب تا اسم درس میآید، حس دور شدن از آن هم میآید و این انتظار که در درونتان شوری به پا شود، باطل و خوشخیالی است.
درس خواندن فقط در صورتی به سرانجام میرسد که بدون در نظر گرفتن احساس مثبت و منفی، پشت میز رفته و بخوانید. دنبال تب و تاب دادن به احساسات نباشید و نخواهید که روشی برای مثبت کردن افکار و احساسات پیدا کنید بلکه بپذیرید احساسات ساخته مغز حیوانی است و هرگز هدف مغز حیوانی، درس خواندن نیست و با این توصیفات، کاری به احساسات نداشته باشید و با هر فکری درس بخوانید.
قطعاً اوایل سخت است که در منفیترین احساسات، درس بخوانید و تحت فشار قرار میگیرید ولی اگر ادامه دهید، خاطراتی ساخته میشود که شما هم توانستهاید در منفیترین روزها نیز مطالعه کرده و جلو بروید. هر چه بیشتر جلو بروید، زورتان بیشتر شده و فشارهای مغز را بهتر میتوانید هضم کرده و کنارش بزنید.
البته هرگز فشارهای مغز تمام نمیشود و همیشه هست اما شما هم مقابله میکنید و جلو میروید؛ بنابراین اگر راه و آدرس درست این است که با هر احساسی، چه مثبت و چه منفی، درس را کاملاً زورکی بخوانید و درگیر اینکه این مطالعه، کیفیت دارد یا نه هم نمیشوید و فقط بیرحمانه درس میخوانید و به تثبیت میرسید.
2- مغز حیوانی همیشه باید با دست گذاشتن روی نقاط ضعف که از دل خاطرات و اتفاقات گذشته بیرون میآید، خوراک خودش را فراهم کرده و جلوی درس خواندن را میخواهد با تولید احساسات منفی ناشی از نقاط ضعف بگیرد.
من در پیامی که فرستاید چند نقطه ضعف پیدا کردم که به ترتیب عبارت است از الف) فكر میكنم نمیتونم موفق بشم، ب) تو تابستون من اصلاً دست به كتابام نمیزنم و پ) یهویی منصرف میشم.
تکلیفتان را باید با این نقاط ضعف مشخص کنید. مثلاً چرا باید فکر کنید که نمیتوانید موفق شوید؟ ریشههای چنین فکری از کجاست؟ مثلاً مقایسهای و رقابتی درس میخوانید یا طرفدار هوش و استعداد هستید و یا شاید هم خودکمبین هستید و یا دلایل دیگر.
یا چرا باید در تابستان سمت کتابها نروید؟ آیا شما وابسته به امتحان و تهدید معلم و فشار مدرسه هستید؟ فردی دقیقاً نودی که باید زیر فشار نیروی بیرونی درس بخواند؟ یا معتقدید که تابستان زمان استراحت است و نباید خواند و یا به سایرین نگاه میکنید و چون بقیه نمیخوانند شما هم نمیخوانید و یا دلایل دیگر؟
در مورد یهویی منصرف شدن هم همینطور. چرا استقامت پایینی درباره فشارهای مغز حیوانی دارید؟ چرا اجازه نمیدهید که حتی با حس بیحوصلگی و فاز منفی، درس خواندن ادامه پیدا کند؟ چرا با کوچکترین حس بد، قرار است جا زده و از پشت میز بلند شوید؟
این نقاط ضعف همان فشارهایی است که مغز به آنها دنده میدهد و پایش را روی گاز گذاشته و میراند. در موردشان فکر کرده و ریشهیابی نموده و برطرفشان کنید تا بیاثر شوند و خوراک مغز حیوانی نباشند. موفقترین باشید.
سلام میخواستم ازتون بپرسم چیکار کنیم به افرادی که در کنکور شرکت میکنن و رقیبای ما هستن فکر نکنیم؟ این مسئله که مثلا نکنه بقیه از من با سوادتر هستن و نکنه از من جلوترن خیلی منو اذیت میکنه همش دارم به این فکر میکنم که اونا بیشتر تست زدن و قوی ترن و اونا قبول میشن و من نمیشم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی این جمله را میشنویم که «کنکور امتحان رقابتی است» در حالی که کنکور اصلاً امتحان رقابتی نیست؛ چرا؟
فرض کنیم فردی میخواهد رشته پزشکی دانشگاه شیراز را قبول شود. او بر اساس کارنامههای سالهای گذشته، میانگین درصدهایی که باید بزند را میداند. البته کنکور سخت و آسان با هم فرق دارند ولی به طور کلی به میانگینی از درصدها رسیده که اگر به آنها برسد، پزشکی را قبول میشود.
حال اگر او روی خودش تمرکز کرده و با اجرای برنامه درسی به درصدهای لازم برای قبولی در رشته پزشکی دانشگاه شیراز برسد، قطعاً قبول میشود. با این حساب، کنکور رقابتی با دیگر افراد شرکتکننده نیست زیرا اگر شما به سواد مورد نیاز رسیده باشید، فارغ از اینکه رقیب شما چه کسی است، قبول میشوید.
در واقع تمام کسانی که قبول شدهاند، به این خاطر نیست که از رقیبهای خود جلو افتادهاند بلکه به این دلیل است که به سواد مورد نیاز برای قبولی در رشته و دانشگاه مورد نظرشان رسیدهاند. این توضیحات را دادم که بگویم، گیریم بقیه از شما بیشتر تست زده باشند، اگر شما به سواد مورد نیاز رشته و دانشگاه مورد نظرتان برسید، قبول میشوید و کسی جای شما را نگرفته است.
از الآن تمام تمرکزتان روی این باشد که به سوادتان اضافه کنید تا زودتر روی صندلی رشته و دانشگاه مورد نظرتان بنشینید. داستان قبولی در کنکور، حکایت رسیدن به سواد لازم برای قبولی است نه جلو افتادن از رقبا. به درصدهای لازم برسید، فردای آن روز سر کلاس دانشگاه نشستهاید. موفقترین باشید.
سلام فهمیدم مشکلم چیه راستشو بخواین من منتظر یک اتفاق عجیب یا یک معجزه یا یک نیروی قوی هستم که همون لحظه دست به کار شم و هر روز میگم فردا تا شاید اون حس خوبه ایجاد بشه و بخونم من باید چیکار کنم از این فکرا بیام بیرون و برم بخونم و دنبال یه روز خوب نباشم ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ورود احساسات به درس و تحصیل، خطاهای مغزی متفاوتی ایجاد میکند که یکی از آنها، همین «انتظار برای یک روز خوب» است. بیایید با هم ببینیم که چطور این خطای فکری ایجاد میشود:
اکثر مردم معتقدند که باید با حس خوب، علاقه و میل زیاد به سمت انجام هر کاری رفت و انسانها، فقط کارهایی را انجام میدهند که دوستشان داشته باشند. برای همین است که همه جا صحبت از «چگونه برای کنکور، انگیزه بگیریم»، «چه کار کنیم که همیشه با حس خوب، مطالعه کنیم»، «چگونه حس مثبت را موقع درس خواندن ایجاد کنیم»، «چطور به درس خواندن علاقمند شویم»، «چگونه حس بیحوصلگی را موقع درس خواندن از بین ببریم» و… در میان است.
آنها معمولاً در جواب این سؤال «چطور به این نتیجه رسیدید که باید موقع انجام کارها مثلاً در زمان درس خواندن، باید حس خوب داشته باشید و با شور و اشتیاق درس بخوانید»، این جواب را میدهند که اولاً اکثر مردم اینطوری فکر میکنند پس حتماً یک چیزی هست که اکثریت چنین نظری دارند و دومین پاسخشان این است که در همه کتابهای روانشناسی موفقیت، به همین حسهای خوب توصیه شده و سومین جوابشان هم چنین جملهبندی میشود که وقتی آدمها با حس خوب، درس خواندن را انجام دهند، بهتر یادش میگیرند و با علاقه بیشتری برای دفعات بعدی به سراغش میآیند.
بیشتر مردم، با همین استدلالهای ذهنی، دنبال راهی برای ایجاد حس خوب در زمان درس خواندن میگردند. راهحلهای موجود برای ایجاد انگیزه و شور و اشتیاق چیست؟ 1- کلیپها و موسیقیهای انگیزشی، 2- جملات مثبت تأکیدی، 3- دنبال کردن افراد الهامبخش، 4- خواندن زندگینامه افراد موفق دنیا، 5- همنشینی و صحبت با افراد مثبت، 6- فایلهای سابلیمینال، 7- فنگ شویی، 8- ورزش کردن، 9- جایزه و پاداش تعیین کردن برای انجام درس خواندن و تنبیه قرار دادن برای درس نخواندن، 10- رؤیاپردازی، 11- عکس نوشتهها و نقلقولهای روحیهبخش و… .
ممکن است که فرد یکی یا چند مورد از شمارههای بالا را انتخاب کرده و انجام دهد ولی من برای سادهسازی توضیحاتم، شخصی را در نظر میگیرم که مثلاً فقط کار شماره 1 را انتخاب میکند و انجامش میدهد تا به حس و حال خوب برسد. با هم در ادامه خواهیم خواند که چه اتفاقی برایش میافتد:
چنین فردی، در روز اول که پاک است و مغزش آلوده به هیچ راهحلی از موارد گفته شده در بالا نشده، با 10 دقیقه تماشای کلیپ انگیزشی، پر از انگیزه میشود و درس خواندن را پرنشاط شروع میکند و مثلاً برای سه روز، با تمام توانش پیش میرود اما بعد از سه روز، اتفاق ناگواری روی میدهد، چه اتفاقی؟
او دچار بیانگیزگی و بیحالی شده و شرایطی روحیاش، از روز اولی که تازه کلیپ انگیزشی را شروع کرده بود، بدتر هم شده است. او دوباره تصمیم میگیرد که کلیپ انگیزشی ببیند اما این بار به مدتزمان بیشتری نیاز دارد تا این حس مثبت را بسازد و او به مدت 30 دقیقه، فیلم تماشا میکند و دوباره شارژ میشود و سه روز عالی را درس میخواند.
متأسفانه دوباره بعد از سه روز، شرایط روحیاش، حتی از قبل هم بدتر میشود و افت شدیدی پیدا کرده است و این بار تصمیم میگیرد که هر روز به مدت 30 دقیقه کلیپ انگیزشی را ببیند که شارژ باقی بماند و این ایده خیلی عالی پیش میرود و او به مدت سه روز دیگر درس میخواند ولی دوباره افت روحی به مراتب بدتر از قبل پیدا میکند.
در تصمیمی دیگر، سعی میکند مدتزمان نمایش کلیپها را طولانیتر کرده و تعداد تماشاهایش را به چند بار در روز برساند. رفتهرفته این ایده هم زمین میخورد و حالا او مجبور است که تقریباً نصف روز را کلیپ ببیند که بقیه روز را بخواند.
او که هر بار، انگیزه کمتری میگیرد و روحیه بدتری پیدا میکند به این نتیجه میرسد که حتماً یک جای کار را درست انجام نمیدهد و با تمام سلولهایش به کلیپهای انگیزشی اعتقاد ندارد که این کلیپها رویش اثر نمیگذارد و از همین لحظه دچار زندگی حلزونی میشود؛ یعنی چه؟
یعنی در لاک خود فرو میرود و به این میاندیشد که «درس خواندن را باید با حس و حال خوب انجام داد و باید برایش انگیزه و شور و شوق داشت و من الان در وضعیت بدی هستم پس آنقدر در لاک خودم میمانم تا یک روز خوب از راه برسد و آن شور و میل درس خواندن را داشته باشم تا با عشق و علاقه بسیار، پشت میزم رفته و مطالعه کنم».
او چون تفکرش را روی داشتن حس و حال خوب برای درس خواندن بسته بود، روزهای زیادی را در انتظار آن روز خوب، از دست میدهد و هر چه منتظر میماند، آن روز خوب فرا نمیرسد و شرایط برای او بهتر نمیشود.
این سرگذشتی است که مشابه آن را شما هم طی کردهاید. شاید در برخی از جزییات با آنچه نوشتهام، تفاوت داشته باشید ولی سفری که داشتهاید، در همین حد و حدود قابل تعریف است. چون از من پرسیدهاید که چطور از این چرخه خارج شوید اینطور میگویم که:
درست است که عده زیادی در دنیا، معتقدند که درس خواندن را باید با عشق و علاقه انجامش داد اما اگر قرار باشد علمی زندگی کنید آنگاه به سراغ سازوکار مغز خواهید رفت و مثل عده کمی در دنیا به این نتیجه میرسید که بعضی از کارها مثل «درس خواندن»، «رژیم گرفتن»، «سر کار رفتن»، «ورزش کردن»، «مسواک زدن» و… را نمیتوان در درازمدت با حس و حال خوب انجام داد و یا دنبال احساسات مثبت در زمان انجامش گشت. چرا؟
چون مغز حیوانی حاضر نیست برای کارهایی که ارتباطی با بقا ندارند، انرژی مصرف کند و این راضی نبودنش را با انواع احساسات نمایش میدهد و هر کاری میکند که از انجام این کارها دور باشید و به سمتشان نروید.
با این شرایط، تنها راهحل شما، پیروی از تفکر «زورکی درس خواندن» است؛ یعنی باید به زور و به هر قیمتی که شده، خود را پشت میز برده و درس بخوانید. قطعاً مغزتان بازیهایی مثل «این مطالعه بیکیفیت است»، «زورکی خواندن فایده ندارد» و… را به راه میاندازد ولی بدانید که افراد موفق در این کنکور، حتی با چشم خیس، درس خواندهاند. مسخره میشدند و درس میخواندند، دلشان را میشکستند ولی باز هم درس میخواندند، حمایت نمیشدند ولی باز هم میخواندند و تحت هیچ شرایطی، درس را قربانی نکردند. موفقترین باشید.
سلام من وقتی برنامه مینویسم تا سه الی چهار روز برنامه ام را اجرا میکنم و روز بعد دچار یک حالتی میشم مثلا خیلی میخوابم و زیاد غذا میخورم و بیحوصلگی میشم واصلا تا چند روز هیچ درسی رو نمیخونم …چند بار هم تلاش کردم که با هر حالتی که هستم باید برنامه ام رو انجام بدم ولی نشد چکار کنم که دچار این حات ها نشم؟ درضمن من الان سه سال هست که پشت کنکورم وخانواده دیگه بهم اهمیتی نمیدهند تا سال اول که پشت بودم وضعیتم خوب بود والان دیگه برای هیچ کس مهم نیستم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در خصوص این رفتاری که از خودتان شرح دادید، لازم است این را بگویم که دقیقا همه ما مثل شما هستیم به جز بعضیها که تغییراتی در تفکراتشان ایجاد شده است.
به عبارت دیگر، همه ما انسانها وقتی با پدیدهای به نام «درس خواندن» مواجه میشویم، چرخهای کاملا مشابه با وضعیت شما پیدا میکنیم، یعنی چند روزی را درس میخوانیم و تقریبا همه چیز مرتب و منظم است ولی بعد از این چند روز، به متاسفانه، یکی دو اتفاق میافتد که برنامهمان از دست مان، در میرود و سر همان موضوع، چند روزی را از دست میدهیم و دوباره به سراغ برنامهای دیگر میرویم و مجدد همان بلا سرمان میآید و معمولا، بعد از چند بار تکرار شدن این چرخه، به طور کل ناامید شده و برچسبهایی مثل «توان درس خواندن نداری»، «بی اراده ای»، «تنبلی»، «لایق درس خواندن نیستی»، «افسرده ای» و… را به خود میچسبانیم و پروژه موفقیت در کنکور را تمام شده در نظر میگیریم.
همانطور که در پاراگراف اول پاسخم به شما اشاره کردم، بعضی از ما هستند که خود را از این چرخه باطل «چند روز خواندن» سپس «رها کردن» و دوباره «چند روز خواندن» و مجدد «رها کردن»، خارج کرده اند. آنها چطور توانستهاند که از این چرخه خارج شوند؟ اگر بدانیم که چه کرده اند، ما هم دستورالعملها را اجرا میکنیم و به روند صحیح مطالعه برای موفقیت در کنکور میرسیم.
من لیست پروتکلهای آنها را در ادامه نوشتهام که میتوانید یکی یکی در زندگی خود به اجرا در آورده و از این چرخه خارج شوید:
۱- خاطرات اثرگذار و جهت دهی کننده زندگیشان را حل و فصل کرده اند: به طور مثال، اگر خاطره تلخی از معلم درس x دارند که باعث شده نسبت به آن درس دلزده باشند و به سراغش نیایند و یا دائما آن را عقب بیندازند، تصمیم گرفتهاند که پرونده آن خاطره را ببندند و اجازه ندهند که با وجود خاطره منفی، هر روز از درسها فاصله بیشتری بگیرند.
روش بستن پرونده خاطرات را در منوی بالای سایت و در بخش توسعه فردی، میتوانید با عنوان «خاطره شناسی» مطالعه نمایید.
۲- طرز تفکرهای نادرست را کنار گذاشته اند: تفکراتی مثل «کمال گرایی»، «صفر یا صدی»، «خود کم بینی»، «ترس از قضاوت دیگران»، «تمایل برای دیده شدن یا حمایت شدن توسط خانواده و دیگران»، «استرس»، «وسواس»، «دقیقه نودی بودن» و… را اصلاح کردهاند زیرا این اندیشهها روی برنامه ریزی، درس خواندن و عملگرایی، اثر مستقیم دارد و باعث میشود که فرد به صورت سینوسی درس بخواند.
اگر میخواهید لیست کاملی از این طرز تفکرهای اشتباه در جلوی چشم خود داشته باشید تا ایده بگیرید که کدام مشکلات را دارید و باید حلشان کنید، لطفا روی عبارت «دانلود جزوه چکاپ اندیشه ای» کلیک نمایید.
۳- نسبت خود را با مغز حیوانی مشخص کرده اند: آنها چه با آموزش و آگاهی و چه به صورت تجربی، متوجه این نکته شدهاند که احساسات مثبت و منفی، تاکید میکنم احساسات مثبت و منفی، هیچ کمکی به درس خوانتر شدن آنها برای بلند مدت نمیکند.
در واقع شاید برای مدتی کوتاه، شوک و هیجانی به حساب بیاید اما در یک دید بلند مدت، باعث بدتر شدن اوضاع عملگرایی برای درس و مطالعه میشود. آنها هر روز در حال دریافت دهها فکر مثبت و منفی از سوی مغز حیوانی خود هستند و با سلاح «من تحت هر شرایطی باید بخوانم»، مقاومت میکنند و در اکثر موارد، اسیر بازیهای احساسی مغز حیوانی نمیشوند.
اگر دقت کنید، نوشتم «اکثر موارد» زیرا آنها هم گاهی اسیر مغزشان میشوند ولی تعدادش آن قدر کم شده که تاثیر خاصی روی عملکردشان ندارد. اگر میخواهید با مغز آشنا شوید، در بخش توسعه فردی و از منوی بالای سایت، لطفا مطلب «مغز شناسی»، «کلکهای مشترک مغزی» و «احساس شناسی» را بخوانید.
۴- با آموزش یا در اثر تجربه، این موضوع را درک کردهاند که دنبال شارژ کردن احساسات خود از طریق کلیپ و موسیقی انگیزشی، جملات مثبت تاکیدی، فایلهای سابلیمینال، فنگ شویی، رویا پردازی، قانون جذب و سایر راه حلهای این مدلی نباشند و تمرکزشان فقط روی درس خواندن زوری و اجباری باشد و هرگز به دنبال این نیستند که با یک حس خوب، پشت میز مطالعه رفته و درس بخوانند بلکه در منفیترین حالت خویش نیز در حال خواندن هستند.
میدانم که چقدر سخت است که وقتی احساسات منفی و کسل کنندهای داریم، درس بخوانیم اما اگر میخواهید از آن چرخه سینوسی خارج شوید، باید این درد را تحمل کرده و حتی با منفیترین افکار خود هم درس بخوانید و اینجا سنگ بنای عملگرایی شما کوبیده میشود و به استقامت میرسید.
استقامتی که برای باج ندادن به احساسات تولید شده توسط مغز حیوانی، نیازش دارید و باید خاطرات مثبت زیادی بسازید از اینکه در بدترین و خواب آلودهترین و منفیترین روزهای زندگی تان، باز هم درس خواندهاید و تسلیم نشده اید.
۵- برنامه ریزی شدنی و قابل اجرا دارند: آنها آموختهاند که باید برنامهشان واقع بینانه و قابل اجرا باشد و اگر بخواهند سمت تخیل و کمالگرایی بروند، نتیجهای جز خوابیدن برنامه نخواهند دید. هرگز از زبان آنها نمیشنوید که به فکر اتفاقات غیر معمول مثل ۴ ساعت خوابیدن باشند و نشدنیها را از خودشان طلب نمیکنند که بعدا دچار فروپاشی افکار بشوند.
۶- در برنامه شان، حتما روز جبرانی دارند: مگر میشود کسی درس بخواند و روز جبرانی نخواهد؟ همه ما نیاز به روزهای خالی داریم که بتوانیم عقب افتادگیهای خود را جبران کنیم. آنهایی که برای همه روزهای خود برنامه میچینند، قطعا مثل چوب خشکی میشوند که هر لحظه آماده شکسته شدن است.
۷- افت و خیزهای محدود را میپذیرند: هرگز با خودشان نمیگویند که میخواهند در طول یک سال، همه روزهای آن را روزی ۱۲ ساعت درس بخوانند بلکه میدانند که این ساعت مطالعه، کمی افت و خیر دارد و ممکن است بعضی از روزها به دلیل به وجود آمدن کاری پیش بینی نشده به ۸ ساعت برسد و یا برخی از روزها ۱۰ ساعت باشد و تعدادی روز دیگر ۱۲ و نیم ساعت.
آنها میدانند که افت و خیزهای محدود در ساعت مطالعه که به دلیل کارهای اجباری و غیر پیش بینی شده به وجود آمده، اصلا نشانه بدی نیست و کاملا روند طبیعی درس خواندن است. پذیرش این موضوع باعث میشود که پایبند به برنامهشان باشند و ادامه دهند.
۸- آنها به خوبی درک کردهاند که حتی ده دقیقه هم اگر وقت هست باید بخوانند: خیلی از افراد، متاسفانه اگر چند دقیقه دیر بیدار شوند و یا یک کار پیش بینی نشده در طول روز اتفاق بیفتد، باقی زمان آن روز را نمیخوانند، در حالی که اگر قرار است از آن چرخه سینوسی خارج شوید، آنگاه به ده دقیقه هم رحم نمیکنید و آن را به درس خواندن تبدیلش میکنید.
آنها با این ذهنیت وارد روزشان میشوند که هرچقدر که توانستند از امروز برداشت کنند و بدون توجه به احساسات، ماکسیمم نتیجه امروز را بگیرند.
ممکن است خواب بمانند و دیرتر بلند شوند و یا دو سه ساعتی را بیرون از منزل، کاری انجام دهند که اجباری هم بوده و چارهای نداشتند ولی بقیه زمان آن روز را با گفتن «چون دیر بیدار شدم و یا چون کاری پیش آمد پس بقیه روز را نمیخوانم زیرا کامل نخواندهام و به من نمیچسبد»، خود را قانع نمیکنند که بیخیال بقیه روز شوند بلکه با تمام اجبار و زورشان پشت میز میروند و هر چه توانستند را اجرا میکنند و آنچه باقی ماند را به روز جبرانی موکول میکنند.
۹- آنها میدانند که عملگرایی دردناک است و درس خواندن باب میل مغز حیوانی نیست. در نتیجه دنبال راهی برای دور زدن درد عملگرایی نیستند: به طور مثال، بعضیها میگویند که اگر گروهی درس بخوانیم، بهتر است و یا برخی دیگر معتقدند اگر کیلیپ انگیزشی ببینند، وضعیت بهتری پیدا میکنند و عدهای هم به دنبال پیروی از قانون جذب و امواج مثبت هستند و در این میان، هستند کسانی که فکر میکنند اگر کتابخانه بروند، درس خوانتر میشوند و خلاصه دنبال ایدهای برای کاهش یا از بین بردن درد درس خواندن میگردند.
بالا برویم و پایین بیاییم، درس خواندن دردناک است و هیچ روشی نه الان و نه سالها بعد، اختراع نمیشود که درد درس خواندن را برای بلند مدت از بین ببرد و هر روشی را استفاده کنید فقط برای یکی دو روز هیجان زدهاید و متاسفانه روزهای بعدی با حال بدتری به زمین میافتید.
آنها درس خواندن را مثل آمپول زدن میدانند که هر چه عقبش بیندازند، تصور دردش، اذیت بیشتری دارد و تمام تلاش خود را میکنند که زودتر آمپول زده شود و کار یکسره گردد. درس خواندن و درد آن را نه دور میزنند، نه دنبال کم کردندش هستند، بلکه فقط میپذیرند که درس خواندن را انجام دهند مثل کارمندی که با وجود حال بد، باز هم پشت میز رفته و کارش را میکند.
۱۰- زندگی خلوتی دارند: دوستان زیاد و یا دنبال کردن صدها کانال و پیج و… را در این افراد نمیبینید. آنها اهل خبرخوانی و پیگیری مصاحبهها نیستند. ذهنشان خلوت است و تمرکزشان فقط روی موفقیت است. دنیای آنها جمع و جور است و با یک آرامش ذهنی به فکر ساختن راهی برای پاسخ به نیازهای خویش توسط موفقیت در کنکور هستند.
۱۱- هزینههای زندگی هدفمند را پذیرفته اند: آنها میدانند که در مسیر موفقیت، بارها مسخره میشوند، تنهایی را حس میکنند، مقایسه شدنها دست از سرشان بر نمیدارد، نصیحت میشنوند و دهها اتفاق دیگر اما تمام این هزینههای روحی را میپردازند و دست از هدفشان نمیکشند.
لیست کاملی از این هزینه را در مقدمه سایت کلبه مشاوره نوشتهام که از منوی بالای سایت میتوانید بخوانید.
۱۲- شخصیت Incremental را در خود به وجود آورنده اند: در دوره هوش و استعداد سایت کلبه مشاوره و در درون جعبه «پیچیدگی دستاورد عالی: فراتر از استعداد ذاتی و تمرین» به این نکته اشاره کردم که عامل موفقیت تمام نخبگان دنیا بر طبق پژوهش ها، داشتن شخصیت Incremental است که میتوانید درون آن جعبه، دربارهاش بخوانید.
مهمترین ویژگی شخصیت Incremental از نظر من، این است که شخص میآموزد هر بار با یک اشتباه و اشکال خود مواجه شد، ریشههایش را بشناسد، آنها را اصلاح کند و به مسیر خودش ادامه دهد و دوباره با مشکلی دیگر که برخورد، مجددا آن را درکش کند و به دنبال راه حلی برای اصلاح و ادامه دادن باشد.
این افراد خودشان را بابت کم و کاستیها سرزنش نمیکنند و یا دنبال لگدمال کردن شخصیت خود نیستند بلکه میپذیرند اشتباه دارند و هرکجا به اشتباه رسیدند، آن را میشناسند و اصلاحش میکنند و به مسیر خویش ادامه میدهند.
۱۳- بزنگاههای خود را میشناسند: به طور مثال وقتی سه یا چهار روز درس میخوانند و سپس، «حس رها کردن» دارند، از خودشان میپرسند: الان برای چه میخواهی درس خواندن را کنار بگذاری؟
جواب این سوال، پاشنه آشیل و نقطه ضعفشان را مشخص میکند. این همان چیزی است که مغز روی آن فشار داده و باج میگیرد و هر بار بخواهد، آنها را زمین میزند. با این حساب، وقتی بزنگاه خود را دریافتید، آنگاه به فکر اصلاحش خواهید بود و هر موقع به آن رسیدید، این را میدانید که مغز میخواهد دوباره شما را به بهانه همان نقطه ضعف، از درس دور کند ولی این بار، با آگاهی، گزینه درس خواندن را انتخاب میکنید و فشار میآورید تا پشت میز بمانید.
۱۴- خود عمل درس خواندن را ارزشمند میدانند: آنها چه با آموزش و چه در اثر تجربه، به خوبی متوجه شدهاند که حتی اگر احساس خواب آلودگی میکنند و یا در بیحوصلهترین شرایط زندگی خود هستند باز هم پشت میز بروند و اسیر عبارتهایی مثل «این درس خواندن بیکیفیت است»، «زورکی درس خواندن فایده ندارد»، «الان هر چه بخوانی یاد نمیگیری»، «این طور بخوانی به جایی نمیرسی»، «درس خواندن باید از روی عشق و علاقه باشد»، «الان بخوانی از این درس متنفر میشوی» و… نمیشوند و به این نتیجه رسیدهاند که خود درس خواندن تحت هر شرایطی ارزشمند است چرا؟
چون استقامت میآورد، بُتشکنی است و جلوی مغز کم نیاوردن به حساب میآید. آنان به خاطراتی نیاز دارند که در بدترین وضعیت خود باز هم درس خواندهاند تا شخصیت قلدری بسازند که تاب و تحمل دارد و میتواند فشار آورده و وضعیت خود را نگاه دارد.
با این اوصاف، عمل درس خواندن حتی اگر بیکیفیت و زورکی باشد، باز هم دستاورد بزرگی برای آنها دارد چرا که موجب موفقیتشان شده است.
۱۵- انتظار روز خوب را نمیکشند: برای آن ها، همین حالا، مهمترین زمان عمرشان است و فارغ از اینکه از صبح تا الان خوب بودهاند یا نه و جدای از اینکه در روزهای قبلی در چه سطحی عمل کرده اند، همین حالا را دو دستی چسبیده و میخوانند. ارزشی که برای زمان حال قائل هستند باعث شده که منتظر یک روز خوب برای شروع برنامه درسی نباشند و همین در لحظه زندگی کردن موجب شده که برنامه مطالعاتی خود را جلو ببرند.
۱۶- کلنجارهای ذهنی را تا حدود زیادی از بین برده اند: حتما دیدهاید افرادی را که دنبال قانع کردن خود برای درس خواندن هستند و با خودشان کلی کُشتی میگیرند که شاید قانع شوند درس بخوانند و یا افرادی که پیگیر اخبار و مصاحبههای کنکور هستند و درگیری ذهنی درست میکنند که وضعیتشان چطور میشود و یا آنهایی که به مسائل فلسفی گیر میدهند و ذهن آشفتهای برای خویش میسازند.
از این مسیر، درس خوان شدن بیرون نمیآید. درگیری ذهنی و جنگ کردن با خود سر هر موضوعی و حساسیت ساختن ها، زمینه را برای فرار از درس فراهم میکند. فرمول درس خواندن از بستر یک مغز آرام شده و متمرکز روی خود بیرون میآید.
۱۷- مدیریت زمان را به خوبی پیاده میکنند: در مطلب مدیریت زمان سایت کلبه مشاوره، جز به جز اقدامات را توضیح داده ام. آنها خیلی خوب میتوانند چنین مدیریتی را داشته باشند. به خصوص مبحث فشرده کار کردن.
آنها به مرور زمان و با تقویت جسم و فکر خود، به شرایطی رسیدهاند که میتوانند پشت سر هم کار کنند و شلختگی عملگرایی نداشته باشند و همین باعث پایبندی بیشترشان به برنامه شده است. میتوانید مطلب بهداشت مطالعه را هم بخوانید که به آمادگی جسمانیتان کمک کند.
این موارد دست به دست هم میدهند تا شخصی درس بخواند و خودش را به ثبات برساند. موفقترین باشید.
سلام باید چیکار کنم من خیلی گریه می کنم خیلی ناراحتم که چرا همچین حرفیو به من میزنن به خاطر همینه که میگم ناامید شدم خانوادم به من امید نمیدن خیلی سخته که تموم فکرو توجهشون و امیدشون به داداشمه واقعا داغون شدم دلم می خواد بهشون بگم بهشون نشون بدم که منم موفق میشم ولی از بس حرفای منفی زدن من اعتماد به نفسم و حتی امیدمو از دست دادم دیگه انگیزه خوندن ندارم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه در پیامتان برای من پر رنگ به نظر رسید را توضیح میدهم:
یک قصه از اول در بین اکثر ما ایرانیها درست شکل نگرفته و آن هم ماجرای هدف و هدفگذاری است. وقتی از زمان کودکی این جملاتی مثل «تو فقط درس بخوان، هیچ کار دیگری نکن، وظیفه تو فقط درس خواندن است، تو درس بخوانی ما خوشحالیم و سربلند میشویم» و مشابه آنها را میشنویم، این تصور ایجاد میشود که هدف ما برای سرافرازی، سربلندی، خرسندی و رضایت دیگران است و گویی ما برای آنان تلاش میکنیم.
در حالی که بایستی از کودکی جملاتی مثل «شما عضو این خانواده هستی و این وظایف خانوادگی شماست و در کنارش اگر درس میخوانی، برای هدف شخصی و زندگی فردی خودت است تا بتوانی نیازهای خودت را پاسخدهی و به شغلی برسی» را بشنویم تا فکرمان از ابتدا درست شکل بگیرد و دنبال بیرون از خودمان برای حمایت و هُل دادن نگردیم.
این تقصیر شما نیست که نگاهتان به بیرون از خودتان است و دنبال فردی میگردید که به شما انگیزهای بدهد که برای زندگی شخصی خود درس بخوانید و به شغلی برسید و نیازهای شخصی خود را پاسخ دهید بلکه این ریشه در فرهنگ نادرست کشورمان دارد که به فرزند خود نمیآموختیم که باید با نیازهایش زندگی کند و برای رسیدن به آنها تلاش کند.
کسی که تقریباً همیشه مورد حمایت خانوادهاش بوده و آنها با انواع تشویقها، هُل داده میشده که تلاش کند، به نوعی وابسته این بودنها شده و حالا سر بزنگاه، وقتی یکی دوبار در نتیجهگیری مشکل پیدا میکند، آنها پشت او را خالی میکنند و این ماشین مغزی که فقط بلد بوده در حضور آن حمایتها درس بخواند، معلوم است که الآن درگیر بیانگیزگی میشود چون عامل هُل دادن، از بین رفته و از کار افتاده است.
وضعیت برادرتان در این مورد، چیزی بهتر از شما هم نیست. ایشان هم دقیقاً وابسته به نیروی هُل داده شدن هستند و تا وقتی که در نتیجهگیری خوب عمل کند، آنها به قول معروف به برادرتان دنده میدهند و به سمت جلو هلُ میدهند ولی اگر خدای نکرده، در یکی دو نتیجهگیری خوب عمل نکند آنگاه رها میشود و دقیقاً این روزهای شما را تجربه خواهد کرد.
در دید وسیعتر، وضعیت اکثر ما ایرانیها، چیزی بهتر از شما نیست چون از خود من بگیر تا اکثریت فرزندان کشورمان، همین وابستگی به حمایتها وجود دارد و وقتی با یکی دو نتیجه بد مواجه میشویم، پشتمان را خالی میکنند و بیانگیزه میشویم.
برای برونرفت از این وضعیت، باید قصه را از نو نوشت. از آنجا که بیاموزیم این دنیای ماست و بر اساس نیازهای خودمان تلاش میکنیم. در دنیای نیازها، چه خوشایند باشد چه نباشد، واقعاً اینکه مادر و پدرمان درباره ما چطور فکر کنند، اهمیتی ندارد زیرا آنچه باعث موفقیتمان میشود عملگرایی ماست.
در دنیای نیازها، فقط یک نفر وجود دارد که اگر به خودش اهمیت دهد و بپذیرد که باید به نیازهایش برسد آنگاه برنامهریزی کرده و انواع فشارهای مغز حیوانی را به جان میخرد و هزینه عملگرایی را پرداخت میکند و پای حرفش میماند و با انواع فراز و نشیبها و روزهای افت و خیر، به مسیر خودش ادامه میدهد.
این دنیای انفرادی، شما تصمیم میگیرید موفق شوید نه برای آنکه کسی را خوشحال، سربلند، امیدوار و سرافراز کنید و یا حتی روی کسی را کم کنید و به او چیزی را اثبات کنید؛ بلکه در این جهان تک شخصی، شما تصمیم میگیرید به نیازهای خود پاسخ دهید چون کیفیت و کمیت زندگیتان در گرو آن نیازهاست. همه چیز در «نیازهای من» خلاصه میشود و فقط برای تحقق آن تلاش میکنید.
در چنین دنیایی، حتی کامنتهای مثبت و انرژیزا هم برای شما مهم نیست چه رسد به منفیها. چون در اثر عملگرایی آموختهاید که نظر مثبت و منفی بقیه، هیچ تاثیری روی نتیجه نهایی ندارد و اگر خودتان اقدام کنید و برنامهای را به اجرا درآورید، ذره ذره به خواستهتان میرسید و اگر دست روی دست بگذارید، دنیایی هم کامنت مثبت به شما بدهند، ذرهای تکان نخواهید خورد.
شما اول شخص و تنها شخص مفرد زندگی خود هستید. این افکار نیاز به پذیرش دارد. بایستی قبول کنید که این زندگی شماست و هر گلی زدید، به سر خودتان زدهاید. موفقترین باشید.