پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من برنامه ریزی برای خودم انجام میدم ولی نمیتونم پایبند باشم و همش نوسانی عمل میکنم با اینکه هدف مشخص هم دارم ولی یه سری روزا حس می کنم اصلن نمیتونم بخونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پیام شما جزییات کمی دارد و نمیتوان مشخص کرد که علت این نوسانی عمل کردن چیست. لطفاً توضیحات بیشتری درباره برنامهریزی و همچنین شرایط درسی و روحی خود بدهید تا بتوان سر نخ این نوسانی بودن را یافت.
سلام وقتی می خوام طولانی صحبت کنم یا در مورد چیز خاصی که اطلاعات در موردش دارم برای کسی توضیح بدم خیلی تند صحبت میکنم و انگاری نمیتونم شمرده شمرده بگم.این برای مخاطبم خوشایند نیست . چطور ارام صحبت کنم؟چه تمرینی انجام بدم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. هر رفتاری که ما انسانها انجام میدهیم، دست کم یک دلیلی دارد. با این توضیح، ابتدا بایستی دلیل یا دلایلی که باعث تند تند صحبت کردن شما میشود را بیابیم تا بدانیم چه نگرانیها و دغدغههایی باعث میشود که شما بخواهید تند تند صحبت کنید. در ادامه، تعدادی دلیل را مینویسم تا بتوانید ایده بگیرید و بعد از آن بتوانید بهتر از علل انجام آن رفتارتان صحبت کنید چون تمام راز حل مشکل در این است که بدانیم چرا آن را انجام میدهیم چرا که اگر دلیل را بدانیم آنگاه راه حل برطرف کردنش نیز مشخص میگردد. با هم نمونهای از این دلایل را بخوانیم:
۱- ممکن است علت تند تند صحبت کردن فردی این باشد که با همین سرعت در گفتار، بخواهد حق بودن کلام خودش را به اثبات برساند و بگوید که من درست میگویم برای همین است که بدون وقفه صحبت میکنم و کاملا مسلطم.
۲- شخص دیگری تند تند صحبت میکند چون استرسهایی مثل فراموش کردن کلام دارد و میخواهد تا فراموش نکرده، هر چه به ذهنش میآید را بگوید که در نهایت باعث شتاب زدگی در گفتارش میشود.
۳- انسان بعدی با شتاب صحبت میکند چون تصورش بر این است که اگر اجازه صحبت به نفر مقابل بدهم، او با قدرت کلام یا نفوذی که دارد، میتواند نظر من یا بقیه را تغییر دهد و تمام آنچه را که رشته ام، پنبه کند.
۴- فردی هم به این علت تند تند صحبت میکند چون معتقد است که وقتی با حرارت و هیجان صحبت کنی، تاثیرگذاری بیشتری روی نفر مقابل دارد.
۵- این امکان هم وجود دارد که دلیل تند صحبت کردن وجود خاطراتی باشد که به شخص میگویند: اگر تند صحبت کنی، جدی گرفته میشوی. با این حساب، او با سرعت سخن میگوید تا جدی گرفته شود.
۶- عجیب نیست اگر بدانید که برخی هم تند صحبت میکنند چون تصورشان بر این است که طرف مقابل نباید فرصت فکر کردن داشته باشد و جوابی به کلام من بدهد.
اینها فقط ایدههایی برای شکل گیری ذهن شما جهت بیرون کشیدن دلیل یا دلایل این رفتارتان است. کمی فکر کنید و علت یا علتهای بروز این رفتارتان را مشخص نمایید. زمانی که دلیل واضح شود، راه حل نیز متناسب با آن ارائه خواهد شد. موفقترین باشید.
سلام من چند باری کنکور شرکت کردم و توی زیست و شیمی خوبم اما ریاضی وفیزیک رو اصلا سمتش نمیرم نه اینکه پایه بدی داشته باشم نه جالبه بدونید که همه نمرات دبیرستانم۲۰ بودن اما نمیدونم چرا از وقتی استارت زدم برا کنکور و برنامه کنکوری اجرا می کنم این دو درس رو کلا انگار فراموش کردم و کنار گذاشتم هر روز میگم فردا صبح زود که بیدار شدم بخونم بعد ساعت ۹ بیدار میشم دیگه نمیخونمش بعدش می گذره و عصبی می شم و دیگه می گم این چه وضعیه باید بخونی و بعدش میگم باشه شبا بخونم اما بازم تا عصر میشه میگم خستم یه درس دیگه بخونم هر سال هم بخاطر این دو درس رتبم حدود ۸ هزار منطقه سه میشه میشه بهم کمک کنید بدونم چرا اینطوری شدم چون هیچی به ذهنم نمیرسه ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. چندین ایده را مطرح میکنم تا کمی ذهنتان درگیر شده و بتوانید الگوی نخواندن ریاضی و فیزیک برای کنکور را مشخص کنید. اینها فقط مثالهایی برای ایده گرفتن شماست و به این معنا نیست که حتماً باید علت رفتارتان در این موارد باشد. آنها را بخوانید تا جرقه ذهنی رخ دهد و دلیل یا دلایل خود را بیان کنید:
1- دانشآموزی که روی درسی مسلط است، خواندن آن را عقب میاندازد چون فکر میکند که نیاز نیست از الآن روی آن وقت بگذارد و چون نمرات خوبی در آن درس به دست آورده، خودش را به این نتیجه رسانده که اگر دیرتر هم شروع کند، مشکلی نخواهد داشت و درصدش خوب میشود.
2- داوطلب کنکوری روی یک درس تسلط کامل دارد اما به سمتش نمیرود چون احساس زدگی از آن درس دارد زیرا در ذهنش به این فکر میکند که از بس روی آن درسها تست زده و تمرین کرده، حالش به هم میخورد باز هم آنها را بخواند.
3- این امکان هم وجود دارد که فردی با وجود تسلط روی یک درس، به دلیل ترس از نتیجه نگرفتن یا درصد پایین در آن درس و به هم ریختن ذهنیت مثبتش به سمت آن نمیرود و دائماً دنبال راه فراری برای رو به رو نشدن با درس مورد نظر میباشد. او نگران است که تست بزند و درصد خوبی کسب نکند و با خودش بگوید: اگر در این درس که فکر میکردی قوی هستی، این طور تست میزنی پس وای به حال درسهایی که متوسطتری. او از ایجاد حس ناامیدی بعد از تست زدن در درسی که مسلط است، میترسد و تصمیم به نخواندنش میگیرد.
4- استرس یاد نگرفتن بقیه درسها باعث میشود که درسی که مسلط هستید را کنار بگذارید زیرا با خود میگویید که من آن دو درس را بلدم پس بگذار بقیه را کار کنم که نکند بالا نیایند و رشد نکنند. اینطور میشود که جا میمانید.
5- برنامه سنگین و غیراصولی نیز باعث جا انداختن درسهای قوی میشود. اگر برنامهای داشته باشید که اجرا شدنی نباشد آنگاه مجبورید از درسهایی که مسلط هستید مایه بگذارید و از آنها بزنید که به بقیه برنامه برسید.
6- گاهی اوقات، علت عقب انداختن درسی که روی آن مسلط هستید، هیچ ربطی به خود درسها ندارد بلکه مغزتان در حال تخریب موریانهای است؛ یعنی چه؟ موریانهها از داخل چوب شروع به خوردنش میکنند و در ظاهر همه چیز سالم و خوب به نظر میرسد تا نقطهای که خوردنها افزایش یافته و به ناگهان، کل سازه چوبی فرو میریزد. این اتفاق در برنامه کنکوریها نیز به وجود میآید.
به عبارت دیگر، مغزتان به صورت نرم و روان و به مرور زمان، به برنامهتان حمله میکند. ابتدا میگوید این را الآن نخوان و عصر بخوان. دقیقاً هم عصر میگوید بخوان و شما میخوانید و خوشحالید که به حرف درونی خود گوش دادهاید. بعد از مدتی که وابستگی ایجاد شد حالا میگوید این را الآن نخوان و فردا بخوان و بعد از مدتی، این را الآن نخوان و هفته بعد بخوان و کم کم به مرحلهای میرسید که میبینید بدون آنکه دردتان آمده باشد، تعداد زیادی از درسها را نخواندهاید و برنامه نصفه و نیمهای داشتهاید. این میشود که کل برنامه فرو میریزد. این همان تخریب موریانهای است.
حالا از این نمونهها ایده بگیرید و موضوعی که باعث نخواندن شما میشود را شفافتر بیان کنید تا راه حل متناسب با شرایط ذهنی خود را دریافت نمایید. موفقترین باشید.
سلام من رشته ریاضی بودم و اومدم تجربی و با هیچ کدوم از درس ها مشکلی ندارم و فقط بابت زیست اذیتم چون توی دبیرستان زیست نداشتیم و من هیچ ذهنیتی ازش ندارم و حالا یه سری سی دی آموزشی که از پایه زیست رو درس میدن تهیه کردم و هر روز دارم میبینم.
یه کتابی هم دارم که تصاویر زیست رو حالت نقاشی طور داره و از روی دارم نقاشی میکشم تا تصاویر زیست توی ذهنم بمونه و یه دوره آنلاینم ثبت نام کردم از وسط مرداد که اونم دارم شرکت می کنم تا نکات ریز و کنکوری تر زیست رو یاد بگیرم و یه سری فایل صوتی هم از اینترنت دانلود کردم که معنی هر کلمه زیست رو جداگونه میگه و تعریف میکنه و سه تا کتاب زیست که همه توصیه می کنن رو هم دارم و قسمت درسنامه هاشو میخونم
من از دو سال قبل برای کنکور شرکت کردم و همه این کارها رو برای زیست کردم و بعضیاشم الان دارم میکنم اما شما بگو ده تا تست زده باشم نزدم چون هرچی میخوام برم تست زیست مغزم میگه تو که توی دبیرستان زیست نداشتی معلم نداشتی تو نمیتونی الان تست بزنی و من میترسم برم تست بزنم و غلط در بیاد و حسم بد بشه که این همه سی دی و دوره انلاین و نقاشی کشیدن عکسا و فایل صوتی کلمات و اون همه حفظ کردن کتاب و درسنامه های کتاب تست هام که خوندم هدر بره و کلا ناامید بشم و دیگه کنکور رو بزارم کنار من چیکار کنم از این وضعیت در بیام؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه از بیرون با خواندن پیام شما در ذهن من شکل گرفت این است که مشغول فرار از تست زدن هستید و آن فعالیتهایی که به اسم یادگیری برای خود چیدهاید، همگی برای دور زدن یا دور شدن از مرحله تست زنی است.
البته در درونتان این فکر وجود دارد که برای خوب تست زدن باید خود یاد گرفت و هیچ عجیب نیست که تصمیم میگیرید سیدیهای مفهومی را بگیرید تا یادگیری پایهای آغاز شود. تا اینجای کار، هیچ بحثی وجود ندارد و رفتارتان منطقی است؛ اما وقتی سراغ نقاشی کشیدن از روی شکلهای کتاب میروید یا دورهای را میخرید که نکات تستی به شما گفته شود در حالی که اصلاً تستی نزدهاید که مشخص شود آیا نیاز داشتهاید یا خیر و یا سه کتاب تست دارید که درسنامههایش را خواندهاید ولی تستهایش را نزدهاید و اینکه هر بار خود را مجبور میکنید کتاب را حفظ کنید؛ همگی به معنای طولانیتر کردن فرایند درس خواندن به منظور نرسیدن به مرحله تست زنی است.
به بیان دیگر، مغز شما به طور پیوسته، تصمیم میگیرد تا گزینهای تازه و متفاوت را در مرحله یادگیری وارد کند تا مشغولش شوید و دیرتر به تست زنی برسید. در واقع آرامش را برای خودتان اینطور تعریف کردهاید که در استخری از اطلاعات آموزشی درس زیست شنا کنید و هیچوقت به سراغ تست نروید.
اگر با همین فرمول جلو بروید، هیچ بعید نیست که کتابهای درسنامهای بیشتر، فایلهای صوتی آموزشی، سی دیها و دورههای مفهومی و حتی استفاده از انیمیشنها و… را نیز به برنامه یادگیری زیست خود بیفزایید چرا که مغزتان میخواهد از عامل خطرناکی به اسم تست که برایش ساخته شده دوری کند.
دقت کنید که دیدن انیمیشن برای یادگیری زیست خیلی خوب است اما اگر دیدن انیمیشن، بهانهای برای ماندن در مرحله یادگیری و نرسیدن به تست باشد، آنگاه بد است. اینکه من بر اساس نیازم، کتاب تست تهیه کنم، ایرادی ندارد ولی اگر من برای آنکه غرق در درسنامه خواندن شوم و دائماً با خودم بگویم هنوز فلان کتاب هست که درسنامهاش را نخواندهای و باید اول آن را بخوانی تا بعداً تست بزنی، اینجاست که اشتباه است.
نیت شما فرار از تست زدن است و برای همین، خود را سرگرم انواع وسایل یادگیری کردهاید که هر چه میشود، تست زدن را عقب انداخت و عذاب وجدان هم تا حدود زیادی نداشت چرا که به خود میگویید: «من مشغول یادگیری مفهومی زیست هستم و اول باید خوب و کامل یادش بگیرم تا بعداً تستهایش را بزنم».
میتوانم ردپای کمالگرایی را هم در رفتار شما پیدا کنم اما شاخصه اصلی مدل درس خواندنتان در درس زیست، به همان «ترس از غلط شدن تستهای زیست» بر میگردد. چرا این ترس را دارید؟
چون گمان میکنید که «تست زدن» به معنای «امتحان گرفتن» است و باید مشخص شود که چند درصد بلد هستم و آیا این همه خواندهام، ثمری هم داشته یا نه. متأسفانه این دیدگاه رایجی هم بین کنکوریها و مدرسان است و تقریباً همه کشور بر این عقیده هستند که تست زدن، ابزاری برای امتحان گرفتن است اما این تفکر درست نیست؛ برای چه؟
زیرا تست زدن، قسمت مهمی از فرایند یادگیری است. شما با همان سیدیهای مفهومی که بار اول دیدهاید، مرحله یادگیری اولیه را طی نمودهاید و باید وارد دنیای تستها میشدید تا آن اطلاعات درسی را در قالب تست تماشا کنید و به صورت کاملاً کتاب باز و بدون ترس از اینکه مطلبی را بلد هستید یا نه تستها را به کمک پاسخنامه و درسنامه، حل کرده و جلو بروید.
تستها شما را زیر پر و بال خود میگیرند و آموزشتان میدهند تا بیاموزید که چطور اطلاعات یک فصل از زیست در فرم، شکل و محتوای تستی ظاهر میشود و هر تست چه دامهایی دارد و چطور طراحان تست، میتوانند با اطلاعات یک فصل بازی کرده و شما را به چالش بکشند.
شما میخواهید درسنامه بخوانید و بعد تست بزنید که ببینید چقدر بلد هستید در حالی که شما باید تست بزنید تا ببینید چطور اطلاعات در قالب تست ارائه میشود و کم کم که تعداد مرورها، تستها و رفع اشکالهایتان بیشتر شد، آنگاه تعداد بیشتری از تستها را خودتان به جواب میرسانید و دستتان پُر میشود که چگونه باید با تست برخورد کنید.
محاسبه درصد، تعداد درست و غلط و سایر مواردی که نشانه امتحان گرفتن دارد، باعث نمیشود که شما از تستها یاد بگیرید بلکه فقط شما را میترساند و نگرانتان میکند. حتی مسئله سرعتی تست زدن به این بستگی دارد که شما فرصت یادگرفتن از طریق تستها را به خودتان بدهید.
اجازه بدهید تمام توضیحاتم را با یک مثال جا بیندازم. در فصل گوارش کتاب زیست دهم که منبع کنکور ۱۴۰۳ است، واژه «چین یا چین خوردگی» به ترتیب هم در متن و هم در شکلهای صفحههای ۱۹.۲۰، ۲۱ و ۲۵ آمده که در ادامه میخوانیم:
صفحه ۱۹: زیر مخاط (لایه زیر مخاطی) موجب میشود مخاط، روی لایه ماهیچهای بچسبد و به راحتی روی آن بلغزد یا چین بخورد. در لایه ماهیچهای و زیر مخاط، شبکهای ازیاختههای عصبی وجود دارد.
صفحه ۲۰: معده، بخش کیسهای شکل لوله گوارش است. دیواره معده، چین خوردگیهایی داردکه با پر شدن معده باز میشوند تا غذای بلع شده درآن انبار شود.
صفحه ۲۱: بومون از این سوراخ، چینهای سطح معده و ماده مخاطی روی سطح آن را مشاهده وبا لولهای لاستیکی مقداری از اسید معده را خارج کرد.
صفحه ۲۵: در دیواره داخلی روده، چینهای حلقوی وجود دارند؛ روی این چینها، پرزهای فراوانی دیده میشوند. غشای یاختههای پوششی روده باریک نیز در سمت فضای روده، چین خورده است. به این چینهای میکروسکوپی، ریزپرز میگویند. مجموعه چینها، پرزها و ریزپرزها سطح داخلی روده باریک را که در تماس با کیموس است چندین برابر افزایش میدهند.
صفحه ۲۵: شکل پایین صفحه
بسیار خب، با خواندن این جملات و تماشای آن تصویر، فقط مرحله یادگیری اولیه طی شده و من تقریباً در مقدمه یادگیری هستم تا اینکه با یک تست مواجه میشوم که نوشته است (طراحی این تست از خودم هست از این جهت میگویم که در کتاب تست دنبالش نباشید):
در بدن انسان سالم و بالغ هر… قابل مشاهده در…، فاقد… است.
۱) چین خوردگی – دیواره داخلی بخشی از لوله گوارش که جذب اصلی در آن اتفاق میافتد – نظم و اندازه یکسان با سایر چین خوردگیها
۲) حفره – دیواره بخش کیسهای شکل لوله گوارش – یاخته پوشش سطحی
۳) چین خوردگی میکروسکوپی – یاختههای پوششی بخشی از لوله گوارش که صفرا به آن میریزد – سطح تماس کافی برای ارتباط با کیموس
۴) چین خوردگی – دیواره بخشی از لوله گوارش که یک لایه ماهیچهای اضافهتر دارد – توانایی باز شدن در هنگام ورود توده غذایی
همانطور که میبینید، یک فاصله قابل توجه بین آن جملاتی که در کتاب زیست نوشته شده بود با این تست وجود دارد چرا که در این سؤال چهار گزینهای، اطلاعات نوشتههای مختلف همان فصل گوارش به صورت کدگذاری و آدرسدهی در گزینهها نوشته شده و سپس از یک زاویه خاص به بررسی جزییات مرتبط با چین خوردگیها پرداخته است.
چطور میخواهید با ماندن در مرحله یادگیری، این فاصله را پُر کنید و از آن طرف، اگر نگاهتان به تست، فقط امتحان گرفتن از خود باشد، پس کجای برنامهتان قرار است یاد بگیرید که چطور باید این فاصله بین آموزش تا تست را پر کرد؟ بالاخره ما باید در جایی از برنامهمان، یاد بگیریم که اطلاعات آموخته شده، چگونه در قالب تست قرار میگیرند و چه نوع روش تست زنی باید برای حل آن در اختیار داشت.
خب! اگر تست زنی را فقط امتحان گرفتن از خود، تفسیر کنیم، آیا این چاله بین یادگیری خام اولیه و تست سازی، پر میشود یا نیاز داریم دست از سر این دیدگاه نادرست برداشته و بپذیریم که تست میزنیم تا یادگیری خود را کامل کنیم.
با این توضیحات، به سراغ تستها بروید و کتاب و پاسخنامه را باز کنید و بدون ترس از درصد و نمره با خودتان بگویید که تست میزنم تا بیاموزم اطلاعات اولیه چطور در قالب تست، خودشان را ارائه میکنند و هر تستی از چه زاویهای مشغول پوشاندن مطالب درسی است و هر تست برای شما حکم یک معلم خصوصی را داشته باشد که چیزی میخواهد یادتان بدهد و این فرصت یادگیری را به خودتان بدهید تا پس از مدتی به تسلط روی آن تستها برسید و کم کم زمینه برای سرعتی شدن و حتی محاسبه درصد هم فراهم میشود.
اینکه چقدر طول میکشد تا مسلط شوید را کسی نمیتواند تخمین بزند اما شروع کنید و هر چه تستهای بیشتری بزنید، یادگیری کاملتری خواهید داشت. با این حساب دنبال روزی نباشید که همه چیز را بلد باشید که بعداً تست بزنید چون اگر تمام فیلمها و کتابهای دنیا را هم ببینید و بخوانید، باز هم وقتی به تست میرسید، فردی خام هستید که قرار است یادگیریاش را تکمیل نماید.
تست زدن بخش اصلی تکمیل پازل یادگیری است و تا تستهای متنوع نزنید، ذهنیت شما از یک فصل ساخته نمیشود و مسلط نخواهید شد. اجازه بدهید تعداد زیادی از نکات و فنون تست زنی را در تستها بیاموزید و از آن دیدگاه کمالگرایانه که میگوید: «قبل از تست زدن باید همه چیز را بلد باشم» خارج شوید چون این اتفاق در دنیای واقعی رخ نمیدهد چرا که خود تست زدن بخش اساسی یادگیری است.
وقتی تست زدن را شروع کنید، قطعاً بخشی از آنها را بلد نیستید یا در دام تستی میافتید و حتماً عملکرد نوسانی خواهید داشت چون فقط تا به اینجای کار، بخش آموزشی را پشت سر گذاشتهاید و نباید دیدن فیلمهای مختلف یا نقاشی کشیدن یا گوش دادن به فایل صوتی واژگان زیست و حتی ثبت نام و شرکت در کلاس تست زیست برای شما این فشار را ایجاد کند که باید همه یا اکثر تستها را تند و سریع بزنی و همگی درست از آب در بیایند زیرا تمام کارهایی که شما تا به الآن انجام دادهاید، حتی همان کلاس نکته و تست، همگی جزء مرحله یادگیری اولیه است.
مثلاً همین کلاس نکته و تست، یک یادگیری اولیه به حساب میآید چون معلمتان مشغول حل سؤال است و شما فقط تماشا میکنید و نباید اینطور برداشت کنید که شما هم به همان قدرت و کیفیت، قرار است تست را حل کنید. این مثل تماشای رانندگی کردن یک راننده حرفهای است. من با دیدن رانندگی او، راننده نمیشوم و راننده شدن من از وقتی شروع میشود که خودم پشت فرمان نشسته باشم. تست زدن شما هم با دیدن تست زدن فرد دیگر شروع نمیگردد بلکه از وقتی یک تست زن حرفهای هستید که خودتان پشت میز رفته و با کلی کلنجار رفتن، به مرور زمان و با افزایش مرورها، تستها و رفع اشکالها به وضعیت سرعتیتر و مسلطتری در تستها برسید.
هر تست اشتباهی که میزنید به معنای بد خواندن یا ناکافی بودن منابع شما نیست بلکه به معنای وجود فاصله بین یادگیری اولیه و تستهاست که قرار است با تحلیل همین اشتباهات، این چاله را پر کرده و به فردی قهار در تست زنی تبدیل شوید. موفقترین باشید.
سلام یکی از ………………………………………… را ازش خارج شوم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که پیام شما به طور کامل نمایش داده نشد. موضوعی که از زندگی و حال و هوای فکری خود برایم نوشتید و ماجرایی که شما را درگیر کرده کاملا یک اتفاق شخصی است که اگر به صورت خصوصی دربارهاش پاسخ دریافت کنید بهتر میباشد. در صورت تمایل، به ایمیل پایین سایت یک پیام بفرستید تا پاسخ را تقدیم کنم. موفقترین باشید.
سلام چطور به دانش آموزی که تلاش کرد ولی تیزهوشان قبول نشد روحیه بدیم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. لطفاً به ایشان بفرمایید که دوره «هوش و استعداد» را به طور کامل بخوانند تا نگاهشان تغییر کند و متوجه شخصیت Incremental شوند و ذهنیتشان نسبت به تیزهوشان تغییر کند و بدانند که رویکرد افراد موفق چه بوده است. موفقترین باشید.
سلام من معلم هستم و قبلا از راهنمایی های شما استفاده کرده بودم در درس ریاضی تعدادی از دانش آموزانم خیلی سخت میتونند ۵ تا ۵ تا یا ۵۰ تا ۵۰ تا بشمارند یا جواب ۵۰+۳۰۰ را نمیدانند و نمیتونند ذهنی حساب کنند. با روش های مختلف مثل عدد نویسی رسم شکل جمع زیر هم نویسی یا بسته های ده تایی براشون توضیح دادم ولی باز جلسه ی بعد حل نمیکنند.امیدوارم شما راهنماییم کنید متشکرم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. طبق توضیحاتی که دادهاید، مشخص است که تکرار و تمرین آنها کم است. اینطور که نوشتهاید، به نظر میآید که موضوعی را این هفته توضیح میدهید و تا جلسه بعدی، این عزیزان رها میشوند و تکرار و تمرینی ندارند و دوباره بدون آمادگی، پا به جلسه بعدی میگذارند.
در هر سنی، اصل اساسی یادگیری، تمرین و تکرار است. بدون مرور و تمرین، هیچ موضوعی در ذهن ما جا نمیافتد. در روانشناسی رشد، یکی از ویژگیهای بارز در دوران کودکی را تمایل به تکرار میدادند. یک کودک، از اینکه بارها یک داستان تکراری را بشنود خسته نمیشود. او حاضر است یک رفتار را به صورت سرسامآوری تکرار کند. اگر از او بخواهید یک خاطره تکراری را تعریف کند، بدون خستگی، از نو برایتان میگوید.
همین ویژگی تکرارپذیری باعث میشود که حفظ تعادل، راه رفتن، دویدن، دایرهای دور زدن، صحبت کردن، غذا خوردن و… را بیاموزد. او هر بار زمین خورد یا کلمهای را اشتباه تلفظ کرد یا غذایش را روی لباسش ریخت، باز هم از اول تکرار کرد تا یادش بگیرد.
متأسفانه با ورود کودکان به سیستم آموزشی مدرسه، از آنجایی که یک سری مباحث مشخص شده که باید تا پایان سال تمام شود، همه دنبال عجله در یادگیری هستند و این با ذات یادگیری در تضاد است و از این رو، بخش بزرگی از کودکان دچار مشکلات پایه درسی میشوند و حتی از درس خواندن تنفر پیدا میکنند.
از شما خواهش میکنم، تکرار زیاد و تمرین متنوع را در دستور کار آموزش خود قرار دهید. مثلاً اگر همه آنها میتوانند از گوشی مادر یا پدر خود استفاده کنند، یک فیلم کوتاه از کلاس و درسی که دادهاید تهیه کنید و مثلاً روش شمارش را در آن فیلم توضیح دهید و بچهها هم صدایی کنند و آن فیلم را ضبط کرده و برای همه پدر و مادرها ارسال کنید تا در خانه هم با آن فیلم علاوه بر سرگرم شدن، مرور و تکرار را انجام دهند و یادشان نرود که چطور بشمارند.
از سوی دیگر، خودتان هم نا امید نشوید که چرا همچنان مشکل دارند. یادگیری در طول زمان اتفاق میافتد و بخشی از هر جلسه را به این اختصاص دهید که مطالب جلسه قبلی را مرور و مثالهای دیگری را برایشان از همان مباحث حل کنید. اینقدر روی تکرار و تمرین بمانید تا یادگیری شکل بگیرد. موفقترین باشید.
سلام امسال کنکور دادم و بزرگترین چالشم در حال حاضر انتخاب بین دندون و پزشکیه من بسیار درس خوان بودم (از نظر بقیه و خودم در حد افراط) ولی اتفاقا سه سال دبیرستان کمتر می خواندم ولی خداروشکر دوازدهم رو از نظر تلاش کردن به خیر گذروندم و خوب خوندم ولی الان حس می کنم دیگه آدمی نیستم که بخواد خیلی درس بخونه می خوام زندگی کنم و در کنارش در حد نرمال و متعادل درس بخونم.
به خاطر همین با خودم می گم شاید پزشکی مناسب من نباشه از طرفی دندون زودبازده تر و سبک تره و این مشکلات رو نداره ولی چون من از کودکی !! نظرم رو پزشکی بوده الان با اینکه به دندون هم فکر می کنم ولی باز هم دست و دلم نمی ره سمت اینکه اولویتم رو بگذارم دندون از طرفی نمی دونم این احساس خستگی از درس خوندن کاذبه و به خاطر فشار درسی کنکوره یا واقعا یه هشداره که سمت پزشکی نرم.در این زمینه به نظرتون تست های روانشناسی تا چه اندازه می تونن معتبر و موثر باشن؟ مراجعه به روان شناس چطور؟ میشه کلا راهنماییم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما مواردی هست که بایستی درباره آن توضیح داده شود. به شمارهگذاریهای زیر توجه نمایید:
1- طبق آنچه در پیامتان نوشتهاید و بر اساس همین اندازه از توضیحات، حدس اولیهای که میزنم این است که دیدگاه «بلندمدت» در بدنه فکری شما ضعیف است و تأثیر پذیرفتن از احساسات و شرایط روحی، نقش پُر رنگی در تصمیمگیری شما دارد.
این حدس اولیه را بر این اساس زدم که طبق نوشته درون پیامتان، دو سه سالی کمتر درس خواندهاید و بعد در سال دوازدهم اوج گرفتهاید و سر همین، فشار بیشتری در سال دوازدهم نسبت به قبل تحمل کردهاید و این نیروی اضافی، نوعی خستگی ذهنی ایجاد کرده که شما را به سمت جمله «حس میکنم دیگه آدمی نیستم که بخواد خیلی درس بخونه می خوام زندگی کنم و در کنارش در حد نرمال و متعادل درس بخونم» هُل میدهد.
اولین مأموریت شما، تصمیمگیری بلندمدت برای سبک زندگی خود است. آیا در یک نگاه کلان چهل یا پنجاه ساله، شما قرار است انسانی باشید که نخواهید صد خود را در درس بگذارید و جنبههای دیگر زندگی را برجسته کنید؟ اینکه این روزها چه احساسی را دارید، کاملاً گذراست اما اینکه از این احساسات، یک نتیجهگیری برای زندگی آینده خود کنید، هرگز گذرا نیست.
از همین رو، خواهش میکنم، بلندمدت فکر کنید و بر اساس زندگی پنجاه ساله، به این پرسش پاسخ دهید که چه سبکی را خواهید پذیرفت؟ تمام روزها و سالهای زندگی در پنجاه سال آینده را در ذهن خود شبیهسازی کنید و سپس مدل زندگی خویش را انتخاب کنید.
2- در انتخاب هدف، دو الگوی فکری وجود دارد. یکی بر اساس علاقه و استعداد است و دیگری بر پایه نیاز. اولی خیلی مشهور است و تقریباً در هر رسانه ایرانی و خارجی، بارها شنیدهاید که میگویند بر اساس علاقه و استعدادتان، هدف خویش را انتخاب کنید اما ایراد بزرگی دارد که در ادامه توضیح میدهم.
علاقه یعنی چه؟ علاقه یعنی تعدادی خاطره مثبت درباره یک موضوع که ممکن است در هر سنی شکل گرفته باشد. مثلاً طبق نوشتههای خودتان، شما تعدادی خاطره و ذهنیت مثبت درباره رشته پزشکی از دوران کودکی دارید. حالا آیا میخواهید بر اساس یک مشت خاطره مثبت دوره کودکی، شغل آینده خود را انتخاب کنید؟ آیا عقلانی است که به دلیل چنین تصورات مثبتی، مسیر زندگی بزرگسالی خود را سر و شکل دهیم؟
درباره استعداد هم که در دوره «هوش و استعداد» به طور کامل توضیح دادم و روند تغییرات آن را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدیم که هر انسانی با مغز سالم، توانایی یادگیری هر موضوعی را دارد به شرطی که به صورت کاملاً لجبازانه و سرسختانه، تمرین و تکرار کند و بعد از هر شکست، رفتار خود را بررسی، اصلاح و ارتقا دهد و دوباره مسیر را پیگیرانه، دنبال نماید.
با این حساب، دنبال استعداد گشتن نیز از مد افتاده و مورد قبول علم روز دنیا نیست هر چند عدهای هنوز دنبال استعدادیابی هستند گویی از غار فکری خود بیرون نیامده و نمیدانند که در دنیای پیشروی علمی، خط قرمز روی واژگانی مثل هوش و استعداد کشیده شده است.
با تمامی این تفاسیر، الگوی کمتر مشهور، توجه به نیازهاست. در این مدل تصمیمگیری، ما کاری به این نداریم که علایق و سلایقمان چیستند بلکه به این فکر میکنیم که چه ابزاری کمک میکند تا نیازهای شخصی خود را بهتر پاسخ دهیم و همان را به عنوان هدف برمیگزینیم. البته اگر مسیر نیاز و علاقه با هم یکسان بشود که چه بهتر اما زوری نمیزنیم که حتماً باید به علاقه خود توجه کنیم. علاقه، توضیحاتی درباره خاطره خوش گذشته است ولی نیاز، صورت حسابهای تسویه نشدهای درباره آینده است. کدام را ترجیح میدهید؟ گذشته یا آینده؟
من به شخصه، سالهاست دست از سر علاقه برداشتهام و خودم را از تارعنکبوت بد بو و بیخاصیتی به اسم خاطرات خوش گذشته رهانیدهام و دو دستی به نیازهایم چسبیدهام و هر قدمی که بر میدارم فقط در جهت تأمین نیازهایم است. با تمام وجودم از علاقه متنفرم چون مرا در گذشته نگه میدارد و نوستالژی مرا زنده نگه میدارد در حالی که دنیای پیرامون، با تمام سرعت در حال بروز رسانی و تغییر است و من چرا باید در علاقه خودم بمانم و حواسم به نیازهایم نباشد؟
در ضمن، وقتی الگوی علاقه را انتخاب میکنم، مغزم متضادش را هم میسازد. متضادش چیست؟ تنفر؛ یعنی چه؟ یعنی وقتی قرار است بر اساس علاقه زندگی کنم آنگاه این ذهنیت را میسازم که من نمیتوانم بر اساس تنفر زندگی کنم و همین موضوع، زمینه را برای تنفر سازی از موضوعات مختلف فراهم میکند و ممکن است با رفتن به دانشگاه، خیلی زود به درسها، استادها، محیط کلاس و دانشگاه و… برچسب بزنم و دائماً بگویم این را دوست دارم آن را دوست ندارم و یک فضای احساسی بسازم که باعث غرق شدن خودم بشود.
من نمیتوانم اصرار کنم که چه الگویی برای هدفگذاری خود انتخاب کنید و فقط شما را دعوت به تفکر میکنم تا آن الگویی که درست میپندارید را دنبال کنید و بر پایه همان، رشته خود را انتخاب کنید. دقت داشته باشید که شما عامل هستید و تصمیم بر عهده خودتان است و تحت هیچ شرایطی نباید کار تصمیمگیری درباره هدف را به دیگران واگذار کنید.
3- تمامی تستهای روانشناسی، در بهترین حالت، تمام تلاش خود را میکنند تا علاقهتان را در بیاورند. علاقه چه بود؟ خاطرات گذشته؛ بنابراین از همین الان مشخص است که جواب تمام آن تستها برای شما، رشته «پزشکی» میشود و برای چه وقت خود را تلف کنید و چندین تست بدهید و دست آخر به همان علاقه خود برسید؟ اگر قرار است بر اساس علاقه انتخاب کنید، چه تست روانشناسی بدهید چه ندهید، پزشکی گزینه شماره یک شما خواهد شد چون خودتان میدانید که علاقهتان یعنی خاطرات دوران کودکیتان در پزشکی بوده است.
4- اگر منظور از مراجعه به روانشناس این است که ایشان به جای شما هدف انتخاب کنند که امری بسیار اشتباه است. مگر کسی از بیرون میتواند برای دیگری هدف انتخاب کند؟ هدف یک اتفاق کاملاً شخصی است و خودتان بایستی آن را انتخاب کرده و پای مسئولیت تصمیم خویش بمانید و نگویید فلانی گفت برو و من نباید میرفتم.
اما اگر از این نظر میخواهید با شخصی صحبت کنید که به نظم ذهنی برسید و بتوانید خودتان تصمیم درستی بگیرید و الگوی فکری خویش را پیدا کنید، ابزار مناسبی است. موفقترین باشید.
سلام من کلی کار دارم واسه انجام دادن اما همش امروز و فردا میکنم و انجامشون رو به تعویق میندازم میشه بفرمایید دلیل این رفتار بچگانه من چیه؟ من میخوام سال آینده کنکور بدم و هدفمم یکی از رشته های تاپ تجربیه و طبیعتاً برای قبولی تو چنین رشته ای باید خوب و زیاد درس بخونم اما دارم روزامو به بطالت میگذرونم!
از طرفی دانشجوام و از مهر باید برگردم به دانشگاه و فرصتم واسه درس خوندن خیلی کم و محدود میشه بنابراین این دو ماه از تابستون برای کسی مثل من خیلی فرصت خوبیه اما دارم الکی الکی هدرش میدم! چیکار کنم که این عادت بدم رو ترک کنم و هرچه سریعتر استارت درس خوندن رو بزنم؟ شب قبل خواب میگم فردا صبح زود بیدار میشم و شروع میکنم اما هر روز دیرتر از دیروزش بیدار میشم و میگم خوب امروزم دیر بیدار شدیم پس بمونه واسه فردا! واقعا از دست خودم ناراحتم ولی انگار از پس خودمم برنمیام!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما، نکات بسیار مهمی به چشم میخورد که با شمارهگذاری، به تشریح هر یک خواهم پرداخت:
1- اگر از بالا به رفتارتان بنگریم اینطور تصویر را میبینیم که با فردی مواجهیم که قرار است چندین کار مختلف را امروز انجام دهد اما از انجام آنها سر باز میزند و این کارها را به وقتی دیگر که میتواند فردا، پسفردا، هفته بعد، ماهی دیگر و حتی سال بعد باشد، پاس میدهد.
نکته مهم این تصویر، آنجایی که است که مشغول سر باز زدن از این فعالیتها هستید. بهبیاندیگر، کلید حل معمای شما در این لحظه نهفته است. چرا؟ چون اگر بدانیم که با چه جملهبندی و ساختاری، خود را قانع میکنید که آن کار را امروز اجرا نکنید و به روز دیگری موکول کنید، تمام مسئله حل میشود زیرا میتوانیم آن طرز نگاه را اصلاح کرده و زمینه را برای انجام امور در زمان حال، فراهم کنیم.
اجازه بدهید چند مثال بزنم که بهتر ایده بگیرید و بتوانید ذهنیت خود را در لحظه رها کردن و انجام ندادن امور امروز بیان کنید:
الف) فردی، وظایف خود را به تعویق میاندازد زیرا در تشخیص مهم بودن کارها دچار تردید و شک میشود و همواره از خودش میپرسد که کدام کار مهمتر است؟ از آنجا که ریشه شکاکیت دارد، دست روی هر کاری بگذارد، مغزش میگوید نه! آن یکی مهمتر است و اینطور میشود که او وارد بازی تشخیص مهمترینها میشود و در چرخهای تکراری گیر میکند و هیچ کاری را انجام نمیدهد چون میخواهد خطر اشتباه تشخیص دادن کار مهم را از بین ببرد غافل از اینکه به خاطر دوری از این خطر، کلاً هیچ کاری انجام نمیدهد و از زندگی بازمانده است.
ب) شخصی، فعالیتهای تعیین شده خود را عقب میاندازد چون آنها را بزرگتر از حد توان خود میداند و این پرسش برایش مطرح است که اگر از انجام آنها برنیایم، تکلیف چیست؟ او به دلیل دوری از خطر گیر کردن در وسط کار، به سمت انجامش نمیرود و با این فرمول، به فردی پشت گوش انداز تبدیل میشود.
پ) انسانی دیگر، در انجام امورات زندگی خود، اهمال میکند چرا که دوست دارد کارهایش را به کاملترین، شکیلترین، ظریفترین و بهترین حالت ممکن انجام دهد و هر بار مغزش به او میگوید که اگر بعداً اجرایش کنی، نتیجه باکیفیت و بهتری میگیری ولی اگر الآن به سمتش بروی، یک کار سَرسَری و بیکیفیت میشود و با این ذهنیت، روزهای زیادی را از دست میدهد.
ت) کسی هم ممکن است به این دلیل در انجام فعالیتهای اساسی زندگی خود، تعلل کند که طاقت تحمل درد عملگرایی را ندارد و دائماً دنبال ایدهای برای کاهش یا از بین دردش میگردد و از این رو، وارد بازی مقدمهچینی برای انجام کارهاست و هر بار خود را با عبارتهایی مثل «باید انرژی مثبت داشته باشم تا کار کنم»، «دنبال حس خوبی برای شروع میگردم»، «کلیپ انگیزشی جدید پیدا کنم تا با شور و هیجان کار را انجام دهم» و… مشغول بازی کاهش دادن یا کم کردن درد عملگرایی میشود؛ حال آنکه هیچ روشی برای کاهش یا از بین بردن آن وجود ندارد و دیر یا زود موظف به قبول زجر و سختی کار میشوید و بایستی انجامش دهید.
ث) دیگری با داشتن این دیدگاه فکری که من میتوانم در مدتزمان کمتر، نتیجه بهتری بگیریم به سمت این میرود که درد کارهایش را فعلاً عقب بیندازد و لذت ببرد تا به روزهای آخر برسد و وقتی که جایی برای فرار نبود آنگاه تلاشش را میکند و نتیجهای به اندازه تلاشش میگیرد و همیشه هم خوشحال است که دیدی با کمترین کار و در روزهای آخر، یک نتیجه قابل توجه گرفتم و با همین خاطرات مثبت، هر بار دقیقه نودی بودن را تکرار میکند. با این حساب، وجود خاطرات مثبت در این اشخاص، موجب اهمالکاری آنان شده است.
ج) اضطراب و نگرانی هم میتواند زمینه را برای اهمالکاری فراهم کند؛ مثلاً دانشآموزی، اضطراب زیادی بابت امتحان درس X دارد و تا جایی که بشود سعی در دور شدن از آن درس دارد تا شاید با این روش، خود را از اضطراب و نگرانی آن دور نگاه دارد.
چ) برخی هم به دلیل ترس از شکست به سمت انجام کار نمیروند و هر بار میخواهند آن فعالیت را اجرا کنند، کلی فکر پیرامون ترس از شکست دارند که آزارشان میدهد و از کار مورد نظر دورشان میکند.
ح) خاطرات منفی از یک کار نیز باعث عقب انداختنش میشود و شخص دوست ندارد به سمتش برود زیرا آن خاطرات تلخ زنده میشوند و آزارش میدهند.
خ) داشتن افکار مزاحم، منفی و تکرار شونده در بعضی از افراد باعث روشن شدن کار شماره پنجم یعنی دور شدن از کار میشود. منظورم از کار شماره پنج را در دوره افکار مزاحم توضیح دادهام. در این حالت شخص اینطور برداشت میکند که برای حل شدن مشکلات فکری خودش باید از آن کار فاصله بگیرد و انجامش ندهد.
د) افرادی که همیشه امکانات کافی در اختیارشان بوده و معمولاً روحیه جنگندگی و مبارزه ندارند، این ذهنیت را هم ندارند که چرا باید الآن بروم و سختی بکشم؟ در نتیجه زمینه برای عقب انداختن کارها در چنین افرادی فراهم است.
ذ) شرطی شدن و داشتن خاطرات مثبت درباره اینکه با به عقب انداختن کارها، دیگرانی هستند که به جای ما سختی بکشند و از وجود آنها بهره ببریم و به هدف برسیم نیز به اهمالکار شدن فرد میانجامد؛ مثلاً یکی از بچههای کلاس هست که تمرینها را حل میکند و فقط ما باید کپی کنیم. همین رفتار به مرور زمان باعث ساخته شدن چنین ذهنیتی میشود.
اینها فقط برای جرقه زدن ایده اهمالکاری خودتان است. شاید بتوانید بهتر توضیح دهید که شما چطور خودتان را قانع میکنید که کارها را الآن انجام ندهید. نکته کلیدی این است که چگونه خود را قانع میکنید. برای همین اگر تک تک موارد بالا را بخوانید، هر کدام به نحوی مشغول قانع کردن خود بودند تا کار را الآن انجام ندهد و بعداً اجرایش کنند.
2- ما مفهومی به نام «ترک عادت» نداریم. چون این اصطلاح اینطور به ذهن تلقین میکند که ما انسانها میتوانیم با فرمولی پیش برویم و یک عادتی را از بین برده و عادت دیگری را جایگزین کنیم در حالی که زندگی و تجربه زیسته هر یک از ما نشان میدهد که عادت قبلی از بین نمیرود و هر جا فرصت پیدا کند، خودش را به ما عرضه خواهد نمود.
اصطلاح درست این است: «تغییر عادت با آگاهی بر برگشت عادت قبلی». این جمله به خوبی نشان میدهد که شما قصد تغییر دادن عادتی را دارید و به این موضوع هم واقف هستید که عادت قبلی از بین نمیرود و منتظر فرصت است تا برگردد بنابراین از برگشتن آن دچار شوک یا بحران نمیشوید بلکه خیلی نرم با آن مدارا میکنید تا دوباره عادت جدید ساخته شده را برگردانید.
قدم اول تغییر نیز برای وضعیت شما، تعیین نحوه راضی کردن خود به انجام ندادن کارهاست. اگر این موضوع مشخص شود، ذهنیت شما بیرون میریزد و سپس با اصلاح آن میتوان وضعیت را بهبود داد و به شرایطی رسید که در آن، کارها را الآن انجامی دهید به جای آنکه به فکر روزی بهتر در فردا یا فرداهای خود باشید. موفقترین باشید.
سلام طبق گفته های خودتان احساسات مثبت برای درس خواندن یا ورزش یا کار و…. غیر ممکن است زیرا تمام اینها با صرف انرژی همراه است و بعد از حس مثبت ساخته شده از افکار مثبت مغز حیوانی ایجاد حس منفی و مخرب میکند و این حس لذت بخش آنی است و همیشگی نیست، حالا به نظر شما اگر با اراده و با زور بخواهیم با شادی و یا با حس خوب درس بخوانیم در کیفیت درس تاثیر گذار است؟ یا اینکه فقط وقتمان و انرژیمان را میبرد و بیهوده است؟ نکته: منظورم از اراده و اجبار شاد باشیم یعنی سعی کنیم با تلاش خودمان حس شادی به خود بگیریم حتی اگر از درون پر از حس منفی هستیم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. لطفاً به من بگویید اگر حس شادی به خود نگیرید، چه چیز یا چیزهایی را از دست میدهید؟ مثلاً قرار است یک مبحث از ریاضی را بخوانید؛ برای رفع چه نیاز یا نیازهایی، به دنبال بازی کردن نقش یک دانشآموز یا داوطلب کنکور خوشحال هستید که قرار است ریاضی بخواند؟
به عبارت دیگر، اگر یک دانشآموز بگوید: تولید احساسات دست من نیست، چه مثبت و چه منفی. پس بهتر است روی وظیفه خودم که یادگرفتن این مبحث از ریاضی است، وقت صرف کنم و چه خوشحال باشم چه معمولی و چه ناراحت، موظفم هر طور شده فشار بیاورم و این مبحث را بیاموزم، آنگاه این دانشآموز چه چیزی را از دست میدهد که به خاطرش باید نقش آدم خوشحال را بازی کند؟
این موضوع را پرسیدم تا بهتر متوجه ایده شما برای طرح این پرسش شوم و بدانم که آیا نگرانی یا دغدغهای وجود دارد که به خاطر دوری از آن، به دنبال ظاهرسازی خوشحالی هستید؟ موفقترین باشید.