پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
با درود من چندین بار از شما درباره احساسات و مغز منطقی و تمرکز و مثبت اندیشی و حس خوب ساخته شده از دید فکری مثبت و…. سوال کردم و اغلب فیلم ها و مطالب سایت کلبه مشاوره را هم خواندم فقط سوالی که در ذهنم باقی مانده این است که شما چندین بار گفتید به صورت منطقی و علمی زندگی کنید و احساسات و هیجانات ساخته شده از مغز حیوانی را دور بریزید پس در درس خواندن یا کار باید سعی کنم همیشه به صورت منطقی و به دور از هیجان و حس خوب ساخته شده از افکار مثبت جلو بروم و همچنین در سایر قسمت های زندگی مثل معاشرت با دیگران یا حتی در تفریحات و یا دیگر قسمت های زندگی روزمره هم باید به دور از هیجان و احساسات خوب و… زندگی کنم؟
آقای جدیدی مثلا منی که برای کنکور میخوانم این که حس امیدواری یا خوش بینی به آینده یا حس قدرت و اعتماد به نفس که باعث یه حس لذت بخش درون من میشه را کنار بگذارم؟ یا اینکه هر دفعه ای به کار ببرم چون انرژی میده و شبیه سوخت برای خودرو برای من نوعی سوخت برای طی ادامه مسیر به حساب میاد؟
در کل در درس خواندنم و یا چه در تفریحات و وقت گذارندنم با خانواده و اقوام و دوستان و چه در دیگر قسمت های زندگی استفاده از دید فکری مثبت و امیدواری و اعتماد به نفس و ایمان قلبی برای رسیدن به هدف و… که باعث حس لذت بخش در درونمان میشه کلا استفاده نکنیم؟ یا اگر قرار است استفاده بشه در چه قسمت هایی از زندگی باید استفاده بشه ؟ و اینکه تمام این ها که گفتم (امیدواری، دید فکری مثبت و اعتماد به نفس و…. ) در موفقیت نقش دارد یا نه؟ لطفا توضیح دهید اگر همه این ویژگی ها چرت است همان حس لذت بخشی که ایجاد میکند مزیتی برای استفاده از این ویژگی ها در زندگی نیست؟ و یا مثلا انسان ناامید یا ناراحت و… را این ویژگی ها که گفتم شاد و حس امید به زندگی بهش نمیده؟
فقط یک نکته را هم یادم رفت بگویم اگر قرار است در زندگی روزمره در شرایطی احساساتی و در شرایطی منطقی رفتار کنیم آن وقت به قول خودتان هرج و مرج فکری در ذهنمان ایجاد میشه. چون مدام در شرایط مختلف زندگی باید خودمان را بسنجیم و بگوییم الان در این شرایط که هستیم استفاده از احساسات و دید مثبت و ساخت لذت درونی ایرادی ندارد یا اشتباه است وفقط باید منطقی رفتار کرد با تشکر فراوان.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. به ترتیب شمارهگذاری به پرسشها و دغدغههای شما پاسخ خواهم داد:
1- هر کجا که پای تصمیمگیریهای اساسی زندگی، انتخابهای حیاتی زندگی و همچنین اجرای فعالیتهای انسانی مثل درس خواندن، ورزش کردن، رژیم گرفتن و… در میان است، موظفید احساسات را نادیده بگیرید و تمرکزتان روی اصول و چارچوبهای منطقی باشد. به طور مثال، آیا میشود با تکیه بر احساسات، در مورد موضوعات مهمی مثل ازدواج، به انتخاب و تصمیمگیری پرداخت؟ یا در زمان درس خواندن، آیا میشود با انباری از احساسات که همگی برای خاموش کردن درس خواندن ساخته شدهاند، دلخوش به احساساتی بود که مثل باد است و ممکن نیست که بوزد یا نوزد و اگر هم وزید در جهت حرکت شما بوزد یا خلاف جهت حرکتتان؟
اما اینکه در معاشرت با خانواده و فامیل و یا تفریحات زندگی، احساسات تولید کنید نه تنها هیچ ایرادی ندارد بلکه باید هم باشد چون اینجا هیچ ضرری برای شما ندارد؛ بنابراین فرمول خیلی ساده است. هر کجا که احساسات مثبت و منفی، در دراز مدت بخواهد باعث ضربه و لطمهتان شود، قطعاً نباید استفاده کنید و هرکجا هم که ضربهای نبود، چه اشکال دارد؟ حتماً استفاده کنید.
2- اگر بپرسید کجاها ضربه میخوریم از احساسات مثبت و منفی؟ هر کجا که پای تصمیمگیریهای اساسی زندگی، انتخابهای حیاتی زندگی و فعالیتهای پر مصرف مثل درس خواندن در میان باشد.
3- با توضیحات داده شده در مورد یک و دو، متوجه میشویم که هیچ هرج و مرجی نیست. چون جاهایی که باید احساسات را به کار نبریم، خیلی مشخص و نمایان است. اینطور به قصه نگاه نکنید که قرار است فقط یا منطقی باشید یا احساسی. بلکه اینطور به زندگی نگاه کنید که من باید انعطافپذیر باشم. در فعالیتها گفته شده مورد دوم، قطعاً احساسات را کنار میگذارم و حساب دو دو تا چهارتا میکنم ولی برای باقی موارد، خیلی راحتم و مشکلی با احساسات ندارم.
4- یک نکتهای که در محتوای پیامتان دریافت کردم این است که شما شاید فکر میکنید که قرار است جلوی تولید احساسات را بگیرید. دقت داشته باشید که تولید احساسات مثبت و منفی در کنترل شما نیست و توسط مغز حیوانی ساخته میشود. شما فقط این گزینه را دارید که به این احساسات اهمیت بدهید یا ندهید؛ بنابراین اگر مثلاً اینطور فکر میکنید که از الآن وظیفه شما این است که جلوی تولید احساسات مثبت و منفی در درس خواندن را بگیرید، در اشتباه هستید چون این احساسات بدون اینکه در اختیار شما باشد، تولید خواهند شد و آنچه در کنترل شماست، این است که بخواهید بر اساس این احساسات درس بخوانید یا جدای از اینکه مثبت است یا منفی، برنامهتان را پیش ببرید.
5- در مورد این صحبت کردید که احساسات مثبت باعث میشود که حس لذت درونی داشته باشید. اینجا دو سؤال مطرح میشود:
الف) شما که تمایل دارید حس لذت درونی وجود داشته باشد تا درس بخوانید، اگر رفتید و چند تست اشتباه زدید یا یک قسمتی را فراموش کرده بودید، آنگاه احساسات منفی حملهور شد و حس لذت درونی از بین رفت، چه خواهید کرد؟
ب) آیا تنظیم کردن خود بر اساس احساسات مثبت، باعث نمیشود که تعداد زیادی از روزهای سال را از دست بدهید؟ چون در ابتدا از وجود این حس لذت درونی کلی هیجانزده میشوید و درس میخوانید اما کم کم، این ذهنیت را هم میسازید که من با وجود حس مثبت این همه خوب درس میخوانیم و همین ذهنیت، پوست موزی زیر پایتان میشود که سر بخورید و زمین بیفتید چرا که با اولین اتفاق که حس منفی ایجاد شود، تعداد قابل توجهی روز را از دست میدهید تا بتوانید دوباره خود را بازسازی کنید.
6- در مورد سوخت بودن انرژی مثبت صحبت کردید. همانطور که در همین پیام نوشتم، احساسات مثل باد است. معلوم نیست چه موقع بوزد و چه موقع نه. تازه آن موقع هم که وزید، معلوم نیست در جهت حرکت شما باشد یا نه. من همیشه این مثال را میزنم:
اگر قرار است، برای تفریح، قایقسواری کنید، بهترین گزینه شما یک قایق بادی است. چون اگر باد نوزد که همانجا وسط آب هستید و خوش میگذرد و اگر هم بوزد، چه فرقی میکند کدام طرفی بوزد، چون موضوع شما تفریح است و هدف مشخصی ندارید که با قایق بادی بخواهید به آن برسید.
اما اگر قرار است برای هدفی مشخص، قایقسواری کنید، آنگاه پارو میخواهید. نمیتوانید سرنوشت خود را به دست باد بسپارید به امید اینکه در جهت حرکت شما بوزد و باعث حرکتتان شود. وقتی میخواهید سوخت حرکتتان احساس باشد، مثل آن است که دنبال سپردن سرنوشت خویش به دست باد هستید.
احساسات را شما تولید نمیکنید همانطور که باد را هم شما تولید نمیکنید. چرا قرار است وابسته به سوختی باشید که در مهار و کنترل شما نیست؟ حالاهمه این حرفها به کنار، وقتی شما خود را وابسته به وجود احساسات مثبت میکنید، در حال یاد دادن به مغزتان هستید که در صورت وجود احساسات منفی، بسیار ضربه میخورم و از درس خواندن میافتم.
همیشه به روی خوش ماجرا نگاه نکنید، از آن طرف هم به قصه نگاه کنید. دل خوش به کوتاهمدت نباشید که در آن حالی به دست میآید و چند روزی درس میخوانید. اگر بلندمدت فکر کنید آنگاه متوجه خواهید شد که تعداد زیادی روز از دست میرود و شما سرنوشت خود را به دست باد سپردهاید؛ به دست عاملی که تولیدش در اختیار شما نیست و هر لحظه میتواند منفی شود.
7- وابستگی به احساسات همیشه یک مقدار ثابت و مشخص ندارد. این موضوع را قرار است بعداً در دوره «خیالپردازی، اعتیاد مدرن» مورد بررسی قرار دهم. در آنجا با اتکا به مقالات و مطالعات انجام شده این موضوع را نشان میدهم که در روزهای اول وابستگی به احساسات مثبت و شروع تخیلهای خوشمزه، با چند دقیقه به اندازه یک روز کامل روحیه درس خواندن دارید اما این پایان ماجرا نیست و بعد از مدتی کار به جایی میرسد که یک روز رؤیاپردازی میکنید و انرژی مثبت میسازید که چند دقیقه درس بخوانید و حتی از این هم بدتر میشود وقتیکه هفته به هفته دنبال انرژی مثبت هستید و کلید درس خواندن نمیخورد.
این اتفاق، داستان وابستگی به انرژی مثبت است. یک اعتیاد مدرن و شیک است که هر بار به مصرف بیشتر آن فرد میانجامد و هر بار او را از زندگی دورتر میکند. هر بار در جایی میخوانم یا میشنوم که فردی درباره انرژی مثبت صحبت میکند، اینطور در ذهنم نقش می ببند که او دارد میگوید: من فلانی هستم یک معتاد. عجب داستان غم انگیزی است وقتی مغز را نمیشناسیم و از وابستگیهای آن بیاطلاع هستیم.
در پایان، به رسم همیشه این را یادآوری میکنم که کاش انرژی مثبت و این داستانهای بیان شده در کف جامعه، جواب میداد. چه اشکال داشت؟ من هم استفاده میکردم و مجبور نبودم با زور زدن و فشار به کارهایم بپردازم؛ اما چه کنم که انجام کارهای پر مصرف، کاملاً زوری و با اجبار است و هیچ فرمولی برای کاهش درد عملگرایی وجود ندارد. موفقترین باشید.
سلام یه موضوعی هست که جدیدا خیلی آزارم میده.من پشت کنکوری بودم و چندساله که خیلی از خونه بیرون نرفتم اگر هم رفته باشم با ماشین رفتم کارمو انجام دادم و برگشتم و سر اینکه کنکوریم و وقت ندارم به خودم نمیرسیدم.
الان که کنکور تموم شده و میرم بیرون خیلی حالم بد میشه. همش حس میکنم همه زل زدن به من و مسخرم میکنن، حتی وقتی لباسهای گرون هم میپوشم بازم حس میکنم مردم به تیپ و استایلم میخندن، یا حس میکنم خیلی زشتم. مهم نیست چقدر از قبل وقت بذارم و لباس های خوب انتخاب کنم من بازم حس میکنم خیلی زشت و شلخته به نظر میام.
نمیدونم چجوری میتونم حسمو توصیف کنم اما اصلا از خودم راضی نیستم! بیرون رفتن از خونه واسم عذاب آوره. اینکه کلی زمان واسه حاضر شدن میذارم ولی به محض اینکه پامو از خونه بیرون میذارم تا حد امکان سرمو پایین میندازم که کسی صورتمو نبینه یا من نگاه های بقیه رو نبینم واسم خیلی سخته. مثلا میرم بیرون که بهم خوش بگذره اما بدتر حالم گرفته میشه و وقتی برمیگردم همه بدنم درد میکنه.
من پارسال گواهینامه گرفتم ولی اونقدر جسارت ندارم تنها پشت فرمون بشینم. بااینکه رانندگیم خوبه و همون بار اول قبول شدم اما همش حس میکنم یه چیزی کم دارم. تقریبا تو همه ابعاد زندگیم این حس رو دارم ولی درحال حاضر این بعد ظاهر و استایل خیلی اذیتم میکنه، نمیدونم شایدم به خاطر اینه که زیاد تو اینستا میگردم!
شاید بپرسید از کی اینجوری شدم؟ درست از وقتی که پشت کنکوری و خونه نشین شدم. من یه دختر درسخون بودم که از ظاهر و استایلش خیلی راضی بود و کلا خیلی از خودم ایراد نمیگرفتم و خودمو دوست داشتم اما از وقتی تو کنکور اول شکست خوردم اینجوری شدم. خودم فکر میکنم به خاطر کمبود اعتماد به نفسه! نمیدونم شایدم قضیه خیلی عمیق تر از این حرفا باشه. میدونم خیلی پراکنده صحبت کردم ولی خواهش میکنم شما هم نظرتونو راجع به این رفتارهای من بگید. میخوام بدونم مشکل کجاست که اینجوری شدم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. با این مقداری که درباره خود توضیح دادهاید، اینطور به نظر میرسد که در ذهنیت شما، «موفقیت در کنکور» معادل «خواستنی بودن» و «شکست در کنکور» همتراز با «بد به نظر رسیدن» است. سؤالی که مطرح میشود این است که چرا بین نتیجه کنکور و موضوعاتی مثل ظاهر، ارتباط و پیوند برقرار کردهاید؟ پاسخ به این سؤال نیاز به فکر دارد و قطعاً تعیینکننده بسیاری از اتفاقات روی داده در بخش ناپیدای ذهنتان است.
برای اینکه باز هم ایده بهتری از وضعیت خویش پیدا کنید، از یک زاویه دیگر هم ماجرا را توضیح میدهم: مغز شما گویی بین «اعتماد به نفس در درس» با «اعتماد به نفس در ابعاد دیگر زندگی» پیوند برقرار کرده است. از این رو تا قبل از نتیجه کنکور اولتان، اعتماد به نفس در درس و بقیه ابعاد داشتهاید و بعد از آن، این اعتماد، لطمه خورده است.
چه اتفاقی افتاده، چه خاطراتی، چه شنیدهها، چه آموزشهایی و چه اطلاعاتی باعث شده که مغز شما بین درس خواندن و موضوعاتی مثل ظاهر، پیوند بزند؟ در واقع اینطور به ماجرا نگاه کنید که آن احساس زشت به نظر رسیدن و خجالت کشیدن، خیلی به این برنمیگردد که خود را زشت میدانید بلکه به این برمیگردد که نتیجه مطلوب در کنکور گرفته نشده است و حالا احساس شرم و خجالت را تولید میکنید.
این پیوند بین درس و ابعاد زندگی اگر گسسته شود، شما دیگر با آن احساس خجالت بیرون رفتن را تجربه نخواهید کرد بنابراین دو دستی به این بچسبید که چه شده این پیوند را برقرار کردهاید؟ موفقترین باشید.
سلام استفاده از لپ تاپ در اتاق مطالعه کار درستیه یا نه؟به نظرتون ممکنه باعث کاهش تمرکز و آسیب به مطالعه بشه؟آخه فیلم های آموزشی و جزوات آموزشی من داخل لپ تاپه و مجبور به استفاده از لپ تاپ هستم حالا سوالم اینطوریه که به نظر شما بهتره کار هایی که مربوط به کامپیوتره رو خارج از اتاق مطالعه انجام بدم یا فرقی نداره؟ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بخش جداییناپذیر یادگیری در عصر فعلی، دسترسی به یکی از وسایل الکترونیکی مثل کامپیوتر، لپتاپ، تبلت و یا گوشی موبایل است.
متوجه هستم که ذهنیت اکثر ما به خصوص پدر و مادرهایمان اینطور شکل گرفته که باید موقع مطالعه، فقط کتاب درسی جلویت باشد و بقیه وسایل را جمع کنیم و کنار بگذاریم اما این پیشنهاد برای سالها قبل بود که فقط کتاب داشتیم و خبری از فیلمهای آموزشی و جزوات PDF نبود.
الآن اگر بخواهیم از روی کتابها درس بخوانیم، تقریباً بخشی از منابع آموزشی و یا قدرت رفع اشکال درسی را از دست میدهیم. گاهی در یک سؤال گیر میکنیم و با یک سرچ ساده، میتوانیم با دیدن یک کلیپ کوتاه، مشکل درسی خود را حل کنیم در حالی که همان مشکل با کتابها حل نشده بوده که مجبور به سرچ در گوگل شدهایم.
با وجود این مزایا که شما نیز در پیام خویش به آن اشاره کردهاید، نیاز است که اصول استفاده از آن را هم در نظر بگیریم تا ضمن بهرهمندی از فواید آن، جلوی ایرادات احتمالی آن را بگیریم. در مطلب «بهداشت مطالعه» در خصوص نحوه استفاده از وسایل الکترونیکی صحبتهای جامعی کردهام. خواهش میکنم دوره مورد نظر را بخوانید تا با چند و چون آن آشنا شوید.
در پیام شما، یک نکته پنهان ولی مهم دیگر وجود دارد که میخواهم درباره آن توضیح دهم تا باعث شفافیت بیشتر درباره ذهنیتتان شوم و در نهایت منجر به عملکرد بهترتان گردم. با هم این توضیحات را بخوانیم:
اگر پیام شما را به صحنه تئاتر تشبیه کنیم آنگاه یک پردهای در انتهای صحنه وجود دارد که در پشت آن، بازیگرها، طراحان صحنه و لباس، منشیهای صحنه، گریمورها و کارگردان مشغول صحبت و آماده سازی هستند تا هر بازیگر را به نوبت روی صحنه بفرستند و نقش خودش را بازی کند؛ بنابراین در ظاهر، ما فقط بازیگرها را میبینیم در حالی که پشت آن پرده، آدمهای دیگری هستند که اتفاقاً کنترل ماجرای تئاتر دست آنهاست.
حالا من میخواهم به پشت پرده افکار شما برویم و ببینیم کنترل دست کیست؟ من این پیشت، کارگردانی را میبینم که نگران موضوع «توجه و تمرکز» است و از خودش میپرسد که چطور میتوانم باعث «توجه و تمرکز» بیشتر بشوم؟
ایده این کارگردان برای «توجه و تمرکز» بیشتر، حذف کردن عوامل مزاحم است. برای همین اولاً برای او وجود لپتاپ در اتاق مطالعه یک عامل بر هم زننده یا دست کم یک عامل مشکوک و خطرناک برای بر هم زدن «توجه و تمرکز» است که در هر صورت طبق ایدهای که در ابتدای همین پاراگراف نوشتم، تصمیم به حذف کردنش میگیرد و از آن سو، اگر آن را حذف کند آنگاه با دسترسی به جزوات و فیلمهای آموزشیاش چه کند؟
بنابراین با خودش میگوید که این فیلمها و جزوات را بیرون از اتاق میبینم ولی به این توجه نمیکند که در بیرون از اتاق، باز هم برای دیدن آن فیلمها و جزوات نیاز به «توجه و تمرکز» دارد و با تغییر موقعیت، صورت مسئله تغییر نمیکند و با قوت قبلی سر جای خودش است.
با این تشابه و تمثیل، چه میخواهم بگویم و حرف حسابم چیست؟ دو نکته را میخواهم منتقل کنم:
1- بررسی کنید که چرا دغدغه «توجه و تمرکز» دارید و نکند در اثر همین دغدغه، یک خوراک ویژه برای مغز درست کنید که زمینه نگرانی و افکار مزاحم و منفی را فراهم کند و شما را وارد این بازی نکند که الآن «توجه و تمرکز» نداری پس درس نخوان. برای جست و جوی اینکه چرا چنین دغدغهای دارید، حتماً لازم است که سری به خاطرات، آموزشها، صحبتهای مهم افراد تأثیرگذار زندگی و سایر موارد از این دست بزنید تا ریشه این دغدغه مشخص شود.
2- ایده حذف کردن برای «توجه و تمرکز» بیشتر داشتن، ایده درستی نیست. چون موضوع فقط روی لپتاپ نیست و مغزتان به زودی میگوید: وجود پنجره باعث بر هم خوردن تمرکز میشود و باید حتماً میز را طوری بگذاری که پشت به پنجره باشد. کمی بعد خواهد گفت وجود سر و صدا باعث آسیب دیدن «توجه و تمرکز» میگردد و حالا روی هر صدایی حساس میشوید و کلی از فرایند مطالعه دور میشوید چون هرچه تلاش میکنید توان حذف صداهای اطراف را به صورت صد در صدی ندارید.
با این اوصاف، دقت داشته باشید که راهحل حذف کردن، سر از به هم ریختگی و عصبی شدن در خواهد آورد. ایده درست این است که درباره توجه و تمرکز بیشتر بدانید. به توضیحات زیر توجه نمایید:
یک صفحه شبیه به شطرنج را در نظر بگیرید که این صفحه فرضی ما ۱۲۶ خانه دارد که هر بار با اطلاعات و اتفاقات مختلف، پُر و خالی میشود ولی هرگز نمیتواند خالی بماند به طوری که حتی اگر هیچ اتفاقی هم رخ ندهد، خود مغز به کمک اتفاقات گذشته یا رؤیاهای آینده، اتفاقاتی را برای پُر کردن خانههای خالی، ترتیب میدهد.
وقتی مشغول درس خواندن میشویم، ۸۰ خانه از این ۱۲۶ خانه، درگیر فرایند درسی ما میشود ولی همچنان ۴۶ خانه خالی است و طبق توضیح در پاراگراف قبلی، مغز به دنبال پُر کردن آن ۴۶ خانه خواهد رفت. اگر صداهای عادی مثل صدای تلویزیون البته به حد معمولی، صدای گپ و گفت دیگران، صدای ماشین در خیابان و… باشد، آن ۴۶ خانه توسط این صداها پُر میشد و چون در این صداها، هیچ اطلاعات به درد بخور مرتبط با شرایط شما نیست، مغزتان حساسیت نشان نمیدهد و میتوانید به روند خود ادامه دهید؛ و اگر هیچ سر و صدایی در آنجا نباشد، مغزتان به دنبال گذشته میرود تا اتفاقات حل نشده زندگی را پیش بکشد و آن ۴۶ خانه را پُر کند و یا دست به رؤیاپردازی میزند و در آینده فرود میآیید تا شاید اتفاقی بسازید که آن ۴۶ خانه را تکمیل نماید. پس ما هرگز نمیتوانیم 126 خانه را به یک کار اختصاص دهیم.
این را هم اضافه کنم که وقتی ۴۶ خانه به کمک خاطرات گذشته یا خیالات آیندهتان پُر شود، چون این پدیدهها با شما در ارتباط هستند و حاوی اطلاعات شخصی میباشند، در کمترین زمان ممکن به اتفاق اصلی فضای ذهنیتان تبدیل خواهند شد و از درس دور میشوید تا اطلاعات شخصی که برای هر یک از ما مهم است را در آن جست و جو کنید و اینطور میشود که حتی مجبورید از ۸۰ خانه درس هم بگیرید و به این ۴۶ خانه بدهید و به خود که بیایید، متوجه میشوید که درس نمیخواندید و مشغول تفکر بودهاید.
مغز هر بار میخواهد ۱۲۶ خانه پُر باشد، ۸۰ تای آن با درس پُر شده ولی ۴۶ تای دیگر حتماً لازم است که با اطلاعات بیارزش غیرشخصی مثل صدای طبیعت، تلویزیون، ماشین و گفتوگوهای بیارتباط به شما که توسط بقیه در خانه انجام میشود، پُر شود تا شما را درگیر نکند.
امیدوارم این توضیحات کمک کند که خیلی طبیعی اجازه بدهید روزهای شما سپری شوند و دنبال حساس کردن خود به محیط نباشید و اجازه بدهید که مطالعه به شکل عادی خودش ادامه یابد. موفقترین باشید.
سلام من مشکلی که دارم اینه که خیلی سریع از درس خوندن خسته میشم و ذهنم زودی منحرف میشه لطفا منو راهنمایی کنید که چطوری میتونم از این شرایط خلاص شم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. وقتی اسم خستگی میآید، لازم است که موارد زیر را بررسی کنیم:
1. اگر 18 و یا بالای 18 سال هستید، آیا هفت ساعت خواب پشت سر هم دارید یا خیر؟ دقت کنید که این هفت ساعت، بایستی پشت سر هم باشد تا چرخه خواب تکمیل شود. در ضمن اگر زیر 17 سال هستید، لطفاً از منوی بالای سایت به جعبه اول در بخش «بهداشت مطالعه» مراجعه کرده و مدتزمان خوابیدن را متناسب با سن خود، مشخص کنید.
2. آیا این احساس خستگی بعد از مطالعه، یک احساس خستگی جسمی است؟ اگر خستگی بعد از مطالعه، از نظر جسمی باشد، آنگاه بایستی حتماً به پزشک مراجعه کنید و درخواست آزمایش داشته باشید تا سطح ویتامینها و مواد معدنی شما سنجیده شود و در صورت زیر استاندارد بودن مقدارشان، درمان مورد نیاز توسط پزشک به شما ارائه گردد. به طور مثال کمبود سطح آهن، منیزیم، روی و یا ویتامین D و یا ویتامینهای خانواده B میتواند در حس خستگی مؤثر باشد.
افرادی که رژیمهای غذایی غیر اصولی و سنگین را میگیرند و برخی از مواد غذایی را از برنامه زندگی خویش حذف میکنند، معمولاً بعد از یک دوره چند ماهه، احساس خستگی، خوابآلودگی، بیحالی و سردرد را تجربه خواهند کرد. ریزش مو نیز یکی دیگر از عوارض رژیمهای غذایی نادرست و بیپایه است.
البته دقت کنید، داشتن احساس خستگی برای همه ما انسانها عادی است ولی وقتی فردی خیلی سریع احساس خستگی جسمی میکند با اینکه فعالیت زیادی نداشته آنگاه حتماً نیاز به یک چکاپ پزشکی دارد تا سطوح مواد مورد نیاز بدنش سنجیده شود و در صورت پایین بودن آنها، با درمانی که دریافت میکند، به وضعیت بهتر برسد.
3. آیا این احساس خستگی بعد از مطالعه، یک احساس خستگی روحی است؟ اگر خستگی شما از نظر جسمی نباشد و کاملاً روحی و ذهنی خود را خسته میدانید آنگاه بایستی خاطرات و سابقه مطالعاتی شما را بررسی کنیم تا رد پای تفکراتی که باعث میشود احساس خستگی داشته باشید را پیدا کنیم.
به طور مثال ممکن است از یکنواختی میترسید برای همین تند به تند احساس خستگی میکنید تا چرخی بزنید و در یکنواختی نیفتید. یا شاید از این نگرانید که نکند اگر بخواهم پشت سر هم درس بخوانم، کم بیاورم و دیگر نخوانم؟ پس احساس خستگی میکنید تا با این روش، استراحتی کنید و جلوی کم آوردن را بگیرید. یا در مثالی دیگر این امکان هست که پیشرفت تحصیلی نمیکنید یا به صورت رقابتی با بقیه درس میخوانید و احساس عقب افتادن دارید و به خاطر همین موارد، احساس خستگی میکنید.
با این توضیحات متوجه میشویم که اگر احساس خستگی روحی دارید، بایستی خاطرات، تفکرات و سابقه ذهنی خود را در رابطه با آن توضیح دهید تا سر نخها کشف شود و با اصلاح کردن این نوع از اندیشهها، به بهبود وضعیت شما کمک نمود.
4. مواردی که در صفحه بهداشت مطالعه گفته شده و باز هم در آنجا مطالبی خواهم نوشت را خیلی مورد توجه قرار دهید چرا که همه آنها به اندازه خودشان میتوانند سهمی در احساس خستگی داشته باشند. به طور مثال در آن صفحه خواهم نوشت که بالا بردن استقامت بدنی و تحمل کردن زمان بیشتر برای مطالعه چطور میتواند باعث بیشتر درس خواندن ما شود.
5. گاهی وقتها، احساسی که داریم، احساس خستگی نیست بلکه مثلاً ممکن است احساس بیقراری، بیتابی، فکر دیگر در موضوعی دیگر و… باشد که خودش را به صورت خستگی نشان میدهد. با این اوصاف، لطفاً اگر در بخشهای دیگر زندگی خود مشکلی دارید که به صورت گره باز نشده است، روی آنها هم دقت نظر داشته باشد و با حل و فصل کردنشان، میتوانید جلوی احساس خستگیهای این مدلی را بگیرید.
6. اگر داروی خاصی مصرف میکنید، ممکن است در اثر مصرف آن، احساس بیحالی داشته باشید. لطفاً در صورت مصرف دارویی خاص، با پزشک خود مشورت کنید تا جایگزینی به شما بدهند که احساس خوابآلودگی و بیحالی کمتری ایجاد کند.
7. رویهها و روندهای قبلی زندگی خود را هم دست کم نگیرید. به طور مثال اگر همیشه ساعت 14 تا 16 میخوابیدید و حالا میخواهید در آن ساعت درس بخوانید، قطعاً مغزتان احساس خستگی تولید میکند اما شما بیتوجه باشید و قطعاً مطالعه را ادامه دهید چرا که بعد از مدتی، این احساس از بین میرود. در مثالی دیگر فرض کنید که همیشه ساعت 21 تا 22 مشغول تماشای سریال بودهاید و حالا قرار است درس بخوانید. شک نکنید مغزتان احساس بیحوصلگی و خستگی را تولید میکند تا جلوی شما را بگیرد ولی با ادامه دادن قطعاً میتوانید از این وضعیت خارج شوید.
در مثال بعدی این را هم بگویم که گاهی ممکن است مغزمان را پاداش داده باشیم تا ما را خسته کند؛ چطور؟ فرض کنید یک بار احساس خستگی توسط مغز تولید شود و ما خیلی سریع از پشت میز دور شویم و به استراحت بپردازیم. این یک پاداش برای مغز است که میآموزد تا کمی احساس خستگی، میتواند شما را از میز مطالعه دور کند. با این روند، هر بار مقدار بیشتری احساس خستگی تولید میکند و هر دفعه، به مدت بیشتری از مطالعه فاصله میگیرید.
چنانچه وارد این چرخه شرطی شدهاید، حال باید معکوس عمل کنید. به این صورت که هر بار مغزتان احساس خستگی تولید کرد، شما به درس خواندن ادامه دهید و با تکرار این روش، بعد از مدتی، آن فشار خستگی کاهش مییابد ولی هرگز صفر نمیشود چرا که مغزتان امید دارد شاید دوباره با ترس از خستگی شما را به چرخه بیحالی برگرداند.
8. سقف تعیین کردن نیز باعث تولید احساس خستگی میشود. من این را زیاد دیدهام که فردی با خودش گفته بیشتر از پنج ساعت نباید بخوانی و بعد از آن احساس خستگی شدیدی دارد. یا دیگری میگوید وقتی هوا تاریک میشود، توان درس خواندن ندارم و به محض تاریکی هوا، احساس خستگی میکند.
این نوع محدود کردنها را اگر دارید، اولاً شناسایی کنید که از چه موقع و چرا در زندگی شما آمد و دوما با همان توضیحی که برای شرطی شدن دادم، سعی در مخالفت داشته باشید تا هر بار به تضعیف بیشتر این ذهنیت منجر شود و فرایند درسی به ثبات برسد.
9. باورها و طرز تفکرهایی مثل مطالعه باید با کیفیت باشد و یا مطالعه باید از سر علاقه و ذوق انجام شود، از جمله افکاری هستند که خیلی راحت باعث تولید احساس خستگی خواهند شد چرا که وقتی این مدل فکری را داشته باشید، با کمترین احساس خستگی به این نتیجه میرسید که مطالعهتان بیکیفیت یا زوری شده و در نتیجه باید استراحت کنید. اگر این نوع طرز تفکر را دارید، لطفاً فایلهای صوتی موجود در «کلکهای مشترک مغز» را گوش دهید تا از این مدل فکری، فاصله بگیرید و دید درست را جایگزین نمایید. موفقترین باشید.
سلام خالم یک سال پیش ………………………………………..
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم زیرا مطالبی از زندگی خود برایم توضیح داده بودید که نیاز است به صورت شخصی، پاسخش را دریافت کنید. در صورت تمایل به ایمیل پایین سایت، پیامی بفرستید تا پاسخ را ارسال نمایم. موفقترین باشید.
سلام عمه من یه عروس داره که ۷ سال از من بزرگتره و به تازگی آزمون استخدامی چند اداره رو قبول شده حالا هر روز …………………………………………
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم زیرا مطالبی از زندگی خود برایم توضیح داده بودید که نیاز است به صورت شخصی، پاسخش را دریافت کنید. در صورت تمایل به ایمیل پایین سایت، پیامی بفرستید تا پاسخ را ارسال نمایم. موفقترین باشید.
سلام نظر شما راجع به جبران گذشته چیه؟ اصلا میشه جبران کرد؟مثلا منی که چندسال رتبه کنکورم خراب شده میتونم بخونم و جبرانش کنم؟ میتونم رتبه خوب بیارم؟ دو رقمی و سه رقمی؟
من همیشه میگم من نخوندم و نتیجه هم به اندازه همون نخوندنام بوده. اگه بخونم نتیجه به اندازه خوندنم میشه حالا هرچی بیشتر بخونم رتبه بهتری هم کسب میکنم. میدونید من از لحاظ روش مطالعه و چیزایی که یه مشاور به دانش آموزش میگه مشکلی ندارم چون چند مدت مشاور داشتم و خودمم تو این چندسال خیلی چیزا رو تجربه کردم و با آزمون و خطا یاد گرفتم. حتی به نظرم بیشتر از حد نیازمم میدونم.
من دلیل درس نخوندنام رو میدونم. دلیلش اینه که ذهنیتم اشتباه بود. فکر میکردم چون دانش آموز خوبیم و تا حالا شکست نخوردم پس کلا قرار نیست شکست بخورم و وقتی با یه شکست مواجه شدم دنیام به ته رسید. افسرده شدم و کلی مشکل دیگه واسم پیش اومد و دیگه نخوندم. حرفم اینه من دلیل شکست هامو میدونم، ذهنیتم دیگه ذهنیت اون دختر ۱۷ ۱۸ و حتی ۲۰ ساله نیست، میدونم شکست جزیی از مسیره، روش های مطالعه، برنامه ریزی و… رو میدونم دلمم میخواد گذشتمو جبران کنم. اما این وسط دو تا مشکل دارم.
۱_ خانوادم که طبق این چندسال گذشتم و رتبه هایی که آوردم منو میبینن و میگن ما صلاح تو رو میخوایم و میدونیم اگه بمونی اش همین اشه کاسه همین کاسه پس نمون برو دانشگاه.
۲_ خودم که فکر میکنم ممکنه وسطای راه کم بیارم از لحاظ روحی روانی. فکر میکنم ممکنه افسردگی، ناامیدی، خاطرات منفی این چند سال گذشته بهم هجوم بیاره و نذاره خوب درس بخونم.
حالا اگه شما جای من بودید چه تصمیمی میگرفتید؟ طبق حرف خانواده میرفتید دانشگاه یا میموندید پای چیزی که انتخاب کردید؟ و ممکنه بگید اگه من موندم و بازم این مشکلات افسردگی اینا سراغم اومد چیکار کنم؟ چجوری باهاشون مقابله کنم؟ درحال حاضر حالم خوبه و تازه نفسم و میخوام شروع کنم اما میترسم نکنه وسطای راه اینجوری نمونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در متنی که برایم نوشتهاید، مواردی را مهم دیدم که در ادامه با شمارهگذاری، با شما به اشتراک میگذارم:
1- به خوبی میدانم که در فرهنگ عمومی کشورمان، اصطلاح «جبران کردن» خیلی رواج دارد و همین باعث شده که پیشزمینه ذهنی ما اینطور باشد که اگر در تاریخ مشخصی، کار خاصی را برای زندگی خود انجام نداده باشیم، آنگاه موظف به جبران هستیم تا خود را به جایی برسانیم که قبلاً هدفگذاری کردهایم.
در نگاه اول، اینطور به نظر میرسد که «جبران کردن» یک انگیزه قوی برای ادامه دادن است و وقتی فردی میگوید که «میخواهم جبران کنم»، آنگاه اینطور به ذهن میرسد که او خیلی با اراده شده و میخواهد کولاک کند. در کوتاهمدت، دقیقاً همین اتفاق میافتد اما در بلندمدت چه خواهد شد؟ او زیر فشار روانی زیادی قرار میگیرد و دوباره دست از عملگرایی بر میدارد. چرا؟ دلایلم را با حروف الفبا توضیح میدهم:
الف) وقتی میخواهید جبران کنید، انگاری به خودتان گفتهاید که از قصد و عمد، کارهایی را برای زندگی خود نکردهاید و حالا باید ابراز پشیمانی کرده و جبران کنید. در حالی که شما در همین پیام خود برایم نوشتهاید که وارد بحران افت تحصیلی شدهاید. شما درگیر چالش مغز شدهاید و اینطور نبوده که عمدی و قصدی درس نخوانده باشید در نتیجه، ظلمی نکردهاید که بخواهید با کارهای خیر، جبرانش کنید.
از این گذشته، به فرض که شخصی به قصد و عمد درس نخوانده باشد. همین فرد نیز حتماً یک سری افکاری داشته که بر اساس آنها به این نتیجه رسیده که نباید درس بخواند و حالا تغییر کرده و افکار متفاوتی دارد که میگوید درس بخوان. چنین انسانی هم نباید احساس جبران کردن داشته باشد چرا که یک روزی با عقل آن روزهایش به این نتیجه رسیده بوده که درس نخواند و امروزه با عقل فعلی خودش، به این دیدگاه رسیده که درس بخواند.
من هر طور به قصه نگاه میکنم، درک نمیکنم که چرا باید نگاه جبران کردن داشته باشید؟ یک روزی درس میخواندید ولی با شکستی که خوردهاید، وارد بحران افت تحصیلی شدهاید و به هم ریختهاید و نتوانستید به درس خواندن بازگردید و الآن با آگاهی که به دست آوردهاید، این بحران را در خود حل و فصل کردهاید و میخواهید درس بخوانید. کجای این داستان نیاز به جبران دارد؟ ظلمی رخ نداده که جبران بخواهد.
ب) وقتی میخواهید جبران کنید آنگاه با اولین خواب ماندن، چند تست غلط زدن، یک مطلب را یاد نگرفتن، فراموش کردن یک فرمول و یا هر اتفاقی مشابه اینها، تحت فشار مغزتان قرار میگیرید که «قرار بود جبران کنی و با این شرایط میخواهی جبران کنی؟ تو فقط حرفش را میزنی و در عمل هیچی نیستی».
به عبارت دیگر، کوچکترین اتفاقی که طبیعی است و در زندگی هر انسانی رخ میدهد، برای شما تبدیل به پوست موزی میشود که زیر پایتان میافتد تا لیز بخورید و دوباره وارد بحران شوید.
پ) هنگامی که قصد جبران کردن دارید آنگاه به صورت پیش فرض، حق اشتباه و شکست خوردن را از خود سَلب میکنید (میگیرید). همین جا، پاشنه آشیل روند مطالعاتی شما خواهد شد چرا که هر انسانی در اجرای برنامه تحصیلی خود، بارها دچار شکستهای ریز و درشت میشود و مثل تابع سینوسی، در قلهها و درهها زندگی خواهد کرد و هر باید ادامه دهد.
اما اگر دید جبران کردن داشته باشد، چنین فرصتی به خودتان نمیدهید که اشتباه و شکست را در اجرای برنامه داشته باشید در نتیجه یک اشتباه و شکست به معنای کنار گذاشتن درس خواندن و از بین رفتن هدف جبران کردن میشود.
ت) وقتی میگویید که جبران کنم، آنگاه به صورت ذهنی این را پذیرفتهاید که عقب هستید و حس عقب بودن یکی از سنگینترین فشارهایی است که مغزتان میتواند وارد کند که اتفاقاً خیلی از افرادی که توان موفقیت را دارند، به دلیل وجود همین فکر عقب بودن، کم آورده و مطالعه را در یک قدمی رشته مورد نظرشان رها میکنند.
زندگی مسابقه نیست، زندگی فرصتی برای رفع نیازهای شخصی است و اهمیتی ندارد که بقیه چه موقع وارد دانشگاه میشود، مهم این است که 20 سال بعد، نیازهای شما برطرف شده باشد. همیشه در جهتی حرکت کنید که نیازهایتان پاسخ داده شود چون مرکز ثبات در زندگی هر انسانی، حرکت در راستای پاسخ به نیازهایش است.
ث) تفکر جبران کردن باعث میشود که بعد از مدتی، دنبال افزایش هدفها و بیشتر کردن کارها بروید. مثلاً شخصی میگوید علاوه بر اینکه امسال برای کنکور میخوانم، به کلاس زبان انگلیسی و ایتالیایی و کرهای هم میروم، سعی میکنم باشگاه هم بروم و آنقدر تمرین کنم که به تیم ملی تیراندازی با تیر و کمان برسم و نوشتن یک رمان را هم شروع میکنم.
چرا او در کنار کنکورش، تصمیم گرفته سه زبان را بیاموزد و عضو تیم ملی هم بشود و رمانی هم نگارش کند؟ چون احساس جبران کردن دارد و گمان میکند که باید کارهای بیشتری انجام دهد تا این جبران کردن اتفاق بیفتد.
ج) وقتی فردی دنبال جبران کردن است احساس شرمندگی تولید میکند. شرمندگی از آن احساسهایی است که خیلی کمتر درباره آن صحبت شده اما یکی از قویترین احساسات برای از بین بردن عملگرایی است. وقتی فردی شرمنده میشود، ابتدا دنبال جبران کردن میرود اما بعد از مدتی، مغز با تقویت احساس شرمندگی کار را به ناامیدی میرساند و شخص میبینید بعد از مدتی هیچ فرایند درس خواندنی را انجام نمیدهد.
با این توضیحات، من دلیلی برای جبران کردن برای شرایط شما نمیبینم. یک روزی درس خوان بودید، دچار شکست شدید، چون آگاهی نداشتید، مغزتان بحران افت تحصیلی را ساخت و سپس در این شرایط فرو رفتید تا رشد به دست آوردید و حالا میخواهید بخوانید. کجای این داستان نیاز به جبران دارد؟
این نکته را هم تأکید کنم که این توضیحات درباره جبران کردن، فقط در حیطه درس و کنکور است و هرگز از این صحبتها اینطور برداشت نکنید که پس قرار است کلاً در ارتباط با بقیه انسانها، اگر در حقشان یک ناملایماتی رخ داد، آنگاه جبران نکنیم. قطعاً در آن موقعیتها جبران میکنیم چه اشکال دارد؟ ما الآن بحثمان درباره هدف شخصی و زندگی فردی است نه زندگی اجتماعی.
2- با این عبارتهایی که فرمودهاید «من همیشه میگم من نخوندم و نتیجه هم به اندازه همون نخوندنام بوده. آگه بخونم نتیجه به اندازه خوندنم میشه حالا هرچی بیشتر بخونم رتبه بهتری هم کسب میکنم»، خیلی موافق هستم. چقدر دیدگاه درست و دقیقی دارید. این یکی از همان دستاوردهای رشدی هست که در این مدت کسب کردهاید.
3- اینکه ذهنیت درست یادگیری را دریافتهاید و به خوبی میدانید که شکستها جزئی از مسیر سر و شکل دادن یادگیری است و فقط باید ادامه داد، بسیار عالی است. همین تغییرات طرز تفکر است که وضعیت شما را بهتر میکند.
با این اوصاف، شما درس خواندن را شروع میکنید و هر روز یک یا چند مشکل درسی یا روحی به وجود میآید که حلشان میکنید و ادامه میدهید. این طرز صحیح زندگی یک فرد برای موفقیت است. شما از خواب بیدار نمیشوید که یک روز شاد و پر انرژی بسازید و رؤیایی شیرین را دنبال کنید، شما بر میخیزید که با هر حسی، چه مثبت و چه منفی، درس بخوانید و هر بار موانع موجود در این مسیر را از سر راه بردارید.
4- در مورد نظر خانوادهتان، آیا آنها حاضرند روی کاغذ بنویسند و امضا کنند که اگر شما دانشگاه بروید، خوشبخت خواهید شد؟ آیا آنها به طور دقیق و کلمه به کلمه خواهند نوشت که در این تاریخ، دقیقاً به شما گفتهاند به دانشگاه برو چون به نفعت است و همین صحبتهای خود را امضا کنند؟
چون بارها شده که خانوادهها، چند مدت بعد، با دیدن اینکه دانشگاه رفتن هم مطلوب نبوده، زیر حرفشان میزنند و میگویند ما چه موقع گفتیم برو دانشگاه؟ یا مثلاً ما گفتیم، تو چرا گوش کردی؟ بیخودی تصمیم خودت را گردن ما نینداز.
من چون زیر حرف زدن خانوادههای زیادی را دیدهام برای همین است که میگویم برگهای جلوی آنها بگذارید و بگویید اگر ایمان دارید راز موفقیت من در دانشگاه رفتن است، خب ریز به ریز بنویسید و امضا کنید. اینجاست که میبینید اینکار را نمیکنند چون متوجه میشوند که مسئولیت سنگینی است.
صحبت کردن هزینه ندارد چون باد هواست ولی وقتی مکتوب میشود حالا مسئولیت میآورد و برای همین کسی چیزی نمینویسد. اینجاست که به آن صحبت همیشگی میرسیم: هدفگذاری کاملاً شخصی است. نه من، نه خانواده و نه هیچ فرد دیگری نباید برای شما تعیین کنیم که با زندگی خود چه باید کنید.
من به شخصه، نه کسی را تشویق میکنم پشت کنکور بماند نه میگویم دانشگاه برو. چون من فقط برای خودم باید هدف انتخاب کنم و درباره خودم نظر بدهم. انتخاب هدف هر فردی در دست خودش است. این هدفگذاری قابل مشورت کردن نیست. هیچ کسی مسئولیت زندگی شما را گردن نمیگیرد. همه یک روزی زیر حرفشان میزنند.
پس چه بهتر که با اندیشه خودتان زندگی کنید تا مسئولیت زندگی خود را هم قبول کنید و بدانید با عقل و فکر خویش، هدف تحصیلی را انتخاب کردهاید. لطفاً خودتان تصمیم بگیرید که با زندگی خود چه باید کنید؟
5- در مورد اینکه وسط راه، انواع فشارها را تجربه خواهید کرد که اصلاً شک نکنید. تازه نه وسط راه، از همین لحظه که تصمیم به شروع بگیرید، انواع فکرها و احساسات منفی به سراغ شما خواهد آمد و کلی قرار است اذیت شوید.
این اذیت شدنها فقط مخصوص شما نیست. هر انسانی بخواهد انرژی مصرف کند، بایستی بداند با مخالفت مغزش رو به رو میشود و همین باعث میشود که مغز او با چنگ انداختن به نقاط ضعف شخصیتی، خاطرات تلخ و گذشتهاش، انواعی از احساس خطرها، ترسها، استرسها، نگرانیها و… را بسازد تا هر طور شده جلوی درس خواندن را بگیرد.
چنین مواردی که اتفاق تازهای نیست. شما حتی اگر کنکور را هم نخوانید و به دانشگاه بروید، در آنجا هم به صورتها و انواعی دیگر، فشارهای مغزی را تجربه خواهید کرد. همانطور که قلبتان میزند و وظیفهاش را انجام میدهد، مغزتان هم احساسات منفی را به کمک خاطرات تولید میکند تا وظیفهاش که جلوگیری از مصرف انرژی غیر مرتبط با زنده ماندن است را انجام دهد.
بنابراین، فشارهای مغز سر جای خودش است و این شما هستید که میتوانید از بین گزینههای «تسلیم شدن زیر فشارها» و «اصلاح طرز تفکر و ارتقای وضعیت روحی» یکی را انتخاب کنید و بر اساس آن زندگی نمایید.
6- اینکه من اگر جای شما بودم چه تصمیمی میگرفتم به کار شما نمیآید. چون تصمیمات من حاصل تجربه زیسته و زندگی شخصی و آموزشهای خودم است. یکی از مواردی که بایستی از طرز تفکر خود حذف کنید همین است که بروید از دیگران بپرسید اگر جای شما بودند چه کار میکردند. دیگران با اندیشه خود نظر میدهد. نظر دیگران به کار شما نمیآید.
مسئولیت زندگی خود را بپذیرید. میدانم نیاز دارید یکی باشد جای شما تصمیم بگیرد چون دوست ندارید فشارش تصمیمگیری روی دوش خودتان باشد اما بالا بروید و پایین بیایید، هدفگذاری شخصی است و مجبورید هزینهاش (درد تصمیمگیری) را بپردازید. موفقترین باشید
سلام همون طور که میدونید خیلی به کنکور نزدیک شدیم و من واسه بار چهارم قراره کنکورمو خراب کنم. راستش دیگه خسته شدم انقدر پشت کنکور موندم و نخوندم، الان فقط میخوام این مدت بگذره و من پاییز برم یه رشته ای ثبت نام کنم و برم دانشگاه. از خودم عصبانیم که یه روزی هدف های بزرگ داشتم و واسشون تلاش نکردم، از فامیل و اشنا و همسایه و… عصبیم که همش جلوی خودم و مامان بابامو میگیرن و میپرسن چی شد؟ نرفتی دانشگاه؟ رتبت چند شد؟ و…
از خانوادم ناراحتم که انقدر با بقیه مقایسم میکنن. از دیدن این کتاب های کنکور که نصفشونم نخوندم ناراحت میشم… من وقتی اسم کنکور میاد توی ذهنم پر میشه از خاطرات منفی نخوندنام، از رتبه های بدم، از زمان هایی که هدر دادم….من تا حالا دانشگاه نرفتم و نمیدونم چقدر با مدرسه فرق داره اما میدونم اگه برم دانشگاه دیگه انقدر خودخوری نمیکنم، دیگه کسی نمیپرسه کنکور چی شد؟ رتبه چی شد؟ دیگه جلوی چشم خانوادم نیستم که مقایسم کنن.
اینجوری هم اطرافیان هم ذهن مریض خودم دست از سرم برمیدارن و میذارن یکم نفس راحت بکشم. راستش رو بخواید میخوام فرار کنم، میخوام همه چی از ذهنم پاک بشه، میخوام بشم مثل اون دختربچه چندسال پیش که کسی ازش رتبه و درصد نمی پرسید، که ذهنش انقدر آشفته نبود.
میخوام دست بردارم از این همه بلندپروازی و یه آدم معمولی باشم، خستم بخدا… منم عین این همه آدم میرم و یه لیسانس میگیرم و ۴ سال به ذهنم استراحت میدم. ۴ سالم که واسه کنکور رفت و هیچی نشدم ۴ سال دیگه هم روش.بعد لیسانس فکر میکنم چیکار کنم! و چه تصمیمی بگیرم. من حتی اگه چند سال دیگه هم پشت کنکور بمونم با این ذهن آشفته قبول نمیشم و بدتر کلی مشکل روحی و روانی دیگه پیدا میکنم. الان به نظر شما کارم اشتباهه؟ اصلا کار درست چیه؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیامی که برایم ارسال کردهاید، نکاتی وجود دارد که به ترتیب شمارهگذاری، در خصوص آنها توضیح میدهم:
1- جمله «دیگه خسته شدم انقدر پشت کنکور موندم و نخوندم» نشان میدهد که در وضعیت وسط ماندگی به سر میبردید. در این حالت، شما با وجود اینکه هدف بزرگی دارید و بابتش پشت کنکور میمانید اما تقریباً عملگرایی برای رسیدن به آن را ندارید. وسط ماندگی، محبوبترین شرایطی است که مغز ما دوست دارد در آن قرار بگیریم چون کمترین مصرف انرژی را خواهیم داشت.
ایده شما برای خروج از این وضعیت وسط ماندگی، این است که محیط خود را تغییر دهید و به دانشگاه بروید تا به واسطه این جا به جایی، حال و هوای خود را تغییر دهید اما من ایده دیگری دارم که با شما در میان میگذارم:
برای خروج از این وسط ماندگی، لطفاً مشخص کنید که علت یا علتهای نخواندنهای شما چه بوده است؟ در واقع من معتقدم که شما چه پشت کنکور بمانید و چه به دانشگاه بروید و یا حتی بخواهید از مسیر دیگری به نیازهای خود پاسخ دهید، هیچ فرقی ندارد و در هر مسیری که قرار است به حرکت خود ادامه دهید، آنگاه باید پاسخ این سؤال را بدهید که ریشه یا ریشههای این نخواندنها در چه بوده است. چرا؟
چون جدای از اینکه پشت کنکور میمانید یا به دانشگاه میروید یا اصلاً مسیر سومی را انتخاب میکنید، موظف هستید که بدانید چه طرز تفکرهایی باعث میشود که دست از تلاش بردارید. وقتی این آگاهی به دست آید آنگاه در ادامه، از این سوراخها دیگر گزیده نمیشوید و میتوانید عملگرایی با دوامی را تجربه نمایید.
بنابراین بررسی طرز تفکر و اتفاقاتی که باعث شده، عملگرایی نداشته باشید را بیرون بکشید و با ارتقا روی آن سطح فکرها، از وسط ماندگی خارج شوید.
2- در جمله «از خودم عصبانیم که یه روزی هدفهای بزرگ داشتم و واسشون تلاش نکردم»، به نظر میرسد که سبک تفکری شما اینطور باشد که بابت تلاش نکردن، عصبانی باشید. احساسات هیچ کمکی به بهبود وضعیت انسان نمیکند. این جمله را اینطور تغییر بدهیم و بعد درباره آن بحث کنیم:
«از خودم میپرسم که یه روزی هدفهای بزرگ داشتم و واسشون تلاش نکردم، چرا؟». این همان موضوعی است که در مورد 1 به آن اشاره کردم و دربارهاش توضیح دادم. حالا مگر فرق جمله شما با جمله من چیست؟
در جمله «از خودم عصبانیم که یه روزی هدفهای بزرگ داشتم و واسشون تلاش نکردم»، هیچ راهحلی برای خروج از وضعیت فعلی دیده نمیشود. صرفاً شخصی را میبینیم که میخواهد با نشستن در گوشهای، عصبانیت را نشان دهد و گلهاش بابت این شرایطش در این خلاصه شود که عصبانی است. تازه میتوان گفت که این جمله، زمینه برای اینکه به این نتیجه برسید که کاری هم از دستتان برنمیآید را فراهم میکند.
حال آنکه در جمله «از خودم میپرسم که یه روزی هدفهای بزرگ داشتم و واسشون تلاش نکردم، چرا؟»، نوعی از تلاش و کار را به دست گرفتن دیده میشود که شخص در حال ریشهیابی برای رفع مشکل خود است. او میخواهد وضعیت خویش را ارتقا دهد و خودش سُکان هدایت را در دست داشته باشد و جدای از آنکه میخواهد پشت کنکور بماند یا به دانشگاه برود یا حتی مسیر سومی را برای پاسخ به نیازهای خودش انتخاب کند، در حال درک مدل فکری خویش است و میخواهد که آن را اصلاح نماید تا در ادامه، در طبقه بالاتری زندگی کند.
همین ریزه کاریهاست که مسیر زندگی ما را تغییر میدهد. ما به جزییات توجه نمیکنیم و اکثر مواقع از جزئیترین مسائل ضربه میخوریم. مسائل ریز، ارزش بالایی دارند که بایستی مورد توجه قرار بگیرند.
3- در جمله «میدونم آگه برم دانشگاه دیگه انقدر خودخوری نمیکنم»، نوعی انتظار پیش از شروع را میبینیم که اگر در موردش صحبت نکنیم آنگاه در آینده، دوباره موجب آزار شما خواهد شد.
درست است که اگر دانشگاه بروید، اکثر سؤالات مربوط به کنکور را دیگر نمیپرسند ولی این بدان معنا نیست که مردم، صحبتها، تیکهها، مقایسهها و پرسشهای دیگری را مطرح نکنند.
به طور مثال، اگر اطرافیان جلوی پدر و مادرتان را میگیرند و درباره رتبه کنکورتان میپرسند، بعداً دوباره جلوی پدر و مادرتان را میگیرند و درباره رشته دانشگاهیتان میپرسند و چند سال بعد هم درباره اینکه کار پیدا کردهاید یا نه خواهند پرسید و بعداً نیز درباره مسائل خصوصی دیگرتان سؤال خواهند کرد.
اگر خانوادهتان، الآن شما را با بقیه به خاطر نتیجه کنکور مقایسه میکنند، آنگاه در دانشگاه هم دوباره مقایسههای خود را روی موضوعات دیگر ادامه میدهند. چه میخواهم بگویم؟
انتظار شما این است که با تغییر موقعیت از پشت کنکور به دانشگاه، فشار حرف مردم، درد مقایسه با دیگران و عذاب کشیدن بابت صحبتهای آنها از بین میرود اما در عمل چه خواهد شد؟ فقط موضوع صحبتها متفاوت میشود وگرنه همان فشارها، دردها و عذاب کشیدنها دوباره با سر و شکلی تازه خودش را به شما نشان میدهد. چرا اینها را میگویم؟
چون این آگاهی را بدهم که رفتن به دانشگاه باعث نمیشود که مردم دیگر درباره مسائل خصوصی شما سؤال نکنند یا پدر و مادرتان دست از مقایسه بردارند بلکه فقط آنها به جای کنکور روی موضوعات دیگری با شما همان رفتار را میکنند و از آنجایی که الآن تحت تأثیر این جو هستید، بنابراین در دانشگاه هم همینطور قرار است توسط اطرافیان اذیت شوید.
با این توضیحات میخواهم به اینجا برسم که جدای از اینکه پشت کنکور میمانید یا به دانشگاه میروید، موظف هستید روی وابستگی به حرف دیگران کار کنید تا تحت فشار آنها قرار نگیرید. در واقع اگر میخواهید از شر صحبتهای دیگران خلاص شوید، آدرس درستش این است که رفتار وابستگی به حرف مردم و تحت تأثیر آنها بودن را اصلاح کنید. فعلاً مطلبی در کلبه مشاوره ندارم که درباره وابستگی به حرف مردم صحبت کرده باشم اما در دوره ترس شناسی یک جعبه به آن اختصاص دادهام که میتوانید مطالعه کنید و خواهش میکنم به کمک منابع دیگر، حتماً روی این وابستگی کار کنید تا این رفتار اصلاح شود.
4- همانطور که میدانید، من برای هیچ شخصی، هدف انتخاب نمیکنم. اینکه پشت کنکور میمانید یا به دانشگاه میروید، یک موضوع کاملاً شخصی است. این زندگی شماست، هیچ فردی حق ندارد در هدفگذاری شما دخالت کند.
هدف، شخصیترین اتفاق زندگی شماست و این خودتان هستید که انتخاب میکنید. آیا اجازه میدهید که با مسواک شما، مسواک بزنم؟ تا چه حد این کار چندشآور است؟ پس اجازه ندهید که من یا دیگری برای شما هدف انتخاب کنیم یا درباره درستی یا نادرستی گزینهها صحبت کنیم. این شما هستید که قرار است زندگی کنید و هدف قابل مشورت کردن نیست.
میدانم تلخ و دردناک به نظر میرسد و حتی با آموزههای ما درباره مشورت کردن در تضاد است اما مجبوریم به تنهایی هدف انتخاب کنیم حتی اگر تلخ و دردناک باشد. وظیفه من این است که آنچه میدانم را درباره اصلاح رفتارها به شما بگویم و آنچه نوشتم، همانطور که در جاهای مختلف پاسختان اشاره کردم، ربطی به هدفتان ندارد و هر هدفی انتخاب کنید، موظفید آنها را اصلاح نمایید؛ بنابراین انتخاب هدف با خودتان است. موفقترین باشید.
سلام من یک دختر ۲۰ ساله پشت کنکوری هستم من هیچوقت هیچ کمبودی تو زندگیم نداشتم و دوران ابتدایی،راهنمایی حتی تا پایه یازدهم جز دانش آموزان ممتاز بودم من کلا در زندگی شخصی هم آدمی هستم که تا کسی روم نظارت نداشته باشه هیچوقت دست به انجام یا انجام ندادن کاری نمیزنم به فرض اگه بهم گفتن ظرف بشور میشورم نگفتن نمیشورم اگه معلم گفت ده درس امتحانه میخونم نگفت نمیخونم.
حالا شما فکر کنید منی که ۱۲ سال با این شیوه یجورایی زندگی کردم اواخر پایه یازدهمم کرونا اومد و من به کلی درس رو کنار گذاشتم و تا الان که میشه گفت سه سال پشت کنکور هستم حتی سه ساعت مفید درس نخوندم مشکل من اینه میدونم به این روند ادامه بدم خیلی پشیمون میشم اما هیچ کاری نمیکنم دلم برای پدر مادرم خیلی میسوزه اما انگار تو این باتلاق موندم.
من سال اول شش رقمی شدم سال دوم هم شش رقمی شدم حتی بالاتر از سال قبل دوباره کنکور دادم اونم همینطور شد ولی خانواده ام فکر میکنند امسال قبولم اما من همیشه تو اتاقم هستم یک مدت گوشیو برداشتم گفتم شاید بخاطر این درس نمیخونم ولی باز فایده نداشت چون کتاب روبه روم بود ولی فکرم یکجای دیگه من واقعا استعداد درس خوندن رو دارم اما براش تلاشی نمیکنم اینقدر از خودم بدم میاد که حتی گوشه ی ابروم رو با دست کندم و حالا سفید شده قبلا آدم با نشاط و موفقی بودم ولی حالا خجالت میکشم حتی خودم رو تو آیینه ببینم صبح داشتم گریه میکردم که فرزند خوبی برای خانوادم نبودم و اونا حتی یکبار نشد سرشون رو بالا بگیرند و بگن این بچه ی ماست.ببخشید طولانی شد اما حالا نمیدونم چکار کنم اگه بمونم پشت کنکور میدونم باز درس نمیخونم اگه ترک تحصیل کنم هم باز پشیمون میشم خودمم نمیدونم چی از دنیا میخوام و هدفم چیه ممنون ازتون که جواب میدید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. مواردی در پیام شما دیده میشود که به ترتیب شمارهگذاری توضیح خواهم داد:
1. صورت مسئله زندگی شما به طور خلاصه این میشود: «من با وجود ناظر بیرونی و دستور او، وظایف را جلو میبرم». اینجا نیاز به داستان خاطراتی دارم که بدانم چرا و چگونه چنین قانونی در زندگی شما نهادینه شده است. توضیحاتی که برایم نوشتهاید در خصوص شکل گیری این قاعده ذهنی، اطلاعاتی نداشت. لطفا در صورت تمایل، هر نوع اتفاق یا خاطرهای که فکر میکنید باعث ایجاد آن شده را برایم بنویسد تا بتوانم شناخت بهتری از شما داشته باشم و راه حل برون رفت از این سبک فکری را ارائه دهم.
2. آیا در خانواده یا جمع دوستان یا افراد اثر گذار زندگی تان، فردی را میشناسید که او نیز دقیقا قاعده ذهنی وجود ناظر بیرونی برای انجام کارها را داشته باشد؟ این سوال را از این جهت میپرسم که بدانم آیا این رفتار را از شخصی به تقلید نگرفته باشید.
3. آیا شما این فکر را با خود دارید که در تشخیص اولویتها و اهمیتهای زندگی، ضعیف عمل میکنید و اگر شخصی از بیرون به شما بگوید چه کارهایی را انجام بده آنگاه این فشار از دوش شما برداشته میشود و کارها را طبق نظر او جلو میبرید؟ اگر اینطور نیست، لطفا برایم مشخص کنید که چه نگرانیهایی باعث میشود که نیاز به وجود ناظر بیرونی را در خود به وجود آورید؟
4. آیا ترس از اشتباه کردن، تحقیر شدن، زیر فشار دیگران بابت مسیر نادرست طی کردن و ترس از تصمیم گیری را هم دارید یا خیر؟ اگر این سوال باعث شد که یاد نکته دیگری در زندگی خود بیفتید لطفا آن را هم برایم بنویسید.
5. چقدر از این قاعده ذهنی خود را در گرو این میبینید که به خاطر فرار از احساس تنهایی، نیاز به ناظر داشته باشید؟
6. چقدر از این قاعده ذهنی خود را در گرو این میبینید که به خاطر شریک کردن دیگری در وظیفه و نتیجه و کاهش درد شکست و اشتباه کردن این سبک فکری را دارید؟
بله و خیر و همچنین توضیحاتی که به این شش سوال میدهید، کمی مرا نسبت به وضعیت شما آگاه خواهد کرد تا با درک شرایط ذهنی تان، جواب دقیقتری بدهم. لطفا اگر توضیحات دیگری هم به ذهنتان رسید، همه را بنویسید تا فضای ذهنیتان برایم شفافتر شود. موفقترین باشید.
سلام من اگر یادتان باشد حدود دو هفته پیش مشکلاتم را بیان کردم (اینکه بین روش درس خواندن با انرژی مثبت و ایجاد حس خوب درونی یا اینکه بدون توجه به آنها و فقط درس خواندن را به صورت منطقی پیش ببریم و فشار احساسات منفی را تحمل کنیم تا آن نوع حس منفی در گذر زمان از بین برود) من راهکار شما را پیش بردم یعنی کاملا راه منطقی را پیش بردم و فشار مغز حیوانی را تحمل کردم و درس خواندن را با هر جور حسی ادامه دادم و تمام راهکارهایی مثل افکار مثبت برای حس خوب گرفتن و … را ترک کردم اما مدام فکری در ذهنم ایجاد میشه که میگه راه انرژی مثبت را پیش برو و هر وقت کار نداد و نتوانستی حس خوب در خودت بسازی آن وقت این راه تحمل حس منفی را ادامه بده یعنی یهجورایی مغزم مدام آن راه قبلی را به یادم میآورد و من را میخواهد از راهی که شما گفتید بیرون بکشد و همان راه انرژی مثبت را پیش ببرد چرا؟
وقتی از شما پرسیدم برای کارهایی که زمان بر نیست و مثلا ۱ تا ۲ روز است آن موقع با انرژی مثبت جلو بروم یا نه (چون تاثیر حس خوب درونی ۱ تا ۲ روز بیشتر نیست) شما گفتید یک راه فکری را تبعیت کن و سعی نکن از هر راهی یک سری ویژی های مثبتش را در زندگی عمل کنی چون هرج و مرج فکری میسازد میشه دلیل انتخاب فقط یک راه فکری را بیشتر توضیح بدید ؟ بسیار متشکرم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بله به خوبی به خاطر دارم ولی با این حال، باز هم تمامی پیامهای قبلی شما را مطالعه کردم. پاسخ من به این پیام شما به ترتیب شمارهگذاری عبارت است از:
۱- اولین سوالی که نیاز است خیلی شفاف برای خود پاسخش را تعیین کنید این است که حد توقف من کجاست؟ یعنی چه؟ یعنی من چند بار بایستی اگر با روش مثبت اندیشی درس بخوانم و جواب نگیریم، به این نتیجه خواهم رسید که این روش جواب نمیدهد؟ مثلا بگویید من اگر ۱۰ بار با روش مثبت اندیشی تلاش کردم و نتیجه نداد آنگاه میپذیرم که برای درس خواندن فقط باید فشار آورد. میدانید چرا باید عدد تعیین کنید؟ چون اگر حد توقف نداشته باشید آنگاه مغزتان همیشه خواهد گفت: شاید دفعه بعدی درست شد و با همین جمله، باز هم چند ماهی را قرار است سرگرم باشید. بنابراین، اولین قدم این است که با خود بگویید من بعد از n بار جواب نگرفتن، خواهم پذیرفت که جواب نمیدهد.
۲- طبق توضیحاتی که در پیام قبلی برایم زحمت کشیده بودید و با جزییات نوشته اید، کاملا قابل درک است که شما به تعداد بسیار زیادی تلاش کردهاید که با مثبت اندیشی درس بخوانید و هر بار یکی دو روز خواندهاید و دوباره ۳ الی ۴ روز را در سکوت رفتهاید تا مشغول ساخت انرژی مثبت شوید و باز یکی دو روزی خواندهاید و رها شده است. آیا این سابقه تحصیلی نمیتواند همان n بار تلاشی باشد که در مورد (۱) از آن صحبت کردم؟
۳- بیایید کمی از بالاتر به مدل قبلی درس خواندنتان نگاه کنیم تا نتایج جالبتری بگیریم. بر اساس صحبتهایی که در پیامهای قبلی برایم نوشته بودید، شما با سیستم ۲ به ۴ یا ۲ به ۳ درس میخواندید. یعنی چه؟ یعنی ۲ روز درس میخوانید، ۴ روز دنبال ساخت فکر مثبت بودید، دوباره ۲ روز درس میخوانید و ۴ روز دنبال ساخت فکر مثبت بعدی هستید. اگر سیستم ۲ به ۳ هم باشد که میشود ۲ روز درس، ۳ روز دنبال ساختن فکر مثبت، ۲ روز درس، ۳ روز فکر مثبت ساختن.
اگر با سیستم ۲ به ۴ دقیقا از یک فروردین درس بخوانید آنگاه با یک حساب سرانگشتی، در هر ماه سی روزه، ۱۰ روز درس میخوانید و ۲۰ روز دنبال ساختن انرژی مثبت هستید و با این حساب در یک سال، ۱۲۰ روز درس میخوانید و ۲۴۰ روز دنبال ساختن انرژی مثبت میباشید. آیا راندمان و بهره وری این سبک از زندگی، بالا است؟
اگر هم با سیستم ۲ به ۳ درس بخوانید، آنگاه در هر ماه سی روزه، ۱۲ روز درس و ۱۸ روز مشغول ساخت انرژی مثبت هستید که در یک سال به ۱۴۴ روز درسی و ۲۲۱ روز انرژی مثبتی دست خواهید یافت. این نیز میزان درس خواندن یکساله برای سیستم ۲ به ۳ است که بخواهید برای خود بسازید. آیا این مقدار درس خواندن برای هدف شما مناسب است؟
۴- یک بررسی هم نیاز است تا مشخص شود ریشه این افکار مزاحم در کجاست؟ به بیان دیگر، من مشکل را این نمیبینم که مغزتان میخواهد دائما افکار مثبت را پیش کش نماید و بگوید بیا با افکار مثبت درس بخوانم بلکه من فکر میکنم باید عمیقتر به این مسئله نگاه کنیم و ببینیم سرچشمه این فکرها در چه ویژگی نهفته شده و با اصلاح آن، روند را تغییر دهیم.
۵- مراقب زندگی موازی هم بایستی باشید. ما انسانها وقتی بین دو یا چند راهی قرار میگیریم و یکی را انتخاب میکنیم به زودی با سختیهای آن مواجه میشویم و مغزمان میگوید: اشتباه کردی، آن یکی راه خیلی بهتر بود و نباید این را انتخاب میکردی. در حالی که ما سختی آن یکی راه را نچشیدهایم و فقط تجسمی از آن میسازیم که خیلی خوب و رنگی است. بنابراین وقتی شما با فشار درس میخوانید، مغزتان ممکن است بگوید با فکر مثبت درس خواندن که راحتتر است. از این رو مراقب باشید این خطای مغزی برای شما روی ندهد و به یاد بیاورید که سیستم ۴ به ۲ یا ۳ به ۲ در تفکر مثبت، بهره وری لازم و کافی را ندارد.
۶- در مورد آخرین سوال پیامتان نیز بایستی مثالهای متعدد را با هم مرور کنیم. مثلا تا حالا شده با دو معلم فیزیک، درس فیزیک را بخواهید برای کنکور یاد بگیرید؟ روشهای حل آنها با هم فرق میکند و دست آخر به جای آنکه در این درس قویتر شوید، کُندتر میشوید چون مدت زمانی را صرف این میکنید تا به این نتیجه برسید الان باید از کدام راه و روش بروم که بهتر باشد. این را دانش آموزان و کنکوریهایی که انواعی از آموزشهای کنکوری را از ترس جا نماندن و یا به دید کمالگرایی تهیه میکنند، به خوبی متوجه میشوند که بعد از مدتی نه تنها پیشرفتی نمیکنند بلکه پسرفت کردن هم شروع میشود.
یا در مورد تربیت فرزند، شاید شنیده باشید که یکی از والدین نقش تربیتی را بر عهده بگیرد یا اینکه پدر و مادر خیلی یک دست و هم دل شوند تا فرزندشان دچار دو تربیتی و چند استانداردی شدن نشود که متاسفانه این ماجرا در کشورمان خیلی رعایت نمیشود و اکثرا با افرادی مواجه هستیم که استانداردهای یک دستی ندارند.
اگر بخواهید رانندگی یاد بگیرید بهتر است از یک نفر بیاموزید. من تجربه یاد گرفتن رانندگی با سه مربی را داشتم و همین باعث شد که خیلی اذیت شوم تا در نهایت به یک جمعبندی فکری برسم، چون هر بار جزییاتی را در رانندگی میدیدم که نفر قبلی با سبک و روش خودش گفته بود و نفر بعدی جور دیگری میگفت.
مثالهای مختلفی از بُعد درسی و غیر درسی برای شما زدم تا کمی بیشتر به صورت کاربردی با این مفهوم که میگویم باید یک سبک فکری مشخص و یک دستی داشته باشید، آشنا شوید. هیچ ماشینی نمیتواند همزمان دو فرمان، دو راننده و دو هدایتگر داشته باشد چون به هرج و مرج میرسد. ما نمیتوانیم گلچینی از تفکرهای مختلف را در سر خود بریزیم و هر بار در موقعیتی چالشی قرار میگیریم به هم بریزیم که الان با کدام سبک فکری باید مشکل را حل کنم؟ ما یک هویت، یک طرز تفکر، یک نگاه و یک مدل را نیاز داریم. موفقترین باشید.