پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام وقت شما بخیر. این جمله از صحبت هاتون رو در پاسخ به یکی از مخاطبین در سایتتون خوندم: من احساسات را پوچ نمیدانم و اتفاقاً برای درک اینکه نقاط ضعف یک فرد چه مواردی هستند به همان احساسات اهمیت میدهم تا به شناخت برسم. سوالاتم اینا هست:
۱. باتوجه به تجربیاتی که در آنالیز مشکلات دارید بنظر شما برای شناخت یه ضعف یا باور اشتباه قدم اول شناخت احساساته؟ یا اینکه تنها فاکتور احساسات میتونه باشه تا بشه به یه شناخت رسید؟
۲. گاهی وقتا یا شایدم اکثر مواقع احساسات به آدم دروغ میگن یعنی واقعا نمیشه ازش به شناخت رسید گاهی وقتا حتی احساسات تولید شده کاملا ۱۸۰درجه با فکر غلط و ضعف آدم فرق داره، چجوری این احساسات رو آنالیز باید کرد و به شناخت رسید؟
۳. بنظر شما این باور درسته که آدم همیشه به احساساتش توجه کنه به عنوان یه فاکتور برای شناخت خودش؟ یا یکسری احساسات رو باید نادیده گرفت؟ خب در دراز مدت برای انواع احساسات آیا فاکتوری وجود داره که به کمکش آدم بین احساسات مفیدی که میشه به شناخت از خود رسید یا یه باور غلط فکری رو کشید بیرون یا ضعف خودش رو شناخت و بین احساساتی که فاقد اطلاعات مفید هستند تمایزی قائل شد؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ پرسشهای شما به ترتیب شمارهبندی خودتان عبارت است از:
۱- خیلی نمیتوان قدم اول و دوم یا به قول کتابهای فلسفی، تقدم و تاخر برای آن تعیین کرد. احساسات توضیحات خوبی در مورد نقاط ضعف میدهند که خودشان در قالب مکالمههای درونی بیان میکنند. هر شخص با خودش صحبتهایی دارد که در لا به لای آن، افکار و احساسات موج میزند و قطعا اگر بخواهیم ضعف یک فرد را بیرون بکشیم، این احساسات و جملهبندیهای آن، خیلی کمک میکند.
۲- نتیجه احساسات در دراز مدت مهم است. مثلا من ممکن است این احساس مثبت را داشته باشم که اگر یک روز مانده به امتحان هم درس بخوانم، نمره بالای ۱۹ خواهم گرفت ولی تجربههای قبلیام نشان میدهد که هر بار با این اعتماد به نفس و تخمین مثبت، درس خواندن را به روز آخر موکول کرده ام، نمرهام متوسط شده و حالا اگر قرار باشد این کار را برای درسهای سنگینتر یا کنکور یا حتی درسهای دانشگاه تکرار کنم، نتیجهاش چه میشود؟
یا همان مثال وسواس مطالعه که قبلا زدم. شخص احساساتی مثل «حس کامل یاد نگرفتن»، «حس فراموش کردن صفحه قبلی»، «احساس جا ماندن چند نکته و ترس از ضربه خوردن»، «حس کامل نبودن درسنامه و جزوه»، «حس نیاز به تکرارهای بسیار زیاد سرسامآور» و سایر احساسات مشابه را دارد و نتیجه این احساسات کند خوانی، تکرار بالای یک صفحه، جلو نرفتن مطلب، تمایل به ماندن در یک صفحه، خواندن تمام درسنامهها برای آن همان صفحه و درجا زدن و سایر نتایج این چنینی را داشته باشد، قطعا مرا به این جمعبندی میرساند که او زمینه وسواس مطالعاتی را دارد.
با این اوصاف، با فرض عمل کردن طبق احساسات، آنگاه آنها در دراز مدت، اثراتی در زندگی شما دارند که با بررسی احساسات و اثر بلند مدتی که میگذارند، تحلیل انجام میشود.
۳- احساساتی که روی عملکرد فرد اثر میگذارند به زودی خود را بروز خواهند داد. مثلا وقتی فرد کمالگراست، به آرامی از فضای خواندن دور میشود و دنبال استانداردهای بالا در برنامه ریزی و یافتن منابع کامل و جامع میرود و همین جاست که از عملگرایی فاصله میگیرد و زمینه برای درک چرایی این رفتارش فراهم میشود. بنابراین تابلوی راهنمای ما این است که چقدر و با چه سرعتی به سمت هدف خود در حال حرکت هستیم و هر عاملی که مانع یا کاهنده سرعت یا تغییر دهنده جهت حرکت ما به سمتی جز هدفمان باشد، به عنوان شرایط قابل تحلیل و ارزیابی شناخته میشود که باید روی آن بررسی کرد.
بنابراین، هدف را دنبال کنید و هر نوع احساس یا فکری که با آن در تقابل بود را شناسایی، ارزیابی و اصلاح نمایید و مسیر را ادامه دهید. این یک روند طبیعی برای رسیدن به هدف است. موفقترین باشید.
سلام ۱- بله من همیشه خودمو سرزنش میکردم و هیچوقت سعی نکردم خودمو تحلیل کنم شاید چون سرزنش کردن واسم راحت تر بود!
۲- خیر من چندساله (درست بعد از اولین کنکورم) میدونم که کنکور یعنی تست و بدون تست نمیتونم موفق بشم اما نمیدونم چرا عملگراییم صفر شده؟
۳-راستش رو بخواید من همیشه اینجوری بودم. خیلی زود چیزایی که داشتم واسم تکراری و کسل کننده میشدن و از چشمم میافتادن، همیشه تنوع طلب بودم که معتقدم دلیلش توجه زیاد پدرم به من بوده. پدرم وضع مالی خیلی عالی ای ندارن اما تو زندگیم چیزی واسم کم نذاشته و از خودش برای من زده، هرچی که خواستمو داشتم و هیچوقت عطش رسیدن به چیزیو حس نکردم!ممنون بابت کمک هاتون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. چقدر خوب شد که این پاسخ را برایم نوشتید چرا که به خوبی، ریشه از زیر خاک بیرون زد و متوجه شدم که آنچه بابتش درد میکشید از همین «تنوع طلبی» است که در دل خودش، «روز شماری برای تکراری شدن و دلزده شدن» را به همراه دارد. فعلا در کلبه مشاوره برای این مشکل مطلبی نداریم و اتفاقا توضیحات طولانی را هم میطلبد ولی لطفا به کمک منابع دیگر به این سمت بروید که «زندگی تکراری است و پذیرش تکرار یک اصل برای زندگی با کیفیت در این دنیاست که نه تنها به ارزشمندی ما کمک میکند بلکه بایستی مشتاقانه دنبال تکرار باشیم نه اینکه به فکر فرار از آن باشیم».
شما تنوع طلبی را حل کنید، آنگاه خواهید دید که سایر موضوعات مثل گرد و خاکی در لبه طاقچه هستند و با فوتی، پاک میشوند. منظورم این است که اصل و اساس مشکل شما در تنوع طلبی است و با حل شدنش، سایر مشکلاتی که باقی میمانند، ریز هستند و حل شدنشان خیلی سریع خواهد بود. از همین حالا برای تغییر رفتار تنوع طلبی اقدام کنید. موفقترین باشید.
سلام من به ترتیب سوال های شما رو پاسخ میدم.
۱_ شرایط مکانی: شرایط خوبی داشتم و یه طبقه از خونمون در اختیار من بود. اما این باعث شد تنها باشم و از ساکتی خونه خوابم میبرد یا به خانواده دروغ میگفتم که درس میخونم و فیلم میدیدم.
شرایط روحی و روانی: بهمن ماه سال ۹۷ ترازام افت کرد و به خاطرش از طرف خانواده و پشتیبان خیلی سرزنش شدم ولی تو آزمون های اسفند جبران کردم و کلی افزایش تراز داشتم و میخواستم همون روند پیشرفتو ادامه بدم.
۲_ الان که فکر میکنم خیلی رقابت طلب بودم و چون همیشه شاگرد اول بودم نمیتونستم تحمل کنم کسی جای منو بگیره و وقتی دیدم اونا عید خوبی رو گذروندن خودمو باختم.
۳_ الف) من به شدت کمالگرام اما اون تایم ازش اطلاعی نداشتم.
ب) فکر میکردم بودن جبرانی تو برنامم لازم نیست! و من میتونم از پس هر برنامه ای بربیام و بهتره در عوض جبرانی درس بیشتری بخونم.
پ) تا سال یازدهم حس عقب افتادن نداشتم اما درست از همون سال سر و کله این حس پیدا شد. دوستم سال قبل نمراتش خیلی از من پایین تر بود اما اون سال داشت به من میرسید! میترسیدم از من بهتر بشه حتی اون دو هفته تا قبل اومدن کارنامه نوبت اول همش استرس داشتم که نکنه معدلش از من بهتر شده باشه! که نشده بود اما الان میفهمم خیلی درگیر مقایسه شده بودم…. تا جایی که یادم میاد من با مقایسه بزرگ شدم و این مثل یه اصل تو تربیت خانواده ما جا خوش کرده.
۴_ بله من از بچگی فیلم دیدنو دوست داشتم و حتی یه زمانی خیلی دلم میخواست بازیگر بشم اما شرایط شهر و خانوادم اجازه نداد...اما از نهم به بعد فرجه امتحانات فیلم دیدنام وحشتناک زیاد شده بود و اینجوری استرسمو کم میکردم.
۵_ آدم خرافی ای نبودم و نیستم ولی حس میکنم این افکار همش برمیگرده به کمالگرا بودنم.
۶_ آقای جدیدی راه حل واقعی واسم همیشه دردناک بوده و هست. انگار آدم تنبلی هستم که نمیخوام سختی بکشم و همیشه دنبال راه آسون تر و میان برم. اگه بخوام یه مثال واستون بزنم من رفتم یه پکیج دی وی دی گرفتم و فریب تبلیغاتشونو خوردم که چی؟ که برخلاف دوستام انرژی و تایم کمتری بذارم و رتبه بهتری بیارم، با دوستام میرفتیم کلاس ریاضی بعد من فقط کلاسو میرفتم و هیچوقت تو خونه نمیخوندم و انتظار داشتم اون پکیج واسم معجزه کنه.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخهای شما مسیر اصلاح و ارتقای رفتارها را کاملا مشخص کردند که به ترتیب شماره گذاری، توضیح میدهم:
۱- پیوند بین «تنهایی»، «سکوت»، «خوابیدن»، «تماشای فیلم» و «درس نخواندن» بایستی شکسته شود. برای مشخص شدن دلیل آن، توجه شما را به این جلب میکنم که در مغز شما، یک مدار به این صورت درست شده که «هرگاه تنها شدی و در سکوت بودی آنگاه بخواب» و یک مدار هم از این جنس دارید که «هرگاه تنها شدی و در سکوت بودی آنگاه فیلم تماشا کن» و یک مدار هم از این نوع ساخته شده که «هرگاه تنها شدی و در سکوت بودی آنگاه درس نخوان». اگر این سه مدار را شبیه کلید و لامپ در نظر بگیرید آنگاه میتوان گفت که انگار سه لامپ در مغزتان ساختهاید که به یک کلید وصل هستند. در واقع، لامپهای خوابیدن، فیلم تماشا کردن و درس نخواندن به کلید تنهایی و سکوت وصل شده است.
با این حساب، هر بار که بخواهید درس بخوانید، قطعا فضا تا حدودی آرام و ساکت است و این یعنی، کلید تنهایی و سکوت فعال میشود و با فعال شدن آن، قطعا لامپهای خوابیدن، فیلم تماشا کردن و درس نخواندن نیز روشن خواهند شد و این ماجرا همینطور ادامه دار خواهد شد. از این جهت است که میگویم لازم است که ارتباط بین کلید و لامپها شکسته شود. این ارتباط چطور شکسته میشود؟ با تغییر پاسخ. یعنی چه؟ یعنی بارها و بارها که البته تعدادش را هم نه من بلکه هیچ کسی هم نمیتواند تعیین کند، بایستی در تنهایی و سکوت قرار بگیرید و این بار با هر فشاری که شده، حتی با فکرهایی مثل بیکیفیت بودن و بیارزش بودن، درس بخوانید.
دقت داشته باشید که اصلا اینطور نیست که مثلا اگر n بار، در تنهایی و سکوت درس بخوانید آنگاه از دفعه بعدی، به طور اتوماتیک، باز هم در تنهایی و سکوت درس خواهید خواند. به هیچ وجه چنین نخواهد بود زیرا درس خواندن یک فرایند کاملا غیر قابل برای مغز حیوانی است و آن را هرگز تبدیل به عادت نمیکند و در نتیجه شما فقط با تغییر پاسخ، میتوانید باعث ضعیف شدن مدارهای قبلی شوید ولی هرگز نمیتوانید باعث پاک شدن آنها و قرار گرفتن مدار درس خواندن به جای آنها گردید.
این دید به شما کمک میکند که اولا اگر بعد از مدتی، باز هم حس خوابیدن، فیلم دیدن و درس نخواندن در تنهایی و سکوت برگشت، شوکه نشوید چون از همین حالا میدانید که مدار آنها پاک نمیشود و همیشه هست و فقط ضعیف و کمرنگ شده و در نتیجه اگر دوباره با وجود تنهایی و سکوت، درس بخوانید، این برگشت از بین میرود و ممکن است دوباره مدتی بعد برگردد که باز هم با درس خواندن، کمرنگش میکنیم.
دوما، آگاه میشوید که درس خواندن را بایستی با زور و فشار پی در پی اجرا نمود و انتظار ندارید که بعد از مدتی، عادی به نام درس خواندن داشته باشید بلکه توقع دارید که هر بار فشار بیاورید و برنامه را جلو ببرید و این به عملگرایی شما منجر خواهد شد. سوما به شما توضیح میدهد که مغز مدارهای قبلی را دوست میدارد و از این رو موافق تغییرتان نیست و قطعا به شما سخت فشار میآورد که تغییر نکنید اما نباید از منفی شدن وضعیت درونی خود شوکه شوید بلکه آن را نشانهای از شروع روند تغییرات بدانید و بپذیرید که با درون منفی بایستی فشار آورد تا از این شرایط بیرون رفت.
چهارما این آگاهی را میدهد که انتظار این را نباید داشت که فقط پیروز باشید. به بیان دیگر، بارها و بارها پیش میآید که در سکوت و تنهایی، لامپهای خوابیدن، فیلم تماشا کردن و درس نخواندن روشن شوند و به خود بیایید و ببینید مشغول یکی از آنها هستید اما این نباید به معنای سست عنصری یا ناتوانی در تغییر باشد بلکه بایستی به عنوان یک اتفاق کاملا طبیعی در مسیر تغییر، پذیرای آن باشید.
ما بارها و بارها لامپهای قبلی را روشن میکنیم و هر جا که روشن کردیم، بلافاصله با فشار، دوباره درس خواندن را ادامه میدهیم نه اینکه ترور شخصیت راه بیندازیم و احساس ناامیدی کنیم. این ماجرا دقیقا مثل رژیم غذایی است. یک بار از دستمان در میرود و زیاد میخوریم. دو راه داریم: الف) سرزنش خود و تسلیم شدن و ادامه دادن زیاد خوردن در وعدههای بعدی، ب) پذیرفتن این اصل که گاهی رفتار قبلی را انجام میدهیم و زیاد میخوریم اما از همین جا دوباره جلویش را میگیریم و جلو میرویم. کدام جواب میدهد و شخص را به تناسب اندام میرساند؟
در مورد درس خواندن هم همینطور است. وقتی لامپهای خوابیدن، فیلم تماشا کردن و درس نخواندن را روشن کردید دو راه دارید: الف) سرزنش خود و تسلیم شدن و ادامه دادن روشن بودن این لامپها در ادامه روز و حتی روزهای بعدی، ب) پذیرفتن این اصل که گاهی رفتار قبلی را انجام میدهیم و لامپهای خوابیدن، فیلم تماشا کردن و درس نخواندن را روشن میکنیم اما از همین جا دوباره جلویش را میگیریم و جلو میرویم. کدام جواب میدهد و شخص را به عملگرایی میرساند؟
۲- بررسی عملکرد بر اساس تراز را کنار بگذارید. تراز هیچ توضیحی درباره پیشرفت یا پسرفت شما نمیدهد. امیدوارم بتوانم در نیمه دوم امسال، مطلبی در خصوص تراز در کلبه مشاوره قرار دهم و در آنجا نشان دهم که این تراز هیچ اطلاعاتی در خودش ندارد و فقط مثل یک اندیشه نادرست، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. مثال سادهای میزنم تا بدانید چقدر تراز بیارزش است. من میخواهم بدانم که شما در مبحث «غدههای درون ریز»، چه پیشرفتی داشته اید. چطور با تراز این را میتوانید برایم توضیح دهید؟ تراز همه آزمونها را جلوی خود بگذارید و به من نشان دهید که پیشرفت شما در این مبحث از روی کدام عدد قابل بیرون کشیدن است؟
ما تراز را برای چه میخواهیم؟ اینکه بگوییم چقدر پیشرفت یا پسرفت کرده ایم، در حالی که پیشرفت و پسرفت به صورت مبحث به مبحث مشخص میشود نه به صورت یک عدد کلی. من در کنکور نیاز دارم دقیقا مبحث به مبحث بدانم چطور دارم پیشرفت میکنم یا کجاها هنوز گیر کردهام ولی متاسفانه یک عدد کلی به من میدهید که از تراز x به y رسیده ام.
حالا از این هم بگذریم که اصلا چطور میشود تراز دو آزمونی که مباحث متفاوت از هم دارد و سطح سوالات آن نیز یکسان نیست را با هم سنجید و به تراز یکسانی رسید. ادعای یکسانسازی تراز وجود دارد ولی چطور و چگونه؟ چه فرمولی در جهان میتواند این کار را در بیاورد؟ در همین کنکور سازمان سنجش، چرا سنجش اصرار داشت که هرچه زودتر کنکور نظام قدیم را که به صورت همزمان با نظام جدید برگزار میشد، جمع کند و فقط یک آزمون داشته باشیم؟ یکی از دلایلش این بود که نمیشد همسانسازی کرد و به تراز یکسانی رسید. شعارش را میدهند ولی در عمل شدنی نیست. خود را درگیر عددی کردهاید که هیچ باری ندارد.
۳- تغییر بعدی به رقابتی درس خواندن بر میگردد. احتمالا این باور هم وجود داشته باشد که رقابتی درس خواندن باعث انگیزه میشود یا اینکه کنکور امتحانی رقابتی است و بایستی دائما در رقابت درس خواند. فعلا مطلبی در کلبه مشاوره وجود ندارد ولی خواهشا به کمک منابع دیگر، این رفتار رقابت جویی را حذف کنید و به جای آن، تمرکز خود را روی این بگذارید که سواد خویش را به درصدهای لازم برای قبولی در رشته و دانشگاه مورد نظر برسانید. شما اگر سوادتان به آن درصدها برسد، قطعا قبول میشوید و آنگاه خواهید دید که هیچ رقابتی با کسی نیاز نیست و داستان کنکور، داستان رساندن سواد به درصدهای لازم برای قبولی است.
۴- گام بعدی تغییرات به اصلاح تفکر کمالگرایی است. به کمک منابع موجود، زمینه را برای تغییر در افکار کمالگرایی شروع کنید تا در دنیای واقعی زندگی کردن را بیاموزید. موفقیت در زمین واقعی روی میدهد نه در اندیشههای کمالگرایانه.
۵- همانطور که در دوره «مدیریت زمان» که از منوی بالای سایت در بخش «توسعه فردی (اگر نظر مرا بخواهید)» قابل دسترس است، به طور کامل نوشته ام، در هر برنامه ای، نیاز به زمانهای جبرانی هست و بودن آن به معنای ضعف در عملکرد نیست بلکه یکی از پایههای برنامه ریزی است. حتما در برنامه ریزیهای بعدی خود، زمانهای جبرانی را در نظر بگیرید.
۶- برای من پوست موزهای زندگی شخصی خیلی اهمیت دارد. پوست موزها همانهایی هستند که زیر پایتان میافتد و باعث سُر خوردنتان میشود. مثلا فیلم دیدن، یک پوست موز در زندگی شماست که خیلی راحت میتواند باعث لیز خوردن شما شود. وقتی توی خیابان پوست موز ببینید، پای خود را روی آن نمیگذارید تا سُر نخورید. حالا در زندگی خود نیز چنین باشید. یعنی وقتی فیلم دیدن برای شما پوست موز است، زمینه پا گذاشتن روی آن را فراهم نکنید که باعث لیز خوردنتان بشود.
زمینههای لیز خوردن یعنی چه؟ مثلا همین که علاقه شدید به آن بسازید، رویای بازیگری داشته باشید، در گروههای فیلم و سریال عضو باشید، تمایل به بروز بودن داشته باشید، راه حلی برای فرار و دوری از درد عملگرایی باشد و سایر موارد از این دست. من هم اگر چنین وزنههای سنگینی به فیلم دیدن بچسبانم، قطعا به سمتش میروم. به یاد بیاورید که نیازهای شما در مسیر دیگری قرار است به پاسخ برسد و فیلم دیدن، اولویت شما نیست. این یادگاری را از من داشته باشید: کاری را که بعدا میتوان انجام داد، ارزش انجام دادن در زمان حال را ندارد.
مثلا اگر بعدا هم میشود فیلم دید، پس الان نباید آن را دید چون اشتباه است. زمان حال مختص کارهایی است که نمیتوان یا نباید عقب انداخت. ارزش زمان حال خیلی بالاست و به مفتی نباید به کارهایی اختصاص داد که بعدا هم قابل اجرا هستند. در حال حاضر، شما موظف به رسیدن به هدف خود هستید و قطعا این فرصت در آینده خواهد بود که فیلمها را ببینید و چیزی هم از دست ندهید و اگر هم فرصتش نباشد، باز هم چیزی از دست ندادهاید چون هدف را ساخته اید. این جادوی جذاب اولویتبندی است. اولویتها باعث برنده بودن و برنده ماندن ما میشود.
۷- همه انسانها دنبال راه آسانتر هستند. دنبال آسانی بودن یک اصل عقلی میباشد که بابت پیروی از آن نباید شرمنده باشیم و اتفاقات بایستی به عنوان نشانهای از عقل سالم خود به آن ببالیم. با این وجود، موضوع این است که همیشه راه آسان در دسترس نیست. مثل همین درس خواندن که آسانی ندارد و اینجاست که مجبوریم برای پاسخ به نیازهای خویش، این زجر را همین اول به جان بخریم و بپذیریم که با وجود دردناکی، راه حل اصلی را برای برطرف کردن مشکلات خود انجام دهیم.
با این اوصاف، اینکه میخواهید با صرف انرژی کمتر، به نتیجه بزرگتر برسید، مدل تفکری همه ما انسان هاست که شما با شهامت و شجاعت آن را توضیح دادید و اینطور نیست که بگویید چون تنبل هستم پس این ذهنیت را دارم بلکه بایستی بگویید چون انسان هستم پس این ذهنیت را دارم. این خاصیت انسانی ماست که دنبال کم کردن هزینهها و افزایش نتیجهها هستیم. با همه این توضیحات اما این قاعده عقلی را هم میپذیریم که همیشه نمیتوان با انرژی کمتر به نتیجه بیشتر رسید. یکی از این نشدنها در همین کنکور است. چارهای ندارید که برای یادگیری، انرژی زیادی مصرف کنید و با اجرای برنامه به درصدهای لازم برای قبولی در رشته مورد نظر خویش برسید.
۸- ممکن است طبق خطای ذهنی «اثر دارونما» گمان کنید که مشکلات بزرگی دارید که راه حلهای پیچیدهای دارند اما اینطور نیست. مشکلات شما همگی در پیام خودتان بیرون ریخته و فقط کافی است یکی یکی اصلاح شوند تا نتیجهاش را ببینید. ما اکثر مواقع از ریزترین رفتارهای خود ضربه خورده ایم. از همانهایی که فکرش را هم نمیکردیم. راه حل ماورایی و خاصی وجود ندارد. همین ذهنیت را اصلاح کنید آنگاه خواهید دید که چطور به عملگرایی میرسید و با وجود تمام روندهای سینوسی که مختص مسیر یادگیری است به ثبات در تداوم و فشار آوردن برای درس خواندن میرسید. موفقترین باشید.
سلام وقت بخیر ، امروز متوجه شدم همه ی مشکلات من از بیماری هست که درگیرش هستم مثلا میخوام مداد بردارم با خودم میگم اینو بر ندار اون یکی رو ور دار وگرنه ……………………………………………………………
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم. مواردی از زندگیتان برایم نوشته بودید که بهتر است به صورت شخصی پاسخ آن را دریافت کنید. در صورت تمایل میتوانید به ایمیل پایین سایت پیامی بفرستید تا پاسخ را به صورت فردی دریافت نمایید. موفقترین باشید.
درود مطالب شما خیلی روی منطق استوار است و از اون آدم هایی هستید که احساسات را پوچ میدونید و معتقدید که برای کارهایی انرژی بر مثل درس خواندن فقط باید رفتار منطقی از خود بروز داد و نباید توجهی به احساسات کرد یا نباید حس مثبت در خود تقویت کرد میخواستم بدونم نظرتان درباره ی کوچینگ چیست؟ کوچینگ خیلی به کارهایی مثل انرژی مثبت شباهت دارد. نظر شما درباره کوچینگ چیست؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه در پیام شما نیاز به توضیح دارد به ترتیب شمارهگذاری زیر، تشریح شده است:
1- من احساسات را پوچ نمیدانم و اتفاقاً برای درک اینکه نقاط ضعف یک فرد چه مواردی هستند به همان احساسات اهمیت میدهم تا به شناخت برسم. مثلاً کسی که احساساتی مثل «حس کامل یاد نگرفتن»، «حس فراموش کردن صفحه قبلی»، «احساس جا ماندن چند نکته و ترس از ضربه خوردن»، «حس کامل نبودن درسنامه و جزوه»، «حس نیاز به تکرارهای بسیار زیاد سرسامآور» و سایر احساسات مشابه را دارد، مرا به این نتیجه میرساند که زمینه وسواس مطالعاتی را در او بررسی کنم؛ بنابراین احساسات به مانند درد است و توضیحاتی درباره نقاط ضعف یا طرز تفکرهای اشتباه میدهد و میتوان به وسیله آن به شناخت رسید و کار اصلاحی را آغاز نمود.
2- توجه به احساس نداشتن موقع درس خواندن هم در صورتی درست است که حتماً به موازات درس خواندن، کار اصلاحی روی نقاط ضعف که در مورد قبلی اشاره شد را انجام داده باشیم. مثلاً فرض کنید که من کمالگرا باشم و هیچ تغییری در طرز تفکرم ایجاد نکنم و فقط بخواهم به احساسات توجه نکنم. در این صورت، بالاخره یک روزی یک جایی آن کمالگرایی ضربهاش را خواهد زد؛ بنابراین بستن پرونده خاطرات و طرز تفکرهای اشتباه در اولویت است و پس از آنکه به اصلاح در طرز تفکر رسیدیم حالا وقت بیتوجهی به احساسات تولید شده از آن نقاط ضعف برطرف شده است. دقت داشته باشید که احساسات همیشه با یک تأخیر چند مدته که مدتش هم مشخص نیست نسبت به اصلاح رفتار، کمرنگ میشوند و تازه همواره میتوانند خود را عرضه کنند.
3- واژه کُوچینگ که فارسینویس شده واژه Coaching از زبان انگلیسی است، در زبان فارسی به معنای مربیگری است. از این جهت معنایش کردم چون هم خودم و هم اکثر ما دچار یک خطای ذهنی میشویم که وقتی یک واژه انگلیسی را جلویمان قرار میدهند، برداشت اولیهمان این است که با یک پدیده خاص و شگفتانگیز رو به رو هستیم در حالی که وقتی برگردان آن به فارسی را بخوانیم، متوجه خواهیم شد که چیز خاصی نیست.
4- همانطور که عرض کردم، کوچینگ یعنی مربیگری و این یک واژه عمومی است و نگرش هر مربی، روی مدل کارش اثر میگذارد؛ بنابراین نمیتوان گفت که هرکجا کوچینگ را شنیدیم منظورش انرژی مثبت است. بلکه شما میتوانید بگویید فلان فرد خاص، در کوچینگ خود از سبک انرژی مثبت کمک میگیرد و مدل فکری او این است.
5- اینکه مربی در زندگی داشته باشید، باعث رشد شما خواهد شد، خیلی به این بستگی دارد که مدل فکری هر دوی شما از یک سرچشمه باشد و دید مشترک و درک خاصی از یکدیگر داشته باشید تا مربی بتواند موانع ذهنی و فکری شما را برطرف کرده و باعث رشد و ارتقای شما شود؛ بنابراین لزوماً هر مربی باعث ارتقای ما نمیشود. خیلی مهم است که سبک فکری او را بررسی کنید و مطمئن شوید که به شما نزدیک است و در ضمن، نیاز هم داشته باشید که مربی در زندگیتان باشد. اگر نیازی به حضور کسی ندارید، چرا باید چنین موضوعی را وارد زندگی خود کنید؟ موفقترین باشید.
سلام آقای جدیدی امیدوارم حالتون خوب باشه. من با ۲۱ سال سن حس میکنم هیچ هدفی ندارم، دوران راهنمایی شاگرد اول بودم و اون مدت مُد بود هرکی درسش خوب بود میرفت تجربی منم همین کارو کردم. البته یه دلیل دیگه هم داشت! اونم این بود که من رشته های دیگه رو با دلیل (چه منطقی چه غیرمنطقی) رد کردم و فقط تجربی موند. حفظیام خوب نبود و نرفتم انسانی، ریاضی هم که خانوادم میگفتن واسه دختر کار نداره!
خلاصه رفتم تجربی و دوستام میگفتن پزشکی میخوایم و پزشکی بهترین رشته س منم چون آدم کمالگرایی بودم و همیشه بهترینو میخواستم گفتم پس منم هدفم پزشکیه. توهم زده بودم که یه هدف دارم و بهش میرسم. درسم تو مدرسه خوب بود یعنی همیشه شاگرد اول میشدم اما تست نمیزدم و معتقد بودم با همین روال هم میتونم پزشکی بیارم. خلاصه سال اول ما کنکور دادیم و من رتبم خیلی بد شد، هیچکدوم از دوستامم پزشکی نیاوردن. بعضیا رفتن پرستاری بعضیا موندن پشت کنکور. الان چندسالی از اون موقع ها میگذره و من هرساله کنکورو خراب میکنم و میگم میمونم واسه سال بعد پزشکی میارم. درحالی که فقط چند هفته درس میخونم و بقیه سالو الکی میگذرونم.
به نظرتون این پزشکی هدف من نیست مگه نه؟ اگه بود که واسش میخوندم.من احساس میکنم هیچ هدف یا استعداد خاصی ندارم که برم دنبالش. همیشه تو درس خوب بودم که تو اونم چندساله دارم شکست میخورم.من اصلا نمیدونم باید چیکار کنم؟ درس بخونم یا نه؟ چه رشته ای رو ادامه بدم؟
نیازهای من اینان: یه درآمد مناسب که بتونم باهاش مستقل بشم، به جایگاه اجتماعی خوب بین مردم، یه شغل که توش احساس مفید بودن بکنم، یه شغل که یکنواخت و کسل کننده نباشه، یه شغل که جای پیشرفت داشته باشه، یه شغلی که سرمایه نخواد چون من هیچ پولی ندارم. ولی واقعا نمیدونم هدفم چیه!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیامتان، موارد مهمی به نظرم رسید که با شمارهگذاری زیر، به تشریح آن خواهم پرداخت:
1- اولین اقدام برای شخص شما که اینقدر دقیق خودتان را میشناسید، برونرفت از کمالگرایی است. در سایت کلبه مشاوره تا این زمان، مطلبی برای کمالگرایی وجود ندارد ولی لطفاً از منابع دیگر کمک بگیرید و خود را در اولین قدم از این مدل فکری خارج کنید که خودش باعث رقم خوردن بسیاری از اتفاقات ناب در زندگیتان خواهد شد. تا وقتی که ذهنیت کمالگرایی در تار و پود افکار شما هست، بخش بزرگی از این حالتهای روحی را هم خواهید داشت.
2- شما پشت کنکور میماندید اما اینطور که برایم نوشتهاید هیچ تغییر نگرشی در برنامهریزی، افکار، سبک زندگی و سایر پارامترهای مؤثر نداشتهاید و صرفاً از کنکوری به کنکور بعدی منتقل میشدید. پشت کنکور ماندن نیاز به تجزیه و تحلیل کنکورهای قبلی، بیرون کشیدن نقاط ضعف درسی و فکری، برطرف کردن آن نقاط ضعف و زندگی در کلاس فکری بالاتر دارد.
صرف اینکه یکی پشت کنکور بماند ولی هیچ تغییری در روش برنامهریزی و ذهنیت خودش ندهد و همان کارهایی را که قبلاً کرده و نکرده را دوباره تکرار کند، اتفاق متفاوتی برایش رقم نخواهد خورد؛ بنابراین در صورتی که قصد دارید پشت کنکور بمانید نیاز به آنالیز کامل شرایط درسی و روحی خویش دارید تا با برآورد درست از وضعیت خود اقدام به برنامهریزی برای سال بعد کرده و همزمان با درس خواندن، به ارتقای ذهنیت و شرایط روحی خود نیز دست بزنید.
برایم مهم است که بدانم وقتی کنکوری را خراب میکردید، چه ذهنیتی برای خود میساختید؟ آیا دنبال تخریب شخصیت خود میرفتید یا دنبال تحلیل وضعیت خود؟ همین خورده رفتارهاست که زندگی ما را جهتدهی میکند.
3- پیرو مورد شماره (2)، مثلاً آیا این دیدگاه که نیاز به تست زدن برای کنکور نیست و چون شاگرد اول بودهام، پس در کنکور هم موفق میشوم، هنوز هم در شما هست یا آن را اصلاح کردهاید و به این نتیجه رسیدهاید که شاگرد اول بودن تأثیری بر درصد کنکور ندارد و برای موفقیت در کنکور نیاز به مطالعه، مرور، تستزنی، رفع اشکال و آموزش هنر آزمون است؟ اگر این رویکردها اصلاح نشدهاند، همین الآن وقتش هست که اصلاح کنید.
4- من با جمله «یه شغل که یکنواخت و کسل کننده نباشه»، مشکل دارم چون تمام شغلهای دنیا، یک روزی و از یک جایی به بعد، یکنواخت و کسل کننده میشوند. هر شغلی در این دنیا به تکرار میرسد؛ بنابراین از نظر من، پذیرش تکرار و یکنواختی از اصول اساسی زندگی هر انسانی است و بهتر است که این آیتم را از ذهنیت خود خارج نمایید چون در این صورت وارد هر شغلی شوید، بعد از مدتی احساس یکنواختی میکنید و گمان خواهید کرد که شغل اشتباهی انتخاب کردهاید.
5- من نمیتوانم برای شما هدف انتخاب کنم چرا که هدف، یک اتفاق خصوصی در زندگی شماست و هیچ انسانی دیگری نمیتواند به شما کمک کند. گزینههای در دسترس زندگی خود را بررسی کرده و هر کدام که نیازتان را پاسخ میدهد را انتخاب کرده و برایش برنامهریزی و عملگرایی کنید.
6- من با پیوند زدن بین «تلاش نکردن» و «مشخص نبودن هدف» نیز مشکل دارم. اینطور که مفهوم پیام شما را بررسی میکنم، متوجه این نکته میشود که شما گویا در فکرتان این میگذرد که اگر «هدف مشخصی داشتم» آنگاه «تلاش میکردم و دچار این مشکلات نمیشدم»، پس اگر میخواهم خوب تلاش کنم باید هدف درستی را انتخاب کنم. در حالی که اینطور نیست.
به نظر من یک بازی مغزی برای شما شروع شده که دائماً در شک بین اهداف بچرخید و هر بار هدفی را انتخاب کرده و بعد از چند مدت که تلاشتان با افت و خیز همراه شد، با خویش بگویید که مشکل از هدف است و باید دنبال هدف دیگری بروم و اینطوری گاه تا چند سال بین هدفها میچرخید و آخر کار خواهید گفت که من هدفم را نمیشناسم و برای همین هم تلاش نمیتوانم کنم.
درس خواندن دردناک است، عملگرایی رنجآور است و تلاش کردن برای رسیدن به هدفی که به بقا ارتباطی ندارد با مخالفت سنگین مغز حیوانی مواجه میشود؛ بنابراین با فشار و زور باید درس بخوانید و اینطور نیست که اگر هدفی باشد که به آن علاقه داشته باشید آنگاه با شور و شوق فراوان درس خواهید خواند به طوری که حتی خستگی را هم احساس نکنید. این یک شعار است که از اینور و آور میشنوید و در میدان عمل، زور باید بزنید تا درس جلو برود.
اگر ریز به ریز هدفتان را هم بشناسید، باز هم لازم است با زور، اجبار، فشار و نیروی فراوان و دائمی به سمت درس خواندن بروید چرا که درس خواندن یک رفتار طبیعی مثل خوردن و آشامیدن نیست که انتظار داشته باشید با مانند آنها، دارای علائم و نشانههای درونی باشد که شما را به سمتش فرا بخواند؛ بنابراین، بدون ورود به بازی مغز، هدف را یک بار انتخاب و عمری برایش تلاش کنید. موفقترین باشید.
سلام وقت شما بخیر. کنکوری نیستم ولی موقع درس خوندن مغزم همش میگه وقت هست. بعداً هم وقت داری بخونی . درسته نزدیک به تایم امتحان هستی اما میتونی شب امتحان بیدار بمونی و تا صبح بخونی و با گفتن این جملات منو راضی میکنه برم سراغ گوشی و الکی بچرخم. مغزم میگه اگه تو گوشی نباشی از اخبار مجازی عقبی. منظورم بیشتر گروه کلاس و دانشگاه هست. بدتر از اون زمانی هست که یه موضوعی پیش میاد تو فضای مجازی و بعد من اظهارنظر میکنم و بعدش همش پشیمونم و ناراحت که چرا فلان حرف رو زدم.
بنظر شما وقتی مغزم گفت وقت هست براساس چه باور فکری درس خوندن رو ادامه بدم و اینکه بنظر شما استفاده از اپ های محدود کننده گوشی که مثلا قفل میشه و اجازه استفاده از گوشی رو نمیده در طولانی مدت مفیده؟ ممنون بابت پاسختون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پیام شما حاوی مطالب مهمی به شرح زیر است:
1- شما دقیقه نودی هستید. دقیقه نودیها که میتوانیم به آنها، «پُشت گوش اندازها»، «تأخیر اندازها»، «فردا بازها» و… نیز بگوییم، اینطور زندگی میکنند که تا جایی میشود، درد کارها را عقب بیندازند و فرمولشان این است که «اول لذت حتی با استرس را بِبَر و در آخرین شرایط ممکن که دیگر فرصتی نبود، زجر را تحمل کن».
بر اساس همین قاعده ذهنی، کارهای خود را به عقب میاندازید چون ترجیح شما این است که تا میشود، درد را عقب بیندازید حتی اگر استرس و دلشوره آن امتحان یا کار را هم داشته باشید، چون خود این عقب انداختن تبدیل به یک لذت برای شما شده و تا جایی که راه داشته باشد آن را عقب میاندازید.
این ماجرا زمانی تمام میشود که فرمول ذهنیتان به صورت «اول زجر، بعداً لذت»، تغییر کند. در این شرایط، شما با اجبار و فشار به صورت کاملاً زوری، ابتدا زجرهای مسیر زندگی خود را تحمل کرده و به جواب میرسانید و بعداً در زمانهای خالی که دیگر کارهای زندگیتان به پایان رسیده، تفریح خواهید کرد.
دقت داشته باشید که دقیقه نودیها همیشه مشغول حساب و کتاب هستند تا کار خود را به آخرین حد ممکن به عقب بیندازند. مثلاً صفحههای کتاب را میشمارند و حساب میکنند که دو روز آخر هم برایش کافی است که نمره خوب بگیرم و همین زمینهای برای به عقب انداختن میشود. در نتیجه از این به بعد با آگاهی از همه این حساب و کتابها که به منظور به عقب انداختن آن فعالیت یا کار است، خود را مجبور کنید که در زمان حال، وظیفه خود را اجرا نمایید.
به خاطر داشته باشید که دقیقه نودی شدن یک رفتار خود به خودی است یعنی هرکسی خودش را رها کند، دست آخر دقیقه نودی میشود. در نتیجه دقیقه نودی نبودن، یک رفتار غیر خود به خودی میشود که برای به نتیجه رسیدنش نیاز به اجبار، زور و فشار همیشگی است؛ بنابراین کاملاً اجباری و زورکی میتوانید به این قاعده فکری پایبند باشید که اول زجر بکشید و بعداً لذت ببرید و انتظار نداشته باشید که پس از چند روز یا چند هفته یا چند ماه و حتی چند سال، روزی از راه برسد که به صورت یک عادت، به فردی تبدیل شده باشید که اول زجر میکشد و بعداً لذت میبرد. هر چقدر هم که تمرین کنید باز هم بایستی زور بزنید تا دقیقه نودی نشوید.
2- استفاده از اپلیکیشن های محدود کننده، در کوتاهمدت شاید بتواند یک راهحل هیجانی و جذاب به نظر برسد اما در بلندمدت، قطعاً هیچ کمکی نمیکند. راهحل اصولی همان موضوعی است که در شماره قبل گفتم؛ یعنی زندگی بر اساس قاعده فکری «اول زجر بعداً لذت». موفقترین باشید.
سلام من از الان پشت کنکور هستم بیشتر روزها مامانم وبابام همش به من میگن اینقدر درس میخونی آخرش میخواد که چی بشه ومی گویند حالا که ما درس نخوندیم چی شده ، توبخونی چی بشه واینکه می گویند فلانی لیسانس گرفته و بیکار هست فکر کردی برای تو کار هست و… همش باعث شده که نتونم درس بخونم وهمش تنبلی کنم واین حرفاشون نمی زاره که تمرکز کنم وبخونم واین کنکور رو قبول بشم وهمش سهل انگاری می کنم وبه برنامه هام نمیرسم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. سه موضوع به باز شدن گره در دغدغه این روزهای شما، کمک خواهد کرد:
1- دلیل صحبتهای پدر و مادرتان چیست؟ آیا شما فردی استرسی هستید که این نگرانیها را به خانواده منتقل میکنید و آنها به دلیل اینکه فرزندشان هستید و دغدغه سلامتی شما را دارند، با چنین صحبتهایی میخواهند که فشار را از روی دوش شما بردارند یا دلیل دیگری دارد؟ لطفاً دلیل یا دلایل این گفت و گوهای پدر و مادر خویش را مشخص کنید چون با تعیین آن میتوان به تحلیل بیشتری از وضعیت شما و جو خانواده رسید که راهگشایتان میشود.
2- فارغ از پاسخ مربوط به شماره (1)، این سؤال مطرح میشود که ایده پدر و مادرتان برای زندگی شما چیست؟ من میدانم که هدف شخصی است و خودتان بایستی درباره آن تصمیم بگیرید ولی جدای از این صحبتها، خیلی ساده و روان، بروید از آنها ایده را بپرسید. آیا آنها شغلی در نظر دارند که نیازهای شما را تأمین میکند یا اینکه میگویند در خانه بمان و هیچ ایدهای هم ندارند. این پرسش میتواند تأثیر زیادی در صحبتهای پدر و مادرتان داشته باشد زیرا متوجه خواهد شد که آیندهای طولانی در انتظار شماست و قطعاً نیاز به ایدهای برای دستیابی به نیازها در این سالهای متمادی آینده است.
3- وقتی پاسخ پرسشهای شماره (1) و (2) را بیرون بکشید آنگاه یک اتفاق طلایی برایتان رخ میدهد. شما متوجه خواهید شد که زاویه دید پدر و مادرتان چیست و آیا ایده آنها برای تأمین نیازهای شما جواب میدهد یا خیر؟ در واقع به جای آنکه آشفته شوید، کاملاً تحلیلگرانه، یک بار برای همیشه، دیدگاه آنها را واکاوی خواهید کرد و سپس بر اساس نیازهای خود، به این جواب میرسید که آیا آنها راهحل مناسبی دارند یا خیر؟ موفقترین باشید.
سلام من نسبت به یه سالی حس خیلی بدی دارم. سال ۹۸. میدونید چرا؟ چون دقیقا از چند روز قبل از شروع این سال من آدم تنبلی شدم.قرار بود یه هفته قبل عید ۹۸ مدرسه نریم و تعطیل شدیم. من برنامه ریختم که از همون روزی که تعطیل شدیم درس بخونم تا آخر تعطیلات. اون سال یازدهم بودم. اما هیچی اونجوری که میخواستم پیش نرفت! یکی دو روز اول تنبلی کردم و نخوندم و به شدت به هم ریختم.
همش میگفتم چون دو روز از برنامم عقب افتادم دیگه نمیتونم جبران کنم(برنامه ریزیم اشتباه و بود و جبرانی نداشت) و متاسفانه تا آخر تعطیلات دیگه درس نخوندم فقط فیلم دیدم. ۱۴ فروردین که رفتم مدرسه و بچه ها میگفتن فلان درسو خوندیم و جمع کردیم همش خودمو سرزنش میکردم که ببین عقب افتادی دیگه راه جبران نیست و در کمال تعجب بازم نخوندم! انقدر نخوندم و نخوندم تا تابستون اومد و کنکوری شدم و روحیم داغون شد.
همش حس میکردم دیر شده، عقبم، باید از خیلی قبلتر شروع میکردم و الان هرچقدر هم که بخونم به هیچی نمیرسم. اون سال از همون اولش واسه من بد شروع شد و اتفاقا بد هم تموم شد چون اواخر ۹۸ کرونا اومد و اون دیگه تیر آخر نخوندنام بود. قبلش جسته و گریخته به خاطر مدرسه یکم میخوندم و آزمون میدادم اما کرونا که اومد همه جا تعطیل شد و من فقط نشستم تو خونه و غصه خوردم.
میدونستم وضع درسیم خیلی بد شده ولی کاری نمیکردم! میگفتم دیگه دیر شده و نمیشه کاری کرد در عوض درس خوندن خودمو به هرکاری که فکر کنید مشغول میکردم که یادم بره چی به سر خودم آوردم. من الان یه دختر ۲۰ سالم که هنوز تو خاطرات سال ۹۸ گیر افتادم. چندساله هیچ کاری نکردم. نه درس خوندم نه سرکاری رفتم نه پیشرفتی کردم. فقط گوشه خونه نشستم و روزامو میگذرونم.
همه فکر میکنن من نشستم تو خونه و به شدت درس میخونم که رتبه خوب بیارم اما من هیچ درسی نمیخونم. من وقتی چشمم به یه تاریخ از سال ۹۸ میخوره به هم میریزم مثل همین امروز. عجیبه اما خوب یادمه هر ماه از اون سال رو چجوری گذروندم! انگار همین دیروز بوده واسم اما عجیب تر اینه که هیچ خاطره ای از سالهای ۹۹ ۴۰۰ ۴۰۱ ندارم! انگار اصلا اون سال ها رو زندگی نکردم!
احساس میکنم دچار کلی مشکلات روحی روانی شدم این چندسال…دیگه حتی درسم که یه روزی به خاطرش خودمو به این روز انداختم واسم مهم نیست!دلم میخواد برگردم به گذشته و همه چیزو درست کنم و متفاوت تر عمل کنم یا حداقل تمام خاطرات ۹۸ یادم بره. فکر و خیال یه لحظه هم آرومم نمیذاره.حس میکنم از درس و هرچیزی که به درس مربوطه متنفر شدم، دیگه نمیخوام کنکور بدم، نمیخوام یادم بیاد یه روزی چه اهدافی داشتم، میخوام برم دانشگاه تو یه شهر دور که هیچکس منو نشناسه ندونه این چند سالم چیکار کردم و چی بهم گذشته.
رضا جدیدی پاسخ داد:
با خواندن پیام شما، مواردی در نظرم، مهم جلوه کرد که با شمارهگذاری زیر، به توضیح آنها میپردازم:
1- وقتی قرار است خاطرهای را بررسی کنید، به سه مؤلفهی «زمان»، «مکان» و «شرایط روحی و ذهنی» توجه کنید چرا که اگر این سه مختصات را در نظر نگیرید، آنگاه برداشتهای ناقصی خواهید داشت که منجر به نتیجهگیری اشتباه میشود. در پیام خود، مرا به یک هفته قبل از شروع سال 98 بردید که قرار بوده با تعطیل شدن مدرسه، یک برنامه درسی را اجرا کنید.
الآن، شرایط زمانی را متوجه شدم (یک هفته قبل از نوروز 98)، شرایط مکانی را هم به صورت ناقص دانستم (درس خواندن در منزل ولی شرایط منزل در یک هفته قبل از نوروز 98 از نظر رفت و آمد، مساعد بودن شرایط خواندن، بود و نبود مراسمهایی مثل عروسی یا مسافرت یا آمدن میهمان از شهر دیگر و… چطور بود را برایم نگفتهاید) و همچنین شرایط روحی و ذهنی را هم خیلی نصفه بیان کردید (برنامهریزی اشتباه و بدون روز جبرانی که باعث شده وقتی یکی دو روز اجرا نکنید، کل برنامه را کنار بگذارید. البته همین یک جمله میتواند حدسهای بیشتری را هم در اختیار ما بگذارد که در شمارههای بعدی میگویم).
با این حساب، نیاز به توضیحات بیشتری در خصوص شرایط مکانی و اوضاع روحی و ذهنی در آن تاریخ است تا دقیقتر بتوانیم چرایی اجرا نشدن برنامه درسی در آن تاریخ را درک کنیم تا این بُت ذهنی آب شود و به جای ترسیدن از آن، یک تحلیل درست و دقیق از علت آن به دست آوریم که در نهایت به سبک فکری بهتری برای شما تبدیل شود.
2- برای من اهمیت دارد که بدانم جو مدرسهتان چطور بوده و تا چه حدی رقابتی درس میخواندید چرا که جاهایی از پیام خود به مواردی اشاره میکنید که به نظر میرسد در اثر رقابت در مدرسه، موج ناامیدی بیشتری را احساس کردهاید. به بیان دیگر، آیا شما شخصیت رقابتی دارید یا خیر؟
3- همانطور که در پرانتز مربوط به شرایط روحی و ذهنی در مورد شماره یک نوشتم، از اینکه برنامهای بدون روز جبرانی داشتهاید و با اجرا نشدن یکی دو روز آن، کلاً به هم میریختید میتوان حدسهای دیگر هم زد که به صورت سؤال مطرح میکنم:
الف) تا چه شخصیت خود را کمالگرا میدانید که تمایل دارد همهچیز در بالاترین استاندارد خودش باشد؟
ب) چرا گمان میکردید که یک برنامه درسی نباید روز جبرانی داشته باشد به طوری که همه روزهای آن را لازم است با درس پُر کنیم؟ آیا این به خاطر بیاطلاعی از برنامهریزی درست بود یا علت دیگری داشت؟
پ) آیا «احساس عقب افتادن» در اکثر روزهای زندگی تحصیلی شما، حتی در سالهای پایینتر نیز به عنوان یک چالش ذهنی بود و همواره نگران عقب بودن از دیگران یا شرایط مطلوب ذهنی خود بودید؟ اگر بله؛ چه طور این ذهنیت برای شما ساخته شده؟ مثلاً یکی از والدین یا خواهر و برادری دارید که این دغدغه را داشته و نگران شدهاید یا در خانوادهای هستید که مقایسه زیادی انجام میدهند؟ روی این موضوع خیلی فکر کنید و بیشترین تمرکزتان در جواب این سؤال باشد زیرا در سراسر متن خود، این موضوع را با جملهبندیهای گوناگون توضیح دادهاید.
4- سؤال بعدی من در خصوص فیلم دیدن در نوروز 98 است. آیا این فیلم دیدن از سر علاقه همیشگی شما به فیلم دیدن است یا اینکه یک راه برای فراموشی یا دوری یا فرار از درس خواندن بود؟ البته جواب برای من مشخص است اما به قصد این سؤال را مطرح کردم که در انتهای پیام متوجه خواهید شد.
5- آیا جمله «اون سال از همون اولش واسه من بد شروع شد و اتفاقاً بد هم تموم شد چون اواخر ۹۸ کرونا اومد و اون دیگه تیر آخر نخوندنام بود.»، نشان از یک ایده خرافی در افکار شما دارد؟ تا چه حد به این جمله باور دارید؟ آیا همین که شما میخواهید هر چیزی از اولش خوب شروع شود و اگر خوب شروع نشد یعنی تا آخرش خراب پیش میروید، دلیلی برای نخواندنهای شما نیست؟ این موضوع نیز نیاز به فکر زیاد دارد چون یک اهرم ذهنی در وجود شماست به طوری که در جایی از پیام خود نیز به این اشاره دارید که «دلم میخواد برگردم به گذشته و همهچیزو درست کنم و متفاوتتر عمل کنم یا حداقل تمام خاطرات ۹۸ یادم بره».
6- من در ذهنیت خودم، یک اصطلاحی دارم به عنوان «راهحل فیک یا راهحل قُلابی». این مفهوم را چنین توضیح میدهم: گاهی ما انسانها به دلایل گوناگون مثل سخت بودن، انرژی بر بودن، مخالفت مغز حیوانی، انتخاب گزینه راحتتر و… به جای آنکه دنبال راهحل اصلی برای حل مسئلههای خود باشیم، به راهحلهای قلابی پناه میبریم.
به طور مثال، دانش آموزی در درس X، پایه پر نوسانی دارد و راهحل اصلی او این است که از سالهای پایینتر، آموزش را برای درس X شروع کند و یک دوره پایه سازی را برای خودش در نظر بگیرد اما چون این راهحل، دردناک، سخت، انرژی بر است و حتی کمی هم ذهنیت منفی دارد که من قرار است برای کنکور بخوانم چرا باید برم از سالهای پایینتر پایه سازی کنم و یا هر دلیل دیگری به مانند اینها، این راهحل را انجام نمیدهد و به جای آن مشغول خواندن رمان میشود یا در شبکه اجتماعی، ساعتهای طولانی را وقت میگذراند که رمان خواندن و ماندن در شبکه اجتماعی برای او یک راهحل فیک و قلابی است که تأثیری در حل مشکلش ندارد و فقط باعث فرار کردن یا فراموشی موقت آن چالش میشود.
در پیام شما نیز، راهحلهای فیک را مشاهده کردم که عبارت است از: الف) تماشای فیلم در نوروز (سؤال شماره 4 را یادتان هست؟ برای این موضوع مطرحش کردم)، ب) سرزنش خود بابت عقب افتادن از دیگران، پ) دنبال راهی برای بازگشت به گذشته بودن جهت جبران.
این را برایم مشخص کنید که چرا راهحل اصلی برای برطرف کردن مشکل خود را انجام نمیدهید و به دنبال راههای قلابی میروید؟ آیا به دلیل دردناک بودنش است؟ آیا تحت تأثیر ذهنیت چون از اول خوب شروع نشده پس دیگر بقیه آن نیز مهم نیست، چنین راهحلهای فیکی را انتخاب میکنید؟ خیلی اهمیت دارد که بدانید چرا مشغول انتخاب راهحلهای قلابی هستید؟ موفقترین باشید.
سلام این حس رقابت و مقایسه که نسبت به دوستم دارم سرچشمه ش از سمت خانوادمه و حتی تمام اطرافیانم! من تقریبا هر روز توسط یک یا چند نفر با هرکسی که فکر کنید مقایسه میشم. مادرم میشنوه دختر فلانی که نه همسن منه و نه هیچ اشتراکی با من داره توی فلان آزمون پذیرفته شده و شروع میکنه به سرزنش من که تو چرا همش درجا میزنی؟
برادرم میگه ببین فلانی همون سال اول رفت دانشگاه الان لیسانسشم گرفته و دنبال کار میگرده اما تو همش تو خونه ای و داری عمرتو هدر میدی. عمم که یه زمانی معلمم بود میگه تو درست از این دوستت بهتر بود ولی اون همون سال اول رفت دانشگاه راحت شد تو هنوز پشت کنکوری. من چندساله انقدر این حرفا رو شنیدم که همش میخوام از همه بالاتر و بهتر باشم، همش دنبال اینم بهشون ثابت کنم اونجوری که فکر میکنن نیست!
اصلا هم نتونستم… اونقدر درگیر این حسم که اصلا یادم میره باید واسه هدف خودم تلاش کنم. خودمم دوست ندارم اینجوری باشم چون به قول شما اصلا آرامش ندارم! همش استرس دارم… ولی چیکار کنم؟ من حتی اگه خودمم تغییر کنم اطرافیانم ممکنه بازم با این حرفاشون همه زحماتمو واسه تغییر هدر بدن. واقعا دلم میخواست جایی زندگی میکردم که همه چی بر اساس منطق بود نه احساس.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. نکاتی در خصوص پیام شما به ذهنم میرسد که با شمارهگذاری زیر، توضیح میدهم:
۱- ما انسانها با هیچ کدام از رفتارهای دوره بزرگسالی خود به دنیا نیامده ایم. هر چه رفتار در بزرگسالی بروز میدهیم را یک روزی، یک جایی در همین دنیا آموخته ایم. اکثر این رفتارها نیز از خانواده به ما آموزش داده میشود زیرا بیشتر وقت خود (به ویژه سالهای اولیه زندگی مان) را با آنها هستیم. البته این آموزش بدین صورت نیست که تختهای بگذارند و آموزشی بدهند بلکه کاملا در بطن زندگی و فعالیتهای روزمره، از آنها میآموزیم که چطور باید رفتار کنیم.
با این حساب، جای تعجب ندارد که رفتار مقایسه کردنی که دارید را از خانواده آموخته باشید. دقت به خرج دهید که این رفتارتان حاصل مشاهده و تکرار شدن تعدادی خاطره از دوره کودکی است ولی اکثرمان فکر میکنیم که نمیتوانیم آن را کنار بگذاریم و جزئی از هویت ما شده است در حالی که حقیقت ندارد. یک مشت خاطره به شما گفته که خودت را مقایسه کن چون تا بوده همین بوده اما چه کسی گفته که موظفید با همین خاطرات باز هم زندگی کنید؟
میدانم که مغزمان تمایل دارد رفتارهای ما را جزئی از تار و پو شخصیتی ما در نظر بگیرد تا برچسب تغییر ناپذیر روی آن بزند اما اینها هیچ چیزی جز یک مشت خاطره نیستند و تا وقتی اعتبار دارند که شما بخواهید به آنها ارزش بدهید و از لحظهای که تصمیم بگیرید قوانین را بر اساس این خاطرات جلو نبرید، آنگاه فرایند تغییر آغاز خواهد شد.
تغییر کردن، دردناک است، مغز راضی نیست، درونتان منفی است اما دردش را مجبورید بپذیرید چون آن یک مشت خاطرهای که برای شما ساخته شده، راه حل درستی برای زندگی نیست. در واقع چه درس بخوانید چه نخوانید، زندگی مقایسهای و رقابتی به جایی نمیرسد و فقط باعث فراموش کردن خود خواهد شد. سوال روی میز شما این است: آیا میخواهید با یک مشت خاطره، باز هم رفتار مقایسه کردن را ادامه دهید یا خیر؟
۲- خانوادههای کشورمان، به این دلیل ما را مقایسه میکنند که انگیزه بگیریم. آنها به اشتباه فکر میکنند که با آوردن مثال از افرادی که در دور و بر به هدفی رسیدهاند باعث خواهند شد که تکانی بخوریم و به هدف خویش برسیم. در واقع از روی خیر خواهی و صمیمت، سراغ ابزار مقایسه کردن میروند تا باعث تحرک ما شوند.
آنها چون به ما علاقمند هستند و دلسوزی میکنند، همه تلاش خود را به کار میبندند تا با همین ابزار باعث انگیزه در ما شوند ولی اگر آگاه بودند قطعا چنین رفتاری را ابراز نمیکردند. به عبارت دیگر، همانطور که ما در مدرسه یا تلویزیون، آموزشهای کافی را دریافت نکرده ایم، خانواده هایمان نیز در همین زندگی کردند و کسی نبوده که از طریق رسانههای جمعی به آنها بیاموزاند که این رفتار نادرست است و اثر بخشی ندارد.
زیبایی و ظرافت آگاه شدن همین است که میتوانید دیگران را درک کنید و از آنها دلگیر نشوید. خیلی جالب است وقتی به تحلیل از رفتار دیگران میرسید و متوجه میشوید که آنها نیز قربانی نبود آموزش اصولی درباره موفقیت هستند و از سر بیخبری، گمان میکنند با مثال آوردن باعث تحرک ما میشوند. این دیدی است که بایستی به خانوادهمان داشته باشیم. همین که ما نیت خیر و دلیل کارشان را میفهمیم و میدانیم که آموزشی دریافت نکردهاند که بدانند درست و غلط چیست، باعث آرامش خودمان میشود.
متوجهام که وقتی صحبت از آموزش در رسانه جمعی میشود، تقریبا دیدی نداریم که دقیقا منظور چیست و مگر بقیه کشورها چنین آموزشهایی دارند. بله اکثر کشورهای پیشرفته، برنامههای آموزشی در خصوص تربیت فرزند، مشکلات دورههای سنی، روانشناسی رشد و… را در تلویزیون پخش میکنند. حتی برنامههایی هست که یک روانشناس به عنوان مجری آن مشغول مصاحبه با یک فرد عادی میشود و زندگی نامه او را تحلیل میکند و از طریق این آنالیز، باعث آگاهی بخشی به جامعه میشود. ما بسیار به چنین برنامههایی نیاز داریم و جای خالی آن احساس میشود. قطعا اگر پدر و مادرهای ما آموزش دیده باشند، چنین رفتاری نمیکنند اما فعلا که آموزشها وجود ندارد وظیفه خودمان است که آنها را درک کنیم و درگیر این نشویم که چرا مقایسه میکنند و با آگاهی که کسب کرده ایم، از کنار این مقایسه کردنهایشان بدون حساس شدن عبور کنیم و به دل نگیریم.
۳- اینکه در محیطی بزرگ شویم که در آن مقایسه وجود نداشته باشد، فعلا صورت مسئله زندگی ما نیست چون در فرهنگ کشورمان و در فقدان آموزشهای جمعی، جو حاکم در خانوادههای ایرانی، همین جو مقایسه کردن است. گاهی حتی ما را با افرادی مقایسه میکنند که از نظر سنی مشابه ما نیستند و یا در شرایط دیگری زندگی میکنند. صورت مسئله زندگی ما این است که در چنین جوی که مقایسه وجود دارد، آیا قرار است من هم وارد بازی بیاطلاعی وعدم آگاهی اطرافیانم بشوم و بارها و بارها خودم را بابت صحبتهای آنها آزار داده و یا بدتر از آن، در اثر این رفتار ناآگاهانه آن ها، من نیز مقایسهگر شوم یا اینکه من میخواهم آنها را درک کرده و به جای ورود به بازی مقایسه، دنبال کنار گذاشتن مشتی خاطره باشم و تصمیم به زندگی بر اساس نیازهای شخصی خودم کنم.
لطفا از آن زاویه به موضوع نگاه نکنید که همه چیز درست باشد و شما نیز در آن درست رفتار کنید بلکه از این دریچه ماجرا را تماشا کنید که فرهنگ نادرستی بر وضعیت موفقیت در کشورمان حاکم است و قرار است در همین آموزشها و اندیشههای نادرست، به هدف برسیم. به عبارت دیگر، ما موظف به انجام کار درست هستیم حتی اگر این کار درست برای ما هزینه داشته باشد و باعث شود که تحت فشار اطرافیان قرار بگیریم. امضای دیگری نداریم که پای برگه زندگی بیندازیم. امضای ما همان انجام طرز تفکر در زندگی است آن هم در این فضایی که جو رایج بین مردم هیچ تمایلی به درست اندیشیدن ندارد چرا که آموزشی هم دریافت نکرده که چطور بیندیشد. موفقترین باشید.