مقالات

پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

آنالیز رفتاری سایت کلبه مشاوره: سوالات روحی خود را از مشاور بپرسید

نگاه به درس  خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوری‌ها و خانواده‌ها فقط به این بر می‌گردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتاب‌های مؤسسات مختلف، سی دی‌های آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.

حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقه‌ای که درس می‌خواند، مغز می‌تواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایره‌ای خواهیم پرداخت. 

شرایط زندگی یک داوطلب کنکور (اختصاصی سایت کلبه مشاوره)

زیرعنوان نمونه برای این فصل

مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله

توضیح کوتاه برای درس

همین که کتابم را باز می‌کنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه می‌زند. واقعاً نمی‌دانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خاله‌ام در ذهنم پخش می‌شود که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول می‌شوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر می‌کنم که منظور خاله‌ام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمی‌توانم؟ از این نتیجه‌گیری سَرم درد می‌گیرد، کتاب را ورق می‌زنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن می‌کنم. در حالی که سعی می‌کنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقه‌های معلم ریاضی‌ام می‌افتم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضی‌ام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسه‌اش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی می‌خوانم یاد آن خاطره، رنجم می‌دهد و در نهایت گریه می‌کنم! انگار دیگر دلم نمی‌خواهد ریاضی بخوانم با خودم می‌گویم امروز که برنامه ریاضی‌ام خراب شد و با این گریه‌هایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراری‌ام را بار دیگر زمزمه می‌کنم: می‌زارم برای فردا و قول می‌دهم که اول صبح برنامه‌ام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی می‌گیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز می‌کنم و درحالی که سعی می‌کنم جمله‌ای را از نظر تحلیل صرفی و اعراب‌گذاری کار کنم تا آموخته‌های قبلی‌ام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا می‌گیرد و با خودم می‌گویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟

واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر این‌طور شد رشته‌ام را تغییر می‌دهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سال‌های بعد هم قبول نمی‌شوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی می‌شوم و با خودم زمزمه می‌کنم: «چقدر بی‌لیاقت و بی‌ارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمی‌خوانم». چون دوستم می‌گفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش می‌خواهد هیچ‌وقت بی‌انگیزه نمی‌شود و بدون حس منفی و خستگی درس می‌خواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ می‌شود. لابد مراقبه‌هایی که اول صبح و آخر شب انجام می‌دهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمی‌دهم.

شایدم فرکانس و طول موج‌هایی که می‌فرستم را با تمرکز انجام نمی‌دهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشسته‌ام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون می‌روم و همین که مادرم مرا می‌بیند، برای پدرم چشم و ابرو می‌پراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع می‌کند. کنجکاو می‌شود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت می‌کردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار می‌کنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم می‌گوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.

مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بی‌انگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه می‌کنیم». لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد می‌دهم. مادرم ادامه می‌دهد که زن دایی می‌گوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و می‌ترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ می‌گویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار می‌کند و به هیچ عنوان قانع نمی‌شود.

پدرم حرف مادرم را تأیید می‌کند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها می‌کنند». بابام این‌طور جملاتش را ادامه می‌دهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت مانده‌ای و پیشرفت نکردی. تازه این‌که چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرف‌هایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر می‌زنی و در بقیه درس‌ها هم ریزش درصدها شروع می‌شود. از کل‌کل کردن‌های پدر و مادرم خسته می‌شوم و از جای خودم بلند می‌شوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم می‌گوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر می‌کنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگی‌اش تبدیل کند.

آخرین کلماتی که می‌شنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولی‌ات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز می‌کنم که تست‌زنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع می‌کنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ می‌دهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمی‌آید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمی‌گیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من می‌زند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را می‌بازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار می‌شود: «لابد مامان یک چیزی می‌داند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان می‌دهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچ‌وقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».

خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور می‌رسد و رشته مورد نظرش را قبول می‌شود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمی‌دانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذره‌ای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگه‌ای ندارم. چرا حس خوب و خیال‌پردازی‌هایم پاسخ نمی‌دهد؟ من بی‌لیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفت‌های مداوم شده. حتماً پیشانی‌نوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ می‌شدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آن‌ها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار می‌شوم این جنگ‌های درونی تمام شود تا بتوانم برنامه‌ام را اجرا کنم. من خیلی از شب‌ها کابوس می‌بینم که در کنکور قبول نشده‌ام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمی‌دهند. احساس تنهایی در آن کابوس‌ها حتی وقتی از خواب هم بیدار می‌شوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع می‌شود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمی‌دانم چطور می‌توانم از این افکار رهایی پیدا کنم.

مدل شماره یک
فقط خود دانش آموز
مدل شماره دو
دانش آموز​
خانواده
مدل شماره سه
دانش آموز
خانواده
فامیل
مدل شماره چهار
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
مدل شماره پنج
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
مدل شماره شش
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
ارتقای اندیشه

بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درست‌ترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب می‌کنید؟ معمولاً خانواده‌ها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسه‌ها مدل دو را درست می‌دانند. طرف داران قانون جذب و آموزش‌های اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت می‌شود) یکی از مدل‌های سه یا چهار را انتخاب می‌کنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیق‌تری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست می‌دانند.

من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاوره‌ای خودم را بنا نهاده‌ام و در قسمت پرسش و پاسخ‌ها، الگوی ذهنی‌ام را اینطور بنا کرده‌ام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار می‌گیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش می‌باشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی می‌کند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان می‌توانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که می‌تواند او را موفق کند یا نکند.

بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس می‌شوند و سعی می‌کنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیک‌تر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف می‌کشید و آن حرفه‌ای‌گری در مطالعه را از دست می‌دهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار می‌گذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمی‌کنید و تبدیل به آدم آهنی می‌شوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازل‌های چیده شده فرو می‌ریزند و لازم است از اول شروع کنید و بی‌خبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار می‌کنید.

به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ می‌دهد. پیش می‌آید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا می‌کنید زیرا نتایجی که می‌گیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ می‌شود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمی‌گیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور می‌شود.

همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او می‌گردد که اگر آنالیز نشوند، می‌تواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعه‌ای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگه‌ای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفی‌تان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان می‌گذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین می‌توانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.

همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسش‌های شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشته‌ام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسش‌هایی که می‌پرسید با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مفید واقع شود.

یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخ‌های مربوط به پرسش‌ها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارت‌های کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره می‌برد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده می‌کند؟ جواب کوتاهش این می‌شود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوع‌تری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربه‌ها، برایمان در سطح بالاتری انجام می‌شود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش می‌کوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.

چند نکته در مورد پرسیدن سوال:

زیرعنوان نمونه برای این فصل

چند مورد در خصوص پرسش و پاسخ‌ها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه

توضیح کوتاه برای درس

برای آنکه پاسخ اصولی‌تر و دقیق‌تری دریافت کنید، توصیه می‌کنم به موارد زیر توجه فرمایید:

الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.

ب) لطفا پرسش‌های مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.

پ) لطفا پرسش‌های مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.

ت) روش‌های مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب می‌آیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوه‌هایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.

930 پرسش و پاسخ
انتخاب هدف

سلام من در انتخاب هدف مشکل دارم بعد دوبار کنکور تجربی دادن حس میکنم هنوز نمیدونم چی میخوام
بخاطرات خاطرات گذشته بر این باورم که توی رشته های هنری بیشتر استعداد و علاقه دارم چون قبلا یکسال کلاس گیتار رفتم و خیلی تشویق شدم که پیشرفت خوبی دارم و خاطرات خیلی خوبی از اون زمان دارم و از طرفی چون بدون استاد و کلاس میتونستم خیلی خوب نقاشی بکشم در حد کسی ک اموزش دیده(البته خواهرم کلاس میرفت من از اون هم یاد میگرفتم) مورد تشویق دیگران بودم و نقاشی حس خوبی در من ایجاد میکنه بخاطر همین ها همیشه حس میکردم علاقه و استعدادم توی هنر اما موقع انتخاب رشته بخاطر معدلم ک بالا بود رفتم تجربی و کاملا بیخیال هنر شدم اما همیشه میگفتم من اشتباه کردم و باید هنر رو انتخاب میکردم
اما حالا که هدفم کنکور تجربی هست هنوزم نفهمیدم از چه رشته ای خوشم میاد و اصلا هدفم باید چی باشه پزشکیو اصلا دوست ندارم وبنظر من عقلانی نیست این همه زحمت یه مدت دندونپزشکی رو میخواستم اما فقط بخاطر درامدش و اصلا مطمئن نیستم بعدشم که میگفتم فیزیوتراپی ولی باز پیشمون شدم چون با همه مدل بیمار سروکار داره گفتم من از پسش بر نمیام تا اینکه رسیدم به بینایی سنجی گفتم هم شغل تمیزی هست هم درامدش کفایت میکنه اما باز میگم چرا باید به کم راضی بشم
اصلا نمیتونم هدفم روانتخاب کنم بعضی مشاورها میگن تا زمان اومدن نتایج نباید هدفی انتخاب کرد اما گاهی این واقعا اذیتم میکنه که برای چی باید درس بخونم من که هنوز نمیدونم چی میخوام فقط میدونم یک رشته تمیز میخوام ک زحمت زیادی هم نداشته باشه درامدش هم زیاد باشه اما چنین چیزی غیرممکنه پس چیکار باید کرد؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات خیلی خوب و کاملی را ارائه دادید و می‌توان به شناخت خوبی در مورد شما رسید فقط چند سؤال که برایم مهم است را بی‌زحمت پاسخ دهید:
1- وضعیت درس خواندن و اجرای برنامه شما به چه صورت است؟ آیا طبق برنامه شخصی خودتان درس می‌خوانید یا نه؟ آیا از زمان به خوبی برای درس خواندن بهره می‌برید یا برنامه رها شده است؟
2- اگر برنامه به طور کامل اجرا نمی‌شود یا جسته و گریخته درس می‌خوانید، به نظر شما تا چه حد خود موضوع انتخاب هدف را دست‌آویزی برای مغز می‌دانید تا در شما ایجاد شک و تردید کرده و بین دو یا چند راهی قرار بدهد تا به این وسیله، جلوی درس خواندنتان را بگیرد؟
3- منظور از «شغل تمیز» و «زحمت زیاد» نداشتن چیست؟ ممنون می‌شوم به طور دقیق و مو به مو این دو اصطلاح را برایم باز کنید. موفق‌ترین باشید.

رویاپردازی

سلام نمیدونم از کی ولی از موقعی ک یادم هست من شبها قبل خواب رویاپردازی میکردم هر چی بزرگتر شدم نقش این رویاپردازی توی زندگی واقعیم کمرنگ تر شد یعنی اینکه توی زندگی واقعی درگیرش نمیشدم مثل بازی های بچگی و فقط موکول شد به قبل خوابیدن و موقع بیداری بهشون فک نمیکردم.
راستش فکر میکردم به مرور از بین میره اما نه تنها نرفت بلکه از موقعی که کنکوری شدم پر رنگ تر هم شده (کنکور ۱۴۰۲ سومین کنکورمه) یعنی بشدت بهش اعتیاد پیدا کردم و اگر قبل خوابیدن رویا پردازی نکنم حالم بد میشه.
خب رویا پردازی من به این صورت هست که چند سال جلوتر زندگیمو میبینم دقیقا جایی که دوست دارم هستم دیگ یکنواختی کنکور توی زندگیم نیست هر مدت یکبار یک داستان جدید برای رویاپردازی دارم مثلا یکماه یک داستانه و یک ماه بعدی یک چیز دیگه دقیقا انگار یک کتاب رمان به کتاب بعدی اگر میپرسید که شاید اثرات رمان خوندن باشه باید بگم به عمرم یک رمان هم نخوندم اما همیشه داستان های جدید و زندگی جدیدی دارم که توی رویام باهاش زندگی کنم
وقتی بهش فکر میکنم ک انجامش ندم با خودم میگم مگه چیز بدیه ک انجامش ندم اخه حس خیلی خوبی بهم میده گاهی حس میکنم این دلیل ادامه زندگیمه چون اگ این رویاها نبود نمیتونستم زندگی واقعیمو ادامه بدم از طرفیم قبل خواب زیاد وقتمو میگیره من در هر شرایطی باشم باید شب رویاپردازیمو انجام بدم و ادامه داستان دیشبو ببینم اینی که میگم حتی موقع از دست دادن عزیزانمم که حالم خیلی بد بود یادمه دست نکشیدم با اینکه گاهی همراه عذاب وجدان هست مثلا موقعی که مدرسه میرفتم موقع امتحانات ترم اینکارو نمیکردم چون عذاب وجدان داشتم پارسال هم دو سه ماه ترکش کردم اما بعد اوضاع روحیم خیلی بد شد و باز انجامش دادم.
میخواستم بدونم اصلا این چیز بدیه باید ترکش کنم چون باعث میشه شبا دیر بخوابم؟ قابل ترک هست وچطور باید ترکش کنم؟
چون خیلی خیلی برام سخته موقع هایی ک فکرشو میکنم قرار نیس رویاپردازی کنم از خوابیدن وحشت دارم فکر اینکه انجامش بدم یا نه اذیتم میکنه و باعث میشه دلم نخواد برم توی رختخواب ی چیز دیگم که هست اینه اونقدر داستانای مختلفی داشتم و هر مدلیو زندگی کردم که دیگ جدیدا چیزی ندارم برای رویاپردازی همه چی برام تکراری شده مثل قبل اون لذتو برام نداره ولی بازم انجامش میدم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه مشغول انجام دادنش هستید را اگر «عملیات به خواب فرو رفتن» بنامیم آنگاه درک بهتری از چرایی و چگونگی انجام آن پیدا خواهیم کرد و در نتیجه، راه‌حل برون‌رفت از آن را نیز درست‌تر تشخیص خواهیم داد.
ورزشکاران وقتی مشغول دویدن هستند، سعی می‌کنند حرکتی شبیه به صعود و فرود هواپیما را تقلید کنند. آن‌ها ابتدا شروع به راه رفتن می‌کنند، نرم‌نرم، راه رفتن را سریع‌تر انجام می‌دهند تا به مرز آرام دویدن برسند. کمی که در این وضعیت راه رفتند، خود را به وضعیت نرم دویدن می‌رسانند و بعد از آن، دوندگی سریع را دنبال می‌کنند و دوباره به نرم دویدن برمی‌گردند و از آنجا به راه رفتن سریع و در نهایت به راه رفتن آرام می‌رسند و آماده ایستادن خواهند شد.
این اتفاق برای مغز ما نیز لازم است که رخ دهد. وقتی در خواب هستیم، مغز ما فعالیت‌های پایه‌ای و اساسی خودش را دارد و هم‌زمان با بیدار شدن ما، فعالیت‌هایش افزایش می‌یابد و وقتی مشغول درس خواندن و اجرای برنامه می‌شویم، این فعالیت افزایش می‌یابد و در نهایت، به خواب فرو می‌رویم که این خوابیدن همراه با کاهش میزان فعالیت‌های مغزی است. در واقع فعالیت پایه، صعود از فعالیت پایه به فعالیت بیشتر، اوج فعالیت، ادامه اوج فعالیت، فرود از اوج فعالیت به فعالیت کمتر، رسیدن به فعالیت پایه، چرخه‌ای است که از لحظه بیدار شدن از خواب تا به خواب فرو رفتن بعدی، تکرار می‌شود.
ما انسان‌ها در هر بخش این چرخه، مشکلات خاص خودش را داریم. مثلاً در لحظه بیدار شدن به دلیل وجود سطح قابل قبولی از هورمون ملاتونین، باز هم تمایل داریم بخوابیم و سخت است که در آن شرایط بتوانیم بیدار شویم یا وقتی می‌خواهیم خود را به اوج فعالیت برسانیم، دنیایی از کلک‌های مغزی هستند که این فرایند را به تأخیر می‌اندازند یا موفق می‌شوند به طور کامل جلوی آن را بگیرند و برخی هم در ادامه اوج فعالیت به دلیل وجود انواع دیگری از کلک‌های مغزی، دچار مشکل هستند و برخی هم در لحظه فرود و به خواب فرو رفتن، دچار مشکل هستند و برای همین فرایند خوابیدنشان ممکن است حتی به چند ساعت هم برسد و این همان جایی می‌باشد که با آن دست و پنجه نرم می‌کنید و موضوع پرسشتان است.
از لحظه‌ای که آماده خواب می‌شوید تا لحظه‌ای که خوابتان ببرد، جایی است که نیاز به اصلاح کردنش دارید. الآن ایده و طرح شما این است که برای این بازه زمانی، داستان‌پردازی کنید و حتی شب‌های بعدی، ایده شب‌های قبلی را ادامه دهید و جلو ببرید و با این ترفند به خواب بروید. مشکل این ایده چیست؟ ما برای اینکه به خواب فرو برویم، لازم است که هوشیاری‌مان کاهش یابد و به گام اول خواب وارد شویم ولی این داستان‌پردازی شما باعث می‌شود که هوشیاری شما تا تقریباً زیادی، بالا باقی بماند و با وجود اینکه در بستر خواب هستید اما فعالیتی را انجام می‌دهید که کاملاً هوشیارانه است و دقیقاً مثل این است که پشت میز نشسته و مشغول مطالعه داستانی باشید که نویسنده‌اش خودتان هستید. پس این ترفند به مرور زمان باعث طولانی شده بازه خوابیدن و به هم خوردن ساعت بیداری‌تان می‌شود، در نتیجه به اصلاح نیاز دارد.
برای اصلاح، بهتر آن است که دنبال ایده یا ایده‌هایی باشید که زمینه کاهش هوشیاری را فراهم کرده و به مرور زمان برای بهتر خوابیدن آماده شوید. به طور مثال، برخی با گوش دادن به یک آهنگ بی‌کلام آرام بدون درگیر شدن در جزییات آن به خواب فرو می‌روند. برخی دیگر با گوش دادن به داستان به شرط آنکه درگیر داستان نشوند و فقط به دلیل لحن گوینده و فضاسازی خوابشان می‌برد و برخی هم مثل خود من با تجسم خنثی به خواب می‌روند.
تجسم خنثی یک تصویرسازی بی‌ارتباط به گذشته، حال و آینده است که در آن هیچ داستان و ریتمی وجود ندارد و یک کار تکراری انجام می‌شود. مثلاً من هر شب تجسم می‌کنم سوار یک فضاپیما شده‌ام و پشت یک فضاپیمای دیگر دور تا دور زمین را حرکت می‌کنیم. نه صحبتی هست نه داستانی و نه صحنه‌ای می‌سازم. صرفاً وقتی چشم‌هایم بسته است، یک فضاپیما را جلوی خودم می‌بینم و پشت آن حرکت می‌کنم.
قرار نیست فقط این مواردی که نوشتم، به عنوان راه‌حل به خواب فرو رفتن باشد. هر نوع ایده و روشی که در آن، هوشیاری فرو کش کند و آماده خوابیدن باشید، کاملاً قابل قبول است و در نتیجه می‌توانید از ایده اختصاصی خود به شرط کاهش هوشیاری، بهره ببرید. موفق‌ترین باشید.

باور اشتباه

سلام من فکر می کنم اگه پزشکی قبول بشم همش کمبود زمان دارم یعنی نمیتونم به بقیه زندگی هم برسم.مثلا نمیتونم در آینده مادر خوبی بشم یا همسر خوبی باشم چون همش باید درگیر کار باشم.از یطرف وقتی میخوام بیخیال پزشکی شم غمم می گیره ولی از یطرف دیگه وقتی میخوام خوب بخونم یجورایی می ترسم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه شما این روزها درگیرش شده‌اید، نامش «پروژه کوچک‌سازی هدف» است. در این فرایند، یک دانش‌آموز یا داوطلب کنکور، هدفی مشخص دارد و برای آن در حال برنامه‌ریزی و تلاش است. همین‌طور که جلو می‌رود و با سختی‌ها، فشارها و دردهای آن هدف رو به رو می‌شود، مغزش تصمیم می‌گیرد که شک و چالش ایجاد کند.
تا همین جا را بر روی زندگی شما پیاده کنیم. شما یک دانش‌آموز و داوطلب کنکور با هدف «پزشکی» هستید و تمایل دارید که در کنکور، قبول شده و وارد این رشته شوید. برای رسیدن به آن، برنامه درسی خود را دارید و هر روز برای محقق شدن هدفتان درس می‌خوانید. از آنجا که درس خواندن خوشایند مغز حیوانی نیست و برایش دردناک است، زمینه را برای ایجاد شک و چالش مناسب می‌بیند تا به هر نحوی که شده در مسیر درس خواندن شما، اختلال ایجاد کند.
حالا فرض کنید که من نیز کنکوری هستم و دقیقاً هدفم پزشکی است و هر روز برنامه درسی اجرا می‌کنم. مغز من هم با درد درس خواندن مواجه می‌شود و به دنبال ایجاد شک است تا بتواند فرایند مطالعه و برنامه‌ریزی مرا متوقف کند. اما شکی که مغزم برای من درست می‌کند با شکی که مغز شما برایتان درست می‌کند، متفاوت است؛ چرا؟
زیرا شک و تردید بایستی با سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌های ما همخوانی داشته باشد تا آن را باور کنیم و زمزمه‌های تردید در مورد هدف در ما شکل بگیرد و زمینه را برای رها کردن برنامه فراهم کنیم. مغز شما چه شکی را ایجاد کرده؟
اینکه «اگر پزشکی شوی، آنگاه نمی‌توانی به جنبه‌های مختلف زندگی‌ات برسی و همیشه وقت کم خواهی آورد». این شک برای شما کار می‌کند چون با سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌های که دارید، همخوانی دارد. به عبارت دیگر، یکی از دغدغه‌های شما در این چند وقت اخیر یا حتی قبل‌تر از آن، زمان و کم نیاوردن وقت است. این موضوع تبدیل به دغدغه‌ای در فضای ذهنی‌تان شده و حالا مغز هم برای ساختن آن شک، روی همین موضوع دست می‌گذارد.
حالا آیا این شکی که برای شما کار می‌کند، برای من هم کار می‌کند؟ جوابش هم بله است و هم خیر. بله از این جهت که اگر من هم سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌هایی شبیه یا نزدیک به شما داشته باشم، همین شک برایم جواب می‌دهد ولی اگر سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌هایی متفاوت یا دور از شما داشته باشم، چنین شکی برایم خنثی است و بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کنم.
پس تا به اینجا متوجه شدیم که دانش‌آموز یا داوطلب کنکور هدفمند، برای رسیدن به آن خواسته‌اش، برنامه درسی اجرا می‌کند و هر روز با دردهای درس خواندن مواجه می‌شود و همین عامل باعث تلاش مغز حیوانی برای ایجاد شک و تردید می‌شود و مغز هم برای تولید این شک‌ها به سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌های آن دانش‌آموز یا داوطلب کنکور نگاه می‌کند و بر اساس آن فاکتورها، تردید را درست می‌کند تا روی آن شخص، اثر بگذارد و او را از فرایند درسی جدا کند و جلوی حرکتش را بگیرد.
بعد از این مرحله، اگر شک و تردید مغز را باور کنید، وارد گام «پیشنهاد مغز» خواهید شد. در اینجا مغز به شما هدف یا هدف‌های کوچکتری را پیشنهاد می‌دهد که از نظر سختی، نسبت به هدف اولیه که پزشکی بود، دردناکی کمتری دارند و چون حسابی شما را قانع کرده که هدف پزشکی، برای شما نامناسب است و از زندگی می‌افتید، پذیرش مناسبی برای پیشنهادهای مغز دارید.
حالا شما احساس راحتی می‌کنید چون هدف کوچکتری را انتخاب کرده‌اید ولی این پایان ماجرا نیست زیرا مغز تلاش می‌کند همین هدف کوچکتر را باز هم کوچکتر کند. در واقع چون از این روش نتیجه گرفته و توانسته مانع از عملگرایی شود، باز هم از همین فرمول بهره خواهد برد.
مجدداً، یک فرد هدفمندی هستید که البته یک مرحله هم هدفش کوچکتر شده اما همچنان هدفی دارید. این هدف نیاز به برنامه درسی دارد و آن برنامه هم برای اجرا شدنش، تولید درد خواهد کرد. مغز برای جلوگیری از این درد، بر اساس سبک زندگی، خاطرات، شخصیت، مدل فکری و معنا بخش‌هایی که دارید، شک و تردید ایجاد خواهد کرد و آرام آرام آن شک را می‌پذیرید و به مرحله پیشنهادهای مغز می‌رسید و این بار هدف یا اهداف کوچکتری به شما توصیه می‌کند که یکی را انتخاب می‌کنید و دوباره تبدیل به فرد هدفمندی خواهید شد؛ اما بازهم کار به پایان نرسیده است.
دوباره یک فرد هدفمندی هستید که دو مرحله هدفش کوچک شده و برای رسیدن به آن، باز هم مجبورید درس و برنامه داشته باشید و این یعنی تولید درد برای مغز حیوانی و دوباره آن تلاش‌های مغز برای کوچک‌سازی هدف، آغاز خواهد شد. این پروژه آن‌قدر ادامه می‌یابد که به این جمله برسید: «بگذار بخوانم هرچی شد قبول می‌شوم» و وقتی به این جمله برسید آنگاه مغز دیگر هدفی نمی‌بیند که کوچکش کند و وارد یک فاز دیگر خواهد شد.
هر بار که هدف، کوچک می‌شود، مقدار و میزان خواندن و اجرای برنامه هم کمتر می‌شود ولی مغز در فاز جدید، تلاش می‌کند همان مقدار کم را هم کمتر کند چون بابتش درد می‌کشد. پس در این مرحله، با تغییر گفتمان خودش چنین جملاتی را می‌گوید:
«کسی که هدف ندارد برای چه باید بخواند؟ چه فرقی می‌کند که چه رشته‌ای قبول شوی؟ هرچه شد، شد. حالا امروز هم نخوانیم چیزی نمی‌شود. برای رشته‌های عادی، این‌قدر رقابت نیست که بخواهم تلاش کنم یک تست بیشتر بزنم. بعداً در دانشگاه حسابی درس می‌خوانم تا در آن رشته موفق شوم. قرار نیست همه پزشک شوند».
آنچه مغز دنبال می‌کند، رسیدن به این نقطه است که دچار نوسان در مطالعه شوید تا بتواند درد عملگرایی را کاهش داده و حتی از بین ببرد و همه چیز را به آینده و تلاشی طاقت فرسا در آینده کند که صد البته آن هم روشی برای کاهش احساس گناه در شخص است تا به نوعی خودش را آرام کند و بگوید در آینده همه چیز تغییر خواهد کرد.
چطور جلوی «پروژه کوچک‌سازی هدف» را بگیریم؟ ماجرا به آن شک و تردید برمی‌گردد. اگر پاسخ مناسبی برای شک داشته باشیم، اثر مغز خنثی می‌شود و دستش رو خواهد شد. شکتان چه بود؟ «اگر پزشکی شوی، آنگاه نمی‌توانی به جنبه‌های مختلف زندگی‌ات برسی و همیشه وقت کم خواهی آورد».
جوابش این است که دست‌یابی به موفقیت، نیاز به چند سال زندگی یک بُعدی دارد. قرار نیست همه عمرتان این‌طوری باشد و فقط یک بازه مشخص را می‌خواهید یک بُعدی زندگی کنید و بعد از آن که موفقیت شکل گرفت آنگاه نه تنها به جنبه‌های دیگر زندگی خواهید رسید بلکه چون یک انسان خودساخته و قوی شده‌اید و جلوی فشارهای درونی مقاومت کرده‌اید، به انسان با کیفیت‌تری تبدیل می‌شوید و قطعاً برای خانواده، اطرافیان و کشورمان، مفیدتر هستید.
دقیقاً مثل باشگاه رفتن و قوی شدن است. وقتی کسی به باشگاه می‌رود، اگر طبق اصولی تمرین کند، به فرد سالم و قدرتمندی تبدیل می‌شود که اولاً برای خودش بهتر است و دوما تأثیر نشاط روی اطرافیان دارد و سوما به دلیل سلامت بیشتر، به نفع کشورمان هم هست که انسان‌های سلامت جسمی در آن زیاد هستند.
وقتی شما روی هدف اصلی خود، مجبورید یک دوره‌ای را یک بُعدی زندگی کنید تا موفقیت شکل بگیرد، در واقع مشغول قوی کردن و ظرفیت‌سازی برای خویش هستید که درنهایت کیفیتی که به دست می‌آورد باعث می‌شود که در جنبه‌های دیگر زندگی خویش، مؤثرتر باشید و تأثیرهای مطلوبی روی دیگران بگذارید.
برای بهتر جا افتادن این بخش از صحبت‌هایم فقط کافی است که وضعیت خود را در دو حالت الف) زندگی یک بُعدی در یک برهه از زندگی و دست‌یابی به هدف و ب) زندگی در راستای «پروژه کوچک‌سازی هدف» و رسیدن به وضعیت «حالا ببینیم چی میشه»، مقایسه کنید. کدام انسان، در جنبه‌های دیگر زندگی‌اش، کیفیت بهتری نشان می‌دهد؟ موفق‌ترین باشید.

کنترل عصبانیت

سلام من چکار کنم تا زود عصبانی نشوم؟بتونم کنترل کنم؟وقتی دچار عصبانیت همراه با استرس میشم کل بدنم مخصوصا دست هام شروع به لرزیدن میکنه ..نمیدونم چرا..لطف میکنید راهنمایی کنید
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. هر وقت صحبت از عصبانیت به میان می‌آید، ترجمه‌اش این می‌شود: «من روی یک سری از موضوعات یا پدیده ها، حساسیت دارم و چون آن‌ها را در معرض خطر می‌بینم، دچار بهم ریختگی می‌شوم و سعی دارم از آن‌ها به هر شکلی که شده محافظت کنم». حالا این محافظت به صورت رفتارهایی خودش را نشان می‌دهد که عصبانیت خوانده می‌شود.
برای بهتر جا افتادن پاراگراف قبلی، چند مثال می‌زنم. والدین یک دانش آموز، به او می‌گویند که مدت زمان کمتری را با گوشی سپری کن و درس بخوان ولی آن دانش آموز، بخشی از برنامه درسی خودش که شامل فیلم دیدن و یا دانلود مطالب مورد نیاز است را نیز با گوشی انجام می‌دهد و چون پدر و مادرش، بین استفاده گوشی برای سرگرمی و استفاده از آن برای درس، تمایز قائل نمی‌شوند، باعث می‌شود که او روی «استفاده از گوشی» حساس شود و آزادی عمل در تصمیم گیری برای استفاده از گوشی را در معرض خطر ببیند و رفتارهایی را بروز دهد که والدینش عقب نشینی کرده و در مورد استفاده از گوشی نظری ندهد که این رفتارها همان عصبانیت است چون آن دانش آموز برای عقب راندن پدر و مادرش، مجبور به بروز خشونت، فریاد، با صدای بلند صحبت کردن و… است.
در مثال دیگری، دانش آموز یا داوطلب کنکور، روی «سر و صدا» حساس شده و گمان می‌کند که با وجود این همه سر و صدای موجود در خانه، نمی‌توان برنامه درسی را به خوبی جلو برد. برای همین عصبانی می‌شود تا به وسیله آن، از حق خود برای داشتن محیطی آرام دفاع کند. او می‌خواهد با پرخاشگری و داد زدن، دیگران را متوجه حق از دست رفته خود کند تا اینگونه به او احترام گذاشته شود.
بنابراین در هنگام عصبانیت، حساسیتی وجود دارد که توسط طرف مقابل جدی گرفته نشده و ما تصمیم می‌گیریم برای آگاه کردن طرف مقابل از حقوق خود به رفتارهایی دست بزنیم که به آن، عصبانیت گفته می‌شود. حالا اگر این معادله را اینگونه تغییر دهیم که اولا «آیا آنچه که برای ما حساسیت است، واقعا ارزشمند هم هست یا بی‌جهت مهم شده؟» و دوما «آیا تنها راه حل برای آگاه‌سازی طرف مقابل، بروز عصانیت است یا می‌توان ایده‌های بهتری هم ساخت»، آنگاه مشکل حل می‌شود.
با این توضیحات، ابتدا به تمامی مواردی که نقطه حساسیت‌تان است فکر کنید و یک بار آن‌ها را بررسی کرده و مطمئن شوید که واقعا ارزشمند هست و اگر ارزشمند بودند، آنگاه دنبال راه حل‌های دیگری برای آگاه‌سازی طرف مقابل باشید تا به این ترتیب، از تعداد عصبانیت‌های شما کم شود.
دقت کنید که هیچگاه نمی‌توان عصبانیت‌ها را به صفر رساند و کاری کرد که دیگر هیچوقت عصبانی نشویم؛ بلکه تمام هنر ما این است که تعداد عصبانیت‌ها را به حداقل ممکن برسانیم. این موضوع را اگر مد نظر قرار دهید، آنگاه با منطق به سوی تغییر وضعیت گام بر می‌دارید و شرایط بهتری برای تغییر کردن فراهم می‌کنید.
در ضمن برای تکمیل این پاسخ، لازم است در مورد شرطی شدن و قاعده «خاطرات تکرار می‌شوند»، نیز اطلاعات داشته باشید که فعلا روی سایت، دوره‌های اختصاصی برای آن‌ها ننوشته‌ام ولی در آینده حتما در این خصوص هم صحبت خواهم کرد. موفق‌ترین باشید.

تمرکز

سلام من خیلی پرش ذهنی دارم هنگام مطالعه درواقع اصلا نمیتونم ی مدت رو متمرکز باشم مثلا حتی ی خط هم میخام بخونم یهو ب ته خط میرسم متوجه میشم هیچی نفهمیدم اصلا چی خوندم باز برمیگردم اگر مطلبی داستانی باشه میتونم بخونمش و برنگردم اما اگر مطلب علمی باشه مثل کتابای روانشناسی یا کتابای درسی تمرکز ندارم و همش باید برگردم باز بخونمش
ی مشکل دیگه که دارم اینه خونه ما کلن همیشه سرو صدا هست و کسی ی کنکوری رو درک نمیکنه درواقع اعضای خانوادم هیچ اشنایی با کنکور ندارن با اینکه دوساله پشت کنکورم و هیچ اهمیتی براشون نداره منم خیلی حساسم کوچکترین صدا اذیتم میکنه تلوزیونمون همیشه روشنه منو عصبی میکنه و باعث میشه دیگ نخونم جای دیگه هم ندارم که درس بخونم مجبورم خونه بمونم
میخوام بهم راهکار بدین تمرکزمو چطور افزایش بدم اصلا اینکه باید همش برگردم ب ی مطلب مربوط ب تمرکزه؟ چطوری حساسیتمو کم کنم و بتونم توی سروصدای زیاد تمرکز کنم و اهمیت ندم این ی مشکل اساسی برای منه همیشه باعث میشه عصبی شم و درسو ول کنم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. نکات و ریزه‌کاری‌های موجود در پیام شما را به ترتیب شماره‌گذاری، از نقطه نظر شخصی خودم، توضیح خواهم داد:
۱- وقتی جمله «من خیلی پرش ذهنی دارم» را بیان می‌کنید، معنا و مفهومش این است که یک یا چند مشکل دارید که پرونده‌شان را نبسته‌اید و مغزتان می‌تواند با مانور دادن روی آن‌ها، باعث بر هم خوردن روند مطالعاتی‌تان شود. پس در اولین اقدام، مشخص کنید که این دغدغه‌ها چه هستند، چطور ایجاد شده‌اند و سپس دنبال راه‌حل، برای جمع کردن آن‌ها باشید.
در این جست و جو، بیشتر از همه به دنبال دغدغه‌هایی باشید که یک نوع خواسته در درونشان باشد که دلتان می‌خواست در حال حاضر آن را داشته باشید ولی ندارید؛ بنابراین هر جور دغدغه‌ای که در ذهنتان می‌چرخد و می‌گردد اهمیت دارد به خصوص آن دسته از دغدغه‌هایی که پایه خواستنی و آرزویی دارند و به نوعی امتیازهایی است که می‌خواستید خود یا دیگران آن‌ها را به شما می‌دادند ولی به هر دلیلی فعلاً محقق نشده است.
این نوع دغدغه‌ها، اهمیت و اولویت بالاتری برای حل شدن دارند و بعد از آن به فکر حل بقیه دغدغه‌ها باشید. باز هم تاکید می‌کنم که هر موضوعی که در ذهنتان باعث آزارتان می‌شود بایستی بررسی و حل شود ولی در بین آن‌ها، اولویت با دغدغه‌هایی است که نوعی خواستن و امتیاز در آن است. بسته شدن پرونده دغدغه‌ها، ریشه اصلی پرش‌های ذهنی را می‌خشکاند و کمک قابل توجهی به مطالعه عادی‌تان خواهد نمود.
۲- برای حل شدن مشکل «حتی ی خط هم می‌خام بخونم یهو ب ته خط می‌رسم متوجه میشم هیچی نفهمیدم»، چند راهکار ساده ولی اثر بخش وجود دارد که ترکیب این‌ها با هم نتیجه دلخواه را خواهد داد که در ادامه توضیح می‌دهم:
الف) سعی کنید کمی با صدای بلند درس بخوانید؛ منظورم از صدای بلند به حدی نیست که حنجره‌تان درد بگیرد، داد بزنید یا باعث اختلال در کار بقیه شوید. بلکه این صدای بلند به حد یک صدای آرام و طبیعی است به طوری که گوشتان صدای خودتان را بشنود. این صدا دار شدن مطالعه، به دقت بیشتر شما کمک می‌کند و جلوی فکر درونی داشتن را می‌گیرد
ب) به شیوه استاد- شاگردی درس بخوانید؛ به صورتی که اِنگار معلم هستید و یک شاگرد در کنار دستتان نشسته و قرار است آن مطلب درسی را به او آموزش دهید. این نحوه درس خواندن باز هم به افزایش دقت و تمرکزتان هنگام مطالعه کمک می‌کند.
پ) بعد از پایان هر پاراگراف از خودتان بپرسید که هدف این پاراگراف چه بود؟ به طور مثال هدف پاراگراف «در دیوارۀ داخلی روده، چین‌های حلقوی وجود دارند؛ روی این چین‌ها، پرزهای فراوانی دیده می‌شوند. غشای یاخته‌های پوششی رودۀ باریک نیز در سمت فضای روده، چین خورده است. به این چین‌های میکروسکوپی، ریزپرز می‌گویند. مجموعۀ چین‌ها، پرزها و ریزپرزها سطح داخلی رودۀ باریک را که در تماس با کیموس است چندین برابر افزایش می‌دهند.»، تشریح و توضیح دیواره داخلی روده باریک و دلیل چنین ساختاری بود. بیان هدف موجب می‌شود که ذهنمان قبل از شروع به خواندن، تمرکز بیشتری را صرف فهم مطالب کند چون می‌داند که قرار است در انتهای پاراگراف، هدف آن را بیان کند.
۳- در خصوص دسته‌بندی کردن مطالب و اینکه روی برخی مشکل دارید و برای برخی این‌طور نیست که در جمله «اگر مطلبی داستانی باشه میتونم بخونمش و برنگردم اما اگر مطلب علمی باشه مثل کتابای روانشناسی یا کتابای درسی تمرکز ندارم و همش باید برگردم باز بخونمش»، بیانش کرده‌اید، لازم است بیان کنم که این مدل از دسته‌بندی‌ها می‌تواند نمایانگر یک یا چند نگرش ناقص و اشتباه مثل «حساسیت روی مطالب»، «وسواس یادگیری»، «ترس از فراموشی»، «ترس از یاد نگرفتن»، «ترس از ناقص فهمیدن»، «نگرانی از، از دست دادن نکته یا نکات درون متن»، «تصور اهمیت داشتن کلمه به کلمه» و سایر موارد از این دست باشد. برای اینکه دقیقاً مشخص شود که به چه دلیل این دسته‌بندی را دارید لازم است جواب این سؤال را بدهید که «چرا موضوع کتاب برای من اهمیت دارد و چرا به محض درسی یا علمی شدن یک مطلب، نمی‌توانم روند نسبتاً خوب کتاب‌های داستان یا غیر علمی را داشته باشم؟ چه گفت و گوی درونی در هنگام مواجه شدن با کتاب‌های درسی و علمی دارم که مرا از حالت طبیعی و آرامش خارج می‌کند و فکر می‌کنم با یک اتفاق غیر عادی رو به رو هستم؟»
۴- به این جمله دقت کنید: «میزان سر و صدای طبیعی و عادی موجود در محیط، به تمرکزتان کمک زیادی می‌کند و برهم زننده تمرکز نیست». شاید در نگاه اول فکر کنید که غلط تایپی در جمله قبلی رخ داده و آنچه در ذهنتان دارید می‌گوید که من باید این‌طور می‌نوشتم که «میزان سر و صدای طبیعی و عادی موجود در محیط، به تمرکزتان آسیب زیادی می‌زند و برهم زننده تمرکز است»؛ اما هیچ اشتباهی در کار نیست و همان جمله اولی که نوشتم، درست است. چرا؟
یک صفحه شبیه به شطرنج را در مغزتان نظر بگیرید که این صفحه فرضی ما ۱۲۶ خانه دارد که هر بار با اطلاعات و اتفاقات مختلف، پُر و خالی می‌شود ولی هرگز نمی‌تواند خالی بماند به طوری که حتی اگر هیچ اتفاقی هم رخ ندهد، خود مغز به کمک اتفاقات گذشته یا رویاهای آینده، اتفاقاتی را برای پُر کردن خانه‌های خالی، ترتیب می‌دهد.
وقتی مشغول درس خواندن می‌شویم، ۸۰ خانه از این ۱۲۶ خانه، درگیر فرایند درسی ما می‌شود ولی همچنان ۴۶ خانه خالی است و طبق توضیح در پاراگراف قبلی، مغز به دنبال پُر کردن آن ۴۶ خانه خواهد رفت. حالا تصورش را کنید که در یک محیط کاملاً بی‌سر و صدا مشغول درس خواندن باشید. برداشت ذهنی شما این است که در این محیط ساکت، بهترین درس خواندن را تجربه خواهید کرد در حالی که زمینه برای کاهش تمرکز به خوبی فراهم است. چرا؟
چون اگر صداهای عادی مثل صدای تلویزیون البته به حد معمولی، صدای گپ و گفت دیگران، صدای ماشین در خیابان و… بود، آن ۴۶ خانه توسط این صداها پُر می‌شد و چون در این صداها، هیچ اطلاعات به درد بخور مرتبط با شرایط شما نیست، مغزتان حساسیت نشان نمی‌داد و می‌توانستید به روند خود ادامه دهید.
اما وقتی به دنبال محیطی ایزوله و آرام هستید که هیچ سر و صدایی در آن نباشد بنابراین نعمت وجود صداهای عادی را از خویش می‌گیرید و مغزتان به دنبال گذشته می‌رود تا اتفاقات حل نشده زندگی را پیش بکشد و آن ۴۶ خانه را پُر کند و یا دست به رؤیاپردازی می‌زند و در آینده فرود می‌آیید تا شاید اتفاقی بسازید که آن ۴۶ خانه را تکمیل نماید ولی این پایان ماجرا نیست.
درست است که الآن ۴۶ خانه به کمک خاطرات گذشته یا خیالات آینده پُر شده اما چون این پدیده‌ها با شما در ارتباط هستند و حاوی اطلاعات شخصی می‌باشند، در کمترین زمان ممکن به اتفاق اصلی فضای ذهنی‌تان تبدیل خواهند شد و از درس دور می‌شوید تا اطلاعات شخصی که برای هر یک از ما مهم است را در آن جست و جو کنید و این‌طور می‌شود که حتی مجبورید از ۸۰ خانه درس هم بگیرید و به این ۴۶ خانه بدهید و به خود که بیایید، متوجه می‌شوید که درس نمی‌خواندید و مشغول تفکر بوده‌اید.
مغز هر بار می‌خواهد ۱۲۶ خانه پُر باشد، ۸۰ تای آن با درس پُر شده ولی ۴۶ تای دیگر حتماً لازم است که با اطلاعات بی‌ارزش غیرشخصی مثل صدای طبیعت، تلویزیون، ماشین و گفت‌وگوهای بی‌ارتباط به شما که توسط بقیه در خانه انجام می‌شود، پُر شود تا شما را درگیر نکند.
پس برعکس آنچه که در ذهنمان ساخته بودند که مطالعه نیاز به محیطی آرام دارد، الآن آموختیم که اتفاقاً درس خواندن در یک محیط طبیعی حاوی سر و صداهای عادی، شرایط بهتری را برای مطالعه می‌سازد. از این رو است که سایت‌هایی هستند که نویز سفید (White Noise) ارائه می‌دهند که اگر در محیطی آرام و خیلی ساکت هستید، به کمک آن‌ها به تمرکز خود کمک کنید.
البته راهکارهای دیگری مثل موسیقی بی‌کلام یا موسیقی با کلامی که خیلی شنیده باشید نیز به پُر کردن آن ۴۶ خانه خالی کمک می‌کند ولی برای شخص شما، همان سر و صدای محیطی کافی است و نیاز به اقدام دیگری نیست.
فقط شاید این سر و صدا از حالت عادی کمی بالاتر باشد. مثلاً صدای تلویزیون خیلی زیاد باشد که در این صورت اولاً از خانواده بخواهید با صداهای عادی و معمولی با هم صحبت کنند و تلویزیون تماشا کنند و دوما از وسایلی مثل صداگیر که در لوازم‌التحریری‌ها فروخته می‌شود یا با یک تکه ابر هم می‌توانید بسازید و یا صداگیرهای حرفه‌ای مثل گوشی‌هایی که در نجاری‌ها و کارگاه‌ها استفاده می‌شود و در مغازه‌های لوازم ساختمانی فروخته می‌شود، کمک بگیرید تا از بلندی بیش از حد این صدا کاسته شود ولی هرگز دنبال صفر کردنش نباشید به دلیل همان پُر شدن ۴۶ خانه‌ای که توضیح دادم.
در ضمن نمونه‌ای از نویز سفید که صدای کافی‌شاپ است را در ادامه پرسش قرار می‌دهم که اگر شما و یا دیگر مخاطبان محترم، در محیطی خیلی ساکت مشغول درس خواندن بودند، از آن استفاده کنند. البته این فقط یک نمونه است و در صورتی که مناسب نبود می‌توانید با جست‌وجوی کلمه White Noise در گوگل، نمونه‌های سازگار با خودتان را پیدا کرده و در زمان‌های سکوت خیلی زیاد، از آن کمک بگیرید. موفق‌ترین باشید.

رضا جدیدینویز سفید برای تمرکز (نمونه شماره یک)
دوراهی 2 (عوامل عدم موفقیت کنکور گذشته)

سلام در تکمیل صحبت های قبلم و با توجه به اینکه گفتید عوامل اینکه سال گذشته رها کردید رو بیرون بکشید. راستش خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای که میخواستم نتونستم برسم یا درواقع بهتره بگم دلایل قانع کننده نبود اما دلایلی که پیدا کردمو اینجا مینویسم. سعی کردم هر دلیلی که به ذهنم میرسید رو بیرون بکشم و کل سال گذشتمم بررسی کنم:
1_دلسردی از تلاش زیاد و نتیجه نگرفتن(شرح: اوایل که شروع کردم از بودجه قلمچی عقب میموندم و نمیتونستم توی ازمونا نتیجه خوبی بگیرم تصمیم گرفتم مشاور بگیرم با گرفتن مشاور به بودجه قلمچی میرسیدم و ساعت مطالعم به یازده ساعت بدون نوسان رسید اما هیچ پیشرفتی توی ازمونا نکردم و تراز و درصدا بشدت افتضاح)
۲_عوامل درسی و برنامه ای: «۱»تعداد تست بشدت پایین «۲»پایه ضعیف و صرف بیشتر وقت برای یادگیری «۳» عدم استمرار تا روز کنکور «۴» تاکید زیاد بر درسنامه خوانی «۵»کندخوانی«۶»فشردگی و پیشروی زیاد برنامه قلمچی و مشاورم «۷» اهمیت بیشتر کمیت نسبت به کیفیت بدلیل گزارش کار به مشاور «۸»مرور ناکافی «۹» تنوع درسی زیاد در طول روز «۱۰» داشتن حس بد به کنکور و عدم تمرکز هنگام درس خواندن «۱۱»سروصدا و عدم درک خانواده و مشکلات خانوادگی
۳_واکنش مغز به شباهت زمان (شرح:چون سال قبل ترش از اسفند درس رو ول کردم و کم خوندم در واقع ایجاد عادت بد)
۴_عدم تسلط و کنترل احساسات و غلبه بر مغز حیوانی(از نظر خودم ضعف شخصیتیم)
۵_دنبال دلیل و برهان گشتن اینکه چرا نمیشه بجای عملگرایی
۶_عادت و عادی سازی درس نخواندن (شرح: هر چی زمان می‌گذشت بیشتر به شرایط اینکه درس نمیخوندم عادت میکردم و حتی به عذاب وجدان شدیدی که داشتمم عادت کرده بودم البته اینطوری نبود که اصلا درس نخونم و کامل رها کرده باشه ولی ساعت مطالعم میرسید به سه ساعت یا صفر ک کاملا بی فایده بود اما همش درگیری درس بودم و اینکه چرا نمیتونم بخونم)
۷_خستگی و فشار زیاد بدلیل نداشتن استراحت و تفریح کافی

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. مواردی که نوشته‌اید، بسیار رایج هستند و نیاز است که به طور دقیق بررسی شوند که به ترتیب شماره‌گذاری‌های خودتان، در خصوصشان توضیحاتی را ارائه خواهم نمود. 1- برای مشکل اولی که نوشته بودید و با توجه به اطلاعات اضافه‌تری که در مورد دوم از خودتان ارائه کرده‌اید، لازم است که به سه نکته دقت کنیم:
الف) وقتی پایه درسی شما ضعیف است و نیاز به پایه سازی دارید، ورود به کنکور آزمایشی و درس خواندن با بودجه‌بندی کنکور آزمایشی، یک برنامه‌ریزی اشتباه به‌حساب می‌آید. با مثال این مورد را توضیح می‌دهم. فرض کنید پایه من در درس ریاضی ضعیف است و هنوز برخی از مفاهیم مثل، کار با رادیکال‌ها، اتحادها، حل معادلات گویا و یا کار با توان‌ها برایم به خوبی جا نیفتاده و به هر دلیلی با این عنوان‌های درسی، مشکل دارم.
حالا طبق بودجه‌بندی آزمون آزمایشی قرار است از مبحث تابع، امتحان بدهم. آیا عملکرد من می‌تواند خوب باشد؟ سر جلسه کنکور آزمایشی در تستی از من خواسته شده که ریشه‌های تابع را به دست آورم و از قضا، در تابع، عبارت‌هایی هست که نیاز به تسلط روی اتحادها دارد که بتوانم آن‌ها را ساده کنم اما من در این مبحث مشکل داشتم و آن را پایه سازی نکرده بودم.
راستش را بخواهد من تابع را بلدم، می‌دانم وقتی می‌گویند ریشه را به دست بیاور، باید تابع را مساوی صفر قرار دهم و آن معادله ایجاد شده را حل کنم اما من در ساده‌سازی، فاکتورگیری و حل معادله، ضعف دارم و همیشه به اینجا که می‌رسم، گیر می‌کنم و مجبورم تست را رها کنم.
وضعیت من مثل ساختن خانه روی آب است وقتی‌که هیچ پِی و بنیادی ندارد و هر بار مجبورم کلی وقت و انرژی بگذارم و یک سؤال را بفهمم ولی در تست بعدی، باز به مشکل می‌خورم. ممکن است من دانش‌آموز تیزهوشان بوده باشم ولی بنا به هر دلیلی مثل تغییر مدرسه یا وارد شوک در دوران ابتدایی و متوسطه اول و… در درس اُفت کرده باشم و پایه‌ام ضعیف شده باشد.
هیچ اشکالی ندارد که پایه‌ام ضعیف است؛ بلکه اشکال از جایی شروع می‌شود که می‌خواهم با پایه ضعیف، طبق بودجه‌بندی آزمون آزمایشی جلو بروم و همین برای من یعنی پیشرفت نکردن و هر بار گیر کردن در مفاهیم پایه. با اینکه کلیت آن مبحث مطرح شده در آزمون را بلدم ولی در روند حل و به جواب رساندن، اذیت می‌شوم و همین اتفاقات، زمینه دل‌زدگی، فرار از درس و برنامه و کنار گذاشتن روند درسی را فراهم می‌کند.
برای من که پایه‌ام مشکل دارد، ابتدا باید یک دوره پایه سازی در نظر گرفته شود و در هیچ کنکور آزمایشی شرکت نکنم و در طی این دوره، مشکلاتی که با مفاهیم دوران ابتدایی و متوسطه اول دارم را حل کنم و بعد به سراغ دروس کنکور بیایم.
ب) حالا فرض کنید که پایه خودم را ترمیم کرده‌ام و حالا قرار است که درس‌های کنکور را شروع کنم. در اینجا لازم است که به خودم یادآور شوم که پیشرفت در درس‌ها به مرور زمان اتفاق می‌افتد.
در یک درس سریع‌تر و در درس دیگر، خیلی دیرتر خودش را نشان می‌دهد؛ درنتیجه نیاز است که تعداد مناسبی تست زده شود تا بتوانم به تسلط و مهارت برسم. اکثر ما توقع داریم با 20 الی 30 تست روی یک مبحث مسلط شویم و این اتفاق تقریباً شدنی نیست و نیاز به تعداد بیشتری از تست داریم. به خودتان زمان بدهید، تنوع تستی در برنامه اتفاق بیفتد، پیشرفت هم ظاهر خواهد شد.
پ) پیشرفت درسی را با تراز آزمون آزمایشی سنجش نمی‌کنند. متأسفانه این اشتباه در بین کنکوری‌ها خیلی رواج یافته و دقت نمی‌کنیم که اولاً مباحث دو آزمون آزمایشی پشت سر هم با هم همپوشانی ندارد و نمی‌شود دو آزمون که مباحث صد در صد مشترکی ندارند را با هم مقایسه کنیم و اگر هم کسی بگوید تراز را همسان‌سازی می‌کنند، بیشتر شبیه یک داستان است که برایمان تعریف می‌کنند چون خود سازمان سنجش هم نتوانست همسان‌سازی را برای کنکور نظام قدیم و جدید که مشترک برگزار می‌شد، به طور دقیق و بدون مشکل اجرا کند. تازه از این گذشته، به فرض که دو تراز قابل مقایسه باشد، باز هم توضیحی در مورد پیشرفت تحصیلی شما روی یک فصل نمی‌دهد.
پس لطفا، دست از تراز، درصد، کارنامه آزمون و سایر اطلاعات آن بردارید و پیشرفت را فصل به فصل بررسی کنید. من لازم دارم بدانم که در مبحث معادله درجه‌دو چقدر پیشرفت کرده‌ام. این موضوع را که در کنکور آزمایشی و تراز نمی‌شود فهمید؛ بلکه من زمانی متوجه پیشرفتم در مبحث معادله درجه‌دو می‌شوم که روند تست‌زنی خودم از این فصل را بررسی کنم و این‌طور است که کم‌کم متوجه می‌شوم در این مبحث از هر 10 تست، چند تا را درست می‌زدم و الان چند تا را درست می‌زنم.
یا مثلاً می‌خواهم بدانم اوضاع من در کاربرد مشتق نسبت به دفعه اولی که تست می‌زدم، چطور و چقدر تغییر کرده است. کدام کنکور آزمایشی این اطلاعات را به من می‌دهد؟ من برای فهمیدن میزان پیشرفتم در این مبحث، بایستی به گذشته تست‌زنی خودم نگاه کنم و مقدار پیشرفتم را آنالیز کنم. با این توضیحات متوجه می‌شویم که در کنکور آزمایشی، اطلاعات پیشرفتی شما وجود ندارد و تراز هیچ توضیحی در مورد هیچ کنکوری نداده، نمی‌دهد و نخواهد داد.
اگر می‌پرسید کنکور آزمایشی به چه دردی می‌خورد؟ من معتقدم فقط برای دریافت و درک شرایط اینکه در یک آزمون، چه رفتاری را از خودتان نشان می‌دهید؟ کجای آزمون احساس خستگی می‌کنید؟ وقتی چند تست سخت پشت سرهم نمی‌زنید، آیا می‌توانید خودتان را مدیریت کنید و در کل، مجموعه آزمون را چطور پیش می‌برید.
2- تمامی مواردی که در بند دوم نوشته‌اید، مشخص می‌کند که هدف شما فقط تمرکز روی بودجه‌بندی آزمون بوده و هیچ توجهی به سطح درسی، مقدار تست‌هایی که شخص شما به آن‌ها نیاز دارید که به تسلط برسید، مدت‌زمانی برای رفع اشکال و حتی مرور و ایجاد تنوع تستی، نداشته‌اید.
برای شخص شما توصیه می‌کنم، از اول با کنکور آزمایشی شروع نکنید، هیچ نیازی نیست که فکر کنید از روز اول باید با کنکور جلو بروید. شما بایستی یک برنامه شخصی شده و متناسب با نیاز خودتان بنویسید و به فصل‌ها اجازه بالغ شدن بدهید. این‌قدر نگران بودجه‌بندی آزمون هستید که شاید برخی مباحث را با چند عدد تست فقط بسته باشید و بعد از بودجه‌بندی هم احتمالاً رهایشان کرده‌اید تا شاید یک روزی، یک جایی مرور شوند.
برنامه‌ریزی بر اساس آزمون برای شما کار نمی‌کند و به سمت برنامه‌ریزی شخصی بروید که در آنجا، دستتان باز باشد و به خودتان زمان بدهید تا تست‌های متنوع، مرورهای پی در پی و زمانی برای رفع اشکال داشته باشید و این‌طور نباشد که وقتی فصلی را خواندید، آن را رها کنید برای دفعه بعدی که شاید در آزمون چند هفته بعد تکرار شود.
3- مورد سوم را شرطی شدن می‌نامیم. مغز انسان می‌گوید که خاطرات تکرار می‌شوند. مثلاً اگر پارسال اسفند، درس‌ها را رها کردی، پس امسال هم باید رها کنی. یا اگر پارسال در مهرماه زلزله آمد پس امسال هم زلزله می‌آید. با این خطای ذهنی، ما همیشه از تکرار شدن خاطرات نگران می‌شویم در حالی که خاطرات وقتی تکرار می‌شوند که همه اتفاقات قبلی را مو به مو تکرار کنیم، دقیقاً مثل زمانی که در برف، می‌خواهیم روی ردپاهای نفر قبلی راه برویم. بله اگر مو به مو همه چیز را تکرار کنیم، آنگاه خاطرات تکرار می‌شوند ولی وقتی قرار است این همه تغییر داشته باشیم، آنگاه خاطرات تکرار نخواهند شد.
4- این مورد به خودتان بستگی دارد که برای شناخت مغز، هر روز وقت کمی را صرف کنید و در حدود 15 دقیقه به شناخت مغز حیوانی و عملکردش بپردازید تا بتوانید درک بهتری از قواعد آن داشته و خود را مدیریت کنید.
5- این خوب است که می‌خواهید دلیل تلاش نکردن‌ها را پیدا کنید ولی مغز می‌تواند از همین هم سوء استفاده کند. به این صورت که هر بار شما را وسواسی کرده و بازهم به فکر کردن بیشتر تشویق کند. در حالی که قرار نیست این همه زمان بگذارید. فقط کافی است به گفت و گوهای درونی خود یا همان حرف‌هایی که با خودتان می‌زنید توجه کنید تا ریشه اکثر مشکلات مشخص شوند.
6- با توجه به توضیحات مورد اول و دوم، خوراک مناسبی برای مغز حیوانی فراهم می‌شده که پیشرفت نکردن‌ها را به شخصیت و هویت شما پیوند بزند و جلوی ادامه دادن را بگیرد؛ اما الان آگاهی که به دست آورده‌اید، اوضاع را برای جلوگیری از پیوند زنی، فراهم می‌کند.
7- برای این مورد آخر که بازهم یکی از طرز تفکرهای اشتباه در بین اکثر کنکوری‌هاست، همان‌طور که قبلاً هم نوشتم، حتماً از منوی بالای سایت، روی «کلک‌های مشترک مغز» کلیک کنید و آن فایل‌های صوتی را کامل گوش کنید. موفق‌ترین باشید.

دوراهی (ماندن یا رفتن)

سلام وقت بخیر من ۱۹سالمه و امسال دومین کنکور تجربیمو دادم و ترازم ۴۸۰۰ شد(سهمیه ۲۵ دارم) گفتن چیز بدرد بخوری نمیارم حداقل بینایی سنجی میخواستم ولی هیچ رشته خوبی ک اینده دار باشه نمیاوردم همیشه توقعاتم زیاد بود.
راستش این دوسال خیلی زیاد اذیت شدم شاید با این تراز فک کنید اصلا درس نمیخوندم اما کاملا برعکس فقط چند ماه اخر نمیتونستم بخونم هر کاری میکردم نمیشد اما اوایل خیلی میخوندم راستش نمیخوام وارد بحث گسترده مشکلاتم و نشدن چیزی ک میخواستم بشم. میخوام بگم من هنوز برای سومین کنکورم شروع نکردم از کتابا بدم میاد هیچ حسی ندارم برای درس خوندن تنها چیزی ک میدونم اینه هیچ تصمیمی نمیتونم برای زندگیم بگیرم از تکرار خستم دلم زندگی کردن میخواد نه فقط این دوسال بلکه کل این ۱۹ سالو زندگی نکردم.
دوستم بهم گفت برو ی رشته بدون کنکور خودتو راحت کن اما من با رتبه کنکور رشته بهتری میاوردم حداقل نمیتونم چنین کاری بکنم راستش اینکار خوشحالم میکنه اونم خیلی زیاد مسیر زندگیم از یکنواختی خارج میشه اما راضیم نمیکنه چون همیشه رویای ی زندگی ایده ال و غیرمعمولی رو داشتم از طرفیم خوندن دوباره برام خیلی سخته و گاهی فک میکنم غیرممکن من حتی حسو حال قبلنمو ندارم میترسم ک نکنه همه چی بدترم بشه باز یکسال دیگ خودمو داغون کنم بشینم تو خونه و بازم نشه اخه خیلی کسایی که با چشم دیدم خیلی درس میخوندن ولی بازم نشده انگار داره باورم میشه قبولی ی رازی داره که من نمیدونم
چیزایی ک تو سرم هست ایناس:تو سهمیه داری هیچوقت نتونستی ازش استفاده کنی حیف اون سهمیه اگه یکی دیگ جای تو بود الان بهترین رشته قبول شده بود _تو سهمیه داری نباید ب کم راضی بشی چون رسیدنت اسون تر از بقیس_تو با ادمای اطرافت فرق داری لیاقتت اینه چندین پله بری بالاتر از اونا_من ب کم راضی نمیشم از هر چیزی بهترینشو میخوام_این همه راه نیومدی ک اخرش بری ی رشته بدون کنکور پس چرا انقد خودتو اذیت کردی برای هیچی؟
و چیزای مقابلش ک از ذهنم میگذره:اگ رشته خوب قبول شدی ولی فقط بخاطر اینکه از کنکور خلاص شدی خوشحال شدی چی ؟؟ شاید این خوشحالی رو با رشته بدون کنکورم بتونی بدست بیاری_ تو که پزشکی نمیخواستی هیچوقت ی رشته راحت میخواستی با پول زیاد پس ارزش موندن نداره_ من توی مرز افسردگیم اگ بمونم حتما افسرده میشم _ هیچ تضمینی ندارم از اینکه دوباره درس میخونم و پایبند برنامه میمونم پس بخاطر احتمالات زندگیمو خراب نمیکنم
حس میکنم مغزم داره منفجر میشه هیچ شخص دیگ ای رو نمیشناختم ک ازش سوال بپرسم من حتی نمیتونم تصمیم بگیرم. لطفا بهم بگید چیکار کنم حس میکنم زندگیم روی هواس.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در متن شما نکاتی وجود دارد که به ترتیب شماره گذاری، دیدگاه شخصی خودم را در مورد آن‌ها بیان می‌کنم:
۱- نخ و سوزن را در نظر بگیرید. نخ همیشه پُشت سر سوزن به حرکت در می‌آید و نمی‌تواند جلوتر از سوزن باشد. این سوزن است که به نخ، جهت و مسیر می‌دهد و آن را همراه خودش می‌کشاند. توقع هم دقیقا پشت سر عملگرایی باید حرکت کند. این عملگرایی است که میزان و سطح توقعات را بایستی تعیین کند.
متاسفانه برای اکثر ما انسان ها، این اتفاق کاملا بر عکس رخ می‌دهد و دلیلش هم آسان و کم هزینه بودن دنیای تصورات و خیال‌پردازی هاست. بیشتر ما، در دنیای خیالی خود، توقعات و خواسته‌های متنوعی را ردیف می‌کنیم و به خودمان می‌قبولانیم که موظف به برآورده کردن آن‌ها هستیم و وقتی به دنیای واقعی وارد می‌شویم، تازه متوجه این خواهیم شد که در آنجا، فقط عملگرایی است که نقش بازی می‌کند و تا عملگرای خوبی نباشیم، هر چه تخیل کرده‌ایم نیز بی‌ارزش است.
این توضیحات یک دستور مشخص در دل خودش دارد: تا وقتی عملگرایی از خودت نشان نداده ای، توقعی هم درست نکن. اجازه بده عملگرایی مانند سوزن، به زندگی‌ات جهت و مسیر بدهد آنگاه بی‌آنکه نیاز به اقدامی باشد، توقعات به جا و درستی شکل خواهد گرفت و پیش خواهیم رفت.
آموزش‌هایی که دریافت کرده ایم، همیشه به ما از دنیای خیال پردازی، آرزو کردن، زیاده خواهی و توقع داشتن و خوبی‌هایش گفته و همین می‌شود که افکار بلند پروازنه‌ای داریم ولی در عمل، لَنگ می‌زنیم و در نهایت به عذاب کشیدن می‌رسیم. از این به بعد، هیچ تخیل، رویا، آرزو، خواسته و توقعی برای خود نسازید و هرچه هم داشته‌اید کنار بگذارید و فقط روی این سوال تمرکز کنید که «چقدر حاضرید عملگرا باشید؟».
شما نیازهایی دارید (مثل نیازهای مالی) که برای پاسخ دادن به آن‌ها به شغل نیاز دارید. این شغل را بایستی بر اساس دلایل شخصی خود انتخاب کنید که یا از مسیر درس می‌گذرد یا از مسیر آموختن یک مهارت مثل خیاطی، آشپزی و…. اینکه مسیر درس را انتخاب می‌کنید یا مسیر تسلط روی یک مهارت، کاملا به خودتان ارتباط دارد و هر کسی بر اساس شرایط خودش تصمیم می‌گیرد که یک راه را برود، اما یک چیز در هر دوی این مسیرها مشترک است و آن هم «عملگرایی» است.
خودم را جای شما می‌گذارم و این را می‌گویم: «من چه قرار باشد بینایی‌سنجی قبول شوم چه قرار باشد مثلا خیاط درجه یکی شوم، مجبورم دست به عملگرایی بزنم. اگر در فضای کنکور باشم، مجبورم برنامه درسی را اجرا کرده و اگر خیاطی باشد، رفتن به دوره‌ها و تمرین کردن در منزل، دیدن فیلم‌های آموزشی و طراحی و دوخت انجام دادن و بعد هم یا باید مغازه داشته باشم یا ویترین کاری خودم را به کمک اینترنت معرفی کنم و سفارش بگیرم و باز هم عملگرایی کنم تا به نیازهای مالی خودم پاسخ بدهم».
عمل که لَنگ بزند، مهم نیست درون ما چه می‌گذرد. در دنیای واقعی، فقط میزان تلاش شماست که نقش بازی می‌کند و به هرچیزی می‌رسید یا نمی‌رسید، وابسته به میزان تلاشی است که کرده‌اید یا نکرده اید. افکار قشنگ قشنگ، رویاهای زیبا، آرزوهای بزرگ، لقب‌های جذاب، خواسته‌های متنوع و توقعات، کمکی به شما نمی‌کند چون این‌ها مثل نخ هستند. نخ‌ها توانایی عبور از پارچه را ندارند. آن‌ها به سوزن نیاز دارند تا واقعی شوند و سوزن‌شان چیزی نیست جز «عمل».
این توضیحات را دادم که به این نکته اشاره کنم که چه پشت کنکور بمانید چه یک رشته دیگر در دانشگاه بخوانید چه تصمیم بگیرید مهارتی را بیاموزید، نقطه مشترک شان، عملگرایی است. بنابراین همه نخ‌ها را کنار بگذارید و سوزن زندگی خود را ترمیم کنید. این سوزن که کار کند، نخ‌ها هم به حرکت در می‌آیند.
جملات «رویای ی زندگی ایده ال و غیرمعمولی رو داشتم»، «تو با ادمای اطرافت فرق داری لیاقتت اینه چندین پله بری بالاتر از اونا» و «من ب کم راضی نمیشم از هر چیزی بهترینشو میخوام»، مرتبط با همین توقع درست کردن‌های بدون عملگرایی است که امیدوارم با توضیحاتی که ارایه شد، مدل فکری خویش را طوری تنظیم کنید که اول عملگرایی ایجاد شود و بعد طبیعی است که توقعات هم متناسب با آن ساخته خواهد شد.
۲- اذیت شدن، ارزشی ایجاد نمی‌کند. یکی از ضعف‌های فرهنگی ما هم دقیقا «تحمل درد» است. به طور مثال خیلی از مادر و پدرهای ایرانی می‌گویند که چند وقتی است زانویم درد می‌کند ولی به کسی هم نگفتم و ببین چقدر صبر و تحمل دارم و دم نمی‌زنم. تازه به پزشک هم مراجعه نکرده ام.
«درد کشیدن و تحمل آن» در فرهنگ مردم کشورمان، یک ارزش حساب می‌شود ولی اگر واقعی‌تر به آن نگاه کنید به این نتیجه می‌رسید که هیچ ارزشی، آفریده نمی‌شود. انسان وقتی درد می‌کشد، چه روحی و چه جسمی، موظف است دنبال راه حل برود. درد یعنی مشکلی در قسمتی ایجاد شده و این مشکل نیاز به ارایه راه حل برای رفع شدن دارد.
بنابراین از شما خواهش می‌کنم، دردهای خود را لیست کرده و به فکر ارایه راه حل برای درمان‌شان باشید. رفع شدن این اذیت شدن ها، گام مهمی برای سر و سامان پیدا کردن فضای فکری شما است.
۳- تداوم در هر مسیری که برای رفع نیازهای خود انتخاب می‌کنید، نیاز اساسی است. اینکه چند ماه اول را درس خوانده اید، فوق العاده است ولی اینکه چند ماه به کنکور را رها کرده اید، نشان می‌دهد که یک یا چند دغدغه، مشکل، نگرانی و… به راحتی توانسته موتور حرکتی شما را بخواباند و در واقع تداوم از بین رفته و چرخه مرور و تست ادامه پیدا نکرده است که بخواهد به شرایط بهتری از نظر رتبه ختم شود.
همان مثال خیاطی را در نظر بگیرید، اگر چند ماه پشت سرهم، مرتب و منظم، کلاس‌ها و دوره‌ها را شرکت کنم، در خانه تمرین کنم و بارها و بارها کار انجام دهم ولی بعد از این همه زحمت، برای چند ماه، کار را رها کنم و بعد در یک آزمون خیاطی شرکت کنم، آیا سرعت العمل و دقت مناسب، تسلط و خیاطی نرم و راحتی خواهم داشت؟ کنکور هم دقیقا مثل هر مهارت دیگری، نیاز به حرکت پیوسته دارد.
با این توضیحات نتیجه می‌گیریم که اگر مسیر رفع نیازهای شخصی شما از کنکور می‌گذرد، حتما بایستی دلایل رها کردن وسط راه را بیرون کشیده و برطرف‌شان کنید.
۴- در انجام فعالیت‌های انسانی مثل ورزش کردن، رژیم گرفتن، سرکار رفتن، درس خواندن و…، چیزی به نام توجه به احساسات نداریم. اگر مسیر رفع نیازهای شما از راه کنکور می‌گذرد، پس متنفر بودن از کتاب‌ها و سایر افکار احساسی که برای خودتان ردیف می‌کنید، هیچ معنا و مفهومی ندارد. توجه به احساسات در حین انجام کارهای انسانی، نتیجه‌ای جز رها کردن آن ندارد. حتی اگر احساسات مثبت داشته باشید باز هم به رهایی آن فعالیت انسانی خواهد رسید.
اساس تولید احساسات، برای فعالیت‌های انسانی نیست. به خصوص در درس خواندن به گذشته خود اگر نگاه کنید متوجه خواهید شد که بارها و بارها با یک احساس مثبت یا منفی، فرایند درسی را کنار گذاشته‌اید. لطفا دوره احساس‌شناسی را از منوی بالای سایت مطالعه کنید تا آگاهی شما نسبت به احساسات بالا رود.
جملات «حسو حال قبلنمو ندارم میترسم ک نکنه همه چی بدترم بشه باز یکسال دیگ خودمو داغون کنم» و «حس میکنم مغزم داره منفجر میشه»، نیز دقیقا مرتبط با همین بازی احساسات در زندگی حرفه‌ای و تحصیلی است که بایستی با توضیحات ارایه شده، خنثی شوند.
۵- زندگی در این دنیا بر پایه «تکرار» می‌چرخد و اتفاقا همین تکراری بودن باعث می‌شود که ما انسان‌ها هر بار بهتر از قبل، تصمیم بگیریم، عملگرایی کنیم، مهارت و تجربه کسب کنیم و در نهایت به زندگی بهتری برسیم. هیچ شغلی در دنیا وجود ندارد که بعد از مدتی به تکرار نرسد. شما جهانگرد هم باشید، بعد از دو سه ماه، همه چیز تکراری است. چند آبشار و جنگل ببینید که هیجان زده شوید؟ از آبشار سوم یا چهارم، همه چیز تکراری است.
تکرار جزء اصول زندگی است و یکی از نیازهای بشر برای ارتقای سطح زندگی خودش است. درست است که فضای ذهنی ما را واژگانی مثل «زندگی تکراری»، «زندگی یکنواخت»، «روزمرگی»، «کسالت و بی‌حوصلگی ناشی از انجام کارهای یک شکل» و… پر کرده است و همیشه توصیه‌هایی برای فرار یا رهایی از این کلیدواژه‌ها دریافت می‌کنیم اما از اساس این بازی را اشتباه اجرا کرده اند، چون تکرار برای هر انسانی ضرروت و نیاز است دقیقا همانطور که غذا برای زنده ماندن‌مان لازم است.
من برای انتخاب یک پزشک، دنبال فردی هستم که تجربه داشته باشد، وقتی می‌خواهم دوچرخه‌ام را تعمیر کنم یک تعمیرکار با سابقه می‌خواهم. معنای تجربه و سابقه چیزی جز تکرار است؟ آن پزشک، آنقدر بیمارهای مشابه من را ویزیت کرده که تجربه دار شده و می‌تواند تشخیص بهتری بدهد و آن تعمیرکار دوچرخه هم هر روزش را با تعمیر دوچرخه‌ها می‌گذارند و توانسته به مهارت برسد.
لطفا از بازی‌های رایج که در ادبیات کوچه بازار می‌شنوید، دور شوید و «ضرورت تکرار در زندگی» را پذیرش کنید. تکرار به ما، مهارت، تجربه، هویت و قدرت می‌دهد. همچنین جملات «مسیر زندگیم از یکنواختی خارج میشه» و «اگ بمونم حتما افسرده میشم»، نیز به همین تصورات نادرست شما در مورد تکرار بر می‌گردد. لطفا از منوی بالای سایت، روی «کلک‌های مشترک مغز» کلیک کنید و در آن صفحه، فایل‌های صوتی را گوش دهید تا نگرش‌تان بهبود یابد.
۶- جملاتی مثل «کل این ۱۹ سالو زندگی نکردم» را عبارت‌های کیفی می‌گویند. جملات کیفی، به عبارت‌هایی گفته می‌شود که تعریف دقیق و مشخصی ندارد و از فردی به فرد دیگر، تعریفش تغییر می‌کند و در اکثر مواقع، حتی وقتی از خود آن شخص در حالت‌های روحی مختلف، معنای آن را می‌پرسند، مصداق‌ها و معناهایش متفاوت می‌شود.
به طور مثال، اگر الان از شما بپرسم که معنی جمله «کل این ۱۹ سالو زندگی نکردم» را برایم توضیح بدهید، ممکن است یا نتوانید تعریف دقیقی از آن ارایه دهید یا اگر هم تعریفی ارایه می‌دهید کاملا وابسته به شرایط روحی زمان حال شماست و اگر چند ماه بعد دوباره از شما بپرسم که معنی عبارت «کل این ۱۹ سالو زندگی نکردم» را بیان کنید، آنوقت که حال روحی شما تغییر کرده، جواب متفاوتی هم به آن بدهید.
جملات کیفی، خوراک‌های مناسبی برای مغز حیوانی هستند، زیرا تعریف دقیقی ندارند و مغز می‌تواند هر بار، تعریف را تغییر داده و باز هم ما را در شرایط روحی نامناسب فرو ببرد و به بحران‌سازی خودش ادامه دهد. به همین جهت، توصیه می‌شود که در کل زندگی خودتان، از بیان جملات کیفی دوری کرده و بیشتر با بیان جملات کمی که قابل اندازه گیری و دارای تعریف مشخص باشد و جای بازی کردن مغز را نداشته باشد، به توصیف وضعیت خود بپردازید.
با این حساب، به جای جمله «کل این ۱۹ سالو زندگی نکردم» که کیفی است و تعریف مشخص و ثابتی ندارد، با بیان جملاتی مثل «من باید در کودکی بازی‌های کودکانه می‌کردم ولی نتوانستم» یا «من در دوره نوجوانی باید فلان رشته ورزشی را می‌رفتم که نشد بروم» و… به طور دقیق منظور خود را بیان کنید.
وقتی جملات به صورت کمی و قابل اندازه گیری، بیان می‌شوند، هم منظور شما روشن می‌شود و هم راه و روش ارایه راه حل نیز تا حدود زیادی مشخص می‌شود.
۷- هیچ کسی حق انتخاب مسیر زندگی برای شما را ندارد. «دوستم گفت»، «مادرم گفت»، «مشاورم گفت» و… در مورد انتخاب هدف هیچ معنایی ندارد. هدف یک اتفاق کاملا شخصی و خصوصی است و کسی اجازه دخالت ندارد؛ چون انتخاب هدف همراه با هزینه‌های روحی و روانی بسیار زیادی است که آن شخص بایستی خودش با آگاهی انتخابش کند.
من همیشه به کسانی که برای بقیه هدف انتخاب می‌کنند، می‌گویم: «اگر مسیری که شما به آن شخص معرفی می‌کنید، مثلا همین دوست شما که گفته به یک رشته بدون کنکور برو، اگر این رشته را رفتید و نتوانستید به شرایط مطلوبی برسید، آیا دوست شما حاضر است مسئولیت این هدف‌گذاری را قبول کند یا خواهد گفت که می‌خواستی به حرف من گوش ندهی»؟
همه در جمله‌سازی خوب هستیم ولی در قبول مسئولیت نه. برای همین لطفا خودتان هدف‌گذاری کنید و مسئولیت آن را هم قبول کنید تا اینطوری زمینه برای پرداختن هزینه‌های روحی و روانی عملگرایی لازم برای رسیدن به آن هدف را هم بتوانید بپردازید.
۸- مغز شما بین «درس خواندن برای رسیدن به هدف» و «افسردگی، داغون شدن، درد کشیدن و سایر بیماری‌هایی که در متن پیام به آن‌ها اشاره کردید»، ارتباط برقرار کرده است. این پیوند زدن باعث می‌شود تا اسم درس خواندن می‌آید، مراکز احساس خطر مغز نیز فعال می‌شوند و مرتب به شما یادآوری می‌کنند که قرار است با تلاش کردن‌هایت برای موفقیت، همه نوع بیماری سراغت بیاد.
پیوند زنی، یکی از اصول اساسی مغز برای جلوگیری از مصرف انرژی ناشی از درس خواندن است. روش کارش هم خیلی ساده می‌باشد. مغز، مفاهیم منفی و ترسناک مثل افسردگی، داغون شدن، یکنواختی، تکرار، درد و زجر را با تلاشی که قرار است برای رسیدن به هدف انجام دهید، پیوند می‌زند. دقیقا مثل زمان مدرسه که مثلا برای کتاب ریاضی، یک دفتر ریاضی هم داشتیم. این دوتا همیشه پیش هم بودند و هر بار اسم ریاضی می‌آمد، دفتر و کتابش را با هم بر می‌داشتیم.
حالا مغزتان با پیوندی که زده، هرگاه اسم درس خواندن یا کنکور می‌آید، بلافاصله افسردگی، یکنواختی، تکرار، داغون شدن، درد و زجر کشیدن را یادآوری می‌کند و این دوتا را با هم بر می‌دارد. اما واقعیت چیست؟ همانطور که قبلا اشاره کردن با کلیک روی عنوان «کلک‌های مشترک مغز» از منوی بالای سایت، کل فایل‌های صوتی آن بخش را گوش دهید تا متوجه شوید درس خواندن باعث افسردگی، یکنواختی و تکرار نمی‌شود و زجر و داغون شدنی هم در کار نیست و این ها، همگی بازی‌های مغز برای راه انداختن مدار ترس و جلوگیری از مصرف انرژی است. موفق‌ترین باشید.

۲۰ سالگی

سلام من ۲۰ سالمه ولی جز یه مشت خاطره به درد نخور دوران دبیرستان چیزی ندارم، خاطراتی که از عرش به فرش رسیدنم رو به رخم میکشن. من از اول دبستان تا سال آخر دبیرستان مثبت ترین و درس خون ترین شاگرد مدرسه بودم، همیشه شاگرد اول بودم و با هزار شور و شوق تجربی رو انتخاب کردم، ولی همه چیز از تابستون کنکوری شدنم خراب شد.
برنامه ریزی بلد نبودم و تو تست زدن هم ضعیف بودم آزمون قلمچی شرکت میکردم و ترازم کم میشد و همین باعث شد فکر کنم که باید مشاور بگیرم، مشاور برگشت بهم گفت با این تراز نمیتونی به پزشکی فکر کنی! بیخیال شو منم بیخیال شدم. از تابستون اون سال تا تابستون امسال یعنی ۳ سال تموم من بیخیال شدم.
انواع و اقسام کتاب ها و دی وی دی ها رو خریدم چون فکر میکردم مشکل از ایناست! ولی نبود. خودمو تو اتاق حبس کردم ولی درس نخوندم. انگار طلسم شده بودم، شبا که می‌خوابیدم قول میدادم از فردا شروع کنم ولی هیچ وقت اون فردا نرسید. تو این سه سال من ۱ ماه هم درس نخوندم! خانوادم اما فکر میکنن من ۳ سال تموم درس خوندم و نشده.
من الان دو تا چالش دارم. یک اینکه می‌خوام بدونم چرا من این شکلی شدم؟ چی شد که درس خوندن برام غول شد؟ دو اینکه اشکالی نداره یه مدت از فضای کنکور دور بشم؟ لااقل یه ترم برم دانشگاه یه رشته ای بخونم بعد برگردم.من واقعا واقعا کسی رو ندارم که باهاش مشورت کنم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در مورد دو سوالی که مطرح کردید به شماره‌گذاری پاسخ می‌دهم:
۱- اینکه چرا اینطوری شدید را نمی‌توان با این توضیحاتی که نوشته‌اید به طور دقیق و مورد به مورد بیرون کشید و وضعیت را تشریح نمود زیرا بایستی تمام اتفاقات، خاطرات، وقایع، حوادث و شنیده های‌تان را از چند ماه قبل از تابستون اولین کنکور تا بعد از آن بررسی کنیم تا مشخص شود که دقیقا چه شده که دچار افت تحصیلی شده‌اید ولی اگر به طور کلی بخواهم نظری بدهم با توجه به پیام‌تان می‌توان به این نتیجه رسید که «شما به عنوان یک دانش آموز سطح بالای درس خوان، برای شکست خوردن، افت کردن، اشتباه کردن، درصد پایین زدن، تلاش برای بهبود وضعیت، دوباره شروع کردن و سایر کلیدواژه‌های مشابه»، آموزش دریافت نکرده بودید.
البته این ضعف کلی در بین همه دانش آموزان درس خوان در کشورمان است چون همیشه روی خوش برد، پیروزی، کسب نتایج عالی، تشویق شدن، از نمره بالا شروع کردن و… را چشیده‌اند و وقتی به کنکور می‌رسند از نظر ذهنی آماده پایین آمدن درصد، طولانی شدن کسب نتیجه بالا، زجر کشیدن برای افزایش یک درصد یک درصد درصدها، نیستند. همین می‌شود که دچار شوک و بحران شده و افت تحصیلی روی می‌دهد.
این یک برداشت کلی از وضعیت شماست ولی اگر قرار است به صورت دقیق و مثالی بررسی شود همانطور که عرض شد بایستی تمام اتفاقات این سه سال اخیر زندگی‌تان بررسی شود تا مصداق‌ها و شواهد بیرون کشیده شده و به صورت اختصاصی مشخص شود که چرا به این وضعیت رسیده اید. یادتان باشد شما در اثر اتفاقات و رویدادها از یک وضعیت به وضعیت دیگر تبدیل می‌شوید و هیچ چیزی جز خاطرات شما در این موضوع نقش نداشته است. بنابراین پاسخ پرسش شما در خاطرات است که بایستی بررسی شده و پرونده‌شان بسته شود.
۲- اینکه شما می‌خواهید دانشگاه بروید یا خیر، یک تصمیم شخصی برای زندگی خودتان است و حق انتخاب دارید که با زندگی خویش چه کنید ولی اگر می‌پرسید که «آیا دور شدن از فضای کنکور و به دانشگاه رفتن باعث تغییر وضعیت شما می‌شود؟»، بایستی بگویم متاسفانه چنین تاثیری را ندارد. در واقع پیوند زدن بین «فاصله گرفتن از یک چیز» و «خوب شدن شرایط روحی»، یک پیوند نادرست و بی‌اثر است.
شبیه این سوال شما را در مورد مسافرت، تفریح، خوش گذرانی و… هم می‌شنویم. مثلا داوطلب کنکور می‌گوید: «آیا مسافرت بروم، از نظر روحی وضعیت بهتری پیدا می‌کنم که بتوانم دوباره قوی و محکم درس بخوانم؟» یا دانش آموزی می‌گوید: «اگر یک برنامه تفریحی به صورت هفتگی داشته باشم مثل باشگاه اسب سواری یا شنا، به نظر شما می‌توانم روحیه خوبی بگیرم و درس را بهتر بخوانم؟».
متاسفانه این راه حل‌ها اثر بخش نیستند، چرا؟ چون شما به دلایل مشخص در این وضعیت فرود آمده‌اید و تا زمانی که خاطرات شما بررسی نشود، ریشه مشکلات بیرون کشیده نشود و آن‌ها را به کمک راه حل‌های مشخص به جواب نرسانید، از این وضعیت خارج نمی‌شوید.
جور دیگری هم می‌توانم موضوع را توضیح دهم. شما به علت رخ دادن یک تعداد خاطره و شنیده، در افت تحصیلی قرار گرفته اید، حالا سوال: آیا دانشگاه رفتن باعث می‌شود که آن خاطرات و شنیده‌ها بی‌اثر شوند یا دیگر در زندگی شما نقش بازی نکنند و شما با دانشگاه رفتن پرونده آن خاطرات را ببندید؟
یا برای افرادی که ایده تفریح و مسافرت دارند اینطور بیان می‌کنم: شما به دلیل خاطراتی در وضعیت افت هستید، آیا تفریح، مسافرت، رفیق بازی، خوش گذرانی و… باعث می‌شود که آن خاطرات برای شما حل شوند و با درک عمیقی از وضعیت به درس خواندن برگردید؟
برای شما خاطرات و وقایعی روی داده که ذهنیت شما را خراب کرده و در نتیجه دچار افت تحصیلی شده اید، دانشگاه رفتن چطور می‌تواند پرونده آن خاطرات را ببندد؟ با دانشگاه رفتن شما باز هم همان خاطرات به قوت خودشان باقی است و هیچ چیزی تغییر نمی‌کند. درست است از کنکور دور می‌شوید ولی پرونده خاطرات همچنان باز است. درست است که وقتی از آتش دور می‌شوید، گرمایش را احساس نمی‌کنید و احساس نکردن گرما به معنای نبودن آتش نیست.
دور شدن، کتمان کردن، فرار کردن، نادیده گرفتن و سر خود را چرخاندن باعث خوب شدن مسایل فکری و ذهنی ما نمی‌شود و ما مجبوریم برگردیم خاطرات را بررسی کرده و با ارایه راه حل‌های مناسب، پرونده‌شان را ببندیم.
با این توضیحات متوجه می‌شویم که دانشگاه رفتن کمکی به حل مشکلات قبلی شما نمی‌کند. در ضمن تاکید می‌کنم که من برای شما هدفی انتخاب نکردم. من به شما نمی‌گویم به دانشگاه بروید یا پشت کنکور بمانید چون اینکه یک انسان با زندگی خودش چه می‌کند کاملا موضوع شخصی خود اوست. من در این دنیا فقط برای یکی هدف انتخاب می‌کنم و آن هم خودم هستم. هدف‌گذاری کاملا شخصی است و خودتان باستی به تنهایی دست به انتخاب بزنید که با زندگی خویش چه می‌کنید و این پیام فقط روی این موضوع برای شما روشنگری کرد که «خوب شدن شرایط روحی» با «رفتن به دانشگاه»، یک پیوند نادرست و بی‌اثر است. موفق‌ترین باشید.

بی دقتی

سلام من توجه و دقت پایینی دارم. بعضی وقت ها خیلی زود گفته های دیگران را فراموش میکنم. جملات و کلمات رو اشتباه میخونم و بعد وقتی برمیگردم میبینم کلمه ای که من دیدم اشتباه بوده‌‌‌. (آستیگمات هستم نمیدونم بخاطر همینه یا نه) بعضی وقت ها اصلا به حرف های مادرم دقت نمیکنم و ایشون میگن که من بهت گفتم ولی من اصلا نمیتونم به یاد بیارم.
بخاطر این بی دقتی ها ترسی به جونم افتاده. چرا من اینطور شدم؟راستی اگر بخوام تند صحبت کنم لکنت هم میگیرم با اینکه من فقط به صورت جزئی قبل مدرسه بعضی حروف هارو نمیتونستم بیان کنم و بعد از ورود به مدرسه کاملا عادی بودم با این حال نمیدونم چرا موقع صحبت کردن دچار لکنت میشم.ممنون میشم راهنماییم کنید.سن : بالای ۲۰

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات شما برای بررسی کافی نیست و اطلاعات کافی از وضعیت خودتان ارایه نکرده اید. مثلا ۱- این وضعیت از چه موقعی در شما شروع شده است؟، ۲- از آن وقتی که این وضعیت برای شما شروع شده آیا آسیبی از نظر جسمی یا روحی دیده‌اید که شدید بوده باشد یا خیر؟، ۳- آیا چیزهایی که برای شما اهمیت داشته باشد را هم فراموش می‌کنید یا فقط صحبت‌هایی که برای شما مهم نیست، فراموش می‌کنید؟، ۴- آیا دغدغه یا فکر بزرگی دارید که درگیری ذهنی برای شما درست کرده باشد؟، ۵- آیا بزرگ نمایی در مشکل خود ندارید؟ به این صورت که چند باری چند چیز را فراموش کرده باشید ولی این موضوع را بزرگ کرده باشید؟ این‌ها پنج سوال اولیه‌ای است که بایستی برای بررسی وضعیت شما پاسخ داده شود. بعد از پاسخ به آن‌ها می‌توان توضیحات بیشتری ارایه نمود. موفق‌ترین باشید.

افسردگی

سلام من دانشجو هستم، اما از رشته ای که میخونم راضی نیستم، به همین دلیل بعد از ورود به دانشگاه،(دو سال) دچار حال روحی بدی شده بودم و توانایی انجام ساده ترین کارهای روزمره رو هم نداشتم، مثلا یک لیوان آب خوردن هم به شدت ازم انرژی میگفت و مدام خواب بودم و تپش قلب داشتم و… به روانپزشک مراجعه کردم، تشخیصmdd(افسردگی عمده_ماژور) دادند.
دو ماه هست که دارو مصرف میکنم، و از تفاوتی که در روحیات و زندگی من، بعد از مصرف دارو، نسبت به قبلش ایجاد شده، متوجه شدم که اصلا من از دوره ی سوم دبیرستان افسردگی داشتم و خودم متوجه نبودم، و الآن که حالم خوب شده تازه فهمیدم اون حال بدم افسردگی بوده، و درست از همون سال به بعد به تدریج دچار افت تحصیلی زیادی شده بودم از معدل 19/5 تا17.
با وجود تلاش زیاد و ساعت مطالعه زیاد، روز به روز اوضاع تحصیلم بدتر و بدتر میشد، و هر چقدر بیشتر تلاش میکردم، کمتر نتیجه میگرفتم و نتونستم در کنکور موفق بشم، الآن میخواستم بدونم که آیا، افت تحصیلی من، و موفق نشدنم در کنکور واقعا میتونه مربوط به افسردگی بوده باشه؟
آیا اگر بعد از اتمام دوره کارشناسی دوباره کنکور بدم، میتونم این بار موفق شم؟ چقدر افسردگی تاثیر داره روی افت تحصیلی؟ من با اینکه از نظر روحی داغون بودم، اما خودم رو مجبور به درس خوندن میکردم و کم نذاشتم، یادمه به خودم میگفتم فقط همین یک سوال رو حل کن، بعد تموم، و دوباره سوال بعد میگفتم فقط همین یک سوال، و به این طریق خودم رو میکشوندم برای درس خوندن

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما نکاتی وجود دارد که با شماره‌گذاری، به توضیح آن‌ها خواهم پرداخت:
1- شما زیر روان‌پزشک، درمان دارویی دریافت می‌کنید و خواهش می‌کنم با مشورت با ایشان، حتماً درمان‌های غیر دارویی را هم انجام دهید تا بتوانید زیر نظر روان‌پزشک خودتان، کم‌کم دوز مصرف دارو را در بازه زمانی که روان‌پزشکتان تعیین می‌کند، پایین آورید. البته شاید درمان غیر دارویی را هم شروع کرده باشید ولی چون در متنتان اشاره‌ای نکردید، لازم می‌دانستم حتماً یادآوری کنم که این اقدام هم انجام شود.
در درمان غیر دارویی، قطعاً خاطرات، اتفاقات و حوادث گذشته زندگی‌تان را مرور می‌کنید، با مغزتان آشنا می‌شوید، اثر آن اتفاقات را درک می‌کنید و به مرور زمان، آگاهی لازم برای مدیریت شرایط خود به دست می‌آورید و این همان چیزی است که نیاز شما را برطرف می‌کند.
2- پیرو نکته قبلی لازم می‌دانم به این موضوع بپردازم که با توجه به متن پیامتان به نظر می‌رسد که شما فقط نارضایتی از رشته فعلی را دلیل افسردگی می‌دانید ولی خواهش می‌کنم از این فرصت استفاده کرده و کل خاطرات زندگی خود را بررسی کنید چون معمولاً ما به انسان‌ها به یک دلیل دچار یک اختلال نمی‌شویم و بایستی مجموعه‌ای از خاطرات و اتفاقات در وضعیت ما مؤثر باشند؛ بنابراین بهترین فرصت است که کل زندگی خود را بررسی کرده و به جمع‌بندی برسید و ریشه‌های مشکل را پیدا کرده و با آگاهی که از مغز به دست می‌آورید پرونده‌شان را ببندید.
3- خیلی خیلی در مورد رفتارهای انسانی بایستی با ظرافت رفتار کرد. مثلاً یک رفتار مثل «شستن چندباره دست‌ها» را در نظر بگیرید. فرد A دست‌های خود را هفت بار می‌شوید، فرد B نیز دست‌های خود را هفت بار می‌شوید اما همیشه این‌طور نیست که بگوییم دلیل تکرار دست شستن فرد A و فرد B یکسان است. رفتار یکی است ولی دلیل انجام آن رفتار می‌تواند متفاوت باشد.
در همین مثال، ممکن است فرد A به دلیل ترس از بیمار نشدن، هفت بار دست‌هایش را می‌شوید ولی فرد B به دلیل استرسی که از امتحان دارد، به اشتباه خودش را شرطی کرده که اگر هفت بار دست‌هایش را بشوید، استرسش کم می‌شود. این‌ها را گفتم تا بگویم، دلیل نمی‌شود که مشکل سوم دبیرستانتان هم دقیقاً افسردگی باشد و به قول خودمان شاید باشد شاید هم نباشد. پس سعی کنید اول بررسی کرده و بعداً قضاوت کنید تا پیوند سازی اشتباه انجام ندهید.
4- همان‌طور که توضیح دادم، معمولاً برای بررسی رفتارهای انسانی، بایستی به دنبال بیشتر از یک دلیل باشیم. حالا شما می‌خواهید در مورد «افت تحصیلی» که یک پدیده مرتبط با انسان است، ریشه‌یابی کنید. در اینجا بایستی شرایط و اتفاقات همان دوره از زندگی شما مورد بررسی قرار بگیرد تا تمام دلایل و ریشه‌های آن بیرون کشیده شود. کامل و دقیق بررسی کنید و ریشه‌های مختلف افت تحصیلی را از دل خاطرات و اتفاقات زندگی خویش بیرون بکشید.
5- در مورد اینکه می‌توانید موفق شوید یا خیر، نگاه من همیشه به مغز است. من معتقدم شما مغز شما، مثل مغز تمام افرادی است که به موفقیت رسیده‌اند. شما آمیگدال دارید، من هم دارم، افراد موفق هم دارند. شما هیپوتالاموس و تالاموس دارید، من هم دارم، افراد موفق هم دارند. شما قشر مخ و لوب‌های مختلف دارید، من هم همان‌ها را دارم و افراد موفق هم دارند؛ بنابراین مغز شما تمام امکانات لازم را برای خلق هر موفقیتی دارد؛ اما بایستی بدانید که این مغز برای موفقیت، هدف‌گذاری نشده و به سختی مخالف مصرف انرژی برای درس خواندن است.
پس با شناخت عملکرد مغز و همچنین بستن پرونده خاطرات گذشته و رسیدن به آگاهی و درنهایت عمل‌گرایی کردن، قطعاً شما هم موفق می‌شوید. البته اینکه چند سال طول می‌کشد، هیچ‌کسی نمی‌داند چون هیچ فرمولی در علم وجود ندارد که مشخص کند ما انسان‌ها چه موقع به هدف می‌رسیم. یک سال؟ دو سال؟ چند سال؟ ما فقط وظیفه داریم مغزمان را بشناسیم و عمل‌گرایی کنیم و در اثر این تداوم به درصدهای لازم برای موفقیت در کنکور برسیم و اینکه چقدر طول می‌کشد را نمی‌دانیم.
6- یادتان باشد که شما قرار نیست تا آخر عمر افسرده باشید. شما مشغول درمان دارویی و احتمالاً درمان غیر دارویی هستید و به زودی، این اختلال را کنار خواهید گذاشت و با کیفیت عالی زندگی خواهید کرد؛ بنابراین پیش فرض ذهنی شما این نباشد که چیزی از کسی کمتر دارید. همین که مشغول فکر کردن به کنکور مجدد و قبولی و موفقیت هستید یعنی بسیار سطح بالا و عالی در حال برگشتن به ریتم طبیعی زندگی هستید چون تا انسانی به سمت هدف و هدف‌گذاری می‌آید یعنی حال روحی او در وضعیت سبز و عالی قرار دارد.
شما هم الان چون مشغول فکر کردن به هدف و ساختن موفقیت هستید یعنی خودتان را پیدا کرده‌اید و در منطقه سبز هستید و روز به روز این وضعیت بهتر هم خواهد شد به شرطی که هر روز بیشتر و بیشتر مغزتان را بشناسید و بدانید دستورالعمل کار کردن آن به چه صورت است.
7- من به شخصه، پاراگراف آخر پیام شما را خیلی خیلی دوست داشتم و چقدر ذوق‌زده شدم که شما تقریباً بدون هیچ شناختی از عملکرد مغز، توانسته بودید که به خودتان فشار آورده و سؤال به سؤال جلو بروید و گول شرایط حسی که درونتان بوده را نمی‌خوردید و با تمام حس منفی، بازهم عمل‌گرایی را متوقف نمی‌کردید. این کار خیلی به من چسبید و معتقدم بهتر و درست‌تر از این نمی‌شود رفتار کرد. خواهش می‌کنم این رفتار خود را برای همیشه داشته باشید که عالی‌ترین رفتاری است که در عمل‌گرایی می‌توان اجرایش کرد. موفق‌ترین باشید.