مقالات

پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

آنالیز رفتاری سایت کلبه مشاوره: سوالات روحی خود را از مشاور بپرسید

نگاه به درس  خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوری‌ها و خانواده‌ها فقط به این بر می‌گردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتاب‌های مؤسسات مختلف، سی دی‌های آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.

حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقه‌ای که درس می‌خواند، مغز می‌تواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایره‌ای خواهیم پرداخت. 

شرایط زندگی یک داوطلب کنکور (اختصاصی سایت کلبه مشاوره)

زیرعنوان نمونه برای این فصل

مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله

توضیح کوتاه برای درس

همین که کتابم را باز می‌کنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه می‌زند. واقعاً نمی‌دانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خاله‌ام در ذهنم پخش می‌شود که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول می‌شوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر می‌کنم که منظور خاله‌ام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمی‌توانم؟ از این نتیجه‌گیری سَرم درد می‌گیرد، کتاب را ورق می‌زنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن می‌کنم. در حالی که سعی می‌کنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقه‌های معلم ریاضی‌ام می‌افتم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضی‌ام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسه‌اش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی می‌خوانم یاد آن خاطره، رنجم می‌دهد و در نهایت گریه می‌کنم! انگار دیگر دلم نمی‌خواهد ریاضی بخوانم با خودم می‌گویم امروز که برنامه ریاضی‌ام خراب شد و با این گریه‌هایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراری‌ام را بار دیگر زمزمه می‌کنم: می‌زارم برای فردا و قول می‌دهم که اول صبح برنامه‌ام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی می‌گیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز می‌کنم و درحالی که سعی می‌کنم جمله‌ای را از نظر تحلیل صرفی و اعراب‌گذاری کار کنم تا آموخته‌های قبلی‌ام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا می‌گیرد و با خودم می‌گویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟

واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر این‌طور شد رشته‌ام را تغییر می‌دهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سال‌های بعد هم قبول نمی‌شوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی می‌شوم و با خودم زمزمه می‌کنم: «چقدر بی‌لیاقت و بی‌ارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمی‌خوانم». چون دوستم می‌گفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش می‌خواهد هیچ‌وقت بی‌انگیزه نمی‌شود و بدون حس منفی و خستگی درس می‌خواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ می‌شود. لابد مراقبه‌هایی که اول صبح و آخر شب انجام می‌دهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمی‌دهم.

شایدم فرکانس و طول موج‌هایی که می‌فرستم را با تمرکز انجام نمی‌دهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشسته‌ام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون می‌روم و همین که مادرم مرا می‌بیند، برای پدرم چشم و ابرو می‌پراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع می‌کند. کنجکاو می‌شود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت می‌کردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار می‌کنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم می‌گوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.

مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بی‌انگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه می‌کنیم». لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد می‌دهم. مادرم ادامه می‌دهد که زن دایی می‌گوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و می‌ترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ می‌گویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار می‌کند و به هیچ عنوان قانع نمی‌شود.

پدرم حرف مادرم را تأیید می‌کند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها می‌کنند». بابام این‌طور جملاتش را ادامه می‌دهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت مانده‌ای و پیشرفت نکردی. تازه این‌که چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرف‌هایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر می‌زنی و در بقیه درس‌ها هم ریزش درصدها شروع می‌شود. از کل‌کل کردن‌های پدر و مادرم خسته می‌شوم و از جای خودم بلند می‌شوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم می‌گوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر می‌کنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگی‌اش تبدیل کند.

آخرین کلماتی که می‌شنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولی‌ات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز می‌کنم که تست‌زنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع می‌کنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ می‌دهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمی‌آید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمی‌گیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من می‌زند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را می‌بازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار می‌شود: «لابد مامان یک چیزی می‌داند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان می‌دهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچ‌وقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».

خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور می‌رسد و رشته مورد نظرش را قبول می‌شود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمی‌دانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذره‌ای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگه‌ای ندارم. چرا حس خوب و خیال‌پردازی‌هایم پاسخ نمی‌دهد؟ من بی‌لیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفت‌های مداوم شده. حتماً پیشانی‌نوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ می‌شدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آن‌ها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار می‌شوم این جنگ‌های درونی تمام شود تا بتوانم برنامه‌ام را اجرا کنم. من خیلی از شب‌ها کابوس می‌بینم که در کنکور قبول نشده‌ام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمی‌دهند. احساس تنهایی در آن کابوس‌ها حتی وقتی از خواب هم بیدار می‌شوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع می‌شود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمی‌دانم چطور می‌توانم از این افکار رهایی پیدا کنم.

مدل شماره یک
فقط خود دانش آموز
مدل شماره دو
دانش آموز​
خانواده
مدل شماره سه
دانش آموز
خانواده
فامیل
مدل شماره چهار
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
مدل شماره پنج
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
مدل شماره شش
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
ارتقای اندیشه

بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درست‌ترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب می‌کنید؟ معمولاً خانواده‌ها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسه‌ها مدل دو را درست می‌دانند. طرف داران قانون جذب و آموزش‌های اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت می‌شود) یکی از مدل‌های سه یا چهار را انتخاب می‌کنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیق‌تری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست می‌دانند.

من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاوره‌ای خودم را بنا نهاده‌ام و در قسمت پرسش و پاسخ‌ها، الگوی ذهنی‌ام را اینطور بنا کرده‌ام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار می‌گیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش می‌باشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی می‌کند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان می‌توانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که می‌تواند او را موفق کند یا نکند.

بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس می‌شوند و سعی می‌کنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیک‌تر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف می‌کشید و آن حرفه‌ای‌گری در مطالعه را از دست می‌دهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار می‌گذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمی‌کنید و تبدیل به آدم آهنی می‌شوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازل‌های چیده شده فرو می‌ریزند و لازم است از اول شروع کنید و بی‌خبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار می‌کنید.

به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ می‌دهد. پیش می‌آید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا می‌کنید زیرا نتایجی که می‌گیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ می‌شود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمی‌گیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور می‌شود.

همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او می‌گردد که اگر آنالیز نشوند، می‌تواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعه‌ای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگه‌ای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفی‌تان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان می‌گذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین می‌توانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.

همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسش‌های شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشته‌ام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسش‌هایی که می‌پرسید با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مفید واقع شود.

یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخ‌های مربوط به پرسش‌ها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارت‌های کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره می‌برد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده می‌کند؟ جواب کوتاهش این می‌شود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوع‌تری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربه‌ها، برایمان در سطح بالاتری انجام می‌شود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش می‌کوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.

چند نکته در مورد پرسیدن سوال:

زیرعنوان نمونه برای این فصل

چند مورد در خصوص پرسش و پاسخ‌ها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه

توضیح کوتاه برای درس

برای آنکه پاسخ اصولی‌تر و دقیق‌تری دریافت کنید، توصیه می‌کنم به موارد زیر توجه فرمایید:

الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.

ب) لطفا پرسش‌های مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.

پ) لطفا پرسش‌های مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.

ت) روش‌های مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب می‌آیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوه‌هایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.

930 پرسش و پاسخ
حس بی انگیزگی

سلام من یه مشکلی دارم که خیلی حالم و بد کرده این روزا امسال سال ۴ هست که پشت کنکورم و هدفمم پزشکیه و هیچ جوره نتونستم تاحالا انتخاب رشته کنم و برم رشته دیگه ای بخونم. اما هرچقدر بیشتر پشت میمونم بیشتر حس بی انگیزگی بهم دست میده بیشتر حس میکنم حال و حوصله درس ندارم و حتی گاهی دیگه مزه هدفمم از بین میره برام و به سرم میزنه که سال بعد هرچی اوردم برم اما باز دو دوتا چارتا میکنم و میبینم هر رشته دیگه ای برم زندگی موازی و حسرت هدف اصلیم به دلم میمونه و حس پوچی بهم دست میده. الان یک هفته هست باز دارم تلاش میکنم برا کنکور دی ماه اما حال روحیم خوب نیست هرروزم نوسانیه و نمیدونم چیکار کنم. میشه کمکم کنید؟!

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. ذهن من شرطی شده و هر وقت جملاتی شبیه جمله «حال روحیم خوب نیست» را می‌خوانم، بلافاصله از خودم می‌پرسم از کجا معلوم که کلک مغز نیست؟ در واقع آموخته‌ام که این جمله می‌تواند دو حالت داشته باشد که در ادامه توضیح می‌دهم:
۱. این جمله واقعی است که اگر اینطور باشد بایستی دقیقاً و مو به مو بتوانیم دلایل مختلفی که باعث شده حال روحی خوبی نداشته باشیم را مطرح کنیم و در مورد هر کدام توضیح دهیم و جالب این است که اگر چنین توضیحاتی را بدهید آنگاه کلید حل شدن مشکلات روحی هم مشخص می‌شود چون وقتی دلایل به هم ریختگی روحی را بیان کنید آنگاه عملاً دارید راه حل را هم ارایه می‌کنید و با زبان بی‌زبانی می‌گویید که اگر چکار کنید به تعادل برخواهید گشت.
۲. این جمله غیرواقعی است که اگر اینطور باشد آنگاه عبارت و جمله‌هایی‌هایی مثل «نمی دانم چرا حال روحیم بد است»، «همش حس بیقراری دارم ولی دلیلشو نمی‌دونم»، «دلشوره دارم ولی هیچ چیزی هم نشده. همینطوری دایما حس دلشوره دارم» و… را مطرح می‌کنیم که کامل مشخص می‌شود که در کلک مغزی هستیم. چون دلیلی برایش نداریم و فقط بی‌چون و چرا حالمان بد است. این یعنی روشی که مغز به وسیله آن توانسته است جلوی اجرای برنامه درسی را بگیرد. بنابراین مشخص کردن نوع آن، راه حل را هم مشخص می‌کند. موفق‌ترین باشید.

مشکل در تصمیم گیری

سلام با توجه به سوالی که پرسیدید ازم بله پیش اومده توی برخی تصمیم گیری ها دچار ترس از پشیمانی شدم که البته ربطی به درس و هدف نداشته توی ابعاد دیگر زندگیم بوده و حتی شده توی ارتباطم با دوستام یه همچین اتفاقی افتاده برام که موقعی که باهاشون ارتباط داشتم پشیمون بودم از ارتباطم و زمانی هم که ارتباطم و قطع میکردم باز پشیمون میشدم چرا این کار رو کردم. این موضوع یه کم گیجم گرده و دارم رنج میبرم ازش حتی چندین بار دوستام که هی هربار ارتباط میگرفتم باهاشون و بعد دوباره قطع رابطه میکردم بهم گفتن دیگه اعتمادی به تو نیست تو معلوم نیس چته هی میای هی میری تو حتی قادر نیستی درست تصمیم بگیری و پاش بمونی. دقیقا همینجوری شدم. حتی الان من با اینکه عاشق هدفمم و دارم براش تلاش میکنم گاها پیش میاد با خودم میگم حالا اگه نرسیدی شاید بریم فلان رشته ولی بعد میگم تو هدفمند بودی نباید هدفت و فراموش کنی. یه کم گیج شدم نمیدونم چیکار کنم و چطور این موضوع رو حلش کنم. راهنماییم کنید ممنون میشم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. ما با هیچ رفتار بالغانه‌ای به دنیا نمی‌آییم و هر نوع رفتاری را که در دوران بعد از دو سال اول زندگی خود انجام می‌دهیم را در این دنیا آموخته‌ایم. بنابراین، «ترس از پشیمان شدن از تصمیم‌ها» که به عنوان یک رفتار انجام می‌دهید را یک جایی در همین دنیا، بر اثر خاطرات و اتفاقاتی که برای‌تان رخ داده، یاد گرفته‌اید. حالا این سؤال پیش می‌آید که خاطرات و اتفاقاتی که باعث شده، از نتیجه تصمیم‌های خود بترسید و دایما نگران این باشید که نکند پشیمان شوم، چیست؟
هر خاطره ریز و درشتی می‌تواند باعث شکل‌گیری «ترس از پشیمان شدن از تصمیم‌ها» شده باشد. با مشخص کردن این اتفاقات و خاطرات، می‌توانید پرونده‌شان را ببندید. بعد از آنکه از خاطرات مؤثر در ایجاد این ترس، آگاه شدید و پرونده اثرگذاری آن‌ها را برای خود بستید (توضیحات برگزاری دادگاه خاطره را در دوره خاطره‌شناسی داده‌ام)، وقت آن است که یک فرمول برای تصمیم‌گیری خود پیدا کنید و از این پس، بر اساس آن فرمول دست به تصمیم‌گیری بزنید.
برای آنکه یک ذهنیت در مورد نحوه ساختن یک فرمول برای تصمیم‌گیری‌های خود داشته باشید، فرمول تصمیم‌گیری خودم برای خرید یک کتاب توضیح می‌دهم. البته موضوعی که بابتش تصمیم‌گیری می‌کنید نیز تا حدودی روی جزییات فرمول تصمیم‌گیری اثر‌گذار است ولی به طور کلی می‌توانید یک فرمول داشته باشید. من اگر قرار باشد، برای خرید یک کتاب تصمیم‌گیری کنم، اینطوری فکر می‌کنم:
۱. آیا من وقت برای خواندن یک کتاب تازه دارم؟ اگر جوابم نه است، آن را نمی‌خرم ولی اگر بله است به گام دوم می‌روم.
۲. آیا من به مطالب درون آن کتاب نیاز دارم؟ اگر جوابم نه است، خب کتاب را نمی‌خرم ولی اگر بله است به گام سوم می‌روم.
۳. بررسی صفحاتی از کتاب را انجام می‌دهم و مطمئن می‌شوم که آنچه در ذهنم نسبت به کتاب شکل گرفته، دقیقاً با آنچه در این چند صفحه از کتاب خواندم، مطابقت داشته باشد. اگر مطابق نباشد، کتاب را نمی‌خرم ولی اگر مطابق باشد به گام چهارم می‌روم.
۴. آن کتاب را می‌خرم ولی به این موضوع هم حواسم هست که در دنیای نسبی زندگی می‌کنم. یعنی هر چیزی در این دنیا، ضعف و قوت‌های خاص خودش را دارد و هیچگاه کامل و بی‌عیب نیست. پس اگر چند عیب در آن دیدم، دلزده نمی‌شوم و می‌دانم که طبیعی است و به خواندن کتاب ادامه می‌دهم. با این طرز تفکر، به دلیل وجود چند اشتباه درون کتاب، احساس پشیمانی نخواهم کرد و می‌دانم که قرار نیست انتظار کاملی از هرچیزی داشته باشم. با این حال، گام پنجم را هم به طور کلی برای همه تصمیم‌های خودم در نظر دارم.
۵. همه ما انسان‌ها در انتخاب‌ها و تصمیم‌های خود، با وجود تمام بررسی‌ها باز هم اشتباه خواهیم کرد. بنابراین قرار نیست یک دید صد در صدی به خودم داشته باشم. همین که در اکثر تصمیم‌گیری‌ها، خوب عمل می‌کنم و گهگاه تصمیم‌های نادرستی می‌گیریم یعنی من فرد قوی در تصمیم‌گیری هستم. افکار کمال‌گرایانه و بزرگ نخواهم داشت و می‌پذیرم که همیشه خطا هست. عدد ذهنی خودم اینطوری شکل گرفته که اگر از هر ده تصمیم، سه خطا داشته باشم و هفت تصمیم درست بگیرم، حسابی از خودم راضی خواهم بود. چون تجربه زندگی شخصی خودم نشان داده که این عدد، برای من طبیعی است و اتفاق می‌افتد. شاید این عدد برای شما هم یک شاخص ارایه کند که درگیر کمال گرایی و در نظر گرفتن خطای صفر نشوید.
با تمام این توضیحات می‌خواستم به این نکته اشاره کنم که من پشیمانی را به عنوان یک واقعیت طبیعی در تصمیم‌گیری پذیرفته‌ام و احساس منفی نسبت به آن ندارم و خودخوری نمی‌کنم. پذیرفته‌ام که گاهی اشتباه می‌کنم و خطا پیش می‌آید و لازم نیست که از پشیمان شدن برای تصمیم‌های بعدی، بترسم.
در ضمن توضیح بدهم که این گام‌ها، اینطور نیست که به صورت نوشته شده جلوی من باشد و هر بار بخواهم تصمیم بگیرم، دقیقاً از روی دفترم نگاه کنم که هر گام چه می‌گفت. بلکه به صورت طبیعی، این ذهنیت را برای خودم ساخته‌ام ولی چون شما فضای ذهنی مرا نمی‌دیدید، تلاش کردم در قالب جملات، فرمول تصمیم‌گیری خودم را توضیح دهم.
شما نیز در دفعات اول نیاز است که مدل تصمیم‌گیری را به صورت آگاهانه جلو ببرید ولی بعد از مدتی، مدل فکری‌تان خواهد شد و به صورت طبیعی، آن را اجرا می‌کنید. در ضمن یادآوری می‌کنم که حتماً پرونده خاطرات را ببندید تا مطمئن شوید آن خاطرات باعث شکل‌گیری ذهنیت کمالگرایی یا ایجاد ترس‌های دیگر نشده باشد و در صورتی که چنین عوارضی داشتند حتماً باید برطرف شوند تا بتوانید بدون ترس از پشیمانی، تصمیم بگیرید. موفق‌ترین باشید.

تنبلی

سلام احساس میکنم تا حدودی جواب مشکلم رو تو بند ۷ پاسخ دوستی که شرایط لازم برای پشت کنکور موندن رو براشون قید کرده بودین و گفته بودین که بپذیرد که درس خواندن دردناک است و دردش را با هیچ روشی و هر راه حل دیگری که به ذهنتان می‌رسد، کم نخواهد شد و فقط باید تحمل اش کنیم دریافت کردم، اما باز دوست داشتم مجدد درمیان بذارم.
من هم اکنون دریافتم که تنبل هستم و نیاز دارم عملگرایی رو یاد بگیرم اخه نه تنها خوندن کتاب های درسی مو به تعویق میندازم کارهای دیگه مثل رسیدگی به پوستم اینکه هر روز کرم شب و روز مصرف کنم یا ورزش کنم روزی یک ساعت، یا برم کتابخانه، یا نقاشی بکشم یا….
هر برنامه ای که نیاز به عملگرایی و نظم و استمرار داره، با وجود اینکه خیلیییی آسونه انجام نمیدم یا به تعویق میندازم و این رهایی و بی بند و باری شاید ناشی از این باشه که من رویا و اهدافم رو به خانواده و عزیرانم میگفتم و انها با حرفی و نگاهی و برچسبی مثل اینکه تو خیلی بلند پرواز و سر به هوایی و با کله میوفتی تو ذوقم زدند، درصورتی که همین کار ها رو خودشون دارن انجام میدن و تحسین میکنند برای مثل برادرم با اینکه کارمند بانکه الان افسوس میخوره که چرا پشت کنکور نمونده تا پزشکی بره….
دوست دارم تمام تمرکز و تلاشم رو بزارم روی کنکورم فقط موندم چیکار کنم تنبلی نکنم و خودمو مجبور کنم برنامه درسی مو اول انجام بدم؟ الان که دارم تایپ میکنم فکر میکنم باید خودمو مجبوووور کنم ۷ صبح شروع کنم به درس خوندن تا ۱۷ اگه تا این تایم نتونستم تموم کنم دیگه باید بی چون و چرا درس بخونم تا ۲شب و برنامه اون روز مو ببندنم ولی اگه تونستم برنامه مو کامل انجام بدم تا ساعت ۱۷، میتونم تا ساعت ۲۰ وقت ازاد داشته باشم و بعد باز تا زمانی که خوابم بیاد مثلا ۲۳، ساعات طلایی داشته باشم برای رفع اشکال یا جلوتر از برنامه درسای روز بعد رو خوندن.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. «تنبلی»، صفت مناسبی برای شما و شرح‌حالی که نوشتید، نمی‌باشد به این دلیل که اولین شاخصه یک فرد «تنبل»، نداشتن هدف است اما توضیحات شما نشان می‌دهد که هدفمند هستید. در استفاده از اصطلاحات بایستی خیلی دقت کنیم و گاه با نسبت دادن صفت‌های نادرست به خود، باعث اشتباه کردن در یافتن راه‌حل می‌شویم. بنابراین تا به اینجا متوجه شدیم که فردی تنبل نیستید.
مورد بعدی که لازم است مدنظر قرار دهید، موضوع «رفتار طبیعی» است. طبیعت انسان‌ها این است که عمل‌گرا نباشند و از هر اقدام عملی، فراری باشند. در واقع اگر یک انسان، در حال ورزش کردن، مسواک زدن منظم، رعایت مراقبت‌های پزشکی مستمر، اجرای برنامه درسی و هر کار دیگری باشد، او یک رفتار طبیعی انجام نمی‌دهد و قطعاً برای هر یک از آن‌ها، مجبور به تحمل فشار ناشی از مخالفت‌های مغز حیوانی است.
برای مغز ما، ابعاد کاری که انجام می‌دهیم، اهمیتی ندارد. مهم نیست که «مسواک زدن» باشد یا «مراقبت‌های مستمر بهداشتی» یا «اجرای برنامه کنکور». برای مغز حیوانی، چیزی که اهمیت دارد، حفظ بقا و مدیریت بر مصرف انرژی است.
در نتیجه از نظر مغز حیوانی، همان‌قدر که «درس خواندن» یک فعالیت بی‌فایده است، همان‌قدر هم «ورزش کردن»، «رژیم گرفتن»، «مراقبت‌های بهداشتی» و «هر کار ریز و درشت مشابه این‌ها»، بی‌ارزش است و به هر قیمتی بایستی جلوی آن‌ها گرفته شود.
با این توضیحات متوجه می‌شویم که بزرگی و کوچکی کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، هیچ فرقی ندارد و به محض اینکه آن کار با مخالفت مغز حیوانی رو به رو می‌شود، بایستی این پیغام را برای خودمان یادآوری کنیم که «برای اجرای آن کار، مجبوری فشار بیاوری». با این آگاهی، شرایط برای عمل‌گرایی در شما فراهم‌تر خواهد شد چون ذهنیت درست‌تری به اموری که درگیرش هستید، پیدا خواهید کرد. موفق‌ترین باشید.

مشکل در تصمیم گیری

سلام ببخشید من یه مشکلی دارم که نمیدونم چطور رفعش کنم. راستش حس میکنم مووودی هستم تو درس خوندن اول تصمیم گرفتم خودم پیش برم و برنامه ریزی کنم اما بعد گفتم نه ممکنه نتونم پس با مشاور پیش برم. حالام که مشاور دارم میگم نه خودم میخوندم بهتر بود خودم بهتر میتونم پیش برم. و حالام میدونم اگه نخوام با مشاور پیش برم بعد باز پشیمون میشم و میخوام بگم واااای کاش با اون پیش رفته بودم الان خودم نمیتونم درست برنامه بریزم. اصلا کلافه شدم… چطور ذهنیتم و درست کنم؟!!!

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. شما چون مشاور دارید بهتر است که مسائل فکری و نگرشی خود را با ایشان در میان بگذارید زیرا شناخت دقیق‌تری از شرایط روحی و فکری شما دارند و می‌توانند کمک مؤثرتری داشته باشند. با این حال چون زحمت کشیدید و سؤالتان را از من پرسیدید، حتماً پاسخ می‌دهم:
وقتی از بیرون به وضعیتی که توضیح داده‌اید نگاه می‌کنم، متوجه این نکته می‌شوم که «ترس از پشیمان شدن»، پُر رنگ‌ترین عاملی است که در متن شما به چشم می‌آید اما نیاز به بررسی بیشتر دارد. در واقع، با این پیام و این میزان از توضیحات، به نظرم، ریشه را بایستی در ضعف‌ها، ترس‌ها و نگرانی‌های تصمیم‌گیری جست و جو کنیم.
به همین منظور، در صورت تمایل، لطفاً به این سؤال پاسخ دهید که آیا شما در کل زندگی خود، هر جا که پای تصمیم‌گیری و انتخاب در میان باشد، دچار «ترس از پشیمان شدن» می‌شوید یا فقط برای درس خواندن این وضعیت وجود دارد و در بقیه وضعیت‌ها این‌طور نیست؟ اگر در جنبه‌های مختلف زندگی خود، این نگرانی از تصمیم‌گیری را دارید، خواهش می‌کنم پاسخ تا حد ممکن کامل و جامع با ذکر چند خاطره بدهید تا بتوانم به درک درست‌تری از شرایط شما برسم و اگر فقط و فقط در درس خواندن این‌طور هستید، لطفاً به این سؤال پاسخ دهید که چه مقدار معتقد هستید که این درگیری ذهنی که دارید و اسمش را مودی بودن گذاشته‌اید، می‌تواند یک روش برای عقب انداختن درد درس خواندن است؟ موفق‌ترین باشید.

سردرگمی

سلام من سه روزه …

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت می‌خواهم که پیام شما را به طور کامل نمایش ندادم چون ماجراهایی که برایم نوشته بودید و از همه مهم‌تر، تصمیمی که می‌خواهید به خاطر آن اتفاق خانوادگی بگیرید، به گونه‌ای هستند که بایستی به صورت خصوصی برایتان توضیح داده شود. باز هم عذرخواهی می‌کنم و یادآور می‌شوم که در صورت تمایل، لطفاً به ایمیل پایین سایت کلبه مشاوره، ایمیلی بزنید تا به صورت خصوصی، در مورد آن اتفاقاتی که برای خانواده‌تان افتاده، توضیحاتی را ارائه کنم. موفق‌ترین باشید.

کمک کمک

سلام من دارم از چند پنانسیلی بودن میمیرم.کلی کار ها انجام دادم و رها کردم..حسرت اینو میخورم که چرا نمیتوتم مثل خیلی ها یه کاریو ادامه بدم و براش تلاش کنم و به جایی برسم .مغزم از فکر کردن زیاد درد میگیره .بین چند تا کار موندم و به همشون هم کم و بیش علاقه دارم فقط نمیتونم انتخاب کنم .همش سختی هاشون رو نسبت به هم میسنجم.ماه هاست که دیگه اصلا کاری نکردم و حتی فکری هم نکردم اما الان که باید هر چه زودتر تصمیمی بگیرم دوباره شروع شده.یعنی میشه یه روزی من دیگه اینطور نباشم؟اینقدر از این شاخه به اون شاخه نپرم؟فقط برای یک چیز تلاش کنم ؟هر راه درمانی وجود داشته باشه می پذیدم..گاهی با خودم میگم با این همه ایده و کار کاش راهی وجود داشت که ایده هام رو بفروشم وقتیکه خودم هیچ وقت عملیشون نمیکنم.عذر میخوام اگر پرحرفی کردم همه جا میگردم تا مشکلم حل شه و من به نتیجه برسم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. آخرین شاخه به شاخه‌ای که شدید را در نظر بگیرید. از خودتان بپرسید، برای چه آن را رها کردم و به شاخه جدید رفتم؟ گفتگوهای درونی‌ام چه بود؟ از چه چیزی دلسرد شدم و به چه چیزی امیدوار بودم که این رفتار را بروز دادم؟ با بررسی این مکالمه ها، به خوبی می‌توانید چسب رفتاری را بیرون بکشید و بدانید که از کدام طرز تفکر، ضربه می‌خورید.
این بررسی را روی شاخه به شاخه شدن‌های دیگر هم انجام دهید تا به درک عمیق‌تری از شرایط درونی خود در لحظه تغییر برسید و بتوانید بهتر به شرایط احاطه پیدا کنید. شرط عبور شما از این رفتار، پیدا کردن سرنخ‌های لازم در گفت و گوهای درونی شماست. موفق‌ترین باشید.

ذهن شلوغ

سلام خب من دوست دارم نیازهام رو طوری برطرف کنم که ازش لذت هم ببرم ولی مثل اینکه اینطور نمیشه درسته؟ البته وقتی حسابدار بودم هم لذت میبردم ولی ترس و استرس کار باعث میشد همیشه فکر کنم در مسیر علاقم نیستم و اینطور از شغلم رضایت نداشتم.
پس بله من میخوام که کار کنم تا بتونم نیاز هام رو برطرف کنم نه فقط نیاز مالی بلکه علاوه بر این نیاز در اجتماع بودن نیاز در ارتباط بودن با ادم ها نیاز به جایگاه بالا و نیاز به ارامش کاری نه استرس بالا‌. من واقعا تو تصمیم گیری دچار مشکل شدم کاش مسیرم مشخص بود و به نتیجه میرسیدم که چی میخوام کاش نقشه ای برای مسیر زندگیم داشتم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ پیام قبلی شما تکمیل شد. امیدوارم با دقت خوانده و روی آن‌ها فکر کنید و آنگاه یک بار برای همیشه هدف‌گذاری کرده و یک عمر عملگرایی کنید تا به نیازهای خویش پاسخ دهید. موفق‌ترین باشید.

خانواده

سلام روز بخیر. من امسال واسه سومین بار کنکور دادم و هیچی نخوندم، رتبم ۴۰۰۰۰ شد. تا سال یازدهم همه چی اوکی بود، معدلم، ترازم و… بدون اینکه کسی بهم بگه یا فشاری به خودم بیارم درسمو میخوندم ولی از سال دوازدهم یهو کلی مشکل ریخت رو سرم! مقایسه شدنم توسط بقیه، ناامیدی، کم شدن تراز و خیلی چیزای دیگه که باعث شد از درس خوندن فراری بشم.
من نمی‌دونستم باید باهاشون روبه‌رو بشم و حلشون کنم به خاطر همین رو آوردم به خواب و خیال پردازی و فیلم. کنکور اولو دادم و خرابش کردم و بعدش تصمیم گرفتم تغییر کنم و درس بخونم اما خیلی سخت بود! همون چیزایی هم که بلد بودم یادم رفته بود و من عملا پایم صفر بود، حدود یک ماه هر جوری بود خودمو کشوندم جلو و درس خوندم ولی نتیجه نمیگرفتم! برنامه آزمون جلو بود و من عقب افتادم و اینجوری شد که بازم بیخیال شدم و نخوندم.
سال گذشته هم به همین منوال گذشت. الان خانوادم از دستم ناراحت و عصبانین، هرچند من تا حدی بهشون حق میدم چون اونا هیچی واسه من کم نذاشتن ولی الان اونا منو به شکل یه موجود بی مصرف خنگ میبینن که نتونسته بعد سه سال یه رتبه خوب بیاره، خبر ندارن این سال ها چیکار کردم و چی بهم گذشته.
اصرار دارن برم یه رشته بدون کنکور، میگن توانایی ذهن تو در همین حده، ولی من نمی‌خوام بپذیرم! درسته خیلی اشتباه داشتم ولی خودم می‌دونم که توانایی ذهن من این نیست! من وقتی تصور میکنم یه رشته دیگه رو بخونم و یه شغل دیگه داشته باشم عصبی میشم، گریم میگیره.
یک هفته س کار من شده گریه کردن، خودمم دیگه حالم از این شخصیت سست و بی اراده م به هم میخوره. هیچ اعتماد به نفسی برام نمونده و خودمو از مردم قایم میکنم که مبادا از کنکور بپرسن. به نظر شما این منی که الان براتون توصیف کردم می‌تونه به یه من قوی تبدیل بشه؟
یا بهتره بیخیال قوی بودن بشه و بره یه رشته بدون کنکور بخونه؟ مسخرس ولی حتم دارم یه ترم بیشتر تو اون رشته هم دووم نمیارم و انصراف میدم. پدر و مادر من سنشون بالاست ‌‌و هر دو مشکل قلبی دارن میترسم سال بعد هم برسه و من همین آدم باشم و اونا خدایی نکرده از دستم سکته کنن. ببخشید که خیلی طولانی شد ولی کسی رو ندارم که بی طرفانه راهنماییم کنه.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. پشت کنکور ماندن و حتی خواندن برای اولین بار در کنکور، قوانین خاص خودش را دارد که آن‌ها را برای شما می‌نویسم و وقتی کسی می‌خواهد برای کنکور بخواند (چه اولین بارش باشد، چه چندمین بارش باشد)، بایستی از این قوانین اطلاع داشته باشد:
1- مطمئن باشد که هدفش را درست انتخاب کرده و آنچه نیازهایش را پاسخ می‌دهد، قطعاً از راه کنکور و ورود به رشته مورد نظرش می‌گذرد. این‌طور نباشد که دائماً بخواهد به هدفش شک کند یا در اثر صحبت‌های دیگران، نظرش را برگرداند و وسط راه که با سختی‌ها مواجه شد، به فکر تغییر هدفش باشد. یک بار هدف‌گذاری و یک عمر عمل‌گرایی، قانون شماره یک است.
2- بداند که هیچ فرمول و قانون علمی وجود ندارد که برای او، تاریخ قبولی در کنکور را تعیین کرده باشد. هیچ کسی نمی‌داند چه موقع قبول می‌شود. یک سال، دو سال، سه سال و یا بیشتر. بنابراین او باید به این جمله فکر کند که «من وقتی در کنکور قبول می‌شوم که سوادم به رشته و دانشگاه مورد نظرم برسد و اینکه چقدر طول می‌کشد تا سوادم به آن حد برسد، مشخص نیست و بایستی فقط با عمل‌گرایی و اجرای برنامه، به آن برسم».
درک می‌کنم که پذیرش این مورد چقدر سخت و با تمام آموخته‌هایی که در گوشمان کرده‌اند و می‌گویند، تو فقط باید بخواهی و هر کاری همان‌قدر طول می‌کشد که تو برایش تعیین کنی و یا باید حرف انگیزشی و مثبت بزنی که بله من در همان قدم اول به هدفم می‌رسم و سایر موارد مشابه. با همه این آموخته‌ها، با تمام این معنا بخش‌هایی که در ذهنمان کرده‌اند، مجبوریم علمی به ماجرا نگاه کنیم و یک بار برای همیشه تکلیف خودمان را روشن کنیم.
3- بتواند دراز مدت را دیده و شرایط را بر مبنای آن بالا ببرد. فرایند کنکور اینطور نیست که یک کار کوتاه مدت باشد و قطعاً سختی اصلی کنکور در این است که مجبوریم برای موفقیت در آن، یک بازه بلندمدت را مشغول درس خواندن باشیم.
خود این موضوع، فشارها و سختی‌هایی را به وجود می‌آورد که برای عبور از آن، نیاز است که بتوانیم آگاهی کامل از سختی‌های راه، برای یک بازه طولانی مدت داشته باشیم تا وسط راه، کم نیاورده و جا نزنیم.
به خوبی بدانیم که قرار است چه مسیری با چه زبری‌هایی را تحمل کنیم و با رفتارهای هیجانی کوتاه مدت، نمی‌توان نتیجه گرفت و حتماً نیاز است که درس خواندن را در یک فرایند بلند مدت، تکرار کنیم.
4- یک شروع نامنظم، شلخته، بی‌کیفیت و درهم داشته باشد، نه اینکه از روز اول به دنبال یک برنامه کامل، بی‌نظیر، جامع و حرفه‌ای باشد. یک شروع طبیعی، از بی‌نظمی، بی‌حوصلگی، خستگی‌های زیاد، فرارهای طولانی شروع می‌شود و با فشار به نظم مورد نظر می‌رسد.
5- مغز ما درس خواندن را یک فعالیت پرمصرف و بی‌فایده می‌داند. درنتیجه آن را پَس می‌زند و با انواعی از احساسات مثبت و منفی و تفکرات تکراری به شما حمله می‌کند. نگرانی‌های مختلف را می‌سازد. ذهنتان شلوغ می‌کند، بی‌قراری و تمایل به بلند شدن از پشت میز مطالعه را به اوج می‌رساند و شما یک فرمول بیشتر ندارید که آن هم درس خواندن در همین بمباران‌هاست.
می‌دانم که باورها و معنا بخش‌هایی که از کودکی برایمان ساخته‌اند به ما می‌گوید که در یک فضای آرام و بی‌دغدغه باید درس بخوانیم و در اثر همین آموخته‌های اشتباه است که تعداد زیادی از روزهای سال را از دست می‌دهیم و همیشه دنبال یک شرایط ایده آل و خوب برای درس خواندن می‌گردیم و با کوچک‌ترین عامل برهم زننده، میز مطالعه را ترک می‌کنیم. شما مجبورید در یک محیط منفی و نامطلوب، فشار بیاورید و حتی با وجود افکاری مثل «بی‌کیفیت بودن مطالعه»، «عمقی نبودن درس خواندن»، «زوری بودن مطالعه» و… باز هم درس بخوانید و در هنگام درس خواندن دنبال راضی کردن احساسات خود نباشید.
6- بارها و بارها نظم برنامه بر هم خواهد خورد. اکثر ما دوست داریم یک برنامه را بدون خراب کردن روزها، تا آخر اجرا کنیم و هر بار که برنامه خراب می‌شود، آن را پاره می‌کنیم و یک برنامه دیگر می چینیم و معمولاً این وسط به خودمان می گوییم که برنامه بعدی را از شنبه هفته بعد شروع می‌کنم.
دوباره چند روزی می‌خوانیم و نظم به هم می‌خورد و دوباره همان روند قبلی را دنبال می‌کنیم و در نهایت باور می‌کنیم که بی‌اراده هستیم، پشتکار نداریم، ضعیفیم و احساس خودکم‌بینی پیدا می‌کنیم. درحالی‌که بر هم خوردن نظم در اجرای برنامه کاملاً طبیعی است. اوایل که شروع می‌کنید، هر دو سه روز یک بار نظم به هم می‌خورد و رفته‌رفته اگر فشار بیاورید و طاقت داشته باشید، این بر هم خوردن با فاصله‌های هر شش هفت روز تکرار می‌شود همین‌طور که جلو برویم کار به جایی می‌رسد که فاصله بازم بیشتر می‌شود ولی هرگز به جایی نمی‌رسد که اصلاً بر هم نخورد.
یعنی هر چند سال هم درس بخوانیم باز هم نظم برنامه به می‌ریزد. همیشه وقتی نظم برنامه به هم می‌ریزد، دو گزینه جلوی ما قرار دارد و همه چیز به این بستگی دارد که کدام را انتخاب می‌کنیم؟ گزینه اول می‌گوید خودت را تحقیر و سرزنش کن، احساس خودکم‌بینی و بی‌ارادگی داشته باش و میز مطالعه را ترک کن و به این فکر کن که تو لایق هیچ‌چیزی در دنیا نیستی. گزینه دوم که البته انتخابش سخت‌تر است، می‌گوید که از همین‌جا نظم بعدی را بسازیم. هرچقدر هم نرسیدیم بخوانیم، در روز جبرانی، جبران می‌کنیم. من نمی‌گذارم این شکاف بیشتر بشود. دنبال رکورد زدن در روزهای بی‌وقفه درس خواندن نیستم. هر جا نظمم خراب شد، نظم بعدی را می‌سازم.
7- بپذیرد که درس خواندن دردناک است و دردش را با هیچ روشی مثل «قانون جذب»، «فایل‌های سابلیمینال»، «جملات مثبت تأکیدی»، «یوگا»، «کمک به دیگران»، «خیرخواهی»، «بخشندگی»، «گروه دوستانه تشکیل دادن برای گزارش و درس»، «دسته‌جمعی خواندن»، «رفتن به کتابخانه و پانسیون مطالعاتی»، «کلیپ انگیزشی»، «موسیقی انگیزشی»، «جملات انگیزشی»، «دیدن کلیپ طنز»، «خواندن پست‌های شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها»، «چَت کردن با دوستان»، «درد دل کردن با بقیه»، «اعتیاد به رمان، بازی، فیلم و سریال»، «رؤیاپردازی»، «مسافرت رفتن»، «تفریح کردن»، «باشگاه رفتن»، «دوست و رفیق پیدا کردن» و هر راه حل دیگری که به ذهنتان می‌رسد، کم نخواهد شد.
درس خواندن تبدیل به عادت نمی‌شود چون ارتباط به بقا ندارد و مغز حیوانی آن را پس می‌زند و همیشه برایش دردناک است. این درد را نمی‌شود کم کرد، نمی‌شود عقب انداخت، نمی‌شود فراموشش کرد. این درد تا همیشه با درس همراه است. اگر دندانتان درد کند، همان موقع به دندانپزشک مراجعه می‌کنید. برای درس خواندن هم همین است. وقتی دردناک است، دردش را همان موقع تحمل کنید.
8- پایه درسی و شرایط تحصیلی خود را بپذیرد. برخی‌ها هستند که نیاز دارند مدتی را صرف پایه سازی کرده و حتی ریاضی را از سال‌های مقدماتی‌تر شروع کنند ولی بدون در نظر گرفتن پایه درسی و نیازهای آموزشی تمایل دارند که از روز اول وارد کنکور آزمایشی شده و سطح بالا کار کنند.
در نهایت چون پایه سازی نکرده‌اند از آزمون‌ها عقب می‌افتند، پیشرفت تحصیلی نمی‌کنند و خوراک فکری را برای مغز حیوانی فراهم می‌کنند که جلوی آن‌ها را بگیرد. بنابراین حتماً متناسب با پایه درسی، شرایط تحصیلی و میزان تسلطی که دارید برنامه‌ریزی کنید و اگر نیاز است، حتماً پایه سازی کنید.
9- یادگیری یک مهارت است. وقتی صحبت از مهارت می‌شود یعنی قرار است یک فرایند زمان‌بر را شروع کنیم و هر بار وضعیت را ارتقا دهیم. در مسیر این ارتقا، گاهی ممکن است بدتر و گاهی بهتر شویم. نیاز است که تمرین‌ها، مرورها، تست‌ها و رفع اشکال‌های گوناگونی را تجربه کنیم تا در نهایت به تسلط برسیم.
هر مهارت نیاز به شبکه‌سازی سیناپسی و تغییرات مغزی برای شکل‌گیری، تقویت و باز تولید آن دارد. بنابراین در مسیر یادگیری، نیاز است یادمان بماند که قرار است یک مهارت را بیاموزیم و این مهارت نیاز به زمان، تمرین، مرور و رفع اشکال دارد تا به تسلط تبدیل شود. از اینکه نیاز به تست‌ها و تمرین‌های بیشتر باشد، ناراحت نباشد و بداند که نیاز به زمان گذاشتن دارد تا مطالب برایش جا بیفتد.
او حتی از اشتباه حل کردن بعد از کلی تست نباید به هم بریزد و لازم است که شهامت مواجه شدن با مشکلات درسی‌اش را داشته باشد و هر بار این سؤال را پاسخ دهد که «چرا اشتباه می‌زنم؟ آیا هنوز مشکلات قبلی باعث اشتباه زدنم می‌شود یا در آن‌ها پیشرفت کرده‌ام و مشکلات دیگری باعث اشتباه شدن تست‌هایم می‌شود؟»
10- هزینه‌های روحی و ذهنی موفقیت را بپردازد. در مطلب مقدمه سایت کلبه مشاوره، لیستی از این هزینه را نوشته‌ام که برای خواندن می‌توانید از منوی بالای سایت، بر روی مقدمه کلیک کرده و آن را بخوانید. هر موفقیتی چه در کنکور و چه غیر آن، نیاز به پرداخت آن هزینه‌ها دارد و بایستی آماده پرداختش باشید.
11- رفتارها و کارهای مؤثر انجام دهد. یعنی وقتی هدف بالا کشیدن سواد و درصدهای کنکور است، بایستی مجموعه‌ای از رفتارها و کارهایی را انجام دهد که به افزایش درصد کمک کند. مثلاً حضور بلندمدت در شبکه اجتماعی، دنبال کردن صفحات عمومی و سایر رفتارهای از این دست، کمکی به ارتقای درصد شما نمی‌کند و جزء رفتارهای مؤثر به حساب نمی‌آید. از آنطرف تلاش برای اینکه زمان‌های بیشتری را پشت میز بنشینید و استراحت‌های مدیریت شده‌ای داشته باشید و یا سعی کنید فاصله بین بیداری تا شروع اولین درس را کوتاه کنید، جزء رفتارهای مؤثر به حساب می‌آید زیرا این زمان‌ها را مشغول مرور، تست زنی و رفع اشکال خواهید شد و درصدتان رشد می‌کند.
12- در این مسیر لازم است که شناخت مغز را بر اساس شخصیت و آموخته‌های ذهنی خودش تکمیل کند تا از رفتارهای آسیب زننده به فرایند مطالعه مثل «کمال‌گرایی»، «وسواس»، «چند پتانسیلی بودن»، «ترس از شکست»، «نگرانی از قضاوت شدن»، «استرس» و… آگاه شود و جلوی آن‌ها را بگیرد.
حالا که دید وسیعی از موضوع به دست آوردید، می‌توانید یک تصمیم درست و منطقی برای زندگی خود بگیرید. این قوانین به شما کمک می‌کند که از احساسات دور شده و صورت مسئله زندگی خود را واقعی ببینید و علمی تصمیم بگیرید که دقیقا با زندگی خویش چه باید کنید. موفق‌ترین باشید.

حس عقب افتادن ازبقیه

سلام من 4 سال هست پشت کنکورم خواهرزادم امسال کنکور داده و رتبه سه رقمی آورده و من اصلا حس خوبی ندارم حس میکنم از زندگی عقب افتادم. اون کنکورش رو داد و قبول هم شد ولی من هچنان تو این نقطه از زندگی موندم و فشار های اطرافیان و مسخره کردن هاشون حالم رو بد کرده هر کسی میرسه متلک میندازه و همه سرزنشم میکنن ببین اون از تو 4 سال هم کوچکتر بود قبول شد ولی تو هنوز نمیخوای بپذیری قبول نمیشی چطور باید ازاین فاز دربیام و برام مهم نباشه.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در این پیام، تقابل چند صورت مسئله را مشاهده کردم که می‌خواهم به صورت جداگانه برایتان بنویسم:
1- صورت مسئله خودتان: الف) از زندگی عقب افتاده‌ام، ب) توسط دیگران مسخره می‌شوم.
2- صورت مسئله اطرافیان: الف) مسخره کردن، ب) اثبات اینکه در کنکور قبول نخواهی شد.
نظرتان چیست که صورت مسئله‌تان را این قرار دهیم: من برای زندگی خودم، چه باید کنم؟ در این صورت مسئله، کاری نداریم که بقیه در چند سالگی قبول شده‌اند، اطرافیان کار و زندگی خود را تعطیل کرده و دست به مسخره کردن ما می‌زنند، فلان شخص قبول شده یا نشده، چند سال پشت کنکور هستم یا نه.
در این صورت مسئله، تنها چیزی که اهمیت دارد، نیازهای خودتان است. این زندگی شماست که یک سؤال بر سر در آن نصب شده و می‌پرسد: «قرار است با بقیه عمر خود چه کنیم؟».
اینکه قرار است چه حرکتی برای زندگی خود داشته باشید، بایستی بر مبنای شخصی باشد نه بر مبنای مسابقه، رقابت، جنگ روحی و روانی، مسخره شدن یا تشویق شدن و سایر موارد از این دست.
بنابراین، معتقدم اگر صورت مسئله خود را از چیزی که الآن هست بر روی چیزی که توضیحش دادم ببرید، آنگاه کاربردی‌تر به زندگی خویش نگاه می‌کنید و به فکر ساختنش خواهید بود. در واقع اولین قدم برای آنکه از شرایط ذهنی فعلی خود خارج شوید این است که به آن سوال پاسخ دهید. موفق‌ترین باشید.

ذهن شلوغ

سلام وقتی میخوام تو رشته ای که درس خوندم (حسابداری) کار کنم و ادامه تحصیل بدم بعد یه مدتی با خودم میگم این کار اصلا به روحیات من نمیخوره و خیلی خشکه و من نیاز دارم به کاری که مورد علاقم باشه با اشتیاق کار کنم. بعضی وقت ها هم میگم کار سختیه و دقت زیاد میخواد و از اشتباه کردن میترسم چون فکر می کنم آدم بی دقتی هستم و از وارد بازار کار شدن میترسم با اینکه سابقه کار دارم ولی چون تو کارم چند بار اشتباه داشتم دیگه از کار کردن تو این رشته میترسم.
از طرفی به کار های هنری و قنادی و اشپزی علاقه دارم و چند ساله که به طور خیلی محدود تو این حوزه هم کار میکنم ولی نتونستم تصمیم درست بگیرم و فقط برای یکی از این شغل ها تلاش کنم. مثلا دوباره تو ذهنم میگم خب این شغل نیاز به تبلیغات زیاد داره باید سرمایه و کلی تجهیزات داشته باشم.
یعنی الان چند ساله که کار قنادی انجام میدم ولی پیشرفتی نداشتم و در حد دو سه تاسفارش در ماه موندم. از طرفی هم فکر میکنم این کار هم سخته و ممکنه اگر بخوام تخصصی ادامه بدم نتونم. چند سالی هست که فکر میکنم ثابت موندم و انگاری خودم رو سپردم دست روزگار. انگاری میترسم از تصمیم گرفتن و انتخاب کردن. خودم فکر میکنم ریشه همه ی افکارم از ترسه که نمیتونم عملگرا باشم. اینطور بگم میترسم از اینکه خودم برای خودم تصمیمی بگیرم و فقط یه شغلی انتخاب کنم و در اون متخصص بشم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما نکاتی وجود دارد که به ترتیب شماره‌گذاری به آن‌ها اشاره می‌کنم:
1- برای انتخاب شغل، دو نگاه کلی وجود دارد که یکی بسیار پرطرفدار است و تقریبا از سنین کم آن را شنیده‌ایم و یکی بسیار کم طرفدار است و به ندرت اتفاق افتاده که آن را بشنویم. این دو دیدگاه عبارت است از: الف) انتخاب شغل بر حسب علایق، روحیات، شخصیت و استعدادها، ب) انتخاب شغل بر اساس نیاز.
آنچه در متن خودتان به آن اشاره کرده اید، به نظر می‌رسد که مدل فکری شما هم روی دیدگاه (الف) می‌چرخد زیرا عبارت‌هایی مثل «روحیات من»، «خیلی خشکه»، «مورد علاقم» و «اشتیاق» در نوشته شما وجود دارد. دیدگاه (الف) خوراک فکری مناسبی برای مغز ما فراهم می‌کند زیرا بسیاری از فاکتورهای موثر بر انتخاب شغل بر اساس این دیدگاه، از احساسات سرچشمه می‌گیرد. مثلا وقتی برای کار کردن دنبال علایق و اشتیاق باشیم، یعنی دنبال حس خوب از انجام کار می‌گردیم و اینجاست که فضا برای بازی مغز فراهم است و می‌تواند شما را متوقف کند.
دیدگاه (ب)، یعنی انتخاب شغل بر اساس نیاز، دریچه ورود احساسات را می‌بندد و به این می‌اندیشد که من بر اساس امکانات، شرایط زندگی، محیطی که در آن هستم و آنچه در نظر دارم، چه شغلی را باید انتخاب کنم که با تداوم، عملگرایی و پرداخت هزینه‌های روحی و ذهنی آن، به نیازهای مورد نظرم پاسخ دهم. طرفدار دیدگاه (ب)، به کار به چشم یک علاقه، یک تفریح، یک لذت، یک حس شور و شوق، یک بازی و سایر کلیدواژه‌های از این دست نگاه نمی‌کند بلکه کار را وسیله‌ای برای پاسخ به نیازهای خود می‌داند و به خوبی درک کرده که کار کردن برای انسان دردناک است ولی برای رفع نیازهای زندگی، مجبور است که این درد را پذیرش کرده و انجامش دهد.
فردی که معنا بخش‌هایش او را متقاعد کرده‌اند که از دیدگاه (ب) پیروی کند، به این نتیجه رسیده که مغز ما کار کردن را دوست ندارد و از نظرش، کار کردن یعنی اتلاف انرژی برای هیچ. مغز ما می‌گوید وقتی اکسیژن، آب، غذا، دمای مناسب و محیط امن وجود دارد، چه نیاز است که کار کنیم؟ بنابراین کار کردن یک فرایند زوری است که برای اجرا شدنش بایستی فشار آورد و هیچگاه به انجامش عادت نمی‌کنیم و برای ما لذت بخش هم نخواهد بود.
کسی که سبک فکری اش، بر اساس دیدگاه (ب) تنظیم شده به این نظر رسیده که با مدل «یتیم- بدهکار» زندگی کند. یعنی نه کسی را دارد که از او در مسیر پاسخ دادن به نیازهایش حمایت کنید (یتیم) و نه آنقدر دست و بالش باز است و فشاری از زندگی ندارد که بتواند بی‌تفاوت به تماشای روزهای از دست رفته، بنشیند (بدهکار). او به خودش، بدهکار است چون نیازهایی دارد که پاسخ‌شان را مجبور است بدهد و برای پرداخت این بدهکاری، هیچ حامی ندارد چون از قبل پذیرفته که یتیم باشد. این مدل فکری به او آموخته که زجر، سختی، درد، رو به رو شدن با مشکل و سختی‌های یک شغل را به تعویق نیندازد، چون مجبور است به هر قیمتی که شده، بدهکاری‌اش را صاف کند.
اینجاست که بایستی تصمیم بگیرید که همچنان دنبال راضی کردن احساسات خود در هنگام کار کردن باشید یا آنکه بر حسب نیازهای خود کار کنید؟ این موضوعی است که انتخابش با خود شماست.
۲- شما زندگی موازی را به راه می‌اندازید و برای همین، در هر راهی، وقتی به نیمه می‌رسید، رهایش می‌کنید. منظور از زندگی موازی چیست؟ هرگاه انسان بین دو یا چند راهی قرار بگیرد، مجبور است یکی را انتخاب کند. وقتی این راه برگزید و در آن مشغول زندگی شد، با سختی ها، رنج‌ها و دردهایش مواجه می‌شود و هر روز مجبور است آن فشارها را تحمل کرده و کارش را جلو ببرد. از همین جاست که یک خطای مغزی در ذهنش شکل می‌گیرد که از این قرار است: «اگر آن یکی راه را انتخاب می‌کردی، کار ساده‌تری داشتی و می‌توانستی موفق‌تر باشی. زجر و دردهایی که الان تحمل می‌کنی، اصلا منطقی نیست. این راه، آخر و عاقبتی ندارد و ادامه دادنش فقط باعث دور شدن از زندگی عادی می‌شود».
شخص با این خطای مغزی، نسبت به راهی که انتخاب کرده، دلزده می‌شود و تصمیم می‌گیرد که روی مسیر بعدی تغییر جهت بدهد. به محض ورود به مسیر بعدی، باز هم با با سختی ها، رنج‌ها و دردهای این مسیر مواجه می‌شود و هر روز مجبور است آن فشارها را تحمل کرده و کارش را جلو ببرد و در اینجا، مجدد فضای شک و تردید فراهم می‌شود که «نکند من اشتباه می‌کنم و هدفم را درست انتخاب نکرده ام. این چه زجر و دردی است که در این مسیر هم وجود دارد. حتما علاقه‌های خودم را درس نشناختم و قطعا این راه‌ها با توانایی‌های من جور نیست که اینطوری اذیت می‌شوم».
شک و تردید شروع می‌شود و افکار به سمت ترس از اشتباه کردن، ترس از شکست خوردن، ترس از پیشرفت نکردن، ترس از انتخاب نادرست، ترس از سختی‌ها و زجرها و سایر موارد مشابه، می‌رود و شخص به وضعیت وسط بازی کشیده می‌شود. وضعیت وسط بازی، آن وضعیتی است که افکار و اندیشه‌های موفقیت را پیدا می‌کنید و دایما دنبال ساختن یک زندگی سطح بالا می‌باشید که آرامش بدست آورید و به نیازهای خویش پاسخ دهید ولی در عمل، به اندازه یک شغل معمولی هم زحمت نمی‌کشید. این وسط بودن، بهترین حالت برای مغز حیوانی است زیرا کمترین انرژی مصرف می‌شود.
برای خروج از این وضعیت، فقط بایستی دست به انتخاب بزنید و ملاک انتخاب هم، طبق نکته اول، راهی است که نیاز شما را پاسخ دهد. وقتی آن راه را انتخاب کردید، بایستی هزینه‌های روحی، روانی و ذهنی و سختی‌های مسیر را بپذیرید و اینطور نباشد که دوباره زندگی موازی به راه بیندازید. با درک کامل از تمام سختی ها، به آن راه پایبند باشید تا بتوانید به نیازهای خود پاسخ دهید. به دنبال راضی کردن احساسات خود در کار کردن نباشید چون کار کردن، رفتار مورد نظر مغز نیست و در نتیجه احساسات شما را خراب می‌کند تا جلوی اجرای آن را بگیرد. بنابراین در هنگام کار کردن فقط به مطالب گفته شده در نکته اول توجه کنید و نیازهای خود را پاسخ دهید.
تا زمانی که به دنبال راضی کردن علاقه‌ها و احساسات خویش باشید، دلزدگی، فرار از کار، بی‌قراری، شک کردن به هدف، انواع ترس‌های قبل، حین و بعد انجام کار، وسط بازی و ساختن زندگی موازی را تجربه خواهید کرد و اگر یک بار هدفی متناسب با نیازهای خود انتخاب کنید و به فکر پاسخ دادن به نیازها باشید و سختی ها، شکست ها، دردهای عملگرایی و فشارهای روحی آن را پذیرا باشید، آنگاه به سرانجام خواهید رسید. در ضمن از منوی بالای سایت می‌توانید مطلب «ترس شناسی» را نیز مطالعه نمایید. موفق‌ترین باشید.