پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من سال دوم هست میخوام کنکور بدم چندین ماهه که دلم میخواد حتی یک روز هم که شده مثل گذشته درس بخونم نمیدونم مشکل از کجاست قبلا شما بهم گفته بودید احساسات جایی توی زندگی واقعی ندارند و بقیه به احساسات ما توجهی ندارند عمل مهمه خیلی با خودم کار کردم که عذاب وجدان نداشته باشم.
الان یکم بهتر شدم قبلا بشدت بیشتر عذاب میکشیدم اما به خودم گفتم یخورده چشماتو باز کن یا باید برای چیزی که میخوای تلاش کنی یا اگه تلاش نمیکنی پس ناراحتم نباش چون میتونستی ولی نکردی من عاشق ادمای موفقم به خودمم قول دادم انسان موفقی بشم برای هر کس موفقیت یک معنایی داره برای منم معنیش اینه که از تمام ادمای دورم بهتر بشم و بتونم به جایی برسم با ادمای روشن فکر با مسولیت و موفق معاشرت کنم.
تفکرات خوبی دارم درمورد پیشرفت و موفقیت اما مشکل من عمل هست در عمل ضعیف هستم من یاد نگرفتم شکست رو بپذیرم دوباره بلند شم میدونم که شکست جزئی از راه موفقیته ولی فقط میدونم اما نگاه که میکنم تاثیر بدی روی من میذاره منو متوقف میکنه این تفکرات فقط منو عذاب میدن اما در واقعیت هیچ بدردی نمیخورن تا وقتی که نتونم از چیزایی ک میدونم استفاده کنم بدردم نمیخوره.
نمیخوام مثل کسایی باشم که فقط حرف میزنن انگار دارم به این سمت میرم با اینکه میدونم اگه این بیست روز مونده رو تلاش کنم میتونم از ریشه کنکور رو بزنم بره باززز خودمو اسیر نکنم اما باز هیچ کاری نمیکنم کاش هیچی نمیدونستم کاش یا به زندگی که ادمای معمولی دارن راضی میشدم یا مثل ادمای موفق تلاشمو میکردم مشکل از کجاست؟ چی میشه که ادما فقط تفکرات قشنگی دارن ولی توی زندگیشون ادم مفیدی نیستن من نمیخوام مثل اونا بشم.
یکی از دوستان در مورد خیال پردازی سوال کرده بود از شما منم دقیقا این مشکلو دارم شبا تا خیالپردازی نکنم نمیخوابم ی زندگی جدا دارم برای خودم توش همه چیزایی که ارزومه رو دارم از این متنفرمممم انگار نمیتونم قبول کنم که در واقع من هیچی نیستم هیچی ندارم من یه ادم معمولیم فقط بیست روز مونده ولی من هرگز هرگز و هرگز به جز دندون یا دارو نمیتونم به کمترش راضی شم چیزای زیادی میخوام ولی فقط میخوام.
لطفا راهنماییم کنیم چطور مغزمو گول بزنم و بجای رویا به سمت هدف گام های بزرگ بردارم چطور برای موفقیت انتظار بکشم؟ چطور یاد بگیرم صبور باشم؟ میخوام انتظار کشیدن موفقیت رو بلد شم میخوام حرف نزنم فکر نکنم رویا پردازی نکنم فقط رو به جلو حرکت کنم بدون نگاه به اطرافیان راستش اطرافیان من بویی از موفقیت نبردن تفکرات کوچیک و زندگی مفت.
کسایی که بهم میگن دنیای چند روزه چرا میخوای سر کار بری چرا میخوای خودتو اذیت کنی از حرفاشون متنفرم کسایی که هیچوقت برای زندگیشون کاری نکردن راستش کل اقوام ما رو بررسی کنی یکیشون زندگی خوبی ندارن یکیشون موفق نیستن توی زندگیشون و از نظر شغلی هیچکدوم کار مناسبی ندارن و درس نخوندن نمیخوام مثل اونا باشم.
نمیخوام تاثیر روی من بزارن میخوام اولین نفری باشم که فرق داره من انگیزمو از دست دادم چندین مدته به اینکه وقت تلف کنم عادت کردم به زندگی بدرد نخور که فقط گوشی دستت بگیری عادت کردم دلم میخواد همیشه توی زندگیم انقدر مشغله داشته باشم وقت سر و کله زدن با ادمای بدردنخور رو نداشته باشم انقدر تلاش کنم که چشمام هیچی رو نبینه.
ولی کتابو ک باز میکنم یاد تلاشایی ک نکردم میوفتم یاد قولایی که عملی نشد حرفایی ک حرف موند دردایی که هر روز بهشون اضافه شد بجایی رسیدم نمیتونم کتابو باز کنم دست ب هر کاری میزنم که سر کتاب نرم من دیگه میخوام زندگی کنم میخوام کنکور رو تمومش کنم مثل بقیه نفس بکشم با خیال راحت بخوابم و بیدار شم ممنون میشم کمکم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ما انسانها در سه وضعیت میتوانیم باشیم: الف) موفق یا در حال تلاش برای موفقیت، ب) وسط ماندن، پ) انسان معمولی. از بین این سه حالت، مغز حیوانی ما ترجیح میدهد که حالت (ب) را انتخاب کنید. برای مغز حیوانی، حالت (پ) هم جذابیت ندارد و فقط و فقط حالت (ب) را میپسندد چرا؟
حالت (ب)، شرایطی را دارد که کاملا با قوانین مغز حیوانی که همان ذخیره انرژی و جلوگیری از مصرف آن است، سازگاری دارد. چطور؟ وقتی شما در حالت (ب) هستید، افکاری شبیه به حالت (الف) دارید ولی از نظر عملگرایی حتی به اندازه یک فرد معمولی هم تلاشی نمیکنید و این دقیقا همان چیزی است که مغز حیوانی میخواهد. حالت (ب) همان یخ زدگی است. فریز شدن، با کمترین مصرف انرژی. یک جایی آن وسط ها، یک جایی که هم افکار موفقیتآمیز داری و هم تلاشی کمتر از عادیترین انسان ها.
مغز برای اینکه بتواند شما در این حالت حفظ کند همیشه افکار بزرگ را یادآوری میکند و به شما میگوید که از آن کمتر را نباید بخواهی و تو نباید یک آدم عادی باشی و حتما باید هدف بزرگت را دنبال کنی و از آنطرف وقتی به پای عمل میخواهد برسد، با پیش کشیدن گذشته و بدقولی ها، کم کاری ها، پشت گوش انداختنها و…، احساسات منفی را تولید میکند تا جلوی عملگرایی را بگیرد و وقتی که آنقدر ناامید میشوید که میخواهید به یک انسان عادی تبدیل شوید دوباره اهداف بزرگ را یادآوری میکند تا هشدر دهد که باید موفق باشید و حق عادی بودن ندارید.
این چرخه به همین صورت، تکرار میشود و مغز از بودن در این حالت، خرسند است. اگر قصد دارید این چرخه را بشکنید بایستی احساسات هنگام عمل را تحمل کنید. در قدم اول، اصلا مهم نیست که میخواهید به حالت (الف) بروید یا به حالت (پ). چون برای هر دو حالت باید دست به عمل بزنید. عمل کردن هم برای شما مساوی است با حجم زیادی از افکار منفی و گاه مثبت که با شدت زیاد در مدت فشرده به شما وارد میشود تا دست از عمل بردارید ولی مجبورید. هیچ راه دیگری نیست. باید این بُت ذهنی شکسته شود و عملگرایی را محقق کنید.
این انتظار که یک روز میآید که با حس خوب از خواب برخیزید و صبحانه کاملی بخورید و با شور و شوق فراوان به دنبال درس خواندن بروید و مثل یک روز ایده آلی مشغول یادگیری شوید و بدون آنکه احساس خستگی کنید، یک برنامه مطالعاتی ساعت بالا را اجرا کرده و با حداکثر یادگیری و بالاترین درصد، پرونده آن روز را ببندید از اساس یک انتظار بیهوده و غیر واقعی است.
واقعیت این است که مغز ما دوست ندارد کار کند و کار کردن از هر نوعی که باشد (چه حالت الف چه حالت ب)، با احساسات منفی و گاه مثبت، توسط مغز مورد حمله قرار میگیرد. حالا نکته مهم این است: «درد عملگرایی و درد وجود احساسات منفی با هیچ روش و فرمولی از بین نمیرود». یعنی اگر دنبال یک مُسَکن روحی روانی هستید تا این درد را کم کرده یا دنبال یک بیحس کننده هستید تا دیگر دردش را حس نکنید، آدرس را اشتباه میروید چون این درد کم که نمیشود هیچ، با هر بار بیشتر درس خواندن، دردش بیشتر هم میشود. مغز حیوانی به درد عملگرایی که مساوی با مصرف انرژی است سازش پیدا نمیکند و به هیچ وجه دارویی نیست که موقتا این درد را حس نکند یا بیحسی باشد و بیدرد بتوانیم عملگرایی کنیم.
بنابراین راه حلهایی که به ما توصیه میشود مثل «تکرار کردن جملات مثبت انگیزشی»، «یادآوری هدف و خوبی هایش»، «خواندن زندگی افراد موفق»، «گوش دادن به آهنگهای انگیزشی»، «دیدن کلیپهای انگیزشی»، «دیدن فیلم و سریالهای انگیزشی»، «تفریح و مسافرت رفتن» و… هیچ کدام این درد را کم یا بیاثر نمیکند. شما صدها جمله انگیزشی بگویید، هر لحظه هدف را یادآوری کنید، در دهها دنیای خیالی فرو بروید، زندگی نامه بخوانید، موسیقی گوش دهید، فیلم و سریال ببینید و حتی جهانگرد هم شوید و دایما در تفریح و مسافرت باشید، هیچ تاثیری روی این درد ندارد و همچنان وقتی کتاب را باز کنید، اعزای مغز حیوانی شروع میشود کهای داد که قرار است انرژی مصرف کنی و باید دنیایی از احساسات را روی سرت خراب کنم تا دست از هدف برداری.
دنبال فرمولی نباشید که این درد را کم کنید بلکه بیایید هر چه زودتر شلاق عملگرایی را بخورید و با آن رو به رو شده و با وجود منفیترین احساسات، کار را به پایان برسانید. آخر صف ایستادن، سرگرم کردن خود به کارهای دیگر، دنبال روشی برای کم کردن درد عملگرایی بودن، کمکی به شما نمیکند و دست آخر این شما هستید و آن احساسات و عملگرایی که نیازش دارید. درد را به تعویق نیندازید. موفقترین باشید.
سلام من قبلا آدمی بودم که هدف داشتم زمان برام مهم بود خودم برای خودم مهم بودم گاهی ناراحت و گاهی خوشحال بودم سعی می کردم که بهتر باشم ولی بعد یه مدت ۴ ساله ای بخاطر دلایل زیادی یه دفعه کلا بی حس شدم دیگه شدم مثل مجسمه که هدف نداره و بی حس هست دیگه هیچ چیز برام مهم نیست چیز زیادی خوشحالم نمی کنه چیز هایی که قبلا بهشون خیلی توجه می کردم الان اصلا برام مهم نیستن.
دارم حس از خود بیگانگی رو تجربه می کنم قبلا هم همچین حسی رو داشتم ولی در حد ۴۰ درصد که الان رسیده به ۸۰ درصد یک مدت میشه که قرص اعصاب مصرف می کنم کلا خیلی کسلم با خودم میگم تو محیطی هم زندگی می کنم که توش زندگی تلاش شادی و خنده و مهربانی و… وجود نداره ۲۰ ساله این جوریه.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما در پیام خود به خوبی و با جزییات، شرایط حسی خود را بیان کردهاید و من به طور دقیق میتوانم وضعیت حسی شما را درک کرده و آن را تجسم کنم. آنچه زحمت کشیدید و نوشتید، نمونهای از یک گزارش و شرح حال حسی است که به خوبی میتواند وضعیت احساسی شما را توضیح دهد اما مشکل گزارشهای حسی این است که راهکاری برایش نمیتوان ارایه داد. چون مشخص نیست دلایل زیادی که از آن نام میبرید، چیستند و چه عواملی در پشت صحنه زندگی شما نقش بازی کردهاند تا چنین وضعیتی در ظاهر زندگیتان به روی صحنه برود. وقتی اتفاقات، حوادث، خاطرات، طرز تفکرها و عوامل موثر، مشخص نباشند، تحلیلی شکل نمیگیرد و در نهایت، راهکاری هم برای تغییر وضعیت موجود، نمیتوان ارایه کرد. در صورت تمایل میتوانید از سلسله اتفاقات که منجر به وضعیت حسیتان شده، توضیحاتی ارایه دهید تا بتوانم درک بهتری از چرایی این شرایط داشته باشم و راهکاری معرفی کنم. موفقترین باشید.
سلام از کلاس اول همیشه تو ریاضی ضعیف بودم کلا افتضاح بود هر موقع هم خواستم درسش کنم نشد و نشد کلا حس کردم استعدادش ندارم کلا هی ضعیف بود تا خود دبیرستان دیگه به کل درسو کنار گزاشتم نمیدونم چرا دوست دارم بخونم ولی نمیتونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. به مثالی که میزنم توجه کنید. شخص A برای پنج شب اقامت و مسافرت به شهر X میرود. شب اول در آنجا باران میبارد ولی صبح خبری از باران نیست. صبح برای گردش و تفریح به داخل شهر میرود و شب به محل اقامت بر میگردد. مجددا وقتی میخواهد بخوابد، متوجه بارش میشود و صبح خبری از باران نیست. این اتفاق در شب سوم، چهارم و پنجم هم تکرار میشود. شخص A پس از تجربه پنج شب اقامت در شهر X چنین نتیجه میگیرد: «در این شهر، فقط شبها باران میبارد».
این نتیجه گیری نادرست است اما قبل از پرداختن به دلیل نادرستی، سری به مغز شخص A بزنیم و ببینیم چه مفاهیمی با یکدیگر ارتباط برقرار کردند تا او چنین نتیجهای را بگیرد. چهار مفهوم «شهر X»، «شب»، «بارش باران» و «تجربه مشاهده بارش باران در شب» در فضای تفکری شخص A با هم ارتباط برقرار کردند و آن نتیجه گیری را ساختند.
حالا چرا نتیجه گیری او نادرست است؟ چون علت اصلی بارش باران جابجایی هوای مرطوب به دلیل اختلاف دما و رطوبت است. چه روز باشد چه شب، وقتی که این عامل فراهم شود، ریزش باران به وقوع خواهد پیوست. شخص A بدون در نظر گرفتن علت اصلی بارش باران و فقط بر مبنای تجربه و خاطره خودش از اقامت در شهر X چنین نتیجهای را گرفته بود. من اسم این نوع از نتیجه گیری را «خطای شناختی عامل اشتباه» مینامم. در این خطا، مغز گمان میکند که اگر چند اتفاق به طور همزمان روی دهند، پس حتما با هم ارتباط دارند و در نهایت باعث نتیجه گیری اشتباه و ساخته شدن طرز تفکر نادرست میشود.
با این توضیحات، به سراغ متن پیام شما برویم. چه اتفاقی برای شما رخ داده است؟ در کلاس اول، خاطره منفی از درس ریاضی شکل میگیرد. این خاطره باعث ایجاد حس منفی از درس ریاضی میشود و زمینه را برای دور شدن از این درس فراهم میکند. هر خاطره منفی، ذهنیت منفیتری را ایجاد میکند و هر بار هم که تلاش کردهاید تا رابطه خود با ریاضی را درست کنید، در اثر وجود ذهنیت منفی از درس ریاضی، تحت فشار قرار گرفتهاید و کلی صحبت معلم و خاطرات تلخ و مسخره شدن در فضای ذهنی شما یادآوری شده است.
هر زمان که میخواستید یاد بگیرید، چون در پایه مشکل داشتید، با تاخیر در یادگیری رو به رو شدید و خود این هم یک خاطره منفی به خاطرات قبلی افزوده که «ببین چقدر وقت گذاشتی و چیز زیادی یاد نگرفتی». یک چرخه معیوب که از کلاس اول شکل میگیرد و در نهایت شما را به این نتیجه میرساند: «من استعداد یاد گرفتن ریاضی را ندارم».
مفاهیم «درس ریاضی»، «خاطرات تلخ مرتبط با ریاضی» و «باور به نقش استعداد در یادگیری» شما را به اینجا رسانیده است که چنین نتیجه بگیرید: «من استعداد ریاضی ندارم».
به عبارت دیگر، برای شخص شما نیز «خطای عامل اشتباه» باعث ایجاد یک نتیجه گیری نادرست شده است، چطور؟ چون به فرض وجود و نقش آفرینی استعداد، از هر یک از دانش آموزان ایرانی، قبل از ورود به پایه اول ابتدایی، تستهای مختلفی گرفته میشود. در واقع شما قبل از رفتن به کلاس اول، معاینات مختلف، تستها و پرسشهای گوناگون را پشت سر گذاشتهاید و بعد از موفقیت در این پروسه ارزیابی بوده است که مجوز ورود به مدارس عادی را گرفته اید. اگر استعداد کافی برای یادگیری و درس خواندن را نداشتید، بایستی در مدارس استثنایی درس میخواندید. اینطور هم نیست که بگویید در تستها اشتباهی شده، چون یک سوال و دو سوال نیست که اشتباهی شود بلکه چندین مرحله ارزیابی با دیدگاههای مختلف رواشناسی در قالب تستهای متنوع هوش و استعداد را پشت سر گذاشتهاید و در تمام آنها کاملا نرمال بودید.
با این وجود، شما دلیل اصلی برای یادگیری که داشتن یک شرایط نرمال است را کنار میگذارید و با توجه به تجربه، خاطرات و چند تلاش برای یادگیری ریاضی در زیر سایه آن خاطرات منفی را ملاک نداشتن استعداد میگیرید. خاطرات و تجربههای شما، حاصل زندگی در یک محیط اجتماعی است. آن محیط با رفتارهای نادرست خودش میتواند، ذهنیت اشتباهی برای شما بسازد و در بستر همین ذهنیت، خاطرات تلخی شکل بگیرد که از درسی متنفر شوید یا گمان کنید قدرت فهم و درکش را ندارید.
پس من کل دغدغه شما را به این صورت مطرح میکنم: عامل اصلی یادگیری ریاضی چیست؟ درس ریاضی مثل هر درس دیگر، نیاز به طی کردن این مراحل دارد: ۱- یادگیری اولیه که برای درس ریاضی بهتر است از طریق فیلم یا کلاس درس باشد، ۲- پیادهسازی آموزش در تمرینهای ساده برای ارتباط گرفتن، ۳- تصحیح شدن تمرین برای اصلاح برداشتهای اشتباه یادگیری یا تکمیل فرایند درک مفهوم، ۴- حل تمرینهای تکمیلی، ۵- مرور، ۶- تمرینهای تکمیلی بیشتر به منظور نگه داشتن مهارت به دست آمده، ۷- رفع اشکال، ۸- تکرار دائمی مراحل پنج تا هفت.
متاسفانه ما برای درسهای خودمان به اندازه کافی تمرین حل نمیکنیم چون این ذهنیت نادرست وجود دارد که تمرین زیاد حل کردن نشانه تنبلی ذهن است و اگر تیز بودیم، با چند مثال راه میافتادیم ولی از آنجایی که آموزش یک مهارت است و هر مهارتی با بیشتر کار کردن، تقویت میشود، پس آن ذهنیت نادرست است. یک مثال میزنم، جراح قلبی، ۱۰ عمل قلب انجام داده و جراح دیگری، ۱۰۰ عمل. کدام یک مهارت بیشتری دارد؟ بله هرچه تعداد عملها بیشتر شود، مهارت هم تقویت میشود. یادگیری دقیقا همین است. درس ریاضی و سایر درس ها، همگی یک مهارت هستند. در تقویت مهارت، باید تمرینهای متنوعی حل شود و این انتظار که با چند مثال محدود به تسلط برسیم، جواب نمیدهد.
حالا شما که خاطرات منفی دارید، همین موضوع آزارتان میدهد چون تا میخواهید کمی بیشتر مثال حل کنید، تحت فشار مغز میروید که استعداد نداری وگرنه با همان مثال اول و دوم، همه چیز جا میافتاد. الان ۵۰ تا مثال حل کردی و باز هم غلط مینویسی. پس چه موقع میخواهی یاد بگیری. همه این گفت و گوهای درونی منجر به تشدید خاطرات منفی قبلی و دوری دوباره از درس ریاضی میشود. دقت کنید که در گام هفت فرایند یادگیری، از عبارت «رفع اشکال» استفاده کردهام چون شما هرچه بیشتر کار کنید باز هم نیاز به رفع اشکال دارید.
تجربه به من ثابت کرده تا یک جایی، با بیشتر تست کار کردن، مشکلات شما هم بیشتر میشود و تا این مسیر را طی نکنید به جایی نمیرسید که روی آن درس مسلط شوید. به طور مثال ممکن است ۵۰ سوال را حل کنید و ۷ غلط داشته باشید ولی وقتی ۱۰۰ سوال حل میکنید تعداد غلط هایتان ۳۶ تا بشود. الان این خطر وجود دارد که به خودتان برچسب بیاستعدادی بزنید و فکر کنید که قدرت یادگیری ندارید در حالیکه این اتفاق کاملا طبیعی است و تا یک جایی، هرچه بیشتر تست بزنید، مشکلات هم بیشتر میشود و با ادامه این روند است که به جایی میرسیم که مشکلات کمتر میشود و مهارت ما تقویت خواهد شد.
از سوی دیگر چون میفرمایید از کلاس اول، این خاطرات منفی شروع شده است، برای همین نیاز به پایهسازی هم دارید و در نتیجه با بررسی کتابهای اول تا قبل دهم، اگر تصمیم به یادگیری درس ریاضی دارید، تمام مفاهیم پایهای را آموزش ببینید و اینطور نباشد که خجالت بکشید چون بیان این احساسات در یادگیری بیمعناست و موظف هستید پایه خود را بسازید و مراحل یادگیری را طی کنید تا ارتباط با این درس هم برقرار شود.
همچنین به خاطر داشته باشید که به محض فکر کردن به ریاضی و تلاش برای یادگیری آن، مغزتان قطاری از خاطرات و احساسات منفی قبلی را یادآوری میکند تا هر طور شده دوباره از این درس دور شوید و باز هم یک خاطره منفی به خاطرات قبلی اضافه کنید و ابراز ناتوانی نمایید در حالیکه موظف هستید مراحل یادگیری را با هر حس مثبت و منفی به درستی اجرا کنید تا کم کم به مهارت در درس ریاضی برسید. برای بهتر پیش رفتن در این وضعیت بهتر است دوره «خاطره شناسی» را مطالعه کرده تا پرونده خاطرات را ببندید.
هر صحبتی از خانواده، معلم، دوست و همکلاسی، هر خاطره منفی از خود درس ریاضی و تحقیر و تمسخر شدنها و خلاصه هر چیزی که باعث شکل گیری ذهنیت استعداد نداشتن در ریاضی شده است را بایستی با کمک خاطره شناسی، مختومه کرده و فرایند یادگیری را آغاز نمایید. فراموش نکنید که مغز شما تمایلی به مصرف انرژی ندارد و همچنان تلاش میکند خاطرات قبلی را زنده کرده، فضای منفی بسازد و تا جایی که میشود فشار بیاورد که ریاضی را نیاموزید پس موظفید اگر هدفمند هستید، خطای نتیجه گیری غلط را کنار گذاشته و به دلیل اصلی تکیه کنید. موفقترین باشید.
سلام درست میفرمایید این رو قبول دارم ولی من منظورم فقط در مورد گروه سوم بود، آن دسته که فقط بر اساس نیازهایشان هدف انتخاب کرده بودند این ها تفاوت در اولویت بندی نیازهاشون چجوریه که بین رشته های تاپ تجربی و بقیه رشته فقط یک هدف اصلی را انتخاب کرده اند؟!!!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی موارد روی انتخاب هدف بر اساس نیاز اثر میگذارد. مثلا یک کنکوری ممکن است نیازش این باشد که سریعتر وارد بازار کار شود و درآمد مناسبی هم داشته باشد و دنبال تخصص نیست. بر اساس این نیازش، رشتهای را انتخاب میکند که سریعتر به بازار کار برسد و از رشتههایی که مسیر طولانیتری دارند، دوری میکند. یا شخص دیگری ممکن است به خاطر اینکه عمویش در رشته x فعالیت میکند، برایش مطلوب باشد که این رشته را بخواند تا به واسطه عموی خودش، راه هموارتری را برای شغلیابی داشته باشد. موفقترین باشید.
سلام ببخشید من متوجه فرق بین انتخاب هدف اصلی رو درست متوجه نمیشم که چی میشه یه نفر با بهترین رتبه کنکور، پزشکی رو انتخاب میکنه و یکی دندانپزشکی و یکی فیزیوتراپی و یکی معلمی و بقیه رشته ها….همین طور در انتخاب رشته واسه مثلا تخصص هایه پزشکی!
دقیقا کدوم نیاز هایه انسانی و اولویت بندی شون باعث تفاوت انتخاب کردنه هدف اصلی میشه مثلا خودتون فرمودین وقتی که کسی نیاز تشنگی داره خب غذا نمیخوره پس یک هدف اصلی فقط باعث میشه ما درست به نیازهامون پاسخ بدیم و در آینده رضایت پیدا کنیم.این رو میشه توضیح بفرمایید من واقعا در ابهام هستم…انگار یه موضوع پیچیده ای هست.متشکرم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. به نظر میآید که پیش فرض ذهنی شما برای طرح این پرسش چنین است که همه کنکوریها بر اساس نیازهایشان هدف انتخاب میکنند که اگر چنین پیش فرضی را درست برداشت کرده باشم، بایستی توضیح دهم که اینطور نیست.
سه روش کلی انتخاب رشته بین کنکوریها رواج دارد: ۱- بر اساس رتبه انتخاب رشته کردن. یعنی شخص به خودش میگوید که همین امسال باید دانشگاه بروم پس بهترین چیزی که با این رتبه قبول میشوم را انتخاب میکنم. ۲- انتخاب رشته بر اساس خاطرت که اسم آن را علاقه هم میگذاریم، یک رشته را انتخاب میکنند، ۳- انتخاب رشته بر اساس نیازهایی که به عنوان یک انسان برای زندگی در سبک شخصی یا خانوادگی برایشان لیست شده است. البته ممکن است شخصی نیازها و علایقش دقیقا با هم جور باشند که اینها را هم در همین دسته سوم قرار میدهیم.
آمار رسمی نداریم که مشخص کند، در یک کنکور، چند نفر از روش اول، چند نفر از روش دوم و چند نفر از روش سوم، برای انتخاب رشته کمک گرفتهاند ولی میدانیم که این سه روش موجود است. حالا که این سه روش موجود است چه میخواهم بگویم؟ وقتی سه دیدگاه برای انتخاب رشته داریم آنگاه دیگر نمیتوانیم این سوال را جواب دهیم که کدام نیاز باعث شده که یکی با رتبه فلان رشته X را رفت و دیگری با همان رتبه رشته Y را رفت. چون همه که بر اساس نیاز انتخاب رشته نمیکنند تا بعدش بتوانیم لیستشان را مقایسه کنیم و علت این تفاوت را متوجه شویم. شاید دلیل نفر اول صرفا این باشد که از بچگی گفتهاند تو فقط به درد رشته X میخوری و دلیل دومی برای رفتن به رشته Y نیاز به سریعتر وارد بازار کار شدن و به درآمد رسیدن باشد. امیدوارم توانسته باشم، منظورم را برسانم.
با این توضیحات به این نتیجه میرسیم که به عنوان یک کنکوری، دنبال بررسی انتخاب دیگران نباشیم و روی زندگی فردی خود تمرکز کنیم. موفقترین باشید.
سلام من ۲۸ سال سن دارم و قبلا طرز تفکرها و شخصیت بسیار دور از هدفم داشتم و تازه میفهمم راه رسیدن به موفقیت چه جوری باید باشه و تونستم خاطرات رو ببندم و خلاصه از نو تفکراتمو درست کنم و یک شخصیت جدید برای هدفم که نیازهامو براوده کنه بسازم.
تنها حسرت من و چیزی که بسیار اذیتم میکنه این مورد که چرا من باید این همه اشتباه بکنم این همه زمان از دست بدم و این سالها بگذره تازه بدونم راه موفقیت چیه؟ بعضی انسانها هستن برای رسیدن به طرز تفکرهای موفقیت حتی یک سال از عمرشون هزینه نمیکنن چرا من باید ۱۰سال از عمرم هزینه کنم تا از اشتباهاتم درس بگیرم و بدونم که راه غلط و درست چیه؟
چیز دیگه که اذیتم میکنه پیش خودم میگم کاش چند سال پیش به این طرز تفکر رسیده بودم اون موقعها کنکور و شرایطش خیلی راحت بود الان هر روز یه قانون جدید میاد اگر به عنوان مثال یک قانونی مثل قانون تاثیر۶۰ درصدی معدل یا هر قانون دیگه ای بیاد و بخاطر این قانونها منی که گذشتم خراب شده و مثل یه دانش آموز مدرسه نیستم این قانونها کاری کنن که من حتی با وجود تلاش درست نشه به هدفم برسم انوقت من باید تا اخر عمرمم با حسرت زندگی کنم این سوال اخری خیلی برام مهمتره خواهشن کمکم کنید خیلی از لحاظ روحی به هم ریختم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در متن شما، نکاتی وجود دارد که به ترتیب و با شمارهگذاری در موردشان، توضیحاتی میدهم: ۱- اگر اشتباهات، روش زندگی، مدل فکری اشتباه و ضربههای قبلی را نمیخوردید، الان به فکر ساختن شخصیت جدید و ایجاد یک زندگی جدید نبودید. این را برای دلداری نمیگوییم بلکه زاویه دیدی که دارم به من اینطور میگوید که زندگی یک پازل بزرگ چند ده میلیون قطعهای است و هر اتفاق، حادثه، برخورد، تجربه، شکست و هر نوع کُنش و واکنش، یک قطعه از این پازل است که باید کنار هم قرار بگیرند تا در نهایت، مسیر فکری شما را بسازند یا باعث تغییر آن شوند.
شما بدون آن گذشته، بدون آن اشتباهات، بدون آن لغزش ها، این شخصیت جدید را نمیتوانستید تجربه کنید. این مسیر پختگی شماست و متاسفانه هیچ هزینهای جز عمرمان وجود ندارد که پرداخت کرده و پخته شویم. قسمتی از دیدگاههای شخصی و طرز تفکر ما، حاصل سر به سنگ خوردنهای خودمان است. تجربههای ریز و درشتی که اگر در مسیر زندگی به وقوع نمیپیوستند این قوام شخصیتی را بدست نمیآوردیم.
هم شما و هم سایر انسان ها، از بالاترین سطح تا کف، همه و همه، بخش بزرگی از عمرمان هزینه همین یادگیریها میکنیم. البته یکی شاید در ۲۰ سالگی این هزینه را خیلی پرداخت نکند ولی در ۳۰ و ۴۰ سالگی مجبور است که صورت حسابهای عمرانه خود را داده و پخته شود. یکی هم مثل شما در سالهای قبل، این هزینهها را پرداخته و پختگی را تجربه میکند. دوره رو به رو شدن با این هزینهها فرق میکند ولی پرداخت کردنش، برای همه روی میدهد.
مثالهای زیادی در ذهنم هست از افرادی که بعد از آزمون دستیاری تخصص، تازه با این هزینهها مواجه شدند و چقدر زیر فشار رفتند تا به آن پختگی در رفتار برسند. تفاوت ما انسانها در این نیست که برخیها هزینهای نمیدهند و برخیها میدهند چون همه ما یک روزی، یک جایی، یک دوره ای، این هزینهها را از مخزن عمرمان پرداخت میکنیم تا به بلوغ برسیم، بلکه تفاوت ما انسانها فقط در زمان پرداخت این هزینه هاست. یکی در نوجوانی، دیگری در جوانی، بعدی در میانسالی و آخری در پیری، این هزینهها را پرداخت میکند.
هیچ متری هم وجود ندارد که کدام دوره بهتر است. چون با هر کدام از این مثالها که صحبت کنید، ناراضی هستند. چرا؟ چون معتقدند در بهترین دوره زندگی یا در حساسترین دوره، مجبور شدند عمری را برای پختگی صرف کنند. اگر شما در دورههای دیگر هم این هزینه را میپرداختید، همچنان ناراضی بودید که چرا در آن دوره از زندگی؟ چرا زودتر یا دیرتر نه؟
۲- تا بوده در مورد کنکور قوانین به تصویب رسیده در هر سال داشته ایم. من تقریبا هیچ سالی را به خاطر نمیآورم که پیرامون کنکور، صحبت از تغییر قوانین نبوده باشد. تقریبا هر سال میزان تاثیر معدل، مثبت یا قطعی بودن تاثیرش، موضوع داغ بوده و یا یکی دو سال موضوع ترمیم معدل، بحث و دغدغه روزانه بود و یکی دو سال هم جدال برای برگزاری کنکور نظام قدیم و جدید به طور همزمان و ترازبندی آنها و همینطور که فکر میکنم، بیشتر یادم میآید که هر سال این موضوعات بوده است و اینطور نیست که قبلا خبری نبوده و یک باره الان این موضوعات بالا آمده باشد.
هر سالی بخواهید کنکور بدهید، گمانه زنی در مورد قوانین کنکور را هم لمس میکنید و البته توصیه شخصی من به این است که خبرخوانی نکنید چون وارد یک بازی بهمن فکری تماما باخت میشوید و انرژی ذهنی و وقت زیادی در این خبرخوانی تلف میشود و به عنوان یک کنکوری حرفهای فقط پیگیر قوانین رسمی سازمان سنجش باشید.
با وجود این تغییر قوانین، تا به امروز هیچ قانونی نبوده که نفرات قبلی را محدود یا از پیش بازنده کند. مثلا در قانون قبلی، تعداد زیادی کنکوری بودند که اصلا سابقه تحصیلی (نمره نهایی) نداشتند. برای آنها قانون گذار، از فرمولی استفاده میکرد که آنها رقابت کنند و اینطور نباشد که ضربه بخورند. سابقه قبلی قوانین کنکور نشان میدهد که قدرت رقابت گرفته نمیشود و راه یا راههایی برای رقابت درست میکردند. موفقترین باشید.
اقای جدیدی سلام من یک جوان ۲۵ ساله بیکار هستم که چن بار رفتم دنبال شغل ولی متاسفانه به در بسته خوردم مادرم هر روز میگه تو لیسانس نداری لیسانسی بگیر تا بری سرکار ولی انگار اصلا به گوشم نمیره با وجود اینکه خودمم دوست دارم برم دانشگاه و پرستاری یا فیزیوتراپی بخونم ولی انگار در جا میزنم اصلا حرکتی نمیکنم و از اون ورم مادرم میگه میگم چه رشته بخانم انگار دلیل اصلی یه چیزی درونمه که نمیزاره کاری کنم از اینورم با وجود اینکه دوست دارم برم دانشگاه ولی حرکتی نمکنم و از طرف دیگم حرفای مادرم روم تاثیر نداره انگار یه چیزی میگه نمیشه خودمم این وضعو دوس ندارم ولی انگار نمیتونم ازش خارج شم میشه کمکم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. لطفا به این سوالم فکر کنید و پاسخ دهید تا بتوانم درک بهتری از شرایط شما داشته باشم. چه اتفاق یا چه شرایطی اگر رخ دهد آنگاه فکر میکنید که تمایلتان برای شروع و حرکت افزایش مییابد و به صورت عملی از این شرایط خارج میشوید؟ در واقع میخواهم برایم شفاف شود که اگر چطور باشد، شما شرایط را آماده خروج از این وضعیت در نظر میگیرید؟
به طور مثال ممکن است یک شخصی بگوید اگر دوستم درس بخواند، من هم با او رقابت میکنم و تصمیم میگیرم که برای درس خواندن برنامه ریزی کنم. فرد دیگری ممکن است بگوید اگر مطمئن باشم که درس بخوانم، برایم کاری فراهم میشود و به من قول بدهند که مرا استخدام میکنند آنگاه برایش شروع میکنم. فرد دیگری میگوید اگر مجبورم کنند، در خرج و مخارج در تنگنا قرار بگیرم، کسی به من توجه نکند، آنگاه تصمیم میگیرم کاری برای زندگیام کنم. انسان دیگری شاید معتقد باشد که نیازی به کار نیست و میتوان با همین شرایط هم زندگی کرد. اینها را مثال زدم تا کمی ذهنتان به حرکت درآید و در صورت تمایل برایم بنویسید که برای شخص شما، چه حالت یا حالتهایی باشد، تکان خوردن را شروع میکنید؟
در ضمن برایم از این هم بگویید که آیا خلق و خوی شما از کودکی این بوده یا اینکه شوکها و اتفاقاتی رخ داده که باعث شده شما در زندگی خویش، دچار تغییرات رفتاری شوید و درجا بزنید؟ موفقترین باشید.
من تو شهر کوچیکی زندگی میکنم و تا همین چند سال اخیر مادرای خانه دار بچه هاشونو مهد نمی فرستادن و مادر منم از این قاعده مستثنی نبود. اوایل که شروع کردم به کنکوری خوندن درسامو کامل میخوندم و فقط شبا موقع خواب خیال پردازی میکردم اونم به خاطر اینکه زودتر خوابم ببره اما به مرور این رفتار به روزا هم رسید و من نصف روز حوصله خوندن درسا رو نداشتم و دوست داشتم فقط خیال پردازی کنم، به جای خوندن درسایی مثل ریاضی و فیزیک که از اول هم علاقه ای بهشون نداشتم و به زور می خوندمشون خیال پردازی میکردم.
انقدر به مغزم باج دادم که الان واسه خوندن دروسی مثل زیست و ادبیات که همیشه دروس مورد علاقم بودن کلی با خودم کلنجار میرم. انقدر فیلم دیدم و خیال پردازی کردم که وقتی با خودم میگم الان میرم یک ساعت درس میخونم کل وجودم پره غم میشه و قفسه سینم درد میگیره و دلم میخواد فقط گریه کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی کامل و مناسب توضیح دادید و برایم مشخص شد. همانطور که در پاسخ قبلی به آن اشاره کردم، هرگاه اسم خیالپردازی را میشنویم، باید مشخص کنیم که قرار است از چه چیز یا چیزهایی فرار کنیم؟ آنچه فهم من از شرایط زندگی شماست، مرا به این نتیجه میرساند که مشغول «فرار از سختی» هستید. میزان زیادی از رفتارهای احساسی را میبینم که روی عملکردتان اثر منفی داشته است.
به این عبارتها و جملات دقت کنید: «حوصله خوندن درسا رو نداشتم»، «علاقهای بهشون نداشتم»، «مورد علاقم بودن»، «کل وجودم پره غم میشه» و «دلم میخواد فقط گریه کنم». این موارد نشان میدهد که چقدر احساسات در تار و پود مطالعاتی شما ریشه دوانده و نقش تعیین کنندهای دارد. تعداد روزهایی که همه چیز مرتب و منظم باشد تا بتوانیم درس بخوانیم خیلی کم است. کافی است به گذشته خود فکر کرده و تعداد روزهای خوب و سرحال را شمارش کنید تا به صورت عملی به این نتیجه برسید که چقدر تعداد این روزها کم است.
کم بودن تعداد این روزها به من یک پیغام مخابره میکند: «اگر بخواهی با تایید احساسات درس بخوانی، پس تعداد روزهای کمی از یک سال را میتوانی مطالعه کنی». بنابراین مجبوریم احساسات را از فرایند مطالعاتی و برنامه ریزی خود خارج کنیم. احساسات از هر نوعی که باشد، در درس خواندن جواب نمیدهد. به طور مثال، وقتی به درس ریاضی و فیزیک ابراز بیعلاقگی میکنید و احساسی در مورد آنها تصمیم میگیرید، زمینه را برای دور شدن و نخواندنشان فراهم میکنید. این ضرر احساس منفی است.
از آنطرف وقتی نسبت به زیست و ادبیات علاقمند هستید هم بعد از مدتی نمیخوانید. این ضرر احساس مثبت است که متاسفانه کمتر مورد توجه قرار میگیرد. احساس چه از نوع مثبت و چه از نوع منفی، باعث بهبود عملکرد مطالعاتی نمیشود و دیر یا زود، اثرات منفی خودش را نشان میدهد.
اگر نسبت به درسهایی مثل ریاضی و فیزیک، خاطرات منفی دارید که منجر به شکل گیری حس منفی شده است، لطفا آن خاطرات را با برگزاری دادگاه و صدور حکم، مختومه اعلام کنید تا بتوانید زمینه را برای خواندن آنها فراهم کنید. مسلم است که چون بارها و بارها، نفرت و بیمیلی را برای این دو درس، بازتولید کرده اید، بعد از صدور رای دادگاه درونی، خیلی سریع به طرف این دو درس کشیده نمیشوید. زجر زیادی خواهید کشید، بُت ذهنی ساخته شده از آن دو درس به شما فشار وارد میکند ولی مجبورید تحمل کرده و فرایند یادگیری را آغاز کنید تا پس از طی مدتی، از دوره نهفتگی خارج شوید و تغییر ایجاد شود و صد البته که هر رفتاری دوباره میتواند برگردد برای همین نباید شوکه شوید اگر دوباره حس تنفر به این دو درس را تولید کردید و فقط کافی است به صدور حکم و ادامه دادن، پایبند باشید تا مجدد از این بحران عبور کنید.
بعد از آن نیاز دارید تا بیاحساس درس خواندن را با تمرین، تبدیل به مدل فکری خود کنید. دقت کنید که نگفتم تبدیل به عادت کنید چون هرگز از بین بردن احساسات در هنگام درس خواندن تبدیل به عادت نمیشود به دلیل اینکه با قوانین مغز حیوانی سازگار نیست و مغز حیوانی از ابزار احساسات برای کنترل کردن ما بهره میبرد و هرگز نمیگذارد که بیاحساس درس بخوانیم ولی اگر تمرین کنیم میتوانیم با وجود احساسات تولید شده برای هر درس، به مطالعه ادامه دهیم و وارد بازی حسی مغز نشویم. لطفا دوره «احساس شناسی» و «خاطره شناسی» را از منوی بالای سایت کلیک کرده و بخوانید تا بیشتر بتوانید نسبت به این وضعیتها آگاه شوید.
به این جمله دقت کنید: «راه حل اشتباه برای از بین بردن سختی است». اینکه شما سختی اجرای برنامه و سخت بودن درس خواندن را بخواهید با رویاپردازی، کمرنگ کرده یا فراموش کنید، یک روش نادرست است که جواب نمیدهد. درس خواندن و پایبندی به برنامه برای ما انسانها به دلیل وجود مغز حیوانی، دردناک است. هرچه رویاپردازی کنیم، این درد کاهش نمییابد. بنابراین نظر شخصی من این است که این درد را پذیرش کنیم و بدانیم که ساختار مغزی ما برای موفقیت طراحی نشده و درنتیجه مصرف انرژی برای درس خواندن را نادرست میداند و آن را فرایندی دردناک میداند و دقیقا شبیه به گیرندههای درد که سازش ناپذیرند، مغز ما هم نسبت به درس خواندن و انرژی مصرفی در آن سازش ناپذیر است و هرگز به آن عادت نمیکند و رویاپردازی هیچ کمکی به بهتر شدن شرایط در دراز مدت نمیکند.
دقت کنید، یکی از اشتباهات محاسباتی ما، داشتن نگاه کوتاه مدت است. بله در کوتاه مدت، ممکن است با خیال پردازی، بهتر و بیشتر درس بخوانیم ولی کنکور یک مسیر طولانی مدت است و هر بار که جلوتر بروید، مدت زمان بیشتری برای خیالپردازی نیاز دارید و اثر کمتری از آن دریافت میکنید. بنابراین بلندمدت به راه حلهای خود نگاه کنید تا میزان کارایی آنها مشخص شود. به جای دست زدن به خیال پردازی، سختی هر درس و برنامه را بپذیرید و آن را تحمل کنید و به فکر دور زدنش نباشید. موفقترین باشید.
سلام من ۲۵ ساله هستم تحصیلات دانشگاهی ندارم اما شاغل هستم. من میخوام که رشته مامایی دانشگاه ازاد بخونم به این رشته خیلی علاقه دارم اما با دو مشاور مشورت کردم میگن که فارغ التحصیلای مامایی بازار کار چندان خوبی ندارن و به من میگن چون دانشگاه آزاد میخوای درس بخونی حتی مدرکت اعتبار چندانی هم نخواهد داشت و تا زمانی که متخصص زنان هست کسی پیش ماما نمیره.
راستش من خیلی حرفاشون رو باور نمیکنم اگه حرفاشون درسته پس نباید رشته های فیزیوتراپی و بینایی سنجی هم وجود داشته باشه و تا الان حتما این رشته های دانشگاهی جمع میشد چون هزاران متخصص ارتوپدی و طب فیزیک و چشم پزشکی هست که به اونا مراجعه کنن اما این رشته های فیزیوتراپی و بینایی سنجی و… همچنان وجود دارن و هزاران نفر تو این رشته ها تحصیل میکنن و کار پیدا میکنن از طرفی هم به من گفتن چون این جا شهر کوچیکیه شانس کار پیدا کردن تو بیمارستان یا مراکز بهداشت رو نداری و اونا نیروهای خودشون رو دارن.
به همین خاطر خواستم از شما راهنمایی بگیرم که من تصمیم درستی گرفتم؟ میدونم شما همیشه میگید که باید بر اساس نیاز هامون تصمیم بگیریم منم با توجه به شرایطم و هم علایقم به این نتیجه رسیدم که این رشته، رشته مناسبی برای من هستش اما سوالی که دارم اینه که به نظر شما مامایی دانشگاه آزاد فرق زیادی با مامایی سراسری داره (من میخوام شهر خودمون بمونم و نمیتونم مامایی سراسری برم چون فقط مامایی آزاد این جا هست و مامایی سراسری تو شهر ما نیست منم میخوام هم کارم رو داشته باشم هم درسم رو بخونم).
و اینکه آیا بعدا اگه فارغ التحصیل بشم میتونم کار مناسبی پیدا کنم راستش اون قدر اون مشاورا گفتن این رشته به درد نمیخوره و بیخودی وقتت رو ۴ سال تلف میکنی که دچار تردید شدم اما حتی تو بعضی سایت های اینترنتی خوندم که بهشون مجوز مطب هم داده میشه. لطفا منو راهنمایی کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. وقتی سوال «با زندگی خود چه کنم» را در دست بگیریم و از بقیه بپرسیم حتی اگر دلیلمان این باشد که فلانی مشاور و با تجربه است، در نهایت سرگیجه میگیریم. چون از اساس کار ما اشتباه است. ما میخواهیم با ظرف ذهنی دیگران، در مورد درستی یا نادرستی تصمیم خود، مطمئن شویم. هر ذهنی یک شکلی دارد و بر اساس آن شکل، یک حکمی صادر میکند. حالا وقتی از چند نفر بپرسید، چند جواب مختلف میگیرید و در نهایت بین پاسخ ها، گیر میکنید و از آن بدتر اینکه خوراک فکری برای مغز خویش درست میکنید تا هر وقت تست زدید، دایما یادآوری کند که عدهای با این رشته مخالف هستند، وقتت را تلف کردی، عمرت رفت و روی همین جمله ها، سوار شود و بحرانسازی کند.
من میدانم که تنهایی هدف انتخاب کردن، دردناک است. از اینکه بپذیریم مجبوریم تنهایی تصمیم بگیریم که با عمرمان چه کنیم، زجر میکشیم و بر اساس طبع درونی خودمان دنبال شریک میگردیم که اگر اتفاق بدی افتاد، بتوانیم گردن بقیه بندازیم و بگوییم فلانی زندگیام را خراب کرد و میدانم که پذیرش مسئولیت برای ما بسیار ترسناک است ولی بالا برویم پایین بیاییم، هدفگذاری امری شخصی و تک نفره است.
شما فقط باید از قوانین مطلع باشید و بر اساس قوانین، به نیازهای خود فکر کرده و یک مسیر را انتخاب کنید.
چه این مسیردرسی باشد چه نباشد، مهم این است که بر اساس قوانین، شرایط محل زندگی و نیازهای شما ترسیم شده باشد. منظورم از قوانین چیست؟ مثلا شما به جای اینکه از X و Y در مورد بدی یا خوبی فلان رشته بپرسید بایستی به کارگزینی بیمارستانهای شهر خود بروید و بپرسید آیا برای استخدام کارشناس ماما، محدودیت سنی استخدام دارند؟ آیا مصاحبه دارد؟ آیا مدرک دانشگاهی امتیاز دارد؟ وقتی از این قوانین مطلع شدید خود به خود مشخص میشود که این راه برای شما درست است یا خیر؟
اگر به فکر مطب زدن هم هستید لازم است قوانین تاسیس مطب را مطالعه کرده و در صورت داشتن شرایط، میتوانید روی آن هم حساب کنید. سه عنصر، قوانین، شرایط محل زندگی و نیازهای شما، تعیین کننده هدف شماست و نه خوب و بد گفتن دیگران. ذهن هرکسی یک ظرفی دارد. هدف خود را در هر ظرفی بریزید، جوابی باب میل آن شخص دریافت میکنید نه بر اساس نیازهای خودتان. موفقترین باشید.
سلام من سال هاست که یه مشکلی دارم ولی به کسی نگفتم! اما این اواخر خیلی شدید تر شده و واقعا آزارم میده. من از بچگیم خیال پرداز بودم. یه مهدکودک نزدیک خونمون بود و من همیشه تو خیالاتم میرفتم اونجا و با بچه ها بازی میکردم و هر وقت از جلوش رد میشدم به مامان بابام میگفتم این مهد منه و کلی داستان سازی میکردم.
بزرگتر که شدم هر وقت یه سریالی میدیدم تو تخیلاتم خودمو میذاشتم جای کاراکتر های اون سریال، گاه حتی یه کاراکتر جدید به داستان اضافه میکردم! و ماه ها تو اون داستان زندگی میکردم. شبا قبل خواب تا این کارو نمیکردم خوابم نمیبرد و وقتی به کنکور رسیدم تخیلاتم رسید به آینده ای که دوستش داشتم، دنیایی که من کنکوری نیستم و در عوض یه انسان مفیدم تو این جامعه که به موفقیت های زیادی رسیده.
احتمالا شما از من دلیل میخواید که چرا به دنیای توهم و خیال پناه بردم! راستش مطمئن نیستم ولی فکر میکنم به این خاطر بوده که تو دنیای خیالیم هر چیزی رو که میخواستم داشتم بدون هیچ محدودیتی! شاید اگه وقتی بچه بودم خانوادم منو پیش روانشناس میبردن کار به اینجا نمیرسید که با ۱۹ سال سن هنوزم خیال پردازی کنم. بعضی روزا خوبم و به درس و کارای دیگه م میرسم اما یه روزایی مثل امروز دلم نمیخواد هیچ کاری کنم و فقط دوست دارم تو تختم بمونم و خودمو به دست خیالاتم بسپارم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. وقتی صحبت از «خیال پردازی» یا واژههای معادل دیگر آن مثل «رویا پردازی»، «رویا بافی»، «خیال بافی» و «زندگی در عالم خیال» در میان باشد، بلافاصله ذهن من به سمت این پرسش میرود که: چه موضوع یا موضوعاتی در زندگی شما هست که برای فرار از آنها، به سمت خیال و رویا حرکت میکنید؟ این موضوع یا موضوعات میتواند در هر دوره از زندگیتان، متفاوت از بقیه دورانها باشد.
مثلاً برای من سؤال است که چرا در آن مهدکودک نزدیک منزل، ثبت نام نشدهاید و مجبور به خیالپردازی بودهاید؟ آیا شرایط خانوادگی به صورتی بود که هرچیزی که میخواستید را برای شما فراهم کنند یا اینکه اتفاقا برعکس؟
یا برایم سؤال است که در شرایط فعلی، آن روزهایی که درس نمیخوانید و خیالپردازی میکنید، از نظر محتوای برنامه چه فرقی با بقیه روزها دارد؟ مثلاً آیا امروز که تمایلی به خواندن نداشتید، محتوای برنامه روی فصلهایی بود که ارتباط ضعیفتری با آنها برقرار کردهاید یا برعکس، اتفاقاً فصلهایی هستند که در آنها خوب هستید؟
یا کلاً اگر تفاوت معناداری بین محتوای برنامه روزهایی که درس نمیخوانید با روزهای خواندنی وجود ندارد، آیا میتوان یک سیکل یا دوره چرخش را مشاهده کرد؟ مثلاً ۳ روز درس میخوانید و روز چهارم خیالپردازی میکنید. البته روزها فقط مثال بود و برای شما میتوان یک دوره دیگر باشد. حالا چرا این سؤالات را مطرح میکنم؟ به خاطر اینکه به شما کمک کنم تا موضوع یا موضوعاتی که باعث فرارتان از واقعیت میشود را پیدا کنید و سپس بتوانید راه حل داده و با حل کردن آنها، دست به خیالپردازی برای فراموش کردن مشکل یا مشکلات نزنید. موفقترین باشید.