پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من ۲۴ ساله هستم تحصیلات دانشگاهی ندارم و بعد دیپلم دانشگاه نرفتم.دوران مدرسه متوسطی داشتم و با معدل ۱۶ از امتحانات نهایی فارغ التحصیل شدم.
به خاطر یه سری مسائل مالی نتونستم دانشگاه شهریه پرداز برم و تحصیلات دانشگاهی داشته باشم البته اینم اضافه کنم اصلا نیازی رو در خودم نمی دیدم تا برم دانشگاه و درس بخونم علت این کار هم اینه که من یه تفکری دارم که فکر میکنم اگه هر کاری رو شروع کنم نمیتونم توی اون کار موفق بشم و حتما شکست میخورم.
واقعا نمیدونم ریشه این مشکل از کجا اومده اما تا میخوام یه کاری انجام بدم بلافاصله به این فکر میکنم که اگه شکست بخورم چی؟ اگه نتونم چی؟ و این واقعا منو آزار میده چون جلوی حرکت کردن من رو گرفته یه جورایی خودم احساس میکنم و کاملا میدونم که این فقط یه خودفریبیه و به خودم میگم چون آدم راحت طلبی هستی هیچ کاری نمیکنی واقعیت هم اینه که من هم آدم راحت طلبی هستم و هم این تفکر رو دارم که اگه نشد چی؟ اگه نتونستم موفق بشم چی؟
راحت تر بخوام براتون توضیح بدم حس میکنم اگه نتونم اون کار رو انجام بدم و توش موفق بشم احساس سرخورده بودن میکنم و غرورم می شکنه نمیدونم چه طوری براتون توضیح بدم من از اینکه احساس کنم آدم ضعیفی هستم و از پس کاری برنمیام میترسم و احساس سرخوردگی میکنم یه جورایی یه آدم خیلی کمال گرا هستم و میخوام موفق باشم الان من میخوام این مشکلات رو حل کنم و برای خودم هدف تعیین کردم که توی رشته داروسازی روزانه قبول بشم اما چه طوری میتونم به خودم بقبولونم که اگه نتونستی موفق بشی هم آدم بی ارزش و دست و پا چلفتی نیستی و دوباره میتونی تلاش کنی؟
یه ترس دیگه ای هم که خیلی آزارم میده اینه که من میخوام حتما برم دانشگاه و مستقل بشم اما یه لحظه بعدش به خودم میگم که یه ماه دیگه امسال ۲۵ ساله میشی و سال بعد که کنکور شرکت میکنی تو ۲۶ سالگی شرکت میکنی و اگه قبول نشی و بخوای برای سال بعدش بمونی میشی ۲۷ ساله حالا اگه تو ۲۷ سالگی نه تو کنکور موفق بشی و نه هیچ شغلی داشته باشی چی کار میخوای بکنی؟ و همین طور ساعت ها مغز من حساب و کتاب نیکنه که اگه اون اتفاق بیفته چی یا اگه اون اتفاق نیفته چی؟ و این واقعا من رو از لحاظ روحی خیلی عذاب میده.
همش به خودم میگم اگه این کنکور شرکت کردن چند سال طول بکشه و تو اصلا نتونی موفق بشی چه کار میخوای بکنی و این فکر منو واقعا میترسونه از اینکه نتونم زندگیم رو نجات بدم و نیازهای زندگی خودمو تامین کنم. شما گفتید ما بر اساس نیازهامون باید هدف تعیین کنیم و به سمتش حرکت کنیم منم کاملا منطقی برای خودم مشخص کردم که از زندگی چی میخوام و این کار هم با رشته داروسازی برای من به دست میاد اما همش به خودم میگم اگه نتونی اون وقت چی میشه؟
اصلا هم به یه رشته سطح مایین تر مثل پرستاری یا مامایی یا فیزیو یا هر چیز دیگه ای راضی نیستم، من چه طوری میتونم از شر این کمال گرایی و این فکرها خلاص بشم و آدم ریسک پذیرتر و جسورتری باشم طوری که بدون فکر کردن به نتیجه برای هدف هام و تامین نیازهام تلاش کنم؟ من چه طوری جلوی این حساب و کتاب کردن های بی امان مغزم رو بگیرم؟ لطفا منو راهنمایی کنید ممنونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما، مطالبی وجود دارد که به ترتیب شمارهگذاری در موردشان توضیح میدهم:
۱- ریشه تفکر «هر کاری رو شروع کنم نمیتونم توی اون کار موفق بشم و حتما شکست میخورم» در خاطرات شماست. حالا این خاطرات میتواند به شکلهای مختلفی باشد. سادهترین آنها وجود خاطرات شکست است. اگر فردی در گذشته خود، شکستهای مختلفی را تجربه کرده باشد ولی طرز تفکرش در مورد شکست، منفی باشد آنگاه بعد از مدتی این طرز تفکر را میسازد که دست به هر کاری بزند شکست میخورد.
البته این سادهترین نوع شکل گیری این طرز تفکر است و اوضاع میتواند پیچیدهتر هم باشد. مثلا در پیچیدهترین شرایط، ریشه شکل گیری آن طرز تفکر به دفع خطر احتمالی، مرتبط میشود. در اینجا، شخص مورد نظر خاطره سنگین یا بزرگی از شکست ندارد و تقریبا یک زندگی یک دستی داشته و حتی گاه موفقیتهای چشم گیری هم داشته ولی چون شکست را به عنوان یک خطر در نظر میگیرد، بنابراین سعی میکند آن را دور یا دفع کند.
مثلا یک فرد کمالگرا یا فردی که شکست را نشانه کندذهنی، کم استعدادی، شکسته شدن غرور، از دست رفتن جایگاه خانوادگی و اجتماعی و… میداند، آنگاه شکست را یک خطر دانسته و سعی میکند که آن را دور کند. برای دور شدنش هم تصمیم میگیرد که اصلا کاری را شروع نکند که بخواهد نگران شکستش باشد. البته در اینجا، فقط سادهترین و پیچیدهترین حالت را توضیح دادم. بین این دو حالت، ممکن است دلایل دیگری نیز باعث شکل گیری این طرز تفکر شود و با بررسی خاطرات میتوان تعیین کرد که شما در کجای این طیف قرار میگیرید.
بنابراین برای پیدا کردن ریشه این طرز تفکر بایستی به گذشته، خاطرات و طرز تفکر خود رجوع کنید ولی طبق توضیحات این پیام تان، در یک حدس اولیه میتوان برای شما گفت که ریشه تفکرتان در پیوند زنی نادرست است. در واقع مغز شما شکست را با عبارتهای به شدت منفی مثل شکسته شدن غرور، سرخورده شدن، ضعیف بودن، بیلیاقت بودن و دست و پا چلفتی بودن پیوند زده است و در نتیجه سعی میکنید از آن دوری کنید.
البته این حدس اولیه فقط بر اساس توضیحات این پیام شماست و شاید دلایل دیگری هم برای شکل گیری آن وجود داشته باشد که با بررسی گذشته خویش، میتوانید آن را رمزگشایی کنید.
۲- معنا بخشی شما در مورد شکست، به شما کمکی نمیکند که به هدف خویش برسید. معنا بخشیهایی که بر هر واژه میگذاریم، میتواند باعث روان شدن یا بدتر شدن مسیر حرکت شود. دو معنابخشی برای شکست وجود دارد:
الف) شکست را نشانه کند ذهنی، تنبلی، از زیر کار در رفتن، ضعیف بودن، کم کار بودن، استعداد نداشتن و… بدانیم که اتفاقا این معنا بخشی رایج در فرهنگ کشورمان است.
ب) شکست را روی دیگر سکه موفقیت بدانیم و بپذیریم که اگر موفقیت را میخواهیم لازم است که ظرفیت پذیرش شکست را هم داشته باشیم که این دیدگاه را کمتر در کشورمان میبینیم ولی کشورهای دیگر با ساختن فیلمهای مختلف، به مردم کشورشان یاد میدهند که باید جنبه شکست خوردن را داشته باشید.
مثلا یک سریال میسازند در مورد زندگی یک وکیل، از کودکی تا اوج موفقیت او را نشان میدهند و شکستهایی که او خورده و هر بار تغییر کرده را هم به مخاطب عرضه میکنند تا در نهایت، این معنابخشی را در جامعه نشر دهند. تا وقتی شکست برای شما با بدترین و تلخترین مفاهیم و صفت ها، گره خورده باشد چطور انتظار دارید که آن را بپذیرید؟
اینکه شما بر اساس کدام معنا بخشی زندگی میکنید، حرکت بعدی شما را مشخص میکند. مثلا اگر با معنابخش (الف) زندگی کنید آنگاه شکست را یک خطر دانسته و آن را دور یا دفع میکنید و نتیجهاش این میشود که تلاشی برای رسیدن به نیازهایتان ندارید. اما اگر معنابخش (ب) را پذیرش کنید، صورت مسئله زندگیتان کامل تغییر میکند و حالا شکست به عنوان یک پیشامد در کنار موفقیت وجود دارد و به جای ترس از آن، ظرفیت و جنبه قبول کردنش را دارید و اینطور میشود که شکست شما را رشد میدهد.
برای اینکه بازهم معنا بخشها را عمیقتر لمس کنید نظرم این است که به رفتار انسانها پس از شکست نگاهی بیندازید. اکثر انسانها بعد از شکست، تلاش را متوقف میکنند ولی تعداد کمی از انسانها هم بعد از شکست، دست به بررسی علتهای آن، رفع آنها و رشد دادن خویش میکنند و مسیر را ادامه میدهند. پذیرش شکست کار سادهای نیست بلکه هزینهای است که بایستی برای موفق شدن بپردازیم.
این موضوع به خصوص در کشورما که نگاه فرهنگی اکثرمان به شکست، منفی است و آن را نشانه تنبلی، کم هوشی، بیاستعدادی و… میدانیم، بسیار سخت است. چون شما باید فشار حرف مردم و نظرات آنها را هم تحمل کرده و به مسیر خود ادامه دهید. برخیها فکر میکنند که اگر به شکست فکر کنند آنگاه شکست به سراغشان میآید در حالیکه شما بایستی به شکست فکر کنید و تکلیفتان را با آن مشخص کنید. بایستی در ذهنتان شرایط شکست را شبیهسازی کنید و خود را در موقعیت شکست قرار دهید و تصمیم بگیرید که با کدام معنابخش میخواهید زندگی خود را تعریف کنید؟
شاید بپرسید که کدام معنا بخش درست است؟ اصلا از کجا بدانیم کدام معنا بخشهای زندگیمان خوبند و کدامها اشتباه؟ جوابش در نقش و تاثیر آنها در رسیدن به هدفمان است. اگر یک معنابخش باعث میشود به هدفتان برسید یا مسیر را ادامه دهید دقیقا معنابخش خوبی است ولی اگر مانع آن میشود، معلوم میشود که کار نمیکند و بایستی حذف شده یا تغییر کند.
مثلا وقتی صحبت از کلیپهای انگیزشی و اعتقاد به جملات مثبت تاکیدی را رد میکنم، نه به خاطر اینکه از این کلیپها خوشم نیاید و نه به خاطر اینکه جملات مثبت تاکیدی را دوست ندارم، بلکه از این جهت آنها را رد میکنم که کمکی به من در دراز مدت (تاکید میکنم در دراز مدت) نمیکنند که بتوانم به هدفم برسم.
بله چند روزی مرا هیجان زده میکنند و بیشتر میتوانم تلاش کنم ولی بعد از چند روز با چه وضعیتی رو به رو میشوم؟ برای همین معنابخشیهایی که بر اساس کلیپ انگیزشی هست را رد میکنم. این مثال را زدم که معیار دست خودتان باشد و با این متر، بتوانید درستی یا نادرستی هر معنابخشی را تشخیص دهید.
۳- روز شمار، هفته شمار، ماه شمار و سال شمار، کمکی به بهبود زندگی هیچ انسانی نمیکند. مجدد اینجا هم پای معنا بخشها به میان میآید. یک معنابخش رایج در کشورمان میگوید که هرچیزی در سن و سال خودش باید انجام شود و مدل ایستگاه و قطار را به راه میاندازد و مثلا به شما میگوید که دیر شده و از تو گذشته است و یک معنابخش دیگر اینطور زندگی را توضیح میدهد که شما مجبوری نیازهای شخصی خود را پاسخ دهی برای همین راه و مسیری که این نیازها را پاسخ میدهد را یک بار انتخاب کن و یک عمر برایش عملگرایی کن.
یادآور میشوم که قرار نیست همه انسانها به این نتیجه برسند که پاسخ نیازهایشان فقط از مسیر درس میگذرد. یکی با درس، دیگری با شغل دیگر و خلاصه هر انسانی تابع الگوی نیازهای خودش است. مهم این است که در جامعه، انسانهایی را ببینیم که در حال پاسخ دادن به نیازهایشان هستند. حالا بازهم سوال پیش میآید که میخواهید چه معنابخشی را به کار بگیرید؟ در موضوع انسان و تفکر انسانی خیلی دنبال یک جواب نباشید. انسان مثل مسئله ریاضی نیست که هرجای دنیا و توسط هر کسی حل شود، به یک جواب یکسان باید برسد.
انسانها جوابهای مختلفی دارند و هرکسی بر اساس طرز تفکر و معنابخشهای خودش به جواب خاصی میرسد. مثلا کسی که معتقد است هر چیزی در سن و سال خودش باید اتفاق بیفتد بر اساس الگوهای فکری خودش این نظر را دارد و بر اساس همین هم زندگی میکند و دیگری که این مدل را قبول ندارد به جواب دیگری میرسد و بازهم با همین جواب زندگی میکند.
کدام جواب درست است؟ آن جوابی که شما را به نیازهایتان برساند. مهم نیست چند نفر طرفدارش هستند، مهم نیست چند نفر حمایتش میکنند مهم این است که آن دیدگاه، شما را به نیازهایتان برساند. موفقترین باشید.
حق با شماست من الان که دارم فکر میکنم این موضوع ترس از رانندگی و حالت تهوع سالی وقتی خیلی نمود پیدا کرد که ما خونمون به یه شهر دیگه رفت و هر آخر هفته برمی گشتیم شهرمون و عصر جمعه ها من دوست نداشتم به اون شهر برگردم و اجباراً با خانواده همراه میشدم! از طرفی تو اون شهر پدرم منو تو یه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کردن که یکی از همکلاسیام به من زور میگفت و قلدری میکرد و من عصرای جمعه با گریه سوار ماشین میشدم و برمیگشتم.
راستش قبل از اون سال بارها پیش می اومد که ما مسافرت های طولانی میرفتیم ولی من مشکلی نداشتم! فکر میکنم دلیلش رو فهمیدم. این دو ماه هم طبق توصیه شما برای همون هدف اولم درس میخونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بله، رفتارهای مشابه در زمانهای مختلف میتوانند با دلایل متفاوتی خود را نشان دهند که الان چون شما سه مولفه ۱- شرایط زمانی، ۲- شرایط مکانی و ۳- شرایط روحی را در شرایط قبل مورد بررسی قراردادید متوجه شدید که دلیل این حالات، در آن هنگام به رفتن به یک شهر دیگر مربوط است. موفقترین باشید.
الان شما معتقدید که من استرسی نیستم فقط مغزم از این خاطرات به عنوان اهرم فشار برای دور شدن از درس استفاده میکنه و صحبت های مادرمم به این موضوع دامن میزنه درسته؟
آقای جدیدی پاسخ شما خیلی منطقی به نظر میاد ولی من حتی قبل از اینکه کنکوری بشم این حس ترس رو داشتم و تو ماشین حالت تهوع میگرفتم فقط به این شدت نبود! اون موقع که درسی نبود که مغز بخواد برای فرار ازش این حس رو به من القا کنه! از طرفی میخواستم نظر شما راجع به انتخاب رشته های بیمارستانی هم بدونم، من کاملا میدونم هدف شخصیه و شما به جای من یا هر فرد دیگه ای هدف تعیین نمیکنید! ولی ازتون میخوام راهنماییم کنید.
آقای جدیدی من اصولاً از زخم، خون و…نمیترسم ولی حس میکنم توانایی بودن تو بیمارستانو ندارم! چند وقت پیش یه حادثه ای برای پدرم پیش اومد که پشتشون یکم زخمی شده بود من تو اون لحظه که این خبرو شنیدم نتونستم زخمو ببینم ولی بعد یک ساعت که خودمو متقاعد کردم برم زخم رو ببینم دیدم واقعا ترسناک نیست! حالا به نظرتون من مشکلی ندارم؟ میترسم وارد محیط بیمارستان بشم و نتونم ادامه بدم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. برای بررسی هر پدیدهای در زندگی بایستی به سه فاکتور ۱- شرایط زمانی، ۲- شرایط مکانی و ۳- شرایط روحی توجه کنید. من در مورد شرایط فعلی شما این سه فاکتور را که بررسی کردم به این نتیجه رسیدم، استرس و ترسی در کار نیست بلکه سوء استفادههای مغز برای بحرانسازی است. حالا شما میپرسید که قبل از کنکور هم این شرایط بوده است، بنابراین بایستی سه فاکتور ۱- شرایط زمانی، ۲- شرایط مکانی و ۳- شرایط روحی را در همان موقع بررسی کنیم تا دوباره دلیل مغز برای تکیه کردن به آن را مشخص کنیم.
یعنی قرار نیست که همیشه با یک دلیل مشخص، این رفتارها را بروز دهید. در زمان فعلی چون قرار است درس بخوانید و با توجه به توضیحات، هدفتان هم رشتههای پرطرفدار تجربی است، این به نفع مغز است که نقطه ضعف شما را رو کند و درگیرتان کند. قبل از کنکور هم اگر این نقطه ضعف را رو میکرده، باید مرا به آن زمان مورد نظرتان ببرید و شرایط زمانی و مکانی و روحی آن هنگام را برایم توضیح دهید تا بفهمم چه در کار بوده که در آن هنگام هم این حس را تجربه میکردید. نکته مهم در این متن پرسش هم برای شما هم برای مخاطبان کلبه مشاوره در این است که همیشه ما یک رفتار را با یک دلیل ثابت انجام نمیدهیم و هر بار ممکن است دلیل آن رفتار تغییر کند.
مثلا شخصی دستهایش را خیلی زیاد میشست، ابتدا دلیلش برای این کار، تمیزی و نظافت بود. بعد از مدتی دلیلش برای تکرار دست شستن ها، دور کردن افکار مزاحم بود و در مرحله بعدی میگفت با شستن دست ها، میخواهد اضطراب خودش را کاهش دهد. رفتار دست شستن در همه مراحل تکراری است ولی دلیل پشتش هر بار فرق میکرد. اینها را تشریح کردم که تاکید کنم همیشه به سه فاکتور گفته شده در خط اول این پاسخ، دقت کنید و مسایل را در همان شرایط بررسی کنید.
این موضوع بسیار اهمیت دارد و باید با تمرین همیشه هر اتفاقی را در قالب همان موقعهای که رخ داده بررسی کنیم نه اینکه با شرایط امروزمان در مورد گذشته نظر بدهیم. مثلا شخصی میگفت کاش به جای ۴ سال لیسانس گرفتن در رشتهای که مورد نظرم نبود، ۴ سال برای کنکور میخواندم. الان این شخص مشغول چه خطای مغزی است؟
بله با عقل امروزش میخواهد ۴ سال قبلش را تحلیل کند. سر همین دچار اشتباه در نتیجه گیری میشود. او به این توجه نمیکند که ۴ سال پیش در چه شرایط زمانی، مکانی و روحی بود و فقط با عقل امروزش میگوید آن تصمیم اشتباه بود. خلاصه اینکه بایستی هر اتفاقی را در شرایط زمانی و مکانی و روحی خودش تحلیل کنیم و قرار نیست اگر دلیلی برای شرایط فعلی شما بیان شد، آن را به تمام زندگی خویش تعمیم و نسبت دهید. بسیار موضوعی ظریفی بود و امیدوارم مورد توجه شما و سایرین قرار بگیرد.
موضوع دیگری که باز هم نیاز است در موردش توضیح بدهم و به نظرم خواندن و فکر کردن به آن، نگرش خوبی ایجاد خواهد کرد به یک سبک فکری بر میگردد. اکثر ما انسانها وقتی فکر میکنیم، ابتدا از یک نقطه کوچک مشخص فرایند را شروع میکنیم و در کمتر از چند دقیقه با بهمن فکری و شاخ و برگهای زیاد مواجه میشویم. به قول معروف، مغزمان کلی مقدمه چینی میکند و هر چیزی را به هرچیزی گره میزند و در نهایت این نوع فکر کردن به ما حس آشفتگی میدهد. آنچه من بدان تاکید دارم این است که وارد این بازی مقدمه چینی مغز نشوید بلکه با گفتن جمله «تَهِ تَهِ حرفا چی میخوای بگی»، خودتان را به نتیجه مورد نظر مغز برسانید.
الان مغز شما زمین و زمان را به هم میدوزد که به شما چه بگوید؟ میخواهد بگوید شما نباید وارد رشته بیمارستانی شوی. حالا از هر آبی، کَره میگیرد و به هر در و دیواری میزند، از گذشته سند رو میکند و خلاصه هزار مقدمه روی هم میگذارد که «تَهِ تَهِ ماجرا به شما بگوید که نباید وارد رشتههای بیمارستانی شوی».
اینکه شما این جمله را قبول کنید نتیجهاش این میشود که هدف دیگری را انتخاب کنید و این هدف برای مغز قابل قبولتر است زیرا قرار نیست فشار قبل را تحمل کند. در ضمن این تازه شروع یک جریان است که در هر مرحله، هدف شما را کوچکتر از قبل کند. چون وقتی شما قبول کردید که در رشتههای بیمارستانی مشکل خواهید داشت چه تضمینی وجود دارد که بعدا همین استدلال را برای رشته بعدی نیاورید و همینطور یک سیکل تکراری برای شما رخ ندهد؟
بنابراین در شرایط فعلی، تصمیم گیری شما نه بر اساس تفکر بلکه بر پایه یک نگرانی مبهم است و در نتیجه قابل اتکا نیست. توصیه من این است که شما با همان هدف قبلی، درس بخوانید و برنامه اجرا کنید و به موازات این درس خواندن، فرایند بستن پرونده خاطرات را شروع کنید و وقتی در شرایط طبیعی قرار گرفتید که دیگر رانندگی برای شما حالت تهوع ایجاد نکرد و هر بار احساس خودکم بینی را بازتولید نکردید، آنگاه در مورد اینکه چه مسیری نیازهای شما را تامین میکند، تصمیم بگیرید. هیچ اشکالی ندارد که فعلا با فرض هدف قبلی در همان شرایط درس بخوانید تا با رسیدن به یک شرایط قابل اتکا، بعدا تصمیم بگیرید چه راهی برای شما پاسخ دهنده نیازهایتان است. موفقترین باشید.
سلام من ۱۹ سالمه ولی یه مشکلی دارم که واقعا زندگی رو برام سخت کرده اونم استرسه. من کلا آدم استرسی ای نیستم ولی تو یه مورد خیلی استرس دارم اونم تصادفه.
وقتی قراره یه مسیر یک ساعته رو با ماشین برم از چند ساعت قبلش حالت تهوع میگیرم و بعد طی مسیر هم سردرد میگیرم طوری که باید چندتا مسکن بخورم و بخوابم تا بهتر بشم. خداروشکر تا حالا تصادفی برای خودم و خانوادم پیش نیومده ولی از بچگی خیلی خبر تصادف شنیدم مثلاً وقتی چهارم ابتدایی بودم یکی از فامیل های دور مادرم تصادف کردن و سه نفر از چهار نفر فوت شدن.
البته فقط من نیستم که این استرس تصادف رو دارم بلکه مادرمم تا جایی که یادم میاد همینطور بودن و وقتی جایی میریم کل مسیر صلوات میفرستن، مادرم همیشه میگه که مادربزرگمم خیلی استرسی بودن به خاطر همین تو سن کم سکته کردن و فوت شدن. آقای جدیدی من رشتم تجربیه و پشت کنکوریم ولی به خاطر این ترس از تصادف نمیتونم هیچکدوم از رشته های بیمارستانی رو انتخاب کنم چون فکر میکنم توانایی رو به رو شدن با مجروحان تصادفی رو ندارم!
احساس میکنم این ترس و استرس داره تمام ابعاد زندگی منو فرا میگیره جوری که شاید نتونم هیچوقت رانندگی کنم، متاسفانه این مشکلم با بزرگتر شدن سنم داره بیشتر و بزرگتر میشه.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. با این توضیحاتی که نوشتهاید از نظر من شما استرس ندارید حتی در مورد همین موضوع تصادف هم استرس ندارید. اگر این رفتارهای فعلی شما استرس نیست پس چیست؟
شما به سه نکته در صحبتهای خودتان دقت کنید: ۱- خاطرات زیادی که از تصادف دارید، ۲- کنکوری بودن، ۳- صحبتهای مادرتان که اینطور به نظر میرسد که روی شما اثرگذاری دارد و تحت تاثیر صحبتهایش حداقل در ارتباط با خاطرات تصادف قرار میگیرید. اگر این سه مورد را کنار هم بگذارید کاملا مشخص است که بحرانسازی مغز شروع میشود.
در واقع خوراک مناسبی در اختیار مغز است که دست روی خاطرات تصادف بگذارد تا جلوی روند درسی را بگیرد و از سوی دیگر از صحبتهای مادر، یک سند محکم برای درستی حرفهای خودش بسازد و تحت فشار قرار بگیرید. بنابراین برداشت من این است که شما استرسی نیستید، ترس هم ندارید و فقط یک تعداد زیاد خاطرات و اخبار تصادف گوشه ذهنتان هست که توسط مغزتان از آن سوء استفاده میشود و بایستی پرونده این خاطرات بسته شود و برایشان حکم صادر کنید تا پس از طی دوره نهفتگی از این شرایط خارج شوید.
البته صحبت تکراری ولی مهم همیشگی من: هر رفتاری را تغییر دهیم، هر زمانی ممکن است برگردد چون مغز با برگرداندن آن قرار است به ما شوک بدهد. فکرش را کنید مدتی یک رفتار را تغییر دادهاید ولی دوباره سر و کلهاش پیدا شود، چقدر شوکه کننده است؟ ممکن است احساس خود کم بینی پیدا کنید، جا بزنید، احساس کنید چیزی عوض نشده و…. دقیقا هدف مغز همین است که با برگرداندن رفتار تغییر یافته، بحرانسازی کند ولی الان که آگاه شدید، دیگر تحت تاثیر این حرکت مغز قرار نمیگیرید.
در ضمن چون مادر شما هم به نظر میآید خاطرت تلخی از استرس و فوت مادر دارند، بایستی به ایشان هم کمک شود تا پرونده خاطراتشان بسته شده و بتوانند بدون نگرانی زندگی کنند. بهبود وضعیت مادر شما از دو جهت اهمیت دارد: ۱- مادر شما اگر آگاه شود قطعا با آرامش بیشتری زندگی میکند و این کمکی است که شما به مادرتان میکنید تا زندگی بهتری را دنبال کند، ۲- ایشان مادر شماست و روی شما نفوذ دارد و در نتیجه میتواند افکار خودش را به شما هم منتقل کند. موفقترین باشید.
سلام. خانم- مجرد- متولد ۶۵- فوق لیسانس – ۸ سال شاغل بخش خصوصی- فرزند سوم خانواده ۷ نفره که همه خواهرها و برادرها ازدواج کردند. من از همان دوران دبیرستان که رشته تجربی را انتخاب کردم هیچ نگرش مثبتی نسبت به این رشته نداشتم. اصلا نمی دانستم علاقه ام چیست همین طوری انتخاب کردم بدون هیچ هدفی. گاهی ته دلم میگفت من باید رشته علوم انسانی برم یا حتی به حوزه علمیه برم اما جو خانواده مانع می شد که به این مسیرها به طور جدی فکر کنم.
آمدم تجربی بدون هیچ هدف مشخصی. البته درسم خوب بود و اکثرا شاگرد اول کلاس و بعد هم بهترین رتبه کنکور توی مدرسه خودمان. با اینکه سال کنکور خیلی مشکلات داشتم و با تمام وجود درس نخواندم. البته انتخاب رشته خوبی نکردم و صرفا به خاطر اسم رشته ژنتیک که اون زمان نسبتا جدید بود انتخابش کردم و بسیاری از رشته های دیگری که می توانستند فرصتهای شغلی بهتری برایم فراهم کنند را از دست دادم.
دوره دانشگاه با بی انگیزگی تمام فقط درسها را پاس میکردم. انگار در دامی افتاده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش. بعد از لیسانس کمی به خواسته های قبلی ام فکر کردم از جمله تحصیل در علوم اسلامی و نیز روانشناسی اما متاسفانه جدی نگرفتم و ترسیدم تغییر مسیر بدهم و باز همان مسیر اشتباه را برای فوق لیسانس در پیش گرفتم. بعد از اتمام درسم وارد بازار کار شدم. یک کار خصوصی و نیمه وقت با حقوق کم. و ۸ سال از عمرم را آنجا صرف کردم در حالی که از درون ناراضی بودم و احساس میکردم این نهایت آن چیزی نبود که من از درس و کار می خواستم.
حس می کردم من می توانستم بهتر و بیشتر پیشرفت کنم. حس یک مرداب راکد را داشتم .به خواسته هایم پشت کرده و گرفتار تکرار و رکود شده بودم. در این چند سالی که شاغل بودم مرتب به ادامه تحصیل و تغییر وضعیتم فکر می کردم اما می ترسیدم که آن را عملی کنم. من در محیط کارم بسیار مطیع و حرف گوش کن بودم از ترس اینکه شغلم را از دست ندهم و البته کارفرما هم از کارم راضی بود.
تا اینکه سر مساله ای احساس کردم به شعورم توهین شده و آنجا بود که تصمیمم را گرفتم و گفتم دیگر نمی آیم و علی رغم اصرار شدید کارفرما برای ماندنم بر تصمیمم محکم ماندم و بیرون آمدم. می خواستم دوباره درس بخوانم و این بار هدفم را پزشکی گذاشتم هرچند علاقه آنچنانی نداشتم اما به خاطر آینده شغلی اش به چنین تصمیمی رسیدم . از تابستان سال گذشته شروع به مطالعه کردم و میانگین روزی ۸ ساعت مطالعه مفید داشتم. تا اینکه قبل از عید اتفاقاتی افتاد که نظم کارم را به هم ریخت.
این ماجرا گذشت اما من دیگر نتوانستم مثل سابق درس بخوانم کلا متزلزل شدم و به مدت چندین هفته تا بعد از عید مطالعه ام به شدت افت پیدا کرد. و دیگر مثل ابتدای مطالعه ام نشد. اصلا دوباره همان تردیدها در مورد انتخاب مسیر و رشته به سراغم آمد و دوباره ناامیدی و بی انگیزگی. حتی دچار این حس پشیمانی شدم که ای کاش به جای اینکه این چند ماه را برای کنکور مطالعه کردم به جایش برای آزمون استخدامی دبیری خوانده بودم. و پشیمانی و حسرت سراسر وجودم را پر کرده بود.
بعد از چند هفته که با مطالعه بسیار پایین پیش می رفتم با خودم گفتم بگذار یکبار با خودم روراست باشم اگر من به علوم انسانی و یا معارف اسلامی علاقمند هستم چرا این راه را انتخاب نکنم مخصوصا اینکه در رشته های مربوط به گروه تجربی دیدم که هم روانشناسی وجود داشت هم علوم و معارف اسلامی . با خودم گفتم تا کنکور به بهترین شکل درس می خوانم و بعد تصمیمم را عملی می کنم آنقدر از تصمیمی که گرفته بودم خوشحال بودم که حد نداشت.اما انگیزه های من مدام بالا و پایین می شوند.
بعد از چند روز احساس کردم هیچ انگیزه ای برای درس خواندن ندارم و با خودم گفتم تو با این سن و سال از الان میخواهی برای دکترای روانشناسی برنامه ریزی کنی. احساس کردم دیگر کشش درس و امتحان و کنکور ارشد و دکتری و پایان نامه و مقاله و … را ندارم و مدام در حسرت که ای کاش از همان اول یک رشته درست و یک شغل خوب داشتم که مجبور نمیشدم در این سن از صفر شروع کنم.
نمی دانم ریشه مشکلاتم چیست آیا من افسرده ام آیا نیاز به روان درمانی دارم؟ احساس می کنم دچار رکود و تنبلی شده ام. گاهی شدیدا کمال گرا می شوم و دنبال چالش و موقعیت های جدید و گاهی مثل الان یک آدم تنبل و افسرده که نهایت آرزویش داشتن یک شغل استخدامی و بدون دغدغه است.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. نکات موجود در پیام شما را به ترتیب شمارهگذاری توضیح میدهم:
۱- انتخاب هدف در بین انسانها با دو شیوه کلی انجام میشود: الف) انتخاب بر اساس خاطرات که در زبان عامیانه به علاقه و استعداد و… معروف شده است، ب) انتخاب بر اساس نیازهایی که در زندگی شما لازم است. اینکه کدام مدل را انتخاب میکنید به خودتان بر میگردد ولی دیدگاه من زندگی بر اساس روش (ب) است. وقتی نیازها را مشخص کردید حالا راه رسیدن به پاسخ این نیازها، همان هدف شماست.
در این روش هدف گذاری، دیگر حرف مردم، خاطرات قبلی، تایید یاعدم تایید دیگران هیچ تاثیری ندارد چون شما قرار است تعدادی نیاز را در زندگی شخصی خود پاسخ دهید و دیگران هیچ نقش و مسئولیتی در رسیدن به آن پاسخها ندارد و از این جهت است که هدف مثل مسواک، یک وسیله شخصی میشود. بنابراین به نظر میرسد نیاز است یک بار برای همیشه، تکلیف خود را روشن کنید و یک بار هدف بگذارید و یک عمر برایش عملگرایی کنید.
۲- هدفمند زندگی کردن، هزینه دارد. در منوی بالای سایت، روی «مقدمه» کلیک کنید و فهرست این هزینهها را بخوانید. هزینههایی مثل تنهایی، مسخره شدن، نصیحت شنیدن، تحقیر شدن، شکست خوردن، از نو شروع کردن و…. هدفمند زندگی کردن سخت است، موفقیت تلخ است و آن پیش زمینههای ذهنی خوشمزه از موفقیت را لازم است کنار بگذارید با عینک واقع بینی به موفقیت نگاه کنید و موفقیت را با تمام سختیهایش تماشا کنید و بعد، آن را بخواهید.
ما همگی تقریبا از کمترین سن ممکن، جملات خوشمزهای در مورد موفقیت و رسیدن به رویاها شنیده ایم. صحبتهایی که ما را خام بار آورده و اجازه نداده که با موفقیت و سختیهایش آشنا شویم. موفقیت مثل داروی تلخی است که از سر نیاز، مجبوریم آن را بخوریم. خوردن داروی تلخ موفقیت، سختیها و هزینههای روحی روانی خاص خودش را دارد. برای همین است که من در سایت کلبه مشاوره، مقدمه و اولین مطلب را به آن اختصاص دادم. بنابراین تصمیم بگیرید که آیا میخواهید هزینههای هدفمندی را بپردازید یا خیر؟ اینکه جواب شما چیست به طور کامل میتواند از تردید نجات پیدا کنید و یک بار برای همیشه راهی را بروید که به آن اعتقاد دارید.
۳- به نظر میآید کمی دچار زندگی موازی هم هستید. هرگاه انسان بین چند راه قرار بگیرد، ممکن است دچار زندگی موازی شود. زندگی موازی به این صورت عمل میکند که هر راهی را انتخاب کنید چون با زبریها و سختیهایش آشنا میشوید و زجرش را میکشید، مغزتان میگوید اگر فلان راه را میرفتی بهتر بود. چون مغز از سختی بیزار است در نتیجه از راههای دیگر زندگی برای شما یک مسیر گلستان گونه میسازد و هر بار شما را مشغول فکر کردن به آنها میکند درحالیکه شما آن مسیرها را زندگی نکردهاید تا با سختیهای آن سایش داشته باشید.
اگر قرار است به ثبات برسید بایستی بپذیرید هیچ مسیری سادهتر از مسیر دیگر نیست و در هرچیزی اگر قرار است جزء پیشرفتههایش باشید مجبورید که هزینههای هدفمندی را پذیرفته و با فشار و زور به آن برسید.
۴- شما روی انتخاب هدف شرطی شده اید. مغزتان یاد گرفته اگر در مورد هدف، شک و تردید ایجاد کند، جلوی اجرای برنامه گرفته میشود و درنتیجه میتواند انرژی را ذخیره کند. بایستی در این مورد از شرطی شدن خارج شوید. یعنی بعد از اینکه هدف را با توضیحات قبلی، به طور دقیق مشخص کردید حالا تحت هر شرایطی عملگرایی کنید تا بعد از طی دوره نهفتگی از این شرایط خارج شوید. البته مغزتان همیشه به دنبال برگشت دادن این شک و تردید هست چون بارها و بارها از این شک، امتیاز گرفته و توانسته برنامه را بخواباند. ولی هر بار با آگاهی که به شما دادم میتوانید دست به عملگرایی بزنید و دوباره این شک از بین برود.
۵- وقتی در دوران اُفت روحی هستید، مغز شروع به بحرانسازی میکند. برای همین پیوندهای زیادی در این دوره ساخته میشود. کشش درس و امتحان و کنکور ارشد و دکتری و پایان نامه و مقاله و… را ندارم همگی پیوندهایی هست که در این دوره افت توسط مغز برای شما ساخته میشود. از سوی دیگر، افسردگی را هم به رخ میکشد تا حسابی بحرانش جدی گرفته شود و شما را در جای خود خشک کند و جلوی مصرف انرژی را بگیرد.
ما در دوره افت روحی فقط یک وظیفه داریم که صد البته بسیار سخت است و آن هم ادامه دادن برنامه با وجود تمام حسهای منفی و احساساتی مثل بیکیفیت خواندن و مفهومی نخواندن و… است. اگر ادامه دهید بزرگترین کمک را به خود انجام داده اید.
۶- معیار تصمیم گیری را اگر رفتار، واکنش و عملکرد بقیه بگذارید، آنگاه بیشتر شک و تردید خواهید کرد. در اتفاقاتی که برای شما افتاده، این موضوع مشهود است که واکنش بقیه و نظر آنها به راحتی توسط مغز به موضوع شک درونی خودتان پیوند زده میشود و باعث تردید بیشتر در شما میشود. اصولی که برایتان در موارد یک و دو توضیح دادم را اگر به کار بگیرید، این موضوع هم حل میشود. موفقترین باشید.
سلام مدت زمان زیادی هست که درگیر مشکلی هستم که نمیتونم حلش کنم، من دختری ۲۵ ساله هستم توی دوران مدرسه وقتی از مدرسه به خونه برمی گشتم کامل درس های فردا یا امتحانات فردا رو میخوندم و با آمادگی میرفتم مدرسه و همیشه نتیجه مورد انتظار رو میگرفتم نمیدونم علت اینکه اون زمان هیچ وقت کم کاری نمی کردم و درس هام رو ول نمی کردم این بود که ترس اینو داشتم که توی اون درس بیفتم یا اینکه حرف و نظر مردم خصوصا پدر و مادرم خیلی برام مهم بود که به عنوان یه انسان ارزشمند بهم نگاه کنن.
در واقع نمیدونم چرا به طور خودکار از مدرسه که برمیگشتم خونه درس میخوندم اما دقیقا از سال کنکورم یعنی از سال پیش دانشگاهی یه تغییراتی توی سبک زندگی من به وجود اومد اونم این بود که دیگه کاری به کار درسام نداشتم خوندن و نخوندنشون برام اهمیتی نداشت اینکه شغلی داشته باشم یا نه برام اهمیتی نداشت اینکه تراز آزمون های ازمایشیم کم باشه یا زیاد برام اهمیتی نداشت نمیدونم چه طوری منظورم رو بهتون بگم من به نوعی سِر شدم یه جورایی علایقم نسبت به همه چی رو از دست دادم.
قبلا تا قبل از ۱۸ سالگی به نظر خودم مثل یه ادم عادی رفتار میکردم دوستانی داشتم که باهاشون حرف میزدم جایی رو داشتم که صبح ها وقتی از خواب بیدار میشدم برای رفتن به اون جا حاضر میشم(منظورم مدرسه هست) و بعد ظهر که به خونه برمی گشتم تکالیفی بود که انجام میدادم یه جورایی یه دور تکرار همه روزه بود که انجامش میدادم و شکایتی نداشتم اما از سال کنکور کم کم همه چی عوض شد و من یه جورایی از کاری که همیشه خودمو باهاش سرگرم میکردم فرار میکردم دیگه درس نمیخوندم امتحاناتم رو که تموم کردم اصلا هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن و کنکوری خوندن نداشتم.
یه جورایی ترس اینو داشتم که اگه نتونم توی کنکور موفق بشم چیکار کنم؟ اون زمان پدر و مادرم فکر میکردن که من دارم مثل زمانی که نمرات خوب میگرفتم توی دبیرستان، برای کنکور هم درس میخونم اما در اصل من هیچ روزی هیچ روزی حتی یک کلمه هم برای کنکور درس نخوندم دو سه سال اول وقتی کنکور شرکت کردم و رتبه های وحشتناک میاوردم به پدرم گفتم که دیگه نمیخوام کنکور شرکت کنم اما در اصل اینو بهش گفتم تا خانواده پدریم دست از سرم بردارن چون دائما پیگیر اوضاع درسی من بودن و ازم سوال میکردن که چیکار کردی رتبه ات چند شد؟
حتی گاهی اوقات وقتی تو مناسبت های خانوادگی همدیگه رو میدیدیم ازم میپرسیدن که چند فصل یا چند صفحه از کتاب درسی رو خوندی!.من از ترس اونا گفتم دیگه کنکور شرکت نمیکنم و اونا دست از سرم برداشتن علت اصلی این کارم شخصیت بسیار عجیب پدرم هست پدر من کسی هستش که اصلا خانواده و اهمیت دادن به اعضای خانواده براش اهمیتی نداره، پدر من کسی هست که همسر و فرزند کوچکترین اهمیتی براش نداره، هر اتفاقی که توی حریم شخصی ما و توی خونه مون بیفته بلافاصله میره به همه خصوصا مادربزرگم و عمه هام میگه،من هیچ وقت توی دوران زندگیم نتونستم مشکلاتم رو با پدرم در میون بزارم من انتظار داشتم به عنوان یه پدر بتونم باهاش حرف بزنم و ازش مشورت و راهنمایی بگیرم.
اما یکباری که با پدرم صحبت کردم به طرز خیلی عجیبی رفته بود هر جمله ای که من بهش گفته بودم رو به مادربزرگم و عمه ام گفته بود و اونا منو مسخره کردن و بهم میخندیدن که همچین حرفی رو به پدرم زدم من از پدرم انتظار داشتم که محرم راز من باشه و برای مشکل من راه حلی پیدا کنه اما به طرز خیلی عجیبی یه مشکل ساده شخصی که با پدرم در میون گذاشته بودم و انتظار راهنمایی داشتم تبدیل شده بود به حرفی که دهن به دهن میچرخید.
از ۱۸ سالگی تا الان یک بار هم پدرم از من نپرسیده که چرا دانشگاه نمیری یا مشکلی هست که بتونم بهت کمک کنم یا هر چیز دیگه ای اون به شکل خیلی عجیبی من و مادرم رو تو زندگیش نادیده میگیره جوری که انگار اصلا وجود نداریم و دیده نمی شیم و همینم به شکل عجیبی منو سرخورده کرده و احساس میکنم یه موجود بی ارزش و نامرئی هستم. اینا رو هم به این دلیل براتون تعریف کردم تا بدونم آیا مشکل من ربطی به رفتار پدر و مادرم و جو خونه ما داره یا نه میخوام بدونم ریشه این رفتارهای عجیب من به نحوه رفتار پدر و مادرم با من ربطی داره؟
از اون سالی که گفتم دیگه کنکور شرکت نمیکنم یعنی ۲۱ سالگی من بازم هر سال کنکور ثبت نام میکنم اما حتی یک کلمه هم درس نمی خونم میدونید یه جورایی بخوام بهتون بگم خودم رو لایق این نمیدونم که برم دانشگاه و یه زندگی جدید بسازم احساس میکنم یه موجود بی ارزشی هستم که توی این دنیا لیاقت هیچی رو نداره من نمیدونم الان در مورد من چه فکری میکنید اما من تبدیل شدم به یه آدم ترسو که از ترس اینکه نتیجه نگیرم از ترس اینکه این مسئله هم مثل هر چیز دیگه ای تو زندگیم به شکست برسه حتی یک کلمه هم درس نمیخونم، من تبدیل شدم به یه آدم سرگردان که خودمم نمیدونم چرا از زندگی دست کشیدم من هر روز ناراحتم هر روز برای روزهای آینده زندگیم ناراحتم.
از اینکه شغلی ندارم از اینکه توی یه همچین محیط پر تنشی زندگی میکنم اما حتی یه قدم برای بهتر شدن زندگیم برنمیدارم دارم عذاب میکشم یه جورایی دارم خودم رو عذاب میدم احساس میکنم خودم دارم خودمو مجازات میکنم و به صورت تدریجی خودمو از بین میبرم.اقای جدیدی من کاملا اتفاقی این جا رو پیدا کردم تا الان در مورد این موضوع با کسی حرفی نزدم اما من هم میخوام زندگیم رو عوض کنم و هم نمیخوام.
من میخوام زندگی و شخصیتم رو عوض کنم اما هیچ کاری نمیکنم حتی یه قدم برنمیدارم.من توی زندگی روزمره و ارتباط با بقیه ادم خجالتی و ترسویی نیستم اما نمیدونم چرا وقتی به کنکور میرسم ازش دست میکشم میشه لطفا منو راهنمایی کنید که باید چیکار کنم تا این وضعیت رو عوض کنم؟ من چه طوری میتونم به زندگی عادی برگردم؟ چه طوری میتونم برای کنکور درس بخونم بدون اینکه این ترس رو داشته باشم که آیا میتونم موفق بشم یا نه یا اینم مثل مشکل خونه ما بدون حل شدن باقی میمونه؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. مواردی که در پیام شما وجود دارد را به ترتیب شمارهگذاری در موردشان توضیحاتی میدهم:
۱- اینکه تعدادی رفتار تا زمانی به صورت منظم و پی در پی انجام میشده و به محض رسیدن به موقعیت یا زمانی دیگر، مثل قبل اجرا نمیشوند، نشان میدهد که در آن زمان، یک یا چند عامل موثر حذف شدهاند و در اولین قدم موظف هستید تا این عوامل را مشخص کنید. من چند مثال میزنم صرفا برای اینکه ذهنتان به جنب و جوش بیفتد و بتوانید دلیل یا دلایل شخصی خود را بیرون بکشید. البته خودتان به یکی دو مورد مثل ترس از نمره نگرفتن یا ترس از حرف مردم اشاره کردهاید ولی باز هم کاملتر فکر کنید.
به طور مثال شخصی ممکن است از ابتدا هدفش همین بوده که نمرات خوبی در مدرسه بگیرد و درست است که به زبان اسم کنکور و دانشگاه را میآورده ولی از ابتدا هدف واقعی او همین نمرات مدرسه بوده و وقتی به سال آخر میرسد و نمرات را میگیرد، دیگر دلیلی ندارد برای کنکور بخواند یا برایش برنامهای داشته باشد. دقت کنید این افراد به ظاهر اسم کنکور و دانشگاه را میآورند ولی وقتی به رفتارهای خود دقت میکنند تنها به فکر نمره مدرسه هستند و هدف عمیقتری را دنبال نمیکنند و همین که در مدرسه موفق هستند، کاملا به هدفشان رسیدهاند و چیز بیشتری را دنبال نمیکنند.
یا در مثال دیگری، ممکن است تا قبل از آن سال، فشار معلمها باعث شده که درس بخوانید ولی در سال آخر که آزادی عمل بیشتری داشتهاید انگار دیگر آن فشار یا عامل بیرونی برای درس خواندن نبوده و رها کرده اید. بیشتر فکر کنید و دلیل یا دلایل رها کردن در سال آخر را بیرون بکشید زیرا باید مشخص شود که از کجا ضربه خورده اید.
مثلا اگر دلیل رها کردن این باشد که فشار بیرونی در سال آخر برداشته شده آنگاه متوجه میشویم که شما شرطی شدهاید و فقط در صورت وجود عوامل فشار بیرونی درس میخوانید و یک فرد خودخوان نیستید. آنگاه میتوانیم با تغییر تفکر در این بخش، مسیر را برای برگشت به مطالعه راحتتر کنیم. با این توضیحات متوجه میشویم که بیرون کشیدن دلایل خیلی مهم است.
۲- اینکه انتظار داشته باشیم پدر و مادر دارای درک مناسبی از مشکلات ما باشند کمی توقع نادرستی است چون آنها در این زمینه متخصص نیستند و فقط یک انسان عادی در جامعه خود هستند و در بهترین حالت در زمینه شغلی خودشان یک متخصص هستند. اصولا اینکه به دنبال شخصی در اطرافیان خود باشیم تا با او درد دل کنیم یا مشکلات را بگوییم و راه حل به ما بدهند، توقع نادرستی است با وجود اینکه در فرهنگ کف جامعه اینطور گفته میشود که در خانواده باید مشکلات حل شود ولی واقعیت این است که حل هر مشکلی نیاز به متخصص دارد و قرار نیست اعضای خانواده قادر به حل هر مشکلی باشند.
اینکه پدر و مادرتان به جزییات زندگی شما ورود نمیکنند و شما آزادی عمل در تصمیم گیری دارید یک فرصت ویژه برای شماست و بایستی از آن خوشحال باشید. البته بحثی نزدیک به این صحبتها به وجود میآید به اسم نیاز به توجه که البته روی نیاز بودن آن کلی بحث دارم و جای صحبتش اینجا نیست و بماند برای دوره خودش ولی در کل به این بُعد قصه نگاه کنید که شما آزادی عمل دارید و میتوانید بدون فشار بقیه، هدفگذاری کنید و با آرامش و بدون فشار و استرس دیگران، به هدفتان برسید.
۳- احساس خود کم بینی در کلام شما هست ولی به نظر نمیآید به آن باور داشته باشید. بیشتر صحبتم روی آن قسمتی است که میگویید خود را لایق دانشگاه رفتن نمیدانید ولی از سوی دیگر در سراسر متن به دنبال حل مشکل و برگشتن به زندگی هستید. اگر خود را لایق نمیدانستید اساسا این صحبتها را مطرح نمیکردید بنابراین به نظر میآید که این جمله فقط تلاشهای مغز حیوانی برای جلوگیری از شروع مصرف انرژی است و در خصوص شما، دست کم من اعتقادی به آن جملهای که گفتید ندارم چون در سراسر متن، انسانی را میبینم که در و دیوار میزند تا برخیزد و زندگیاش را سر و شکل بدهد. این انسان اگر خود کم بین بود حتی یک خط از این صحبتها را هم نمینوشت چه برسد به اینکه دنبال راه حل و درمان باشد. در نتیجه به احساس خودکم بینی در درون شما به شخصه، اعتقادی ندارم و اتفاقا فردی به دنبال عمل و عملگرایی را میبینم.
۴- پذیرش محیط و شرایط یکی از عواملی است که به آن نیاز دارید. رفتار پدر و مادر، محیط زندگی، سبک زندگی و رفتار فامیل و اطرافیان را همینطور که هست بپذیرید و با همین شرایط به فکر ایجاد یک یا چند تغییر در زندگی خود باشید. نقد این شرایط، رفتن در مرحله انکار این شرایط و حتی ورود به شرایطای کاش گویی و رویاپردازی از شرایط دیگر، کمکی به شما نمیکند بلکه بایستی همه را همینطور که هستند قبول کنید و در همین محیط و شرایط به فکر ایجاد تفاوت در رفتار خود باشید.
این مرحله پذیرش را اگر در موردش فکر کنید و در صورت موافق بودن با درستی آن، دست به پذیرش بزنید آنگاه اعضای خانواده را همینطور که هستند اولا دوست دارید دوما عامل سرد شدن و دستاویز شدن برای فرار از ساختن زندگی نیستند، سوما خود را با آنها تنظیم نمیکنید بلکه خود را بر اساس نیازهای شخصی خویش تنظیم میکنید، چهارما دیگرای کاش و انکار شرایط و نقد کردن آنها را ندارید و انرژی ذهنی خویش را صرف رسیدن به آنچه هدف مینامید، خواهید کرد. موفقترین باشید.
سلام من از اینکه امتحان ریاضیمو کم بگیرم خیلی میترسم. آخه معلم ریاضی با من خیلی خوبه و تمام ترس من اینکه اگر کم بگیرم چی دربارم فک میکنه و کلا آرامش ذهنی ندارم دلم نمیخواد اینطوری باشم. نمیدونم چیکار کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پیام شما با وجود اینکه بسیار کوتاه است ولی نکات بسیاری در دل آن نهفته که به ترتیب شمارهگذاری در موردشان توضیح میدهم:
۱- علت حضور ما در مدرسه، یادگیری مهارتهایی است که بخشهایی از آن، شاید در زندگی آینده به کار ما بیاید و عدهای از بین ما شاید به این نتیجه برسند که مسیر رسیدن به اهدافشان از راه کنکور میگذرد و به کمک این درس ها، برای کنکور بایستی آماده باشند. با این توضیحات میخواهم بگویم که هدف را فراموش نکنید و هرکاری که به این هدف لطمه میزند بایستی حذف شود.
شما به مدرسه میروید که درس را یاد بگیرید نه اینکه تلاش کنید رابطه خود را با فلان معلم خوب نگاه دارید، پس اگر درس ریاضی را یاد بگیرید و در ازای این یاد گرفتن، رابطه شما با معلم خراب هم شود، شما برنده هستید چون هدف را محقق کردهاید ولی اگر ترس از خراب شدن نمره ریاضی باعث شود که بقیه درسها را رها کنید و فقط ریاضی بخوانید یا به دنبال هر راه و روشی برای نمایش بازی کردن در درس ریاضی باشید تا فقط رابطه خود را با معلم خوب نگاه دارید آنگاه شما یادگیری درس ریاضی و بقیه درسها را که هدفتان بوده از دست دادهاید و به جای آن یک رابطه خوب با معلمی دارید که در هیچ لایهای از زندگی آینده شما نقشی ندارد.
این اهمیت توجه به هدف است و اگر به توضیحاتم فکر کنید آنگاه هدفتان یادگیری میشود و ترس از کم شدن نمره ندارید چون آن هم نوعی از یادگیری است و دیگر برای شما مهم نیست که معلم ریاضی در موردتان چطور فکر میکند چون شما به مدرسه میروید که یاد بگیرید و در همین راستا هم حرکت کردهاید.
۲- اینکه دیگران در مورد ما چطور فکر میکنند، به آنها مربوط میشود و توضیحی در مورد ما نمیدهد. این موضوع بسیار ظریف و با اهمیت است که نیاز به فکر کردن دارد تا اگر آن را درست یافتید، آنگاه به باور و روش فکری خود تبدیل کنید. فرض کنیم همین الان فردی را میبینید که از دَرب یک بُرج بسیار گران قیمت بیرون میآید در حالیکه کت و شلوار پوشیده و یک کیف چرم سامسونت بدست دارد و یک عینک آفتابی مارک هم به چشمانش زده است و سوار یک ماشین لوکس میشود. در مورد وضع مالی این فرد چه فکری میکنید؟ من هم مثل شما فکر میکنم بایستی وضع مالی او خوب باشد ولی شاید این شخص فقط راننده یک فرد ثروتمند باشد و اتفاقا خانه خودش در منطقه معمولی باشد.
با این مثال میخواهم این را بگویم که فکر من در مورد او این بود که فردی ثروتمند است درحالیکه گزینه دیگری هم وجود دارد و آن هم اینکه او یک راننده باشد و چند گزینه دیگر هم می شود متصور شد. فکر من در مورد ایشان هرچه باشد، دلیل بر این نیست که آن فرد دقیقا مطابق فکر من باشد. فکر من مساوی برداشتهای شخصی من بر اساس خاطرات و مدل زندگی من است و این برداشتها هیچ ربطی به آن شخص ندارد. بنابراین حس خوب معلم به شما، فقط نظر شخصی ایشان به شماست.
شما هیچ نقشی در شکل گیری این ذهنیت مثبت نداشتهاید و خود ایشان بر اساس خاطرات و باورهای شخصی خودش، این رابطه را خوب می داند و در نتیجه رابطه خوب ایشان با شما، توضیحی در مورد شما نمیدهد. وقتی حس ایشان توضیحی در مورد شما نمیدهد حالا اگر تغییر هم کند باز هم توضیحی در مورد شما نمیدهد. چون باز هم بر اساس خاطرات و باورهای خودش، ذهنیت منفی پیدا کرده است. با این توضیحات به این نتیجه میرسیم که ما عامل ذهنیت مثبت و منفی دیگران نسبت به خودمان نیستیم چون انسانها بر اساس درونیات خودشان در مورد ما فکر میکنند نه بر اساس آنچه واقعا ما هستیم. لطفا خودتان را اسیر ذهنیتی نکنید که تاثیری روی آن ندارید.
اینکه معلم در موردتان چطور فکر میکند کاملا به درونیات او بستگی دارد نه به واقعیات وجودی شما، درنتیجه نگران چیزی هستید که تاثیری روی آن ندارید دقیقا مثل تماشاگر فوتبالی که حرص میخورد ولی حرصهای او تاثیری روی نتیجه بازی ندارد. شاید بگویید درس خواندن من باعث شده تا معلمم مرا یک دانش آموز مثبت ارزیابی کند یا شاید چون در کلاس درس با آرامش رفتار میکنم این ذهنیت را دارد و دهها مورد دیگر را مثال بزنید که چون فلان کار یا بهمان کار را کردهام به من ذهنیت مثبتی دارد بنابراین من در شکل گیری ذهنیت او نقش دارم.
دقیقا مشکل همینجاست که شما فکر میکنید در ذهنیت او نقش دارید پس میخواهید هر طور شده آن را مثبت نگاه دارید در حالیکه نقشی ندارید. به فرض که خوب گوش دادن به درس یا پرسیدن سوالات با کیفیت یا کسب نمره خوب شما باعث شده ایشان نسبت به شما ذهنیت مثبت پیدا کند ولی این به آن معنا نیست که کارهای شما باعث ایجاد این ذهنیت شده بلکه این باورها و خاطرات آن معلم است که به او گفته اگر کسی فلان کار و بهمان کار را کرد، اگر کسی فلان جور بود یا نبود، با او رابطه خوبی داشته باش. بنابراین معلم بر اساس گذشته خودش رابطه خوبی با شما دارد نه بر اساس اعمال و رفتار شما. درنتیجه نیازی نیست وارد نقش و نمایشی جهت خوشحالی معلم شوید بلکه کافی است خودتان باشید و هدف اصلی را دو دستی بچسبید.
۳- یک معلم حرفهای استاندارد بایستی بداند که اشتباه کردن، شکست خوردن، نمره کم گرفتن، غلط نوشتن پاسخها و سایر کلیدواژههای از این دست، حق هر انسانی است. آیا شما میخواهید حق طبیعی خودتان را از خودتان بگیرید؟ اگر معلم شما حرفهای استاندارد باشد، پس این موارد را حق شما میداند و اگر حرفهای نباشد، شما باید حرفهای باشید و هیچگاه حق طبیعی خودتان را از خود نگیرید. این حق هر انسانی است که اشتباه کند، شکست بخورد و از نو شروع کند. ما اگر این حق را از خود بگیریم آنگاه حق یاد گرفتن را هم از خود سلب کرده ایم. موفقترین باشید.
سلام میخوام با خودم رو راست باشم امسال اولین سالی نیست ک از بهمن بریدم و دست کشیدم پارسالم همین بودم راستش ربطی به از دست دادن عموم و زن عموم نداشت ک فوت کردن و کنکورمو خراب کردم اتفاقا بهونه خوبی بود بخاطر اینکه بتونم خودمو ببخشم امسالم ک عروسی خواهرم بهونه خوبی بود و اینکه اره همه کنکوریا بهمن و اسفند کم میارن اره اینم چیز خوبی بود برای قانع کردن خودم.
پارسال میگفتم ک ی سال میمونم پشت کنکور امسال ک مدرسه هم دارم واقن سخته ولی الان دیگ نمیتونم بمونم مطمئنم ک من کسی نیستم ک بخوام باز پشت کنکور بمونم اره درسته اونجوری ک فکر میکردم قوی نبودم همچین دختر قوی ک فکر میکردمم نبودم راستش شاید کنکور نشون داد برعکس خیلیم ضعیفم.
من خودمممم همه چیمو دادم رفت غرورمو عزت نفسمو ارزشمو همه چیمو از دست دادم خودمممم باعث شدم قبول میکنم من الان قبول میکنم ک خیلی اشتباه کردم ارهههه کارای پارسالمو تکرار کردم ارههه با تمام وجودم درس نخوندم بعد همه تهمتی ب خودم زدم کند ذهن، کندخوان،بی لیاقت،نفهم و…
من همچین کاری با خودم کردم الانم ک انگار میخوام جون بدم دوباره شروع کنم ب خوندن اها ینی میخوای بگی من مال درس خوندن نیستم میخام بگم هیچی نیستم میخام بگم این اولین چالش زندگیم بود و من از پسش برنیومدم با خودم میگم تو با اون همه ادعات ک انقد معدلت بالا بود همیشه جز بهترینها بودی همیشه حس میکردی هر کاری برای زندگیت میکنی همیشه میگفتی من خاصم با ادمای اطرافم فرق دارم ب کم راضی نیستم ولی هیچی نبودم در واقع پس یا باید ب زندگی معمولی مثل اطرافیانم یا حتی بدتر راضی شم یا تغییر کنم یا بمیرم اولی رو که اصلا من کسی نیستم بتونم اینطوری زندگی کنم همیشه پرتوقع اما در عمل صفر متاسفانه اره اینطوریم.
تغییرم ک اصلا تنم میلرزه بهش فکر میکنم انگار منجمد شدم. درست نخوندم ب تسلط نرسیدم ول کردم مرور نکردم من ی همچین جایی وسط زندگیم گیر کردم جوری گیر کردم ک اگ بخام دوباره بلند شم باید دردو با تک تک سلولام حس کنم درسته میدونم
مردنو ک خیلی خواستم ولی اره درسته از پس همونم بر نیومدم اونم نمیتونم.
حالا یچیز دیگم هس برم دنبال کار دیگ مگ فقط کنکورع اخه؟؟؟ ولی خب جایی ک من زندگی کردم مگ کار دیگه ای هم برا دخترا هست. ولی چرا از شروع دوباره و تغییر کردن فرار میکنم هر روز صبح با فکر اینکه دوباره امروزم مثل روزای قبل هیچ کاری نمیکنم با عذاب بیدار میشم با چشم پر از اشک درسته میگم بعد صبحونه شروع میکنم میگذره شروع نمیکنم اها بزار بعد ناهار باز شروع نمیکنم بزار اشکال نداره شب شروع میکنم منم و این چرخه ی معیوب این زندگی نفرت انگیز منمو این همه تنفر از خودم.
فکر دوماه پیش یکماه پیش یک هفته پیش اصلا فکر دیروز و فکر امروز ک چرا باز کاری نکردم ولی اصلا مگ من ب کمتر دندونپزشکی راضی میشم؟؟ نمیشممم مگه از الان بخوامم میشه؟؟؟؟ نمیدونم ته دلم خالیه من دیگ هیچ اعتمادی ب خودم ندارم دیگ بس قول داذم قسم خوردم عمل نکردم بریدمممم دیگ بس پنج ساعت نشستم برنامه دوهفتمو خوشگل ریختم بعد ی روزشم عمل نکردم خستمممم نیاز ب ی نور دارم برای حرکت ی امید کوچیک یا ی نقشه راه ی ادم افسرده ک میخاد بدجوری بجنگه چون راهی براش نمونده زمانی هم براش نمونده
(معذرت میخوام خیلی طولانی شد من سال اول پشت کنکوری بودنمه رشتمم تجربیه خواستم یخورده برا خودم بنویسم گفتم اینجا بنویسم نظر شما رو هم بدونم خیلی ممنون ک حرفامو شنیدید)
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما نکاتی وجود دارد که به ترتیب شمارهگذاری در موردشان توضیحاتی میدهم. ۱- مغز ما به شباهت زمانی، شباهت روحی و شباهت مکانی بسیار حساس است. برای همین اگر در زمان فعلی در شرایطی قرار بگیریم که از نظر زمانی یا روحی یا مکانی شبیه خاطرهای در گذشته ما باشد، بلافاصله آن خاطره یا اثراتش را رو میکند و به ما یادآور میشود که باید یک انتخاب مشخص را داشته باشیم.
وقتی سال قبل در حدود ماه بهمن، درس را رها کرده اید، بنابراین گزینه اصلی مغز در بهمن تمام سالهای بعدی، رها کردن درس است و تا زمانی که در این ماه با وجود همه احساسات منفی و فشارهای درونی، درس خواندن را ادامه ندهید باز هم گزینه اصلی شما رها کردن درس در بهمن ماه است. این حساسیت زمانی است که مغز شما به بهمن پیدا کرده است و هرگاه به این ماه برسید قطعا به شما پیشنهاد رها کردن درس را میدهد که توضیح دادم چطور این موضوع را تغییر دهید.
۲- مغز ما به خوبی میداند که احساسات خیلی سریع پس زده میشوند ولی اگر بتواند احساسات را به روکشی از منطق ارایه دهد آنگاه احتمال پذیرشش توسط ما انسانها افزایش مییابد. برای همین است که تلاش میکنیم هر موضوعی را منطقی جلوه دهیم یا دست کم برایش دلیل یا دلایل منطقی جور کنیم. مثلا یک لباس را فقط به خاطر اینکه خوشمان آمده خریدهایم اما سعی میکنیم از جنس خوب و سایز مناسبش تعریف کنیم و اینطور وانمود کنیم که دلایل منطقی برای خرید آن داشته ایم.
در مورد رها کردن برنامه هم همین است. اینکه به دلیل فوت عمو یا عروسی خواهر درس خواندن را رها کنیم، همان تلاشهای منطقی جلوه دادن یک عمل احساسی است. اگر بخواهیم از این موضوع خود را نجات دهیم، فقط کافی است به این فکر کنیم که آیا این تصمیمی که قرار است بگیریم ما را به نیازهای زندگی شخصی خودمان نزدیکتر میکند یا دورتر؟ وقتی معیار هر تصمیمی نزدیک شدن به هدف باشد آنگاه میتوانیم امیدوار باشیم که درگیر ظواهر منطقی تصمیمهای احساسی نباشیم چون مجبوریم بلندمدت را بررسی کنیم.
۳- کنکور یک فرایند زمان دار یکساله نیست. این اشتباه متاسفانه خیلی رایج است و لازم است بارها و بارها در موردش صحبت کنیم. اگر فردی به این نتیجه رسیده که به واسطه کنکور و رسیدن به رشتهای خاص، نیازهای زندگیاش پاسخ داده میشود لازم است به این جمله هم فکر کند که «هیچ فرمولی برای تعیین سال قبولی» وجود ندارد و ما نمیدانیم چه موقع به سطحی از سواد میرسیم که در کنکور قبول شده و به رشته و دانشگاه مورد نظرمان برسیم.
میدانم که دهها جمله انگیزشی و قانونهای نام دار وجود دارد که از ما میخواهد خوش بین باشیم، هدفهای بزرگ بگذاریم، هدفها را در نزدیکی خود ببینیم، طوری زندگی کنیم انگار به هدف رسیدهایم و خلاصه به ما توصیه میکنند که هدف همان قدری از شما زمان میبرد که برایش زمان در نظر میگیرید؛ ولی واقعیت چیست؟
اینکه ما در مورد هدف چطور فکر میکنیم چه کمکی به افزایش سطح سوادمان میکند؟ اگر کنکور مسیر تحقق نیازهای شماست بنابراین بایستی کنکور را یک فرایند پیوسته در نظر بگیرید و فقط هدفتان بالا بردن سواد باشد به طوری که در مدت زمان برگزاری کنکور بتوانید به درصد مورد نظر برسید. اینکه الان در چه تاریخی از سال هستیم، چقدر تا کنکور باقی مانده و روزشمار کنکور به راه انداختن هیچ کمکی به ما نمیکند. اگر مسیر تحقق نیازهایتان از کنکور میگذرد بنابراین هر بار به دنبال ارتقای سواد خویش باشید و به دنبال روز شمار زدن تا روز کنکور نباشید. کنکور یک فرایند سالانه نیست که وقتی به ماه خاصی رسیدیم به خودمان بگوییم قبول نمیشوی پس نخوان.
۴- یکی از روشهای مغز ما برای اینکه جلوی مصرف انرژی را بدون ایجاد عذاب وجدان بگیرد و حتی باعث نشاط و امید ما شود این است که کارها را به آینده میاندازد. من اسم آن را «قبرستان آینده» گذاشتم چون در آن یک عالمه کار را که قصدی برایش انجامش نداریم، دفن میکنیم. مثلا الان درس نمیخوانیم چون به خودمان میگوییم قرار است از اول ماه بعد با تمام وجود بخوانم.
این یعنی درس خواندن را در آینده دفن کرده ایم. اینکه کاری را به آینده میاندازیم، باعث میشود عذاب وجدان نگیریم و بیحس شویم و راحتتر با درس نخواندن کنار بیاییم. امیدمان به این است که یک روزی در آینده قرار است کاری را با کیفیت عالی اجرا کنیم و همین حالمان را خوب میکند در حالیکه مغز کلک خودش را زده است.
۵- تقریبا جایی از دوره مدرسه و دانشگاه را به خاطر ندارم که در مورد شکست با ما صحبت کرده باشند. هر کتاب و سایتی هم که باز میکنیم همیشه در مورد این صحبت میشود که اگر موفق شدی چه خواهی کرد؟ همیشه صحبت از این که با پولهای زیادی که بدست میآوری قرار است ویلا، ماشین و دهها چیز مختلف بخری و کمتر از این صحبت میشود که اگر شکست بخوری چه خواهی کرد؟
ما یاد گرفتهایم شاگرد اول شدن شیرین است، معدل بالا داشتن شیرین است، همیشه برتر بودن خوب است ولی یاد نگرفتهایم اگر شکست خوردیم چه خواهیم کرد؟ از آن عمیقتر اینکه حتی یاد نگرفتهایم تشویق ها، عنوان ها، لقبها و. . هیچ تفاوتی با تنبیه ها، سرکوبها و تحقیرها ندارند و چنان شیفته تشویق دیگران میشویم و دنبال القابی مثل شاگرد اول مدرسه و دانش آموز تیزهوش و… هستیم که یادمان میرود همه اینها هیچ کمتر از تنبیه ندارند و هر کدام به جای خودشان میتوانند باعث به هم ریختن ما شوند.
به نظر میآید ماموریت ما این است که در مورد شکست بیشتر بدانیم. بخصوص اینکه بعد از شکست چه رفتارهایی باید داشته باشیم؟ چرا باید یکی در کنکور شکست بخورد و آن را معادل از دست رفتن غرور و عزت نفس و سایر موارد بداند؟ نه شکست در کنکور بلکه شکست در هر بُعد از زندگی چرا باید معادل از دست رفتن هویت باشد؟ جوابش این است که ما را همیشه با داستانهای خوشمزه به خواب کردهاند و روی دیگر ماجرا یعنی شکست خوردن را برایمان تعریف نکردهاند که مبادا آشفته شویم و نکند به شکست فکر کنیم و به سرمان بیاید.
این موضوع فقط برای کنکور نیست، چه تعداد ثروتمند هست که به دلیل آموزش نداشتن به راحتی ورشکست میشود و از آن بدتر، در فردای ورشکستی نمیداند چه رفتارهایی باید داشته باشد؟ ما برای باختن آماده نیستیم حتی در بُعد ورزش هم همین است. ما آماده شکست خوردن، باختن، دوم و سوم شدن نیستیم. ما هر برد را غرور ملی و هر باخت را سرشکستی میدانیم.
در حالیکه چنین نیست. نیاز است در مورد شکست بدانیم. شکست روی درست ماجراست که شاید فکر کردن به آن باعث ایجاد تلاطم فکری شود ولی یک روی سکه هدفمندی همین شکست است و روی دیگر آن موفقیت. من به سهم خودم تلاشم را میکنم که در مورد شکست بنویسم ولی امیدوارم عزم بیشتری در کار باشد و همگی تصمیم بگیریم برای شکست آماده باشیم چون موفقیت نیاز به آمادگی ندارد و همه ما بلدیم اگر موفق شدیم چطور زندگی کنیم ولی کمتر کسی است که بلد باشد اگر شکست خورد چه باید کند؟ موفقترین باشید.
سلام من خیلی حین مطالعه درگیر افکار مختلف هستم. از فکروخیال هایی که میدونم هیچ سودی برام ندارن. و اصلا گاهی به خودم میام و میبینم چند دقیقه اس درگیرشونم و اصلا تو چند دقیقه اول حتی آگاه نیستم بهشون و از روی کتاب هم میخونم ولی فکرم یه جای دیگ اس و به خودم میام و میبینم اصلن نفهمیدم چی خوندم! وقتی متوجه میشم برمیگردم به درس ولی این اتفاق بارها برام میوفته و بعضی فکرها که بنظر افکار مثبتی میان و باعث میشن من درس رو ول کنم و برم یک کتاب غیردرسی بخونم یا درموردش فکر کنم و بنویسم.گاهی به جواب میرسم گاهی هم این وضعیت و دنبال کردن افکارم من رو آشفته تر میکنه.
از طرفی تا به اون دغدغه پاسخ ندم، درس خوندن برام سخته و همش تو ذهنم تکرار میشه. میدونم 90 درصد افکارم موقع مطالعه غلطه باید بزارم برای بعدا حتی اگه بنظر فکر مثبتیه. ولی حرف زدنش آسونه در عمل حس میکنم از درون یک نیروی بزرگی نمیزاره ادامه بدم! انگار اون لحظه پیدا کردن جواب اون سوال ذهنم و اون دغدغه برام میشه باارزش ترین چیز تو دنیا.
حتی شده ساعت ها پای خوندن یک کتاب غیردرسی وقت گذاشتم! درحالی که برنامه درسی ام باقی مونده! از اون طرف خیلی اوقات با یکم نوشتن و بررسی بعد چن دقیقه یا نیم ساعت به مطالعه برمیگردم. یعنی دغدغه و سوال ذهنم رو برطرف میکنم و برمیگردم. به بعضی فکرها شرطی شدم و راحت تر نه میگم. چون برای خودم حلشون کردم. اما همچنان این افکار ادامه دارن.
حالا راه حل چیه؟ تایمم کمه دلم میخاد ساعت مطالعه ام رو بالا ببرم ولی با این روند که بعد هر چند دقیقه بخام برم سراغ اون چیزایی که مغزم میگ و حلشون کنم نمیتونم ساعت مطالعه ام رو بالا ببرم. و کلافه ام واقعا.
پاسخ دادن به بعضی افکار زیاد طول نمیکشه و باعث میشه ادامه مطالعه ام با تمرکز بالاتری باشه ولی بعضی فکرا من رو کلا غرق میکنن به نتیجه نمیرسم و ساعت های زیادی رو ازم میگیرن ولی نمیدونم چطور اینها رو از هم تشخیص بدم چطور مدیریت کنم ذهنم خیلی شلوغه
اینم بگم درمورد هدفگذاری مدت ها شک و تردید داشتم ولی مدتیه که کمتر شده. آگاهی ام رو نسبت به هدفگذاری درست کردم و الان هدف مشخصی دارم. حتی اگه تردید کنم ادامه میدم. هرچند باز هم دچار تردید میشم. ولی چیزی که بهم کم کرده تو این قضیه اینه که قبل اینکه تردید سراغم بیاد خودم هر روز صبح چند دقیقه به مرور ارزش ها و نیاز ها و چرایی هدفم فکر میکنم. بنظرتون درسته؟ فکر و خیال نیس فقط 4-5 دقیقه به ارزش هام فکر میکنم به خودم یادآوری میکنم چرا شروع کردم و چرا درس میخونم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما چندین نکته وجود دارد که به ترتیب شمارهگذاری در موردش توضیحاتی میدهم:
۱- از بیرون که به زندگی شما نگاه میکنم متوجه میشوم که وارد یک چرخه تکراری توسط مغزتان شدهاید و درک این چرخه به بیرون آمدن از آن بسیار کمک میکند. برگردیم به عقب تر، جایی در گذشته که بذر این چرخه توسط مغزتان پاشیده شد و نرم نرم شما را وارد آن کرد.
روزهایی را به یاد آورید که دغدغههای کوچکی برای شما ایجاد میشد و پاسخش را خیلی سریع پیدا میکردید و احساس لذت و آرامش کسب میکردید و مطالعه بعد از آن برای شما با تمرکز بیشتری انجام میشد. این آغاز پروژه وابستهسازی مغز است. برای اینکه باز هم عمیقتر شویم یک مثال میزنم:
فرض کنید بخواهیم کاری کنیم که یک فرد دیگر به حرفهای ما گوش بدهد و کاملا وابسته به نظرمان شود و خودش را بر اساس رضایت ما تنظیم کند. چنین فردی را چطور میتوانیم وابسته به کلام و نظر خود کنیم؟ یکی از روشها این است که خواستههای کوچک و قابل دسترس را از او بخواهیم و به ازای هر بار انجام دادن آن خواسته ها، پاداشی مثل تشویق کردن، خوراکی و یا هر چیز دیگری به او تقدیم کنیم. برای مدتی این خواستهها را همچنان کوچک نگاه میداریم تا او به خوبی با این روند کنار بیاید. بعد از مدتی به آرامی سطح خواستههای خود را بزرگتر میکنیم.
دقت کنید بسیار نرم و آرام این خواستهها را بزرگتر میکنیم و بازهم پاداشی بابت هر بار گوش دادن و اجرا کردنش به او هدیه میدهیم. این روند را به صورت پلکانی و نرم نرم ادامه میدهیم و بعد از مدتی آن شخص کاملا وابسته ما شده است. این یکی از روشهای وابستهسازی است. مغز شما هم دقیقا همین روند را برای شما اجرا کرده است.
دغدغههای کوچک با پاسخهای سریع همان خواستههای ریز است و پاداش مغز به شما حس آرامش، تمرکز و بهتر درس خواندن است ولی این شروع ماجراست و همانطور که به جلوتر میروید متوجه خواهید شد که دغدغهها بزرگتر، طولانیتر و وقت گیرتر میشوند و کار به جایی میرسد که شاید یک روز و بیشتر برای پاسخ دادنش وقت بگذارید و این یعنی جلوی مصرف انرژی بسیار زیاد در هنگام درس خواندن گرفته میشود و یک کار کم مصرفتر جایگزین آن میشود.
در ضمن، هنوز هم دغدغههای کوچک دارید چرا؟ چون مغز نمیخواهد زده شوید یا احساس کنید که دنبال دغدغهها گشتن به جواب نمیرسد بنابراین هنوز هم در لابه لای دغدغههای بزرگ، دغدغههای کوچک را هم میبینید تا در این چرخه باقی بمانید. با این توضیحات الان دیگر متوجه شدهاید که وارد چه نوع چرخهای شده اید. حالا چطور از آن خارج شویم؟ دو نکته کلیدی در این چرخه وجود دارد که به وسیله همان دو نکته از این چرخه خارج میتوانیم شویم:
الف) دغدغههای ریز و درشتی که مغزتان برای شما میسازد، در مسیر رسیدن به نیازهای شما نیست. یک مشت دغدغه با روکشی از اهمیت را ردیف میکند و اینطور میگوید که اگر پاسخ بدهی آرامش و تمرکز میگیری و اگر پاسخ ندهی به هم میریزی و نمیتوانی ادامه دهی. در حالیکه ما انسانها قرار نیست هر فکری را پاسخ دهیم چون عمرمان به قدری زیاد نیست که بخواهیم در مورد هر فکر ریز و درشتی پاسخی داشته باشیم.
در نتیجه به جای آنکه وارد این بازی شوید، میتوانید بر اساس هدفتان به دغدغههای موجود یک بار برای همیشه پاسخ دهید و دیگر نیازی به فکر کردن در خصوص هیچ دغدغهای نیست. در واقع آنچه اهمیت دارد دغدغههای مرتبط با مسیر نیازهایتان است و نه هر فکر ریز و درشتی. با این روش افکار شما ساماندهی میشود و میتوانید از این چرخه بیرون بیایید چون دیگر نیازی به آن دغدغهها ندارید.
ب) پیوندی در مغزتان شکل گرفته که میگوید: «اگر به دغدغهها پاسخ دهی، آرامش و تمرکز میگیری». البته شکل منفی آن هم درست است یعنی «اگر پاسخ ندهی، آرامش و تمرکز هم نداری». این پیوند اشتباه است و شما لازم است به این فکر کنید که دغدغههایی که تا به الان در سرتان گذشته چه کمکی به هدفتان کرده؟
بنابراین چرا باید چنین پیوندی را بپذیریم وقتی که تمام خاطرات قبلی نشان میدهند که آن دغدغهها هیچ ارتباطی به نیازها ندارند و فقط یک چرخه معیوب است که میخواهد جلوی مصرف انرژی را بگیرد. با تکیه بر این دو نکته و فشار آوردن و طی کردن دوره نهفتگی تغییرات + درس خواندن حتی با بدترین شرایط فکری و روحی، از این چرخه خارج میشوید و صد البته ممکن است دوباره زمزمههای برگشتنش باشد ولی ما نگران نیستیم چون در صورت برگشتنش بازهم با همان فرمول، مانع از شکل گیری مجددش میشویم.
۲- اینکه هر روز به ارزشها و نیازها فکر میکنید اشتباه است. میدانم که کل جمله انگیزشی (بهتر است بگوییم جملات هیجانی) وجود دارد که توصیه به تصویرسازی و تخیل و به یاد آوردن هدفها میکند ولی این روند اشتباه است چون باعث میشود که از نظر ذهنی سیر شوید و تمایلی برای رسیدن به آن نداشته باشید.
توضیحات اشتباه بودنش بماند برای دوره رویاپردازی و آسیبهای آن ولی فعلا در این حد از من قبول کنید که یک بار هدف بگذارید و یک عمر عملگرایی کنید و به هیچ وجه نیازی نیست با به یادآوردن اهداف و ارزشها به خودتان در ظاهر انگیزه بدهید چون چنین اتفاقی بعد از مدتی تبدیل به ضد عمل میشود. موفقترین باشید.
سلام من از تیر ماه تا به امروز درگیر یک مسئله هستم که یه جورایی زندگیم رو مختل کرده،یک درگیری ذهنی بود که با رویا پردازی های بیش از اندازه در حیطه اون مسئله با شدت شروع شد و یه جایی که به بدترین حالت ممکن رسیده بود و داشت به کار و زندگیم لطمه میزد، تصمیم گرفتم وارد دوره نهفتگی بشم و تموم کنم قضیرو اما باز دو ماهه که برگشته، و من با اینکه میدونستم این برگشتن شُک مغز هست، دوباره به اون مسئله رو اووردم.دوباره من همون آدم اولی شدم و هر کاری میکنم نمیتونم خودمو بکشم بیرون.واقعا نمیدونم چیکار کنم ممنون میشم کمکم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. وقتی کلیدواژه «رویاپردازی و خیال پردازی» به کار برده میشود یعنی باید به دنبال درد یا دردهایی بگردیم که شما قصد دارید با کمک خیالپردازی آنها را فراموش کنید.
اساس همه خیالپردازیها بر مبنای فراموشی درد یا دردهای زندگی است. بنابراین به این فکر کنید که چه درد یا دردهایی وجود دارد که نمیخواهید با واقعیت آنها رو به رو شوید و برای پاک کردن آن ها، تصمیم میگیرید که رویاپردازی کنید. من چند مثال میزنم که فقط کلمه درد داشتن برای شما روشن شود و اینها فقط مثالهایی برای اینکه بهتر بتوانید فکر کنید هستند و الزما قرار نیست دردهای شما باشند.
مثلا درس خواندن دردناک است و ممکن است برای فراموشی این درد، رویاپردازی کنید و بدون عذاب وجدان روزی را بدون درس سپری کنید. یا ترس از قبول نشدن و سرزنش بقیه دردناک است و ممکن است برای پاک کردن صورت مسئله که همان مواجه شدن با این ترس است، تصمیم بگیرید که رویاپردازی کنید. موفق شدن دیگران برای ما دردناک است و ممکن است به دلیل موفقیت دیگری، تصمیم بگیرید رویاپردازی کرده تا آن درد را فراموش کنید.
اینها مثالهایی بودند که فقط به شما برای فکر کردن به درد یا دردهای خودتان، کمک کند و به هیچ وجه قرار نیست که فقط همین سه مثال، دردناک باشند. بعد از اینکه درد یا دردها را پیدا کردید آنگاه بایستی راه حل یا راه حلهایی ارایه دهید تا پروندهشان بسته شود و از اینکه با آن دردها رو به رو شوید به هیچ وجه شانه خالی نکنید.
وقتی جواب درستی برای دردها داشته باشید آنگاه دیگر نیازی به دور زدن آنها نیست و در نتیجه خیالپردازی را با فشار و تحمل دوره نهفتگی کنار میگذارید و همیشه هم یادتان میماند که هر رفتاری میتواند برگردد چون قرار است شوک دهد و شما را دوباره تخریب کند و به این جمله برسید که تغییر ناپذیرید ولی با آگاهی باید بازهم فشار آورید و این مسیر را طی کنید. موفقترین باشید.