مقالات

پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

آنالیز رفتاری سایت کلبه مشاوره: سوالات روحی خود را از مشاور بپرسید

نگاه به درس  خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوری‌ها و خانواده‌ها فقط به این بر می‌گردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتاب‌های مؤسسات مختلف، سی دی‌های آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.

حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقه‌ای که درس می‌خواند، مغز می‌تواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایره‌ای خواهیم پرداخت. 

شرایط زندگی یک داوطلب کنکور (اختصاصی سایت کلبه مشاوره)

زیرعنوان نمونه برای این فصل

مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله

توضیح کوتاه برای درس

همین که کتابم را باز می‌کنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه می‌زند. واقعاً نمی‌دانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خاله‌ام در ذهنم پخش می‌شود که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول می‌شوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر می‌کنم که منظور خاله‌ام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمی‌توانم؟ از این نتیجه‌گیری سَرم درد می‌گیرد، کتاب را ورق می‌زنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن می‌کنم. در حالی که سعی می‌کنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقه‌های معلم ریاضی‌ام می‌افتم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضی‌ام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسه‌اش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی می‌خوانم یاد آن خاطره، رنجم می‌دهد و در نهایت گریه می‌کنم! انگار دیگر دلم نمی‌خواهد ریاضی بخوانم با خودم می‌گویم امروز که برنامه ریاضی‌ام خراب شد و با این گریه‌هایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراری‌ام را بار دیگر زمزمه می‌کنم: می‌زارم برای فردا و قول می‌دهم که اول صبح برنامه‌ام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی می‌گیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز می‌کنم و درحالی که سعی می‌کنم جمله‌ای را از نظر تحلیل صرفی و اعراب‌گذاری کار کنم تا آموخته‌های قبلی‌ام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا می‌گیرد و با خودم می‌گویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟

واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر این‌طور شد رشته‌ام را تغییر می‌دهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سال‌های بعد هم قبول نمی‌شوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی می‌شوم و با خودم زمزمه می‌کنم: «چقدر بی‌لیاقت و بی‌ارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمی‌خوانم». چون دوستم می‌گفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش می‌خواهد هیچ‌وقت بی‌انگیزه نمی‌شود و بدون حس منفی و خستگی درس می‌خواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ می‌شود. لابد مراقبه‌هایی که اول صبح و آخر شب انجام می‌دهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمی‌دهم.

شایدم فرکانس و طول موج‌هایی که می‌فرستم را با تمرکز انجام نمی‌دهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشسته‌ام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون می‌روم و همین که مادرم مرا می‌بیند، برای پدرم چشم و ابرو می‌پراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع می‌کند. کنجکاو می‌شود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت می‌کردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار می‌کنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم می‌گوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.

مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بی‌انگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه می‌کنیم». لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد می‌دهم. مادرم ادامه می‌دهد که زن دایی می‌گوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و می‌ترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ می‌گویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار می‌کند و به هیچ عنوان قانع نمی‌شود.

پدرم حرف مادرم را تأیید می‌کند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها می‌کنند». بابام این‌طور جملاتش را ادامه می‌دهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت مانده‌ای و پیشرفت نکردی. تازه این‌که چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرف‌هایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر می‌زنی و در بقیه درس‌ها هم ریزش درصدها شروع می‌شود. از کل‌کل کردن‌های پدر و مادرم خسته می‌شوم و از جای خودم بلند می‌شوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم می‌گوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر می‌کنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگی‌اش تبدیل کند.

آخرین کلماتی که می‌شنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولی‌ات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز می‌کنم که تست‌زنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع می‌کنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ می‌دهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمی‌آید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمی‌گیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من می‌زند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را می‌بازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار می‌شود: «لابد مامان یک چیزی می‌داند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان می‌دهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچ‌وقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».

خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور می‌رسد و رشته مورد نظرش را قبول می‌شود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمی‌دانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذره‌ای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگه‌ای ندارم. چرا حس خوب و خیال‌پردازی‌هایم پاسخ نمی‌دهد؟ من بی‌لیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفت‌های مداوم شده. حتماً پیشانی‌نوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ می‌شدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آن‌ها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار می‌شوم این جنگ‌های درونی تمام شود تا بتوانم برنامه‌ام را اجرا کنم. من خیلی از شب‌ها کابوس می‌بینم که در کنکور قبول نشده‌ام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمی‌دهند. احساس تنهایی در آن کابوس‌ها حتی وقتی از خواب هم بیدار می‌شوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع می‌شود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمی‌دانم چطور می‌توانم از این افکار رهایی پیدا کنم.

مدل شماره یک
فقط خود دانش آموز
مدل شماره دو
دانش آموز​
خانواده
مدل شماره سه
دانش آموز
خانواده
فامیل
مدل شماره چهار
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
مدل شماره پنج
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
مدل شماره شش
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
ارتقای اندیشه

بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درست‌ترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب می‌کنید؟ معمولاً خانواده‌ها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسه‌ها مدل دو را درست می‌دانند. طرف داران قانون جذب و آموزش‌های اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت می‌شود) یکی از مدل‌های سه یا چهار را انتخاب می‌کنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیق‌تری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست می‌دانند.

من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاوره‌ای خودم را بنا نهاده‌ام و در قسمت پرسش و پاسخ‌ها، الگوی ذهنی‌ام را اینطور بنا کرده‌ام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار می‌گیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش می‌باشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی می‌کند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان می‌توانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که می‌تواند او را موفق کند یا نکند.

بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس می‌شوند و سعی می‌کنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیک‌تر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف می‌کشید و آن حرفه‌ای‌گری در مطالعه را از دست می‌دهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار می‌گذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمی‌کنید و تبدیل به آدم آهنی می‌شوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازل‌های چیده شده فرو می‌ریزند و لازم است از اول شروع کنید و بی‌خبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار می‌کنید.

به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ می‌دهد. پیش می‌آید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا می‌کنید زیرا نتایجی که می‌گیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ می‌شود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمی‌گیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور می‌شود.

همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او می‌گردد که اگر آنالیز نشوند، می‌تواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعه‌ای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگه‌ای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفی‌تان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان می‌گذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین می‌توانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.

همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسش‌های شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشته‌ام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسش‌هایی که می‌پرسید با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مفید واقع شود.

یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخ‌های مربوط به پرسش‌ها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارت‌های کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره می‌برد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده می‌کند؟ جواب کوتاهش این می‌شود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوع‌تری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربه‌ها، برایمان در سطح بالاتری انجام می‌شود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش می‌کوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.

چند نکته در مورد پرسیدن سوال:

زیرعنوان نمونه برای این فصل

چند مورد در خصوص پرسش و پاسخ‌ها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه

توضیح کوتاه برای درس

برای آنکه پاسخ اصولی‌تر و دقیق‌تری دریافت کنید، توصیه می‌کنم به موارد زیر توجه فرمایید:

الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.

ب) لطفا پرسش‌های مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.

پ) لطفا پرسش‌های مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.

ت) روش‌های مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب می‌آیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوه‌هایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.

930 پرسش و پاسخ
ارتباط با فامیل

سلام من یه مدته به اصرار پدر و مادرم توی مهمونی ها و مراسمات خانوادگی زیاد شرکت کردم و حس میکنم هر روز بیشتر از دیروز دارم از هدفم دور میشم!
خانواده پدری من دختر پسر همسن من زیاد دارن ولی اهداف من و اونا زمین تا آسمون فرقشه. من اولویت اولم درسه ولی اونا معتقدن درس خوندن ارزشی نداره. من میترسم که با معاشرت بیشتر شبیه اونا بشم، اینم بگم من خیلی توسط همین دختر پسر های فامیل به خاطر پشت کنکور موندن مسخره شدم طوری که بهشون گفتم دیگه کنکور نمیدم!
اگه شب قبل باهاشون تو یه مهمونی باشم فرداش بیدار شدن و درس خوندن برام خیلی سخته! ذهنم همش میخواد از درس فرار کنه! هر بار به یه بهانه. گاهی حتی تحقیرم می‌کنه و میگه اونا از تو اجتماعی تر و عاقل ترن! برای مغزم روش زندگی اونا خیلی جذاب تر از روش زندگی
منم جوری که جدیدا دچار کمبود اعتماد به نفسم شدم از بس که توسط مغزم با بقیه مقایسه شدم. به نظر شما بهتر نیست روابطم رو با فامیل کم کنم؟ یا حتی قطع؟

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. کم کردن روابط خانوادگی با هدفی که برایم توضیح دادید، حل کردن مسئله نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله و از آن بدتر، یاد دادن سیستم اثرگذاری، به مغزتان است. در واقع الان من اگر جای مغز شما باشم این را یاد می‌گیرم: «اگر می‌خوای جلوی درس خواندنش را بگیری و اگر می‌خواهی جلوی مصرف انرژی او را بگیری، فقط کافی است صحبت ها، نظرات، مدل زندگی و افکار دیگران را برایش یادآوری کنی و به او بگویی که همه با تو فرق دارند و چقدر شادتر و بهترند».
با همین شیوه، می‌تواند هر بار شما را به هم ریخته و جلوی درس خواندن را بگیرد.
به فرض که رابطه فامیلی را قطع کردید، مغز شما در عالم خیال این مقایسه را انجام می‌دهد. با عالم خیال چه می‌کنید؟ بنابراین راه حل درست‌تر این مسئله، چنین است که یک بار برای همیشه نسبت خود را با هدفی که تعیین کرده‌اید و هزینه‌های هدفمندی مشخص کنید. مقدمه سایت را خوانده اید؟ آن‌ها بخشی از هزینه‌هایی است که شما بایستی بابت هدفمند بودن از مخزن روحی خود بپردازید تا بتوانید در این مسیر باقی بمانید.
یک بار فقط و فقط تاکید می‌کنم که یک بار، این نسبت هدفمندی را مشخص کنید و اینطور نباشد که با هر بادی، بنیان‌های تصمیم گیری و فکری شما زیر و رو شود. در ضمن صد در صد زندگی بی‌هدف شیرین‌تر و خوشمزه‌تر است. انرژی مصرف نمی‌شود، مغز حیوانی راضی است، زندگی عادی طی می‌شود. برای همین است که می‌گویم هدفمند بودن، هزینه دارد، سختی می‌کشید چون قرار است داروی تلخی به نام موفقیت را بنوشید که به نیازهای خویش پاسخ دهید. موفق‌ترین باشید.

یخ زدگی

سلام من ۱۸ سالمه و پشت کنکوری هستم چند ماهه که نمیتونم بخونم قبلا عذاب وجدان میگرفتم ولی چند روزه که خیلی بیشتر حالم بده حس میکنم به ته خط رسیدم هیچ کاری ازم بر نمیاد نمیتونم پشت کنکور بمونم امسالم چیزی که میخوام نمیشه حس میکنم به بن بست رسیدم.
نصف شبا از استرس و عذاب وجدان حالم بد میشه بلند میشم گریه میکنم صبحا نمیتونم بیدار شم چون میگم باز مث روزای قبل قراره باشه همینطوری بیدار توی رختخوابم از ترس و استرس نمیتونم تکون بخورم شدم یه مرده ک کل روز رو سعی داره خودشو سرگرم کنه تا دردشو یادش بره وقتی بقیه بهم میگن چرا نمیخونی حس میکنم دارم نابود میشم.
بخاطر اینکه این چیزا رو نشونم میام تو اتاقم در رو قفل میکنم ک مثلا دارم درس میخونم از خودم متنفر شدم نمیدونم چم شده پس هدفام چی میشه؟ توقعاتم از زندگیم چی میشه؟ نمیدونم دیگ چیکار بکنم مطمنم اگه به چیزایی ک میخوام نرسم نمیتونم زندگی کنم چون خیلی پر توقعم و نمیتونم مث ادمای معمولی زندگی کنم.
حس میکنم این زندگی چیزی جز عذاب برام نمیزاره خودمم که هیچ کاری نمیکنم از خودم از اتاقم از کتابام حتی از اسم کنکور حالم بد میشه هر جا میبینم نوشته کنکور فرار میکنم ازش چیکار باید بکنم من زندگیمو باختم بدم باختم خیلی به خودم امید داشتم فکر نمیکردم انقد ادم ضعیفی باشم.
برم ی رشته داغون؟ همه بهم بخندن خودمو چیکار کنم؟ رویاهامو چیکار کنم؟ اره کنکور فرایند طولانیه نیاز به طی مسیری داره خب من همه چیو میدونم همه چیزو ولی خب انگار چیزی ازم بر نمیاد یعنی راهی تو دنیا مونده من امتحان نکرده باشم؟ این هفته برنامه ریختم بخونم برا ی هفته دو روزشو اجرا کردم از روز سوم دیگ اجرا نکردم باز خودمو باختم باز درد رنج تازه روز اول هفت ساعت نوشته بودم برنامه رو نه ساعت و نیم خوندم یعنی من چهار ماهه اینم.
من دیگ از خودم فراری شدم نمیتونم ب خودم نگاه کنم حتی نمیتونم ب خودم برسم شدم مثل روانی ها حتی موهامم نمیتونم صاف کنم اوضام دیدنی شده دیگ خانوادم میترسن من بخوام پشت کنکور بمونم وقتی میگم شاید موندم میگن دیگه اصلا حرفشم نزن راستش پارسالم همین بودم ولی پارسال ی اتفاق افتاد بهونش کردم تونستم خودمو ببخشم.
خب خواستن که کافی نیست من فقط میخوام ولی چه بدردی میخوره؟ دیگه حتی حالم بهم میخوره از کسی کمک بخوام حس میکنم تو باتلاقم کسی نمیتونه نجاتم بده هر روز ک ب کنکور نزدیک تر میشیم حس عذاب و فشار بیشتری دارم. همه چی رو ب خودم نسبت میدم مثلا میگم ی روز روحیه دارم ی روز ن.
حتمن اختلال دوقطبی دارم یا اینکه خوابم زیاده کم خونم حتی ازمایشم دادم هیچی نبود من حالم از این چرخه بهم میخوره از اینکه هر روز دارم دنبال این میگردم چطور نجات پیدا کنم از اینکه مباحث خونده شدمو هر روز میزنم زیر بغل باز برنامه مینویسمو نمیخونم اینکه هر شب تصمیم میگیرم فردا بلند شم عالی بخونم ساعت ده از خواب بیدار میشم با اینکه چشمام بازه بلند نمیشم دلم میخواد دروغ باشه ک باز چشمامو باز کردم دروغ باشه.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. نکات موجود در پیام شما را با شماره گذاری، توضیح خواهم داد: ۱- درگیر شدن در احساسات، نه تنها کمکی به بهبود وضعیت ما انسان ها، وقتی می‌خواهیم به نیازها پاسخ دهیم، نمی‌کند، بلکه باعث پراکندگی ذهنی، ساختن بهمن فکری، شاخ و برگ دادن به موضوعات و سرگیجه فکری می‌شود. عبارت‌هایی مثل «حالم بده»، «به ته خط رسیدم»، «ترس و استرس»، «گریه می‌کنم»، «از خودم متنفر شدم» و سایر عبارت‌های این تیپی، فقط فرو رفتن در تَله احساسات است و کمکی به شما نمی‌کند. اینکه شما نسبت به وضعیت فعلی خود چه حسی دارید، هیچ اعتباری ندارد بلکه چه نقشه‌ای برای وضعیت فعلی خود دارید، دارای اهمیت است.
شاید در کف جامعه و در سطح عادی، بتوانیم با بروز این احساسات، کمی خود را سبک کرده و حمایت دریافت کنیم. شاید با این ادبیات بتوانیم نوعی از فشار را از روی دوش خود کم کنیم ولی متاسفانه، صورت مسئله هنوز به قوت خود باقی است و فریاد می‌زند که راه حل من چیست؟ کوهی از احساسات را قالب عبارت‌های یاد شده در پاراگراف قبل، بیان کنید، این مسئله را حل نمی‌کند. مسئله زمانی آرام می‌گیرید که راه حل برایش ارایه دهید.
قطعا سوال این است که «راه حل چیست؟» شما به عنوان یک انسان که در ایران زندگی می‌کند، چهار راه پیش روی خود دارید و شدنی بودن یا نبودن آن به شرایط زندگی خودتان مرتبط است ولی این چهار راه پیش روی هر کدام از ما ایرانی‌هایی که در داخل کشور قرار است زندگی کنیم، قرار دارد و فرقی هم نمی‌کند که چه کسی هستیم و کجای کشوریم. کلا چهار راه است: الف) به صورت رسمی اعلام کنید که برنامه‌ای برای داشتن شغل ندارید و می‌خواهید بدون شغل به زندگی ادامه دهید، ب) با شرایط فعلی کوتاه نیایید و، بهترین رشته‌ای که قبول می‌شوید را در دانشگاه ادامه دهید و پروسه انتخاب و داشتن شغل را در سال‌های بعد دنبال کنید، پ) پشت کنکور بمانید و با توجه به اینکه ما نمی‌دانیم چه موقع به هدفمان می‌رسیم و به دست آوردن آگاهی از دلایل نخواندن‌های قبلی و اصلاح رفتار به صورت مستمر، عملگرایی کنید تا به هدف برسید، ت) دنبال شغل در فضایی غیر از درس باشید و از این مسیر به نیازهای خود پاسخ دهید.
کلا چهار راه پیش روی شماست که یکی را بایستی انتخاب کنید. راه پنجمی وجود ندارد. کنکور قرار نیست که موفقیت حساب شود، هرچند که متاسفانه از عبارت «موفقیت در کنکور» استفاده می‌کنیم. کنکور فقط یکی از راه‌های تامین نیازهای ما است. در واقع نگاه شما به نظر من، اگر نگاه شغلی و کاری باشد، خیلی از مسایل رنگ و بوی متفاوتی به خودش می‌گیرد.
اگر نگاه به کنکور نگاه جلب توجه دیگران، تمسخر شدن یا نشدن توسط دیگران، پیدا کردن احترام نزد دیگران و سایر کلیدواژه‌های از این دست باشد، بی‌جهت برای خود فشار روانی می‌خرید و خود را زیر آن‌ها له می‌کنید ولی اگر نگاه‌تان به کنکور این باشد که یک مسیر برای یافتن شغل و رسیدن به نیازهاست، آنگاه تمامی مواردی که بیان کردم، رنگ می‌بازد و شما از پوسته خیالی خارج می‌شوید و به شغل فکر می‌کنید. فارغ از اینکه دیگران شما را مسخره می‌کنند یا حمایت، به شما می‌خندند یا از دیدن شما حسرت می‌خورید و فارغ از هر نوع جمله‌بندی دیگری، تمام تمرکز خود را بگذارید که قرار است چه شغلی داشته باشید؟ هدف اصلا پیچیده نیست. همه ما در بستر جامعه، نیاز به شغل داریم. هرکسی شغل خودش را از یک مسیر انتخاب می‌کند و به آن می‌رسد.
شغل شما چیست؟ پاسخ به این پرسش، همان راه حلی است که از آن صحبت کردم. بر می‌گردم به صحبت‌های ابتدایی خودم در پاسخ این پیام. احساسات تولید کردن، دامن زدن به شرایط، ساختن بهمن فکری و فشار آوردن به خود برای حالت تهوع گرفتن نسبت به این زندگی، کمکی به شما نمی‌کند ولی فکر کردن به اینکه شغل شما چه باید باشد، مشکل را حل می‌کند.
۲- رفتار «فرار از واقعیت» نیز در شما مشاهده می‌شود. فرض کنیم با بستن در، با باز نکردن چشم‌ها و سایر عمل‌های این چنینی، برای مدتی از صورت مسئله فرار کردید ولی صورت مسئله هنوز حل نشده و در نتیجه تکرار این رفتارها، فقط وقت تلف کردن است. صورت مسئله را جلوی خودتان بگذارید و پاسخش را بدهید. شغل شما چه باید باشد؟
۳- در جایی از متن به این موضوع اشاره کرده‌اید که «خیلی پر توقعم و نمیتونم مث ادمای معمولی زندگی کنم». این نوع تفکر نیاز به اصلاح دارد. نظر مرا بخوانید و اگر آن را درست دانستید، این تفکر را تغییر دهید. به جای آنکه توقع داشته باشیم یا نداشته باشیم، بهتر است که بپرسیم که نیازهای انسانی ما چیست و هرکدام در چه شرایطی باشد، من زندگی می‌کنم. وقتی گفته می‌شود من پر توقع هستم، در واقع ترجمه این حرف این می‌شود که کلا هر طوری باشد من راضی نیستم. چون این جمله، یک جمله کیفی است و انت‌ها ندارد. هرچقدر هم شما خوب درس بخوانید، خوب پیشرفت کنید، شغلی خوب داشته باشید، شرایط خوبی را سپری کنید، باز هم زیر جمله خیلی پر توقع هستم، احساس نارضایتی می‌کنید و زمینه را برای کمال گرایی یعنی درست کردن استانداردهای سطح بالای غیر واقعی، فراهم می‌کنید.
ما در این دنیا، یک مشت شرایط را نیاز داریم که بتوانیم زندگی کنیم. این شرایط برای هر انسانی با بغل دستی، فرق می‌کند چون خاستگاه اجتماعی آن‌ها با هم تفاوت دارد. اما رسیدن به نیازها ثابت در بین همه ما یکسان است. ادبیات پر توقع بودن، یا توقع داشتن یا انتظار داشتن، ادبیات کیفی است و انت‌ها ندارد. صحبت از کمیت‌ها کنید. دقیقا مشخص کنید چطور باید باشد. این چطور بودن هم لطفا منطقی و شدنی باشد. ما در دنیای نامحدود نیستیم. خواسته‌های منطقی و شدنی را ردیف کنید و مسیر رسیدن به آن‌ها طی کنید. این کل عملی است که لازم است انجام شود.
۴- «همه بهم بخندن»، یکی دیگر از جملاتی است که به نظر می‌آید بایستی از گفتمان شما حذف شود. در این دنیا نمی‌توانید برای رضایت صد در صدی دیگران زندگی کنید. زیر چرخ دنده‌های نظر دیگران له می‌شوید. یک روزی یک جایی متوجه می‌شوید که بایستی کاری را کنید که نیازهای شخصی شما را پاسخ می‌دهد و نظر دیگران، فقط برداشت‌های شخصی آن‌ها از شماست و ارتباطی با هویت شما ندارد. دیگران شما را نمی‌شناسند بلکه فقط با دیدن چند نشانه، قضاوتی در مورد شما می‌کنند. هیچ کسی وقت نمی‌گذارد تا تمام زوایای وجودی شما را درک کرده و بعد قضاوت کند. در نتیجه خنده و گریه دیگران، کمکی به بهبود زندگی شما نمی‌کند. ما باید دنبال چه باشیم؟ شغل.
۵- «رویاهامو چیکار کنم» هم با توضیحات قبلی که دادم سازگار نیست و بهتر است از این به بعد بگوییم، من نیازهایی داریم که در دنیای واقعی و نه در خیالات، مجبورم برایش عملگرایی کنم تا محقق شوند. حتی اگر کلمه «رویا» را همینطوری استفاده می‌کنیم هم سعی کنید تغییرش دهید. از دنیای خیالات، هرچقدر فاصله بگیریم و پاهای خود را روی زمین بگذاریم و در این دنیا زندگی کنیم، برایمان بهتر است.
۶- متاسفانه استفاده از کلیدواژه‌های روانشناسی در بین ما خیلی بی‌حساب و کتاب استفاده می‌شود. مثلا «افسردگی»، «اختلال دو قطبی» و سایر کلیدواژه‌های مشابه. تشخیص این موارد گاه از دست قوی‌ترین متخصص‌ها هم بر نمی‌آید برای همین به رایگان از این واژه‌ها استفاده نکنیم. پیشنهاد من برای شما دوری از احساسات و چسبیدن به زندگی واقعی با تمام سختی‌هایش است. نیاز به ساختن یک محیط احساسی و شنا کردن در آن نیست. بپذیرید که این زندگی است با تمام واقعیت هایش. موفق‌ترین باشید.

خیال پردازی.

با سلام من ۲۱ سالم هست و در حال حاضر دانشجوی رشته پزشکی هستم ………………………….. بارها تلاش کردم تا این‌کار رو انجام ندم اما نمیشه.هرروز باید اهنگ بزارم توی گوشم تا خیال پردازی کنم.آنقدر تو رویا هستم که گاهی نگران میشم از اینکه نکنه دیوانه شده باشم یا بیماری روانی گرفته باشم.خیلی از امور زندگیم مختل شده.با توجه به اینکه درسامون خیلی سنگینه و نیاز دارم به تمرکز برای خواندن اما هیچی نمیتونم بخونم.دارم دیوانه میشم.از بس اهنگ و خیال پردازی. بهم بگید چیکار کنم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. از آنجا که کلبه مشاوره، مخاطب از سنین مختلف دارد و چون موضوع شخصی که درگیر آن هستید جزء موضوعاتی است که برای هر سنی مناسب نیست، برای همین پیام شما را نتوانستم به طور کامل نمایش دهم. از این جهت از شما معذرت می‌خواهم و از شما خواهش می‌کنم به ایمیل موجود در پایین سایت، ایمیلی بدهید تا به صورت شخصی پاسخ را دریافت کنید. موفق‌ترین باشید.

عذاب وجدان گذشته و حرفای اطرافیان

سلام من ۲۶ ساله هستم تا سن ۲۱ سالگی سه بار کنکور شرکت کردم میخواستم رشته پزشکی قبول بشم اما فقط میخواستم در اصل هیج کاری براش انجام نمی دادم و اصلا درست درس نمیخوندم طوری که هر سال رتبه های پنج رقمی میاوردم. دو سال پیش رشته روانشناسی بدون کنکور ثبت نام کردم و دو سال خوندم بعدش انصراف دادم.
بعد از اون چهار ماه توی یه مرکز کار کردم و از اون جا هم اومدم بیرون چون واقعا دوستش نداشتم. الان من پشیمونم و واقعا پشیمونم و میخوام که زندگیم رو با هدفمندی جلو ببرم تصمیم گرفتم دوباره برای کنکور درس بخونم و رشته پزشکی قبول بشم من یک هفته ای میشه که همه کتاب ها و هر اون چه که برای دوباره درس خوندن نیاز دارم رو تهیه کردم و شروع کردم به درس خوندن و به پدر و مادرمم گفتم که قصدم دوباره کنکور شرکت کردنه و اونا هم هیچ مخالفتی با من ندارن.
من دو روز پیش توی اتاقم داشتم درس میخونم که دایی من همراه مادربزرگم اومدن خونه ما و وقتی دایی من اومد توی اتاقم و کتاب های من رو دید شروع کرد به خندیدن و به شکل خیلی عجیبی مسخره کردن من و سن و سال من به من توهین کرد و گفت تو الان باید بچه ات کنکور شرکت کنه نه خودت بعد بهم گفت با این سن و سال به هیج جایی نمیرسی چون نه توی کنکور موفق میشی نه دیگه کسی تو رو میخواد.
این حرف هایی که بهتون گفتم دقیقا عین صحبت های دایی من بود من میخوام بدونم در برابر این توهین ها چه طوری باید رفتار کنم وقتی کسی این طوری منو مسخره میکنه چه طوری باید واکنش نشون بدم؟ من میدونم اشتباه کردم میدونم مسئولیت زندگیم رو وقتی سنم کمتر بود قبول نکردم اما نمیتونم حرف هایی که بهم زده میشه رو تحمل کنم میدونم توی مسیری که قدم گذاشتم باید بهاش رو هم بپردازم میدونم باید خیلی خیلی خودم رو و افکار رو کنترل کنم و تحت هر شرایطی برای تنها هدفم تلاش کنم.
چیکار کنم تا حرف های این جور آدما تو ذهن من نمونه؟ چیکار کنم تا با هر جمله از حرف هاشون ناراحت نشم؟ میخوام بدونم چرا مردم جامعه ما به قول شما تفکر ایستگاه و قطاری دارن؟ چرا توی زندگی ادمای اطرافشون دخالت میکنن؟ چرا دختری مثل من شخصیتش با سن و سالش سنجیده میشه؟ چرا کسی مثل من که مدرک دانشگاهی نداره به چشم یه موجود بی ارزش و خیلی عجیب بهش نگاه میکنن؟
من اگه بخوام صادقانه حرف بزنم تا سن ۲۵ ۲۶ سالگی اصلا نمیدونستم توی این دنیا چی میخوام من تازه به یه ثبات شخصیتی رسیدم تازه دارم دنیا رو درک میکنم تازه دارم میفهمم از زندگیم چی میخوام و میخوام کی باشم جالبه بدونید که کسی که این حرف رو به من زده خودش ۳۱ سالشه و تو سن ۲۹ سالگی تازه رفته ارشد میخونه من میخوام بدونم چرا این آدما به خودشون اجازه توهین کردن به شخصیت من رو میدن؟
چرا درس خوندن برای اونا مجازه اما برای من نه؟ من نمیدونم با این آدما چه جور برخورد کنم نمیدونم ساکت باشم و برای هدفم تلاش کنم یا جواب این جور آدما رو بدم؟من میخوام بدونم از نظر شما آدما تا چه سنی میتونن برای جبران گذشته تلاش کنن؟ تا چه سنی میتونن مسیر زندگی شون رو تغییر بدن و یه هدف تازه برای خودشون انتخاب کنن؟
من امروز آدم ۷ سال پیش نیستم من واقعا تغییر کردم و تصمیمم رو گرفتم و میخوام زندگیم رو عوض کنم من میدونم هیچ تضمینی برای موفقیتم و قبولی توی رشته پزشکی نیست اما میخوام اگه قراره ببازم یه باخت درست داشته باشم میخوام همه تلاشم رو بکنم اما وقتی حرفای آدمای دور و برم رو یادم میاد به کل افکارم به هم میریزه نه اینکه از هدفم دست بکشم نه اینکه بگم اره اونا راست میگن دیگه تو این سن دانشگاه نمی رم نه ابدا و اصلا این فکر رو ندادم اما از اینکه به شخصیتم توهین میشه از اینکه به چشم یه موجود بی ارزش بهم نگاه میشه عذابم میده من با این طرز تفکر چه طوری رفتار کنم؟
چه جوابی به آدما اطرافم در مقابل این بی احترامشون بدم؟ آیا واقعا کسی که مدرک دانشگاهی نداره و شغلی نداره اما الان عاقل شده و میخواد زندگیش رو بسازه یه موجود بی ارزشه؟ بهم بگید من چه طوری حرفای این جور آدما رو تو ذهنم نگه ندارم؟ ممنونم

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. موفقیت از نظر من، یک داروی تلخ است که مجبوریم برای پاسخ دادن به نیازهایمان، آن را مصرف کنیم. حالا فرهنگ حاکم بر یک کشور می‌تواند از تلخی این دارو کم کند یا متاسفانه حتی بر تلخی این دارو زیاد کند. تجربه‌ای که من از کشور خودمان دارم، مرا به این نتیجه می‌رساند که فرهنگ حاکم بر کشور ما، به تلخی موفقیت، می‌افزاید. در واقع فرهنگ فعلی جامعه ما، موفقیت ساز نیست. بارها این مثال را هرچند شاید خنده دار باشد ولی ارزش فکر کردن دارد، مطرح کرده‌ام که اگر «توماس ادیسون» فرزند یک خانواده ایرانی بود و در انباری خانه مشغول انجام آزمایشات خودش بود، چه صحبتی از اطرافیان می‌شنید؟
احتمالا یکی به او می‌گفت که ببین پسر همسایه، درس را تمام کرده و سر فلان شغل رفته، ببین چقدر اهل خنده و تفریح هست و گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشد. حالا تو چی؟ همش در این انباری، با سیم و برق بازی می‌کنی. خلاصه اینکه به فکر نان باش که خربزه آب است. چرا این صحبت‌ها را برای شما نوشتم؟ هدفم این بود که آگاه شوید و بدانید که فرهنگ فعلی حاکم بر ما، نه تنها موفقیت ساز نیست بلکه ضد موفقیت حرکت می‌کند. این آگاهی به شما کمک می‌کند که تا حدود زیادی نسبت به حرف اطرافیان خنثی شوید و به هم نریزید.
موضوع دیگری که لازم است نسبت به آن آگاه شوید به یک ویژگی خُلقی در کشورمان بر می‌گردد. تجربه زیست در کشور عزیزمان به من می‌گوید که اگر یک ساختمان چند طبقه (مثلا ساختمان ۱۱ طبقه یا هر تعداد دیگر) را در نظر بگیرید و انسان‌ها را بر اساس میزان موفقیتی که دارند در این طبقات قرار دهید، اکثر آن‌ها در طبقه همکف قرار می‌گیرند و تعداد کمتری می‌توانند به طبقه اول بروند و بازهم تعداد خیلی خیلی کمتری وارد طبقه دوم می‌شوند و به همین ترتیب هرچی بالاتر می‌رویم، تعداد آدم‌ها در طبقات بالاتر، کم و کمتر می‌شود چون میزان موفقیت‌ها کمتر می‌شود. حالا به رفتار اطرافیان نگاه کنید. آن‌ها تمایل دارند شما را در همان طبقه خودشان یا حتی پایین‌تر از خودشان نگاه دارند.
هرگونه تلاش شما برای اینکه از طبقه آن‌ها بالاتر بروید برای آن‌ها هزینه دارد. به آن‌ها فشار می‌آورد و حتی باعث می‌شود که احساس نادیده گرفته شدن به ایشان دست بدهد. برای همین به محض اینکه بفهمند قرار است که تلاش کنید و به موفقیت بزرگتری برسید، تلاش می‌کنند که هر طور شده، شما را در طبقه فعلی نگاه دارند. به عبارت دیگر، آن‌ها همان شخصیتی که تا به حال داشته‌اید را انتظار دارند که تا آخر عمر هم داشته باشید. قواعد بازی را به هم نزنید و همان فرد قبلی باشید.
به قول معروف «نظم و توازن قدرت و رتبه‌بندی خانواده و فامیل» را خراب نکنید. اگر کسی بالاتر از شما بوده به لحاظ موفقیت، باید تا آخر عمر بالاتر باشد و طاقت ندارد این نظم به هم بریزد. این موضوع نه فقط برای موفقیت، بلکه برای ثروت و تحصیل و… هم همینطور است.
اگر شخصی فقیر است، بقیه انتظار دارند این فرد همیشه فقیر بماند و اگر پولدار شود، سعی می‌کنند ثروتمند شدن او را انکار کرده یا متاسفانه، تُهمت‌هایی به او بزنند. این اثری است که بین خودمان به آن ذهنیت طبقه‌ای می‌گوییم یعنی مردم هر طبقه، تمایل ندارند کسی وارد طبقه آن‌ها شود و از آن بدتر که تمایل ندارند کسی از طبقه آن‌ها به طبقه بالاتر برود و در نتیجه هرکسی که در آن طبقه زندگی می‌کند، اگر تصمیم بگیرد که به طبقه بالاتر برود، توسط دیگران با عجیب‌ترین رفتارها، تحقیر و تمسخر می‌شود تا دست از هدف برکشیده و در همان طبقه بماند و توازن قدرت را برهم نزند.
همین موضوعی که برایتان توضیح دادم به شما کمک می‌کند که بازهم نسبت به صحبت اطرافیان خنثی شوید و بدانید که ممکن است به دلیل وجود ذهنیت طبقه‌ای این حرف‌ها را بزنند.
زاویه دید سوم، به شکل ذهنی اطرافیان بر می‌گردد. ما انسان‌ها به لحاظ بخش‌های تشکیل دهنده مغز، کاملا مثل هم هستیم. مثلا شما اگر مخچه، تالاموس، هیپوتالاموس، هیپوکامپ، ناحیه ورنیکه، ناحیه بروکا و… در مغزتان دارید، من و بقیه انسان‌ها هم دقیقا این اجزا را داریم. فرق ما در کجاست؟ سبک زندگی، آموزش ها، انسان‌هایی که سر راهمان قرار گرفته اند، فیلم ها، داستان ها، خاطرات و… باعث شده که آرایش سلول‌های عصبی من و شما و همینطور بقیه آدم‌ها با یکدیگر تفاوت کند و در نتیجه مدل نگاه ما به زندگی متفاوت از هم می‌شود.
مثلا یکی می‌گوید فلان ماشین زیباست و دوستش اعتقادی به زیبایی آن ماشین ندارد. یکی اولویت زندگی خودش را خرید خانه قرار می‌دهد و دیگری اولویتش این است که ماشین بخرد. این تفاوت‌ها همگی به دلیل این است که در طی این سال‌ها زندگی، آرایش عصبی مغز ما با یکدیگر متفاوت شده است.
این تفاوت باعث می‌شود که قضاوت ها، تحلیل ها، برداشت‌ها و نظرهای متفاوتی نسبت به موضوعی یکسان داشته باشیم. در واقع آرایش متفاوت سلول‌های عصبی، باعث شده به طور کامل شخصیت متفاوتی داشته باشیم. حالا طبق قانونی که در محلول‌های شیمی هم آن را خوانده ایم؛ «شبیه، شبیه را در خود حل می‌کند»، مغز ما هم فقط شبیه به خودش را می‌ستاید و هرکسی که شبیه خودش نباشد را یا سانسور کرده و نمی‌بیند یا انکارش می‌کند و او را بد و نامناسب می‌داند.
این توضیحات را از آن جهت دادم که بدانید مغز اطرافیان شما شبیه مغز شما نیست و آن‌ها مسایل و موضوعات را از زاویه دید خودشان تحلیل می‌کنند و نظری که می‌دهند کاملا شخصی است. بارها گفته‌ام ولی بازهم می‌گویم که موضوعات انسانی مثل مسئله ریاضی نیستند که همگی به یک جواب برسیم.
هیچ دقت کرده‌اید در منوی بالای سایت در تیتر «توسعه فردی» نوشته‌ام (اصراری به درست بودنشان نیست)، چرا؟ چون این برداشت من از تجربیات، آموزش ها، مطالعات و تفکرات خودم است. اینجا با انسان رو به رو هستیم نه یک مسئله ریاضی. هرکسی می‌تواند به جواب‌های شخصی برسد و از زاویه دید خودش کاملا هم درست باشد.
اگر هدفمندی شما، از زاویه دید خودتان مقدس ولی از زاویه دید یکی از اعضای فامیل، اشتباه تلقی می‌شود، هم شما درست می‌گویید هم او. از طرفی هم شما اشتباه می‌کنید هم او. شما درست می‌گویید چون بر اساس شکل ذهنی شما، این تصمیم درست است و دایی شما هم درست می‌گوید چون بر اساس شکل مغزی او، این تصمیم اشتباه است. شما اشتباه می‌کنید چون از دید دایی شما اشتباه است و دایی شما هم اشتباه می‌گوید چون از دید شما، حرف‌هایش نادرست است.
به این نکته هم دقت کنید که چون اکثر انسان‌های جامعه تحت تاثیر فرهنگ هستند در نتیجه شکل ذهنی اکثر افراد جامعه در مورد تصمیم شما، دقیقا چیزی شبیه به شکل ذهنی دایی شماست چون فرهنگ کشور ما موفقیت ساز نیست و در نتیجه اکثر افراد جامعه تحت تاثیر آن فرهنگ، نظرشان این است که تصمیم شما اشتباه است و یادتان باشد، اگر کل دنیا هم یک صدا یک موضوع را صدا بزنند دلیل بر درستی آن نیست. یعنی قرار نیست بگوییم چون اکثریت فلان چیز را می‌گویند پس حتما درست است.
چرا توسط دیگران، تحقیر می شویم؟
موضوع بعدی که باید دست روی آن گذاشته و در موردش صحبت کنیم به مفهومی تحت عنوان «ظرفیت کنترل گری» بر می‌گردد. بخشی در جلوی مغز ما وجود دارد که وظیفه اش، کنترل رفتارهای ماست. از لحظه بیداری تا خواب، این بخش از مغزما در تلاش است که رفتارهای ما را کنترل کند. مثلا وقتی می‌گویید ۱۰ دقیقه استراحت می‌کنم و دوباره به میز مطالعه بر می‌گردم، در واقع دارید به این قسمت مغز می‌گویید که رفتار استراحت مرا کنترل کن که سر ۱۰ دقیقه به میز برگردم.
حالا فکرش را کنید که از لحظه بیداری تا خواب، چند صد رفتار انجام می‌دهیم و این بخش از مغز، چقدر باید کنترل کند. حالا ایرادی که این بخش از مغز دارد، به ظرفیت محدودش بر می‌گردد و اگر مدیریت نکنیم، خیلی سریع تخلیه می‌شود و وقتی تخلیه شود، احساس بی‌حوصلگی، بی‌قراری، عصبانیت و هر نوع رفتاری که در آن کنترل خود را از دست داده باشیم را خواهیم کرد.
یکی از مخرب‌ترین رفتارهایی که باعث تخلیه این ظرفیت می‌شود، «بحث و کَل کَل کردن» با دیگران است. مثلا اگر شما تصمیم بگیرید که با دیگران سر هدف گذاری، بحث کنید، خیلی سریع این ظرفیت را تخلیه می‌کنید و دیگر تمایلی برای برگشت به میز مطالعه در آن روز ندارید و احساس خستگی می‌کنید. بنابراین نیازی به بحث کردن بر سر هدف‌گذاری با کسی نیست.
این تصمیم شخصی شماست و فقط کافی است با بررسی و نه احساس، با دید بلندمدت و نه بر اثر جوگیری‌های کوتاه مدت، بر اساس لیست نیازها و نه بر اساس انتقام، هدفی را انتخاب کنید و بدانید که هزینه‌های آن چیست و با پذیرش کامل شرایط، برایش عمری عملگرایی کنید تا به وقوع بپیوندد. در ضمن فکر کردن به هدف، درست نیست. یک بار هدف‌گذاری کنید و یک عمر برایش عملگرایی کنید.
افرادی که هر روز به هدفشان فکر می‌کنند بعد از مدتی احساس سیری، عادی شدن هدف و… را تجربه می‌کنند. هدف یک بار انتخاب می‌شود و یک عمر برایش عملگرایی بایستی کرد و نیازی نیست با یادآوری آن به خود انگیزه دهید چون بعد از دوره ای، تبدیل به ضد انگیزه می‌شود. موفق‌ترین باشید.

هدف و رسالت

سلام من سوالی داشتم و هنوز به جوابی نرسیدم من چطور متوجه شم رسالتم چیه. چطور متوجه شم با چی حالم خوبه. نمیتونم یک چیز واحد انتخاب کنم و هزارتا فکر و ایده به سرم میزنه و جلوی پیشرفتم رو گرفته و ساکن نگهم داشته‌. لطف میکنید بگید از اول چه کنیم تا جای درستی که باید باشیم قرار بگیریم؟ممنونم

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ سوال شما نیاز به نوشتن و تدوین یک دوره کامل به عنوان «هدف گذاری» دارد که متاسفانه فعلا در لیست مطالب کلبه مشاوره نیست چون بسیارند موضوعاتی که در زیربنای فکری ما نیاز به تفکر و در صورت لزوم اصلاح دارد که فعلا کلبه مشاوره با این مطالب پایه‌ای بایستی تکمیل شود. در واقع اگر هدف‌گذاری را نقطه صفر یک حرکت در نظر بگیریم، موضوعاتی که کلبه مشاوره با آن در حال حاضر، تکمیل می‌شود، نقاط زیر صفر به حساب می‌آیند و مجبوریم به ریشه برویم و از نو بازنگری کنیم و جلو بیاییم.
اما برای پاسخ به پرسش‌های شما و با توجه به حال و هوای سوالی که پرسیدید، دو نکته را لازم می‌دانم که تاکید کنم و اینطور می‌گویم: مراقب چندپتانسیلی بودن و زندگی موازی باشید. چند پتانسیلی بودن یعنی تمایل دارید چندین چیز مختلف را بخواهید و حتی زمینه‌های آن را هم در خود دارید که بتوانید در هر چیزی که می‌گویید پیشرفت کنید ولی محدودیت زمانی داریم. یعنی اگر وقت زیاد بود یا تخصصی شدن رشته‌ها مثل هزار سال قبل بود، آنگاه مشکلی نبود که یکی در چندین رشته و شغل باشد. در گذشته‌های دور مثل هزار یا هزار و پانصد سال قبل هم افرادی بودند که در کنار اینکه پزشک بودند، منجم و ریاضی دادن و فیلسوف هم بودند.
اما عمق پیشرفت آن رشته‌ها در آن دوره‌ها به اندازه یک شاخه تخصصی در زمان فعلی هم نیست. مثلا در آن زمان، بیشتر ریاضیات روی هندسه، مثلثات و اعداد می‌چرخید ولی الان این مباحث ریاضی به کجا کشیده؟ مثلا به بررسی رفتار یک ویروس وقتی وارد بدن انسان می‌شود. چنین موضوعی نیاز به یک تخصص تحت عنوان مدل‌سازی دارد که شخص فقط می‌آموزد رفتار آن ویروس را با بهترین مدل، فرمول‌بندی کرده و با تشکیل معادلات که گاه به بیشتر از ۱۰ معادله هم می‌رسد بتواند رفتار ویروس را پیش بینی و اثرات دارو را بر روی آن، اندازه گیری کند.
معادلاتی که وقتی با برنامه‌نویسی زبان‌هایی مثل C یا ++C در کامیپوترهای بهینه شده برای محاسبات ریاضی نوشته می‌شود، گاه بیشتر از یک هفته طول می‌کشد تا به جواب برسد. آیا می‌شود در این شرایط، بگوییم که در چند رشته می‌توانیم متخصص باشیم؟
زندگی موازی هم یعنی اینکه شخصی بین دو یا چند راه قرار بگیرد و یکی را انتخاب کند. بعد از مدتی که با سختی‌ها و فشارهای آن مسیر آشنا شد، آنگاه به خودش بگوید: «اشتباه کردم، چرا آن یکی مسیر را نرفتم؟ اگر آن یکی را می‌رفتم بهتر بود». درحالیکه این جمله یک خطای مغزی است.
چون آن شخص، سختی‌های مسیرهای دیگر را نچشیده و از کجا می‌داند که آن یکی‌ها بهتر باشد. در نتیجه هر مسیری را انتخاب می‌کرد، همین زندگی موازی را به راه می‌انداخت و در مورد بقیه مسیرها احساس خوشایند و در مورد مسیری که در آن قرار دارد، احساس منفی بروز می‌داد. با این آگاهی شما متوجه شدید که هر مسیری را که انتخاب می‌کنید بایستی هزینه‌هایش را هم بپردازید و آن را ادامه دهید و دیگر مسیرها را دایما در یک فضای ذهنی حسرت‌وار مقایسه نکنید. موفق‌ترین باشید.

شروع دوباره ۲

۱_ شاید مهم ترین دلیل فیلم و سریال دیدن من فرار از فشار اطرافیان برای بهترین بودن بود. من تو مدرسه وضعیت مناسبی داشتم اما تو ازمون ها به علت تستی کار نکردن وضعیتم مطلوب نبود و اطرافیان من از این موضوع اطلاعی نداشتن! اونا میگفتن بعد چند ماه آزمون دادن چرا ترازت بالا نرفته؟ من توانایی گفتن حقیقت رو نداشتم و تصمیم گرفتم تمام کم کاری های چند ماه گذشته رو تو چند هفته تعطیلی عید جبران کنم اما وقتی شروع به درس خوندن کردم فهمیدم این برنامه واسم سنگینه و من قادر به انجامش نیستم. از اون به بعد بود که این رفتار فیلم و سریال دیدن در من تشدید شد و تا همین چند ماه پیش هم ادامه داشت.
۲_ من هیچوقت به این لقب سازی ها اینطوری فکر نکرده بودم! الان که فکر میکنم نه تنها لقب سازی بلکه تشویق و تخریب دیگران هم خیلی روی مسیر زندگیم موثر بوده و منو به کارایی وادار کرده که مورد تاییدم نبودن و صرفا به خاطر اطرافیان انجامشون دادم.
۳_ مشکل از اینه که اطرافیان مثل شما فکر نمیکنن و منو فردی بی خیال و بی هدف میبینن که سه سال از عمرشو هدر داده! و متاسفانه این طرز تفکر اونا روی مسیر و ذهن منم تاثیر می‌ذاره.
گاهی دلم میخواد با کسی هم صحبت نشم و کسی رو نبینم لااقل تا زمانی که به هدفی که تعیین کردم برسم.
۴_ راستش این مدت خیلی فکر کردم و حتی راجع به خیلی کارها تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که من حتما باید درس بخونم، هدفی که انتخاب کردم داروسازیه، مهم نیست این مسیر چقدر سخته من باید بهش برسم.
داروسازی رو انتخاب کردم چون کارها و درسای این رشته با من سازگار تره و بهتر می‌تونه منو به اهدافی که در آینده دارم برسونه. در واقع همین الان هم ۵ فصل زیست و ۸ درس دینی رو خوندم اما نمیتونم بیشتر از روزی ۳ ساعت درس بخونم ولی با حرفای شما تصمیم دارم روزی ۱۵ دقیقه بیشتر بخونم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در مورد ۳ به این موضوع اشاره کرده‌اید که اطرافیان، شما را «فردی بی‌خیال و بی‌هدف میبینن که سه سال از عمرشو هدر داده». در این خصوص حتما در فایل‌های صوتی ترس شناسی، صحبت خواهم کرد. آن فایل‌ها را دنبال کنید چون هر روز یک قسمت جدید اضافه می‌شود و جلوتر که برویم به معنابخش‌ها می‌رسیم که در آنجا تکلیف خود را با نظر و عقیده بقیه مشخص خواهیم کرد و یاد می‌گیریم از زیر فشار این جمله‌بندی‌ها خارج شویم. موفق‌ترین باشید.

شروع دوباره

سلام راستش من سه ساله درست درس نخوندم یعنی اونقدر دست و پا شکسته خوندم که فرقی با نخوندن نداشته. اسفند ۹۷ یعنی زمانی که یازدهم بودم بعد یه آزمون که ترازم بالا رفت یه فیلم دیدم و با همین فیلم مشکلات من شروع شد. به جای درس خوندن فقط فیلم و سریال می‌دیدم و این روند تا تابستون ۹۸ ادامه داشت.
اوایل تابستون تصمیم گرفتم بخونم برای کنکور ولی من خیلی عقب افتاده بودم! از نیم سال دوم یازدهم هیچی بلد نبودم و از همه بدتر عادت به مطالعم جاشو به عادت به فیلم دیدن داده بود. شروع ناامیدی من از همین جا بود و برای فرار از واقعیت بیشتر از قبل فیلم و سریال دیدم و بیشتر از قبل خوابیدم. اصلا نمی‌فهمیدم کی شب میشه چون از وقتی که ناهار میخوردم تا وقت شام تو اتاقم فیلم می‌دیدم.
کنکور ۹۹ و ۱۴۰۰ رو به همین دلیل خراب کردم اونم منی که تنها امید پزشکی مدرسه بودم. همه مشکلات من با یه فیلم شروع شد! بعدش به افت تحصیلی، ناامیدی، کمبود اعتماد به نفس و… رسید. من الان نزدیک به ۲۰ سالمه اما تو ۱۷ سالگیم موندم، تو این سه سال هیچ دستاوردی نداشتم و کسی دیگه باورم نداره. از لحاظ درسی به شدت افت کردم اما نمیتونم این وضعیت رو بپذیرم و مابقی عمرمو این شکلی بگذرونم. من خیلی اشتباه داشتم اما حس میکنم الان زمان این رسیده که مسیر زندگیمو تغییر بدم اما نمی‌دونم چجوری! اصلا نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم؟

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما نکاتی وجود دارد که با شماره‌گذاری در موردشان توضیحاتی ارایه می‌دهم: ۱- تماشای فیلم و سریال به صورتی که تقریبا اکثر زندگی شما را فرا گرفته است نشان دهنده یک پیام با این مفهوم است: «در حال فرار کردن از چیز یا چیزهایی هستم». وقتی شما با آن شدت مشغول دیدن فیلم و سریال بوده اید، معنا و مفهومش این است که می‌خواستید یک یا چند صورت مسئله را در ذهن‌تان برای موقت هم که شده پاک کنید و از آن‌ها فراری باشید.
به سه سال قبل خود نگاه کنید و به این فکر کنید که چه موضوع یا موضوعاتی آنقدر برای شما شرایط تنگ و سخت کرده بودند که با جایگزین کردن رفتار تماشای فیلم و سریال، می‌خواستید آن‌ها را نادیده بگیرید تا با این روش، از زیر فشار خارج شوید؟ برای اینکه فعال‌تر به گذشته بنگرید چند مثال می‌زنم. یکی ممکن است در حالت رقابتی درس بخواند و وقتی در یک یا چند رقابت، نسبت به بقیه جلو می‌زند، آنگاه از فشار اینکه نکند در رقابت‌های بعدی دچار افت شود، سعی می‌کند خود را از این شرایط دور کند ولی روشش اشتباه است و به دیدن فیلم و سریال رو می‌آورد.
یکی دیگر از اینکه ماه‌های زیادی گذشته و مطابق با برنامه پیشرفت نکرده، تحت فشار قرار می‌گیرد و رفتار فیلم و سریال دیدن را وارد زندگی می‌کند تا از احساسات سنگین و منفی خود دور شود که باز هم روش اشتباهی را انتخاب می‌کند. یکی دیگر فیلم و سریال دیدن را شروع می‌کند چون از شکست می‌ترسد و با وارد کردن رفتار فیلم دیدن به زندگی اش، قصد دارد که از فضای کنکور و فشارهای ناشی از فکر کردن به شکست فرار کند.
فردی دیگر ممکن است به دلیل اُفت درسی یا روحی، شروع به دیدن فیلم کند چون گمان می‌کند که استرس ناشی از افت کردن را اینطوری از بین می‌برد. شخص دیگری از ترس آینده، از ترس اینکه با وجود سابقه تحصیلی خوب در مدرسه، با وجود تعریف دیگران و سایر موارد از این دست، نتواند در کنکور قبول شود و باز هم به اشتباه برای از زیر این فشار خارج شدن، فکر می‌کند که باید فیلم و سریال را به چرخه زندگی خویش وارد کند.
ممکن است کسی هم باشد که نیاز به تفکر در مورد خودش داشته باشد و گمان می‌کند فیلم و سریال این شرایط را فراهم می‌کند تا بتواند بیشتر فکر کند و خلوت خود را بسازد. دیگری فیلم و سریال می‌بیند چون می‌ترسد دچار یکنواختی و تکراری شدن روزها شود و تلاش می‌کند با دیدن فیلم و سریال از یکنواختی خارج شود. فرد دیگری به دلیل اینکه بقیه مشغول تفریح هستند و او باید هزینه هدفمندی را بپردازد و پشت میز بماند و برای آینده‌اش وقت بگذارد، زیر فشار قرار می‌گیرد و تمام آن تفریح نکردن‌ها را با فیلم و سریال جبران می‌کند.
یکی دیگر، هدفش برای خودش نیست و نیازهایش را پاسخ نمی‌دهد ولی تحت فشار دیگران در این مسیر است و در نتیجه یک روزی یک جایی تصمیم می‌گیرد که از این فرایند فاصله بگیرد و فیلم و سریال این شرایط را فراهم می‌کند تا بتواند بی‌توجه به گذشت زمان، از زیر این فشار خلاص شود.
یکی از ترس افسرده نشدن، یکی از ترس اینکه اگر در یک جمع گفتن فلان سریال را دیده‌ای و او اگر بگوید نه ندیدم، مسخره شود و سایر موارد این مدلی، به سمت فیلم و سریال روی می‌آورد. این مثال‌ها را زدم تا بتوانید با دید بازتر به این سوال فکر کنید که شما برای فرار از چه چیز یا چیزهایی تصمیم گرفتید که رفتار فیلم و سریال دیدن را وارد زندگی خود کنید؟
قرار نیست این مثال‌ها تمام دلایل فیلم و سریال باشد. این‌ها فقط چند نمونه محدود بود. قطعا دلایل بیشتری هم هست. در نتیجه ممکن است برخی از این نمونه‌هایی که نوشتم برای شما هم صدق کند و ممکن است هیچ کدام این‌ها برای شرایط شما صادق نباشد و دلایل دیگری برای آن رفتار دارید که لازم است پیدایش کنید.
حالا چرا اینقدر اهمیت دارد که دلیل فرار کردن از میز مطالعه را پیدا کنید؟ چون آن موضوع یا موضوعات، نقطه یا نقاط ضعف شما هستند و قطعا توسط مغز بارها و بارها مورد سوء استفاده قرار خواهند گرفت. با مشخص کردن آن‌ها می‌توانید تکلیف و نسبت خود را مشخص کنید و با ارایه راه حل‌های درست، به جای فرار کردن، تلاش کنید پاسخ مناسبی برای آن‌ها داشته باشید. آنگاه دیگر دلیلی ندارد که رفتار روکشی و تظاهری فیلم و سریال دیدن را تکرار کنید چون موضوعی برای فرار وجود ندارد.
۲- این مورد دوم را می‌خواهم به طور خیلی خیلی کلی‌تری در موردش صحبت کنم (در واقع از شما اجازه می‌خواهم که این مورد را نه فقط برای خودتان، بلکه به دید یک معنا بخشی در فضای بزرگتر کنکور، بخوانید) چون لازم است که صحبت در موردش را شروع کنیم و کم کم بساطش را جمع کنیم و سعی کنیم آدم‌ها و خودمان را زیر فشار نبریم. لازم است به این سوال فکر کنیم که چرا انسان‌ها علاقمند به لقب و به قول قدیمی تر‌ها تمایل به دبدبه و کبکبه دارند؟ این موضوع در همه اقشار هست، مثلا بخشی از پزشکان عاشق «پنچه طلا» هستند که اشاره به مهارت بالای پزشک در عمل جراحی دارد یا در بین مدرسان لقب‌هایی مثلا «سلطان ریاضی، پادشاه فیزیک، اولین مدرس مفهومی شیمی» و یا حتی در بین مشاوران لقب‌های دیگری مثل «برترین مشاور کنکور، اولین مشاور کنکور، خاص‌ترین مشاور کنکور، استاد بزرگ مشاوره ایران، ستاره ناب مشاوره ایران» و در بین کنکوری‌ها و دانش آموزان لقب‌هایی مثل «شاگرد اول مدرسه، شاگرد اول کلاس، امید مدرسه، نخبه مدرسه، انیشتین مدرسه» و… رایج است.
این لقب‌ها درست است که باعث شادی و لذت می‌شود، شهرت می‌سازد و حرف دهان بقیه می‌شویم ولی در دراز مدت، تاکید می‌کنم در دراز مدت باعث فشار آوردن روی ما می‌شود. خواهش می‌کنم به دراز مدت زندگی خود نگاه کنید و به این سوال پاسخ دهید که امید یک مدرسه بودن چه فایده‌ای برای زندگی شما داشته است؟ یک روزی یک جایی باید دست از این لقب‌سازی برای خود و دیگران برداریم. لقب‌سازی وارد فرهنگ کوچه بازاری ما شده است. دوست خود را هم که صدا می‌کنیم لقب برایش می‌گذاریم و به او سالار یا سلطان می‌گوییم.
این خطرناک است که دانش آموزی با یک لقب وارد بازی خطرناک «توقع دیگران از خویش» شود و در دراز مدت زیر فشار روانی و استرس برود. در دراز مدت، هیچ کدام از آن دانش آموزان و کادر آموزشی که امید آن‌ها بوده اید، هیچ نقشی در زندگی شما ندارند. آن‌ها بر حسب موقعیت جغرافیایی محل زندگی، بر حسب معدل، بر حسب اینکه در سال تولد شما به دنیا آمده‌اند و بر حسب چندین و چند عامل این مدلی، در یک مدرسه زیر نظر یک کادر آموزشی کنار شما قرار گرفته اند. نه قرار بوده کسی امید شما باشد نه شما امید کسی باشید.
می‌دانم اگر آگاهی داشتید هرگز اجازه نمی‌دادید کسی این لقب را برای شما در مدرسه بسازد. اشکالی ندارد. الان داریم در حالت کلی به موضوع نگاه می‌کنیم. می‌خواهیم یک جراحی فرهنگی داشته باشیم. این مشکل یک نفر نیست بلکه همه ما درگیرش هستیم. الان با هم حلش می‌کنیم.
این لقب‌سازی را امیدوارم از خودمان شروع کنیم. من رضا جدیدی هستم و هیچ پیشوند و پسوندی هم نیاز نیست. فلان معلم ریاضی، همان نام و فامیل خودش برایش کافی است، نه سلطان است، نه پادشاه، نه فرمانده، نه سرور. فلان دانش آموز هم نام و فامیل زیبای خودش، برای معرفی‌اش کافی است و نیازی نیست که زیر فشار نظر و قضاوت دیگران بروید و در بلندمدت بترسید که اگر امید کسی را ناامید کردید، چطور قضاوت می شوید؟
ما نیاز داریم که فرهنگ‌سازی را شروع کنیم. من خودم سال هاست که شروع کرده‌ام ولی باز هم اینجا می‌نویسم: «من هیچ ادعایی مبنی بر استاد بودن، برترین، اولین، تنهاترین، خاص‌ترین، بی‌نظیرترین و سایر صفات این مدلی را ندارم و فقط رضا جدیدی هستم». حالا می‌شود شما هم خودتان را فقط با نام و فامیل زیبای خود صدا بزنید؟
می‌شود برای خودتان یک بار تکرار کنید که «من فلانی هستم و قرار نیست امید کسی باشم. من به این دنیا آمده‌ام که نیازهای خود را پاسخ دهم و قطعا در کنار پاسخ به این نیازها، به دیگران هم کمک می‌شود. من زیر بار فشار تعریف دیگران نمی‌روم، من قرار نیست با تشویق دیگران هیجانی شوم».
می‌دانم که برخی از معلم‌ها هم مطالب را، دنبال می‌کنند. می‌شود خواهش کنم شما که معلم هستید، اینطور خود را معرفی کنید: «من فلانی هستم، معلم درس مثلا ریاضی، من سلطان، پادشاه، فرمانده، اولین، برترین، تنهاترین و… نیستم. من بلدم مطالب را اینطوری درس بدهم، شاید شیوه بیانم برای شما قابل پذیرش باشد و با من ارتباط بگیرید و شاید هم ارتباط نگیرید و بهتر باشد با معلم دیگری، آموزش را جلو ببرید».
جامعه‌ای بدون لقب یعنی جامعه‌ای بدون فشار تشویق دیگران. وقتی بار سنگین لقب بازی و تشویق دیگران را کنار بگذاریم، استرس و نگرانی از نظر و قضاوت دیگران را نداریم و آن وقت دیگر نمی‌گوییم اگر دیگران مرا قبول نداشته باشند چه می‌شود؟ اگر فردا روزی این لقب را از من گرفتند چه کار کنم؟
شما یک انسان هستید، نیازی به لقب ندارید. خودتان زیباترین نام و فامیل را دارید. همان برای توصیف شما کافی است. اگر خودتان را دوست دارید، اجازه ندهید کسی به شما لقب بدهد. لقب‌ها توهم‌زا هستند و دراز مدت، انسان را زمین گیر می‌کنند. امیدوارم صحبت‌هایم باعث دلخوری نشده باشد و امیدوارم دید بلندمدت را در نظر بگیرید و اگر حرف‌هایم را درست یافتید، برای دوری از لقب بازی ها، تلاش کنید.
۳- نظر شخصی مرا اگر بخواهید، معتقدم این سه سال برای شما دستاورد داشته است ولی شاید در فرهنگ رایج در کشورمان، کسی این را دستاورد ندارد. چرا چنین نظری دارم؟ شما سه سال از عمرتان را دادید ولی انتهای خیلی از چیزها را درک کردید، تَهِ بی‌تفاوت شدن، تَهِ گذراندن زمان، تَهِ بی‌هدف شدن، تَهِ سِر شدن، تَهِ اُفت روحی و تحصیلی و تَهِ ناامیدی را دیدید ولی الان با وجود همه آن ها، مشغول تلاش برای برون رفت از این شرایط هستید. این‌ها را در ازای پرداخت چه چیزی می‌توانستید بیاموزید؟ من معتقدم خیلی دستاورد مهمی است که به تَهِ چیزی برسی و تلاش برای برگشت کنی. شما می‌توانستی این‌ها را نخواهی و بگویی بروم زندگی عادی را شروع کنم اما الان می‌گویید که هدف را می‌خواهی و دنبال شروع کردن هستید.
۴- برای شروع کردن همیشه نیاز است که هدفی بر حسب نیاز انتخاب کنید و وقتی مطمئن شدید که چه مسیری، نیازهای انسانی و شخصی شما را پاسخ می‌دهد بعدش بایستی برنامه ریزی را شروع کنید و در کنارش هر روز مدت زمان کوتاهی را صرف شناخت مغزتان کنید تا بدانید چطور می‌اندیشد، چطور تصمیم می‌گیرد، چه خطاهایی دارد و چطور می‌توان روی آن کنترل بهتری داشت تا در نهایت بتوانید با شرایط پایدارتر به مسیرتان ادامه دهید. حتما مطلب مقدمه را از منو بالای سایت بخوانید تا هزینه‌های موفقیت را بشناسید. با دید باز دست به انتخاب بزنید تا تداوم بیشتری را تجربه کنید.
اگر از راه درس خواندن به نیازهای‌تان پاسخ داده می‌شود، توصیه من این است که با یک درس شروع کنید و تصورتان این باشد که در وسط لجنزاری هستید که همه چیز بد بو و نامطلوب است و قرار است قدم به قدم از این شرایط خارج شوید و قطعا قدم‌های اول و تا وقتی که در این لنجنزار هستید، هم سخت است و هم بد بو ولی با تک درس خواندن، این قدم‌ها را یکی یکی بردارید و کمی که روی روال افتادید می‌توانید برنامه اصلی خود را اجرا کنید. موفق‌ترین باشید.

انتخاب هدف بر اساس نیازها و تردید

سلام از مهر ماه به صورت جدی خوندم و بارها فراز و نشیب داشتم اما باز هم با جدیت ادامه دادم. متاسفانه نزدیک عید کمی افت داشتم که همین روند فشار آوردن رو تکرار کردم اما با تغییرات ساعت خواب و بیداری متاسفانه این افت روحی بیشتر شد و افت ساعت مطالعه و روند درس خوندن شدیدی رو تجربه کردم. دیگه نتونستم با فشار آوردن به خودم ادامه بدم.
روند مطالعه 12 ساعت در روز، رسیده به 2 ساعت و عقب ماندگیها به شدت مضطربم کرده. حالا به هدفم شک کردم و مغزم همش بهم میگه انتخاب هدفم بر اساس نیازهام نبوده یا اگر قبلا بر اساس نیازهام بوده حالا نیازهام تغییر کردن و دیگه پزشکی جوابگوی من نیست یا اینکه بر فرض قبول شدم دیگه انگیزه ای ندارم برای درس خوندن در رشته پزشکی الان قبول هم بشم تا فارغ اتحصیلی شدم 47 ساله.
یه پزشک 47 ساله به کجا میخواد برسه چقدر تجربه داره چند سال دیگه باید بزارم تا تجربه کسب کنم مگه آدم چقدر عمر میکنه اصلا یه پزشک تازه کار در این سن میتونه امیدی به داشتن شغل داشته باشه؟… اینا همه قسمتی از افکارم بود. در بهترین حالت مغزم و وادار میکردم به درس خوندن و همش به خودم میگفتم حالا بخون بعد از نتیجه کنکور تصمیم بگیر هدف ها تو بازبینی کنی…
باز مغزم میگه چه نتیجه ای قراره بگیرم وقتی اینقدر عقبم و حتی میبینم همه اون درصد های خوبم رو از دست دادم به شدت افت کردم. این شک به هدفم نهایت فشار مغزم هست که نمیدونم چطور بهش جواب بدم. اصلا اگر نیازهام تغییر کرد چطور هدفم رو با نیازهای جدید تطابق بدیم که کمترین اتلاف و داشته باشیم. بالاخره ما عمر محدویدی داریم. ممنون.
سوال دیگه این که وقتی در بحران هستیم چطور باید بحران رو مدیریت کنیم تا سریعتر ازش رد بشیم. کاری که من میکردم همین بود که خودم رو مجبور کنم باز هم بخونم هر چند بد. اوایل جواب میداد و دوباره برمیگشتم به روند قبلی اما حالا با اینکه باز هم خودم رو مجبور میکنم به مطاله روز به روز بدتر میشم.
برنامم رو تغییر دادم و سعی کردم با خوندن درسهای عمومی و یا زدن تست زیست که برام راحت تر هستن به حالت قبل بر گردم اما تاثیری نداشت.سعی کردم برم بیرون و خرید کنم، آشپزی کنم یا هر کاری اما قایده ای نداشت چون باز هم در اون لحظات نگرانی و اضطراب از اینکه درس نمیخوننم اجازه داشتن حال بهتری رو بهم نمیداد. دیگه نمیدونم چکار باید بکنم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در متن پیام شما چند نکته وجود دارد که به ترتیب شماره گذاری، توضیح می دهم: 1- مسیر رسیدن به موفقیت به هیچ وجه شبیه به مسیر حرکت یک کوهنورد نیست که هر بار به قله نزدیک تر شود. مسیر رسیدن به هر موفقیتی چه در کنکور و چه در هر بُعد دیگری، یک مسیر کاملا سینوسی است. پر از بالا و پایین.
به بالاها می گوییم شرایط اوج و به پایین ها می گوییم دره، اُفت یا شرایط بحرانی. بنابراین هرگونه ذهنیت کوهنوردی را باید کنار بگذارید و لازم است بپذیرید با هر شرایط درسی و سوادی که هستید، با هر درصدی که هستید، قطعا دره هایی در مسیر شما وجود دارند و اُفت روحی و تحصیلی کاملا طبیعی است.
متاسفانه اکثر کنکوری ها ذهنیت کوهنوردی دارند برای همین تمایل دارند هر بار بهتر از قبل درس بخوانند و هر بار بیشتر از قبل تست بزنند، مرور کنند. همین ذهنیت باعث می شود که انتظارات نادرست شکل بگیرد و با اولین دره، احساسات مختلفی مثل خودکم بینی، استرس، ترس، ناامیدی و… را تجربه کنند.
در حالیکه از ابتدا هم این ذهنیت اشتباه بود. ما چه کنکوری باشیم چه در هر زمینه دیگری به فکر موفقیت هستیم، بایستی بدانیم که قله و دره با هم هست، دقیقا مثل چرخیدن چرخ و فلک. گاهی بالایی، گاهی وسط و گاهی هم پایین. اگر این دید را داشته باشید آنگاه تیشه به ریشه خود نمی زنید و با آگاهی از وجود این اُفت ها، می توانید با شرایط بهتری آماده عبور از آن باشید.
۲- وقتی در دره‌های مسیر موفقیت قرار دارید، مغز دو کار ویژه را تدارک می‌بیند: الف) لیست کردن نقطه ضعف ها، ب) بحران‌سازی و بزرگ نمایی کردن آن ها. هر انسانی در هر مرتبه‌ای از زندگی که باشد، نقطه ضعف‌ها و حساسیت‌های خودش را دارد. یکی نقطه ضعفش، شک و تردید به هدف است و دیگری نقطه ضعفش بالا رفتن سن و سال. شخص دیگر می‌تواند روی دوستانش حساس باشد، یعنی چون دوستانش در دانشگاه هستند و او پشت کنکور است، نقطه ضعف دارد.
فرد دیگری می‌تواند روی تاریخ و زمان حساس باشد مثلا چون پارسال همین موقع حالش بد بوده، مجدد در این شرایط احساس به هم ریختی و افت می‌کند. طور دیگری هم می‌توان به زمان و تاریخ حساس شد. مثلا برخی از کسانی که کنکور را فقط با تاریخ برگزاری‌اش جلو می‌برند، بعد از مدتی با نزدیک شدن به کنکور دچار افت روحی و تحصیلی می‌شوند.
هر شخصی بر اساس شرایط خاص خودش، یک یا چند نقطه ضعف دارد. مغز ما با ما زندگی می‌کند و به خوبی این حساسیت را می‌شناسند. الان مغز می‌تواند روی این نقطه ضعف‌ها مانور برگزار کرده و آن‌ها را بزرگ نمایی کند. آنقدر اخبار، اطلاعات، خاطرات، حرف‌های دیگران، نظرات بقیه و… را واگن‌وار به هم متصل کند و قطار حاصل را آنقدر در مغزتان به حرکت در آورد که آن را جدی گرفته و وارد بحران شوید.
انسان وقتی وارد بحران می‌شود، تقریبا همه چیز را سیاه می‌بیند و سرد می‌شود و این سرد شدن یعنی مقدمه کم شدن مصرف انرژی و ریشه کن شدن برنامه درسی و هدفمند زندگی کردن. در واقع مغز در دره ها، به دنبال این است که با فشار روی نقطه ضعف‌ها و بزرگ و برجسته کردن آن ها، پنبه تمام برنامه‌ها را بزند به طوری که در همان بحران، گیر کرده و قید هدف را بزنید. یک خوبی دیگر دره‌ها این است که میزان احساس گناه از ترک هدفمندی بسیار کاهش می‌یابد.
شخص خیلی منطقی به نظر می‌رسد و گمان می‌کند که بهترین تصمیم این است که میز مطالعه را ترک کند. همین گرایش منطقی در بحرانی که توسط مغز حسابی پُخت و پز شده، شرایط را برای ترک مصرف انرژی جهت هدفمندی با کمترین احساس گناه، فراهم می‌کند.
۳- هدف‌گذاری یک پدیده کاملا شخصی است. هر انسانی معنابخش‌های خودش را دارد، امکانات، شرایط زندگی و افکار خاصی دارد که بر مبنای همان‌ها باید تصمیم بگیرد. حساب و کتاب‌های شما در مورد سن و سال، دیدگاه شخصی شماست که بر پایه طرز تفکر شما شکل می‌گیرد که البته اگر یک سرچ در اینترنت کنید تعداد زیادی از افراد را می‌یابید که آن‌ها هم دقیقا مو به مو، افکار شما را دارند چون معنابخش‌های آن‌ها هم شبیه شماست.
اگر می‌بینید در پیام‌های مختلف همیشه تاکید می‌کنم که از کسی نپرسید که با زندگی خود چکار کنم؟ هدفم چه باشد؟ به من بگو هدفم چه باشد برای من بهتر است، همگی این درخواست‌های من دقیقا به همین دلیل است که معنابخش‌های ما انسان‌ها با هم فرق می‌کند. هیچ کسی از درون شما خبر ندارد و بهترین جواب برای اینکه بدانید با زندگی خویش چه باید کنید این است که نیازهای شما چطور پاسخ داده می‌شوند؟
همین الان اگر شرایط خود را برای افراد مختلف تعریف کنید، اکثریت می‌گویند از تو گذشته و تعداد کمی هم هستند که می‌گویند در هر شرایط خودت را زندگی کن و برخی هم می‌گویند کاری را کن که به آن علاقه داری و بعضی هم معتقدند کاری را کن که نیازهایت پاسخ داده شود. حالا کدام درست می‌گویند؟ همه آن‌ها درست می‌گویند. کدام اشتباه می‌گویند؟ همه آن‌ها اشتباه می‌گویند. چرا؟ چون این پاسخ‌ها مثل پاسخ یک مسئله ریاضی نیست که منتظر باشید همگی جواب یکسانی را بدهیم و نمره کامل بگیریم.
این‌ها مسئله انسانی هستند. انسان مثل یک مسئله ریاضی نیست. جواب ما انسان‌ها کاملا تحت تاثیر معنابخش ها، میزان آگاهی، میزان تمایل به مخالفت با صحبت‌های دیگران و ده‌ها فاکتور دیگر است. همه جواب‌ها درست است چون هرکسی بر مبنای طرز تفکرش پاسخ می‌دهد و همه جواب‌ها غلط است چون این جواب‌ها با طرز تفکرهای دیگر، همخوانی ندارد و بقیه می‌گویند این اشتباه است.
شما نمی‌توانید با فکر دیگران برای خود هدف بگذارید بلکه بهتر است که طرز تفکر خود را بسازید و با قاعده خود به زندگی ادامه دهید. کارگردانی کنید، نویسنده باشید و بعد همان نقشی که خودتان نوشته‌اید را بازی کنید. اینطوری در دراز مدت به سطح بالاتری از کیفیت در زندگی می‌رسید. در ضمن می‌دانم که دلمان می‌خواهد در مورد هدف و هدف‌گذاری مشورت کنیم، می‌دانم از تنها بودن در این تصمیم گیری متنفریم، می‌دانم که دلمان می‌خواهد هدفی انتخاب کنیم که تا حدودی تایید و رضایت اطرافیان هم در بر داشته باشد.
بله ما انسان هستیم و دلمان می‌خواهد در مورد هدف‌گذاری هم آرامش روانی ناشی از تایید و حمایت و حضور دیگران را داشته باشیم ولی با تمام این دل خواستن‌ها بایستی بگویم که در هدف‌گذاری تنها هستیم. می‌توانیم آمار و ارقام درآوریم، می‌توانیم حساب و کتاب کنیم، می‌توانیم در مورد شرایط و جزییات مسیرهای مختلف از دیگران سوال بپرسیم ولی دست آخر، خودمان هستیم که هدف را باید انتخاب کنیم و مسئولیت هدفمند زندگی کردن را بپذیریم و هزینه‌های آن را (در مقدمه سایت از منوی بالا در موردش نوشته ام) بپردازیم.
۴- وقتی در بحران هستیم تنها ابزاری که به دادمان می‌رسد اجرای برنامه قبل از بحران بدون هیچ تغییری است. قطعا کار سختی است که در بیشترین فشارهای مغز، در اوج احساسات منفی و سرکوب کننده و با وجود افکاری مثل بی‌کیفیت است و مفهومی نیست و یادآوری شرایط نابسمان و در دنیایی پر از شک و تردید، بتوانید مثل قبل از بحران درس بخوانید ولی مجبوریم.
اگر این مسیر رسیدن به نیازهایتان است پس افت وجود دارد و در هر افت فقط مجبورید که درس بخوانید آن هم بدون تغییر برنامه. هرگونه تغییر در برنامه این پیام مثبت را برای مغز می‌فرستد که فشارهای بحران ساز در حال جواب دادن است و با این کار، او را بیشتر تشویق می‌کنید که فشار بیاورد. در کنار این، بایستی نقاط ضعفی که مغز روی آن‌ها بحران‌سازی می‌کند را با آگاهی و آموزش یا تغییر طرز تفکر، ضعیف کنید تا در گام‌های بعدی، دست مغز را خالی‌تر کنید. موفق‌ترین باشید.

مبهم

سلام. دانش اموز متوسطه اول هستم.. داریم به امتحانات پایانی نزدیک میشیم…. درس های عقب مونده دارم و روی بقیه درس هامم تسلط ندارم… مثلا میرم کلیپ اموزشی نگاه کنم میرم تو گوشی، گالری و دوربین و تا متوجه میشم ۳ ساعت از وقتم رفته..‌ یا با دوستام چت میکنم. هیچ کاری هم انگار نکردم. همینطور کم کم دوسه تا مطلب پراکنده از درس هامو میخونم، تا اینکه شب میشع، شب هم با انبوهی از استرس و و حال بد و ترس میخوابم… تا صبح هم کابوس میبینم. صبح هم با کلی استرس بلند میشم و روز از نو روزی از نو. هر چی تو گوشیم بوده پاک کردم، فقط مطالب درسی مونده… ولی بازم میرم سمتش، برای فرار از درس… نه حواس دارم نه حوصله…. به شدت حواسم پراکنده هست و اصلا تمرکز ندارم…..نمیدونم چیکار کنم….
این همه وقت هدر رفته میتونه زندگیمو بسازه اما بخدا نمیدونم چیکار کنم. توروخدا من رو خیلی واضح راهنمایی کنید، بهم بگید چیکار کنم.. حتما برای بهبود زندگی و وضعم انجامشون میدم. قول میدم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. شما شرح کامل و خوبی از یک روز خود برای من نوشته‌اید و این خیلی کمک می‌کند تا بتوانم تصویر دقیقی از شرایط شما داشته باشم. رفتارهای ما انسان‌ها بیشتر از آنکه «کُنش» باشد، «واکنش» است. شرح و توضیحاتی که برای من نوشته‌اید همگی رفتارهای واکنشی هستند. یعنی چه؟
اینکه وقتی وارد گوشی می‌شوید سر از گالری در می‌آورید یا مشغول چَت کردن با دوستان می‌شوید، رفتارهای اصلی و اولیه شما نیستند. بلکه این رفتارها را انجام می‌دهید تا یک موضوع دیگر را فراموش کنید یا حداقل برای چند ساعت هم که شده پنهانش کنید. در متن خود نوشته‌اید که برای فرار از درس است. حالا دو سوال مطرح می‌شود:
۱- آیا فقط فرار از درس باعث می‌شود که سمت درس خواندن نروید یا اینکه موضوع یا موضوعات دیگری هم هست که باعث می‌شود رفتارهای واکنشی نشان دهید؟
۲- در مورد فرار از درس یا هر موضوع دیگری که باعث شکل گیری این رفتارها می‌شود لطفا توضیح دهید دقیقا چه چیزهایی برای شما بُت ذهنی شده که تصمیم می‌گیرید صورت مسئله را دست کم برای چند ساعت هم که شده فراموش کنید؟ مثلا در درس خواندن آیا فقط تسلط نداشتن و حجم عقب افتاده‌هایی که خودتان اشاره کردید، باعث می‌شود که رفتارهای واکنشی نشان دهید یا موارد دیگری هم هست؟ همین سوال را برای عوامل دیگری که در پرسش اول مطرح کردم بایستی بررسی کنید. موفق‌ترین باشید.

کمبود اعتماد به نفس

سلام فکر میکنم استعداد ریاضی فیزیک شیمی ندارم‌ کلا انگار در تنگنام هیچ استعدادی ندارم و هیچ هوشی حتی نمیتونم یا کلمه هم بخونم. به نظرتون اعتماد با نفس ندارم اصلا دیدگاه شما در مورد اعتماد به نفس چیه و یه چیز دیگم فکر میکنم یه چیزی از بقیه کم دارم یا از دیگران خیلی تاثیر میگیرم حرف دبگران روم تاثیر میزاره.
حتی یه بار پیش یه روانشناس رفتم میگفت استعداد ژنتیکیه مثل یه دانه افتاب گردان که نمیشه ازش انتظار داشت از دومتر بیشتر شه مثل درخت کاج شه برداشتم از حرفاش این بود که ما استعداد ژنتیکیه نداریم یا میگفت از یه ماهی انتظار نداریم از درخت بالا بره کلا این مثالا درستن یا نه و دیگه خسته شدم که هیچی برام انگار مهم نیس از این بی استعدادی و سر گردان بودن

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. برای اینکه مشخص شود علت رفتار بی‌عملی و سرگردانی شما چیست به توضیحات و خاطرات گذشته شما نیاز است و با این چند خط نمی‌توان چیزی را مشخص کرد. در خصوص مثال‌هایی که برای شما زده شده است بایستی بگویم نوعی خطای شناختی داریم که دقیقا روی مثال سوار می‌شود و از یک سری مثال می‌خواهد نتیجه دلخواه خودش را بگیرد.
اینکه انتظار نداریم ماهی از درخت بالا برود کاملا درست است ولی چطور از این مثال می‌خواهیم به این نتیجه برسیم که شما استعداد ریاضی، فیزیک و شیمی ندارید؟ شنیده‌اید که می‌گویند در مثال جای مناقشه (بحث) نیست. این جمله همیشه درست نیست. اتفاقا گاهی در مثال جای بحث است و ما باید مواظب باشیم که مغزمان با مثال‌های نادرست، ما را گمراه نکند.
حالا چرا می‌گویم این مثال‌هایی که برای شما گفته شده درست هستند ولی نمی‌توان نتیجه‌ای در مورد شما گرفت و از این جهت، نباید دچار خطا شوید؟ چون بالا رفتن از درخت نیاز به دست، پا، شُش و همچنین قدرت تعادلی توسط مغز دارد که ماهی این امکانات را در بدن خویش ندارد ولی مغز شما همه امکانات لازم برای یادگیری هر درسی را دارد.
وقتی در ارزیابی قبل از کلاس اول ابتدایی (اگر یادتان باشد به مرکزی رفته‌اید و کلی تست شده اید) به عنوان یک فرد معمولی تشخیص داده می‌شوید یعنی به شما می‌گویند که می‌توانید در مدارس عادی ثبت نام کنید پس یک فرد سالم از نظر مغزی هستید و در نتیجه توان یادگیری هر چیزی را دارید ولی اگر در طول مسیر از یک درس خوشتان می‌آید و از دیگری نه، ارتباطی به هوش و استعداد ندارد بلکه خاطرات و یا دلایلی هدفمند شما را به این بازی وارد می‌کند. بنابراین با آن مثال ها، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که شما استعداد ندارید.
حالا برای اینکه کار درست‌تری انجام دهیم، لطفا به خاطرات خود در مورد این سه درس رجوع کنید و در صورت تمایل آن‌ها را برایم بنویسید تا بررسی کنم و به شما بگویم چه شده که از این سه درس فرار می‌کنید. این خاطرات می‌تواند هرچیزی باشد مثل تحقیر، تمسخر، فشار روانی، ترس از یاد نگرفتن، بهتر بودن کسی از شما و حتی شنیدن جملاتی مثل ریاضی درس سختی است یا تو توان یادگیری نداری.
خلاصه هرچیز مستقیم و غیر مستقیمی که به ذهن‌تان می‌آید را لیست کنید تا بشود فهمید چرا نسبت شما با این درس‌ها اینگونه شکل گرفته است. یادتان باشد هیچ انسانی قبل از تولد از درس ریاضی، فیزیک و شیمی متنفر نمی‌شود بلکه یک جاهایی در همین دنیا، رابطه‌اش با این درس‌ها به هم می‌ریزد.
حتی در موردی، شخصی به خاطر اینکه به رشته علوم انسانی برود و از فشار خانواده خلاص شود (چون خانواده‌اش می‌خواستند او به تجربی برود که البته من هم مخالف این فشارها در حالت کلی هستم)، نمایش بی‌استعدادی در درس ریاضی را به راه انداخته بود. با این مثال می‌خواستم بگویم که موضوع فراتر از آن است که خیلی ساده بگوییم ما استعداد داریم یا نداریم و صورت مسئله را حل شده در نظر بگیریم. موفق‌ترین باشید.