پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام آقای جدیدی من چند روز پیش رفته بودم دکتر پوست الان دو ساله میرم و هربار منو میبینه میگه غزال باز پشت کنکور موندی دختر جون میگم پشت کنکور نمون پسر منو ندیدی شش سال موند آخرشم کلا دانشگاه رو بیخیال شد نمیگی نیازت مالی هست بیا برو خیاط شو بیا برو آرایشگر شو پول تو اوناست چرا میخوای نصف عمرتو بزاری و معلوم نیست اصلا قبول بشی یا نشی بخصوص الان که بیشتر پسرها رو برمیدارن میگه غزال با اینهمه استرس و اضطراب که تو داری نه تنها هیچی نمیشی بلکه عمرتم میره درس خوندن تو پزشکی سخته کار نیست زجر میکشی کل زندگیت به فنا میره.
همین الانشم کلی ازهم سن هات عقب افتادی آقای جدیدی چیکار کنم وقتی میرم مطبشون این حرفها رو نشنوم من سه سال هست پشت کنکورم هرسال سره جلسه کنکور اونقدر شدید استرس و اضطراب میگیرم مغزم قفل میشه کل زندگیم عجین شده با استرس کل زندگیم شده دلهره آشوب که ای وای هر سال وضع بدتر میشه و بالاخره میگن دیدی حرف ما راست بود من علم رو دوست دارم من استرس اضطراب وسواس همه ی اینا ژنتیکی رسیده سال اول دبستان تو امتحان خودشو نشون داد و از اون به بعد بد وبدتر شدم.
الان چند وقتیه ک خیلی از مشکلاتمو فهمیدم و دارم درکناره درس خوندن حلش میکنم اما بازم ناراحت میشم که اینهمه افکار بد ب مغزم میاد جلوشونو میگیرم اما بازم از یه طریق حالمو بد میکنه مشکلمم در درس خوندن وسواس هست مثلا تا الان چهار بار پنج فصل اول زیست دهم و یازدهم رو خوندم اما جرات نمیکنم برم فصل های دیگه میگم اگه اینا و یاد نگرفته باشم چی یا بزار هی مرور کنم مرورم یه روزمو کاملا میبره تست هم خیلی کم میزنم وحشت دارم ازتست زدن و از کتابای پرحجمم.
وقتیم چند تا تست درس میزنم تا چند روز خوشحالم میگم قبول میشم بلدم درحالی که وضعم اسفناک هست انگار مغزم راه های کلک زدن و فریبم رو فول شده دکمه رو فشار میده و من خود ب خود پرت میشم تو دنیای رویاها بنظرم خیلی ذهن شلوغی دارم ب طوری که گاهی چندین مدت از درس فاصله میگیرم موقع هایی ک بادوستم حرف میزنم میرم بیرون یا یک فیلم تخیلی میبینم یا یه آهنگ گوش میدم. ممکنه تا چند روز سرخوش باشم و درس نخونم اینا منو بیچاره کرده اصلا نمیدونم چیکار کنم انگار تو برزخم که به هر طرف نگاه میکنم فقط گند زدن ب زندگیم رو با کارهای بچگونم مثل رویا پردازی های بدون عمل و… میبینم سرجمع سی روز مثله آدم درس نمیخونم من دیگه واقعا نمیدونم چیکارکنم از یه طرف نمیخونم از یه طرفم دست نمیکشم میشه بگید مشکلات من چی هستن؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما چند نکته وجود دارد که با شماره گذاری در خصوص آنها، صحبت میکنم: 1- یکی از اشتباهاتی که مغز ما به لحاظ شناختی انجام میدهد این است که فکر میکند اگر کسی به یک یا چند پیروزی برسد، آنگاه حرفهایش درست است و بایستی تحت تأثیر او قرار گرفت. برای همین هم هست که جملات انگیزشی (البته بنده چنین عبارتی را قبول ندارم و بعداً در دوره انگیزه در خصوصش صحبت میکنم ولی چون مرسوم است به کار میبرم)، با نام انسانهای پیروز نوشته میشود.
مثلاً می گویند، نیوتن و انیشتین و… این حرف را زدهاند تا تاثیری روی ما بگذارند. چون مغز ما به انسانهای پیروز علاقه نشان میدهد. با این توضیحات، شما نبایستی فکر کنید که چون یک پزشک، این حرفها را به شما می زند پس او راست میگوید چون پزشک است. این خطای ذهنی را اگر مرتکب شوید، کل مسیر زندگیتان، تغییر میکند. بایستی بگویم که متاسفانه این خطای ذهنی بین ما ایرانیها به دلیل فرهنگ مشورت پذیری که داریم، خیلی رخ میدهد، مثلاً برخی از عبارتهای پزشک محترمتان را با هم تحلیل کنیم؟
الف) چون پسر من شش سال پشت کنکور ماند و چیزی نشد، پس تو هم چیزی نمیشوی. به نظر شما این استدلال درست است؟ چون یکی نتوانسته یا نخواسته، پس بقیه هم نمیتوانند؟ من نمیگویم شما پشت کنکور بمانید یا نمانید. چون این زندگی شماست و بایستی خودتان برای آینده تصمیم بگیرید و هزینههای روحی و روانی آن را بپذیرید. این شما هستید که تصمیم میگیرید، با زندگی خود چه کنید. هر تصمیمی که بگیرید بایستی به سختیهایش پایبند باشید. بنابراین هیچ کسی از بیرون از زندگی شما، نمیتواند درک درستی از آنچه که به دنبالش هستید، داشته باشد. انتخاب هدف و مسیر زندگی، یک فرایند انفرادی است. می دانم سخت به نظر میرسد که قرار است فقط خودتان به آن فکر کنید و تصمیم بگیرید ولی متاسفانه در این موضوع نه میشود مشورت داد نه میشود مشورت کرد.
چون ما انسانها بسیار اهل انجام زندگی موازی هستیم. اگر شما پشت کنکور بمانید آنگاه ممکن است بگویید کاش پشت کنکور نمیماندم و راه دیگری را انتخاب میکردم و اگر هم راه دیگری را انتخاب کنید، آنگاه شاید بگویید ای کاش همان سالها، پشت کنکور میماندم تا قبول شوم. این زندگی موازی، موضوعی است که برای همه ما روی میدهد ولی برای کسانی که تصمیم گیری را بر اساس نظر دیگران انجام میدهند، خیلی بیشتر اتفاق می افتد. با این توضیحات، بایستی بگویم، این شما هستید که تصمیم میگیرید با زندگیتان چه کنید و هر تصمیمی که بگیرید، خودتان پای تمام سختیهایش بمانید و زندگی موازی را انجام ندهید. شاید دیده باشید که برخیها می گویند: اگر اینقدر فلانی نگفته بود من این راه را نمیرفتم و کار دیگری میکردم. همه این اشتباهات من تقصیر اوست که راه را اشتباهی نشانم داد. این جمله تکراری را کسانی می گویند که خودشان تصمیم گیری برای زندگی نکردهاند. برای همین است که اصرار دارم خودتان تصمیم بگیرید با زندگیتان چه کنید. یک سؤال هم دارم، آیا اگر به خود این پزشک محترم هم بگوییم که دیگر به مطب نیا و برو سر فلان شغل، چونکه یک پزشک پوست را میشناسم که در زندگیاش هیچ چیزی نشده، او واقعاً دیگر مطب نمیآمد؟
ب) برو خیاط و آرایشگر شو چون پول در این شغلهاست. مگر ما انسانها نباید بر اساس نیازهایمان زندگی کنیم؟ همانطور که می دانید بنده نه می گویم رشته پزشکی، تنها انتخاب است و نه می گویم همه باید پزشک شوند. اتفاقاً سبک فکری بنده این است که اگر شغل A نیاز شخص B را پاسخ میدهد پس این شغل، بهترین انتخاب برای آن شخص است. برای همین است که همیشه تاکید میکنم، به نیازهایتان توجه کنید. الان فرض کنیم شما به شغل C بروید. اگر نیازهایتان برطرف شود، بهترین انتخاب را کردهاید و اگر نشود، آنگاه ناراضی خواهید بود. این مهم نیست که مردم در مورد شغل C چطور فکر میکنند، آن را خوب یا معمولی میدانند، بلکه باید فقط روی نیازهای خودتان تمرکز کنید. آنچه بنده با آن مشکل دارم این است که چرا یکی که بیرون از زندگی ماست و نیازهای ما را نمیداند، میگوید فلان رشته بد است و آن یکی خوب؟ آنچه بنده از آن صحبت میکنم فقط یک جمله است: هرکسی بایستی نیازهای خودش را ملاک قرار بدهد. از نظر من، کسی که شیرینی فروش میشود ولی از روی نیازهایش در آن شغل است، به مراتب موفقتر از دانشجوی پزشکی است که نمیداند چرا در این رشته آمده و یا بهتر بگویم بر اساس جو، وارد آن شده است.
پ) پزشکی سخت و زجر آور است پس این رشته را نخوان. سوال دارم: اگر کاری با وجود اینکه مسیر شماست و نیازهای شما را پاسخ میدهد، سخت باشد نباید انجامش دهیم؟
ت) از هم سنها عقب افتادی. زندگی مسابقه نیست که شما بر قطاری سواری شوید و در هر سن، در ایستگاهی مشخص، قرار داده باشید. برای توضیحات بیشتر می توانید مطلب سن و سال را در منوی بالای سایت در بخش خط فکری موفقیت بخوانید. در آنجا مدل ایستگاه و قطار را بیشتر توضیح دادهام.
ث) اگر پزشکی اینقدر بد است چرا خود ایشان مشغول همین شغل هستند؟ احتمالاً ایشان بگویند: خب من یک مسیری را آمدهام و اشتباه کردهام ولی راه بازگشت نیست. اگر این استدلال را مطرح کنند که در پاسخ باید بگوییم که شما زندگی را یک جاده یکطرفه می دانید و اگر اشتباه کردید تا انتها پیش میروید تا کاملاً در آن فرو بروید. چطور با چنین نگاهی که به زندگی دارید، از دیگران میخواهید که برای هدفشان تلاش نکنند؟ آیا ما انسانها اگر فهمیدیم یک مسیر اشتباه است، باید تا آخر ادامهاش بدهیم؟ مجدد تاکید میکنم. بنده به هیچ وجه در مورد خوبی و بدی رشته یا شغلی صحبت نمیکنم. از نظر بنده یک شغل وقتی برای من خوب است که نیازهایم را رفع کند و وقتی بد است که پاسخی به نیازهای من ندهد. بنابراین برداشت نشود که بنده میخواهم بگویم مثلاً پزشکی خوب است و فلان رشته یا شغل نه.
این موضوعات را توضیح دادم که به این یک جمله آگاه شوید: پزشک بودن مساوی با درست بودن همه صحبت ها نیست. در نتیجه روی این تمرکز نکنید که چون فلانی پزشک است پس هرچه میگوید درست است. از امروز میآموزیم که اسم و رسم، شغل، میزان تحصیلات و حتی شهرت افراد، دلیلی بر درستی حرفهای آنها نیست و ما با استفاده از متر بلندمدت و در نظر گرفتن نیازهایمان بایستی درستی یا نادرستی آن حرفها را درک کنیم.
2- شما بایستی بر اساس نیازهایتان زندگی کنید. اینکه پشت کنکور بمانید یا به دانشگاه بروید و حتی اینکه درس بخوانید یا نخوانید را نه من نه پزشک نه همسایه و نه خانواده تعیین نمیکنند بلکه این شما هستید که با نیازهایتان به دنیای پیش رو، شکل میدهید.
3- بیایید فرض کنیم که شما کلاً کنکور را کنار بگذارید. آیا نمیخواهید مشکل «وسواس» را حل کنید؟ مگر قرار نیست در آینده در نقش همسر و حتی یک مادر ظاهر شوید؟ آیا قرار است با این وسواس به زندگیتان ادامه دهید؟ شاید بگویید که وسواس فقط در درس خواندن است ولی ما می دانیم که رفتارها میتوانند به بخشهای مختلف زندگی وارد شوند. پس شما موظف هستید، مشکلات خود را حل کنید. چه کنکوری باشید چه نباشید. موفقترین باشید.
سلام چندی پیش یک کاربر پیام داده بود راجب خوابش و اینکه به مشکل برخورده. مشکل من شبیه به مشکل اون کاربر هست با این تفاوت که من رفتم آزمایش دادم و پیش دکتر هم رفتم ایشون گفتند هیچ مشکلی نیست ماله تو عادت رفتاری هست از ساعت ۱۲ تا ۲ ظهر شدید خوابم میاد بطوری که گردنم خشک میشه همه جام درد میکنه و حس میکنم اگه نخوابم میمیرم و کل روزم به فنا میره اما مشکل اصلی اینجاست من خوابیدم ولی بعده بلندشدن همچنان بی حوصلم وخوابم میاد.
یه جورعادت شده خیلی سعی کردم با مغزم مقابله کنم از بازی ۱۰۰ استفاده کنم اما شکست خوردم من چون سه سال پشت کنکورم و از سال اول همینطور به خودم القا کردم که باید بخوابم باید بخوابم تا مغزم کار کنه الان نه تنها مغزم کار نمیکنه و تنبل شده بلکه روزمم با این خواب از دست میدم کل روز رو کسل میشم من چطوری باید این عادت رو ترک کنم جالبه بدونید قبل بلند شدن از میز مغزم هی میگه پاشو پاشو زود برو بخواب تا کسل نشدی تا روزت هدر نرفته تا همینجا خوابت نبرده وقتی میرم میخوابم میگه ولی کاش نمیخوابیدی اما این یه گفتگوی خیلی سسته انگار عذاب وجدان چند لحظه ای هست.
خوابمم کامل نمیشه فقط کابوس میبینم و گردن دردم هم بیشتر میشه اما نمیدونم بازم چرا تسلیم خواب میشم با این وضعیت نه تنها درس نمیخونم بلکه کل روزمم کسل هستم وقتیم ازخواب پا میشم همش بدنبال خوراکی یا رمان خوندن و گوشی میرم گند زدم به زندگیم میشه بگید باید چطور این عادت روترک کنم در ضمن مامانمم همش القا میکنه پاشو یه کمی بخواب استراحت کن و انگار ک تاییدگرفته باشم میخوابم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. اگر از بالا به رفتار خودتان نگاه کنید متوجه میشوید چرا این چرخه معیوب را تکرار میکنید. من فقط قطعات پازلی که در متن خودتان موجود است را کنار هم میچینم که ببیند چرا این رفتار تکرار میشود و در نهایت راه بیرون آمدن از آن را تشریح می کن. تصویر زیر را دقیقاً بر اساس صحبتهای خودتان ترسیم کردهام که چرخه تکراری روند خواب شما را نشان میدهد.

هر کدام از این جملات، باعث تقویت حرف بعد از خودشان میشوند و هر بار که شما میخوابید، درستی این چرخه را تقویت مینمایید. در واقع با هر بار اجرای این چرخه، به مغزتان این پیام را ارسال میکنید که با تکرار کردن این جملات میتواند مرا از میز مطالعه دور کرده و به محل خواب ببرد. حالا چطور از این چرخه خارج شویم؟
1- مقدار 7 ساعت خواب پشت سر هم برای شما کافی است و نیاز به بیشتر خوابیدن ندارید زیرا طبق تحقیقات انجام شده، یک چرخه کامل خواب که شامل خواب های چهار مرحلهای است، در طول 7 ساعت خواب پشت سر هم تکمیل میشود. پس به بیشتر از این مقدار به خواب نیاز ندارید. البته اینجا تاکید میکنم که مسئله سن و سال هم روی مقدار خواب اثرگذار است. مثلاً کودکان به 10 ساعت خواب پشت سرهم نیاز دارند ولی با توجه به اینکه شما در مرحله جوانی هستید، همان 7 ساعت خواب پشت سرهم، چرخه خوابیدن شما را تکمیل میکند.
2- شما اگر 7 ساعت خواب پشت سر هم داشته باشید، هیچ گونه کسری خوابی نخواهید داشت و مغز شما نیاز به چرت زدگی و احساس کسالت ندارد و به خوبی میتوانید درس بخوانید و از بابت خواب مشکلی ندارید و این موضوعی است که تحقیقات به ما نشان داده است.
3- قرار نیست هر بار که درسی را یاد نمیگیرید یا تستی را غلط میزنید یا درس خواندن برای شما سخت میشود بلافاصله بگویید که مشکل از کمبود خواب است. چون ما می دانیم که درس خواندن یک رفتار غیر طبیعی است و قطعاً سخت و همراه با گفت و گوهای منفی است. در نتیجه نباید سختی درس خواندن را به کمبود خواب مرتبط کنید.
4- برای شکستن این چرخه، نیاز است که دوره نهفتگی تغییر را تحمل کنید و انتظار نداشته باشید که چنین روندی که مدتهاست روی شما مؤثر بوده، خیلی زود کنار برود و شما بتوانید بدون خوابیدنهای بی مورد، به زندگیتان تداوم بدهید.
5- ممکن است بعد از شکستن این چرخه، با وجود طی شدن دوره نهفتگی، باز هم نشانههای بازگشت این چرخه دیده شود که این هم برای شوک دادن به شماست تا به هم بریزید و دوباره به چرخه بازگردید و در این شرایط هم با آگاهی از اینکه بازگشت رفتارهای قبلی کاملاً عادی است، باز هم با فشار نباید وارد چرخه شوید تا همه چیز به حالت مورد نظر برگردد.
6- اکثر مادرها و پدرها به دلیل مهربانی که دارند، همیشه نگران خستگی ما هستند، بنابراین تمایل دارند هر کاری کنند تا ما سختی نکشیم که البته این طرز فکرشان اشتباه است. بنابراین نباید به هشدارهای پدر و مادر برای اینکه بیشتر از مقدار نیازمان بخوابیم، توجه کنید.
7- رفتن به محل خواب را تحت هیچ شرایطی، نباید راه حل مشکلتان بدانید. حتی اگر کل روز احساس کسلی و خستگی کردید بایستی ادامه دهید تا این بُت ذهنی شکسته شود و بتوانید از این شرطی شدن منفی خودتان را نجات دهید. بنابراین تحت هر شرایطی و با هر نوع حسی، به روند درس خواندن خود ادامه دهید حتی اگر بی کیفیت و بی ارزش، به نظر برسد تا بتوانید از این شرایط خود را رها کنید. موفقترین باشید.
سلام. حس میکنم درس خوندن باعث شده پرخاشگر بشم. انگار مغزم ازم شاکیه که درس میخونم و اونو روی بقیه خالی میکنه. چه کنم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات شما کافی نیست. در صورت تمایل، لطفاً مثالهایی بزنید تا به صورت دقیق بتوانم درک کنم دقیقاً چه در درون و بیرون شما میگذرد. هرچقدر بیشتر و بهتر توضیح دهید، درک عمیقتری هم در بنده شکل میگیرد تا بتوانم خدمت شما باشم. بنابراین مثالها و توضیحات بیشتر، لازم است تا شرایط شما را آنالیز کنم. موفقترین باشید.
سلام لطفا راهنماییم میکنید که من اگر بخوام خاطره ای رو فراموش کنم تا دیگر اذیتم نکند باید از اول برای خودم تعریف و یاداوری کنم تا بتونم پروندشو ببندم؟ چطور خاطره ای رو فراموش کنیم؟ یا حداقل بتونیم باهاش کنار بیایم؟ اخه خاطره یادم میره یادم میره یهو یادم میاد و منو ناراحت میکنه.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. تا به الان که با شما صحبت میکنم هیچ روش علمی وجود ندارد که ما بتوانیم خاطرات خود را پاک کنیم یا دچار فراموشی نسبت به آن خاطرات شویم. شاید در فیلمها دیده باشیم که مثلاً شخصی در دستگاهی قرار میگیرد و بعدش خاطراتش پاک میشوند ولی در واقعیت تا به الان هیچ گونه روش علمی اثبات شدهای برای فراموشی و پاک کردن خاطرات وجود ندارد.
در واقع خاطرات، اطلاعاتی هستند که در حافظههای مختلف ما ثبت شدهاند و اگر قرار باشد خاطرات پاک شوند پس بایستی اطلاعات این حافظهها از بین بروند که روش علمی برای چنین هدفی وجود ندارد. بنابراین ما تا به این لحظه، نمیتوانیم با یک روشی از بیرون مثل قرار گرفتن در دستگاه و سایر اقدامات از این دست، کاری کنیم که دیگر هیچ وقت آن خاطره یادمان نیاید و برای همیشه از بین برود. پس ما نسبت به خاطرات چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟
همه ما انسانها، میتوانیم آن خاطراتی که باعث اثر منفی در زندگی فعلیمان شده را شناسایی کنیم، یک بار به صورت برگزاری دادگاه، آن را آنالیز و تحلیل کنیم و حکمی قاطع و مشخص برایش صادر کنیم و یک بار برای همیشه پرونده آن خاطره را ببندیدم و هر بار که خاطره یادمان آمد، حکم نهایی را یادآوری کنیم و از فکر کردن به آن با فشاری که میآوریم، خودداری میکنیم که در نهایت باعث میشود از شرطی شدن خارج شویم و این موضوع برایمان هضم شود.
شما لطفاً دوره «خاطره شناسی» را از منوی بالای سایت، کلیک کرده و بخوانید تا بیشتر با جزییات نحوه برخورد با خاطرات آشنا شوید و همیشه این را یادتان باشد که از یادآوری شدن آن خاطره نباید حساس شوید. چون خود یادآوری اگر با حساسیت شما همراه باشد به روشی برای مغز حیوانی تبدیل میشود که دایما با این شیوه جلوی تلاش کردنتان را بگیرد.
شما بایستی توجه کنید که به یاد آمدن خاطره کاملاً طبیعی است و روشی هم برای فراموشی کامل وجود ندارد و حساس روی به خاطر آمدنش نداشته باشید و پس از آنکه پروندهاش را بستید فقط حکم را یادآوری کنید و از فکر کردن به آن، خودداری کنید تا پس از طی دوره نهفتگی تغییر، این شرایط برای شما تغییر کند. همچنین این را بدانید که ممکن است چند هفته یا چند ماه، خاطره موردنظرتان، یادآوری نشود و انگار که توانستهاید آن را کنار بگذارید ولی دوباره این خاطره به شما یادآوری شود.
این هم از کلکهای مغز است که با سرپوش گذاری موقت روی یک ماجرا و دوباره نمایان کردنش، میخواهد شوک بدهد و ما را در بحران ببرد که خوب نشدهایم. در این شرایط هم فقط باید همان حکم را نشان دهید. همین که الان آگاه شدید، خودش به قدر کافی مانع از این میشود که کلک مغزتان را با این بازیها بخورید. موفقترین باشید.
سلام. آقای جدیدی شما گفتید ما هزینه رشد کردن پیشرفت کردن و …با عمرمون میپردازیم. خب برای منی که انگار خیلی کند داارم بزرگ میشم قبول دارید یه جاهایی سخته؟ احساس کم ارزشی بهم دست میده و ممکنه خودم رو سرزنش کنم یا نه حتی بگم خوشبحال بقیه ادم های هم سن من که اینقدر خوب بلدن بزرگ بشن.
مثلا در روابط اجتماعی فکر میکنم اونقدر ضعیفم که انگار یه ادم ۱۲ ساله خجالتی ام تا ۲۳ ساله و بخاطرش تو محیط کار خیلی اذیت میشم با اینکه من خیلی اهل مطالعه در مورد مغز و رفتار ها و … هستم و اینکه من خیلی خیلی ترسو هستم و هر چقدر فکر میکنم نمیتونم دلیلی برای این ترس هام پیدا کنم. چطوری دلیلشو پیدا کنم تا بتونم برطرفشون کنم؟ سپاس
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ما انسانهایی که دغدغه بهتر شدن زندگیمان را داریم، وقتی خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم، هدفمان این است که به خودزنی و ترور شخصیت خویش برسیم و با خودمان بگوییم که بد هستیم و لیاقت نداریم. چون این مقایسه برای آن است که جلوی تحرک ما را بگیرد.
در نتیجه همه انسانهایی مثل شما که به نوعی دغدغه ساختن زندگیشان را دارند بایستی آگاه باشند که در هر مقایسهای قطعاً بازنده خواهند شد و دست به سرزنش خویش میزنند، چون مغز به این شیوه میخواهد شما را از فعالیتی که برای بهتر کردن زندگیتان دارید، بازدارد. با این توضیحات، شما حتی اگر همه کارهای دنیا را هم کرده بودید و باز میخواستید در شرایط بهتری باشید، مجدداً در مقایسهها بازنده میشدید چون موضوع مقایسهها، اصلاً به این بر نمیگردد که شما موفق هستید یا نه؟
بلکه مقایسهها برای تمامی افراد دنیا که به فکر بهتر کردن زندگیشان هستند، با این هدف طراحی میشود که تحقیر شوند و دست از مصرف انرژی بردارند. البته نوعهای دیگری از مقایسه هم وجود دارند که آنها ارتباطی با مدل زندگی شما پیدا نمیکند و برایتان روی نخواهد داد برای همین به انواع دیگر مقایسه نمیپردازم.
بنابراین، این جملهها به شما توضیح میدهد که چرا در مقایسههایتان تحقیر شدهاید و این ارتباطی با موفق شدن یا نشدنتان ندارد. اما در مورد بخش دوم پرسشتان، بایستی بگویم از نظر بنده «ترس مساوی با نگرانی است». بنابراین شما میتوانید از خود بپرسید که: من نگران چه موضوعاتی هستم؟ مثلاً وقتی می گویید خجالتی هستید. بایستی بپرسید که در ارتباط با دیگران، نگران چه موضوعاتی هستم؟
مثلاً شاید نگران این هستید که آنها بپرسند چه خبر؟ چکار میکنی؟ مدرک دانشگاهی داری؟ و شما مجبور باشید بگویید نه ندارم و همین برایتان نگرانی تولید میکند. پس فقط کافی است از خودتان بپرسید که نگرانیهای من چیستند؟ در ضمن دوره «ترس شناسی» و «خاطره شناسی» هم به شما کمک میکند تا بهتر به ریشه نگرانیهایتان دست پیدا کنید، پس آنها را هم مطالعه کنید. موفقترین باشید.
سلام من ۱۸ سالمه امتحان نهایی هام تازه تموم شدن از دهم دارم درس میخونم عید ۱۴۰۰ دچار حملات پانیک شدم شدید خیلی شدید، بعضی وقت ها حتی نمیتونستم درست نفس بکشم وقتی صبح ها بلند میشدم حالت تهوع شدید داشتم و بدون هیچ دلیل و هیچ بیماری شروع میکردم به سرفه کردن (از روان پزشک پرسیدم گفت این سرفه صبحگاهی تو ،اسمش سرفه های استرسی هست و فرد هیچ مشکل جسمی نداره و این سرفه ها از مشکلات بیماری های روان تنی (سایکوسوماتیک) هستش).
همون موقع سریع رفتم پیش روان پزشک که تا کنکور حداقل یه کاری کنه آرامش داشته باشم، وقتی با من حرف زد دو تا مشکل پنهان منو پیدا کرد (تا به حال پیش روان پزشک هیچ وقت نرفته بودم) گفت دخترم تو کمالگرایی وحشتناک و وسواس فکری شدیدی داری باید قرص بخوری اونم قرص های سنگینی که برای یک ۱۸ ساله ضرر داره ولی تو چاره ای نداری چون اگه دیرتر درمان بشی برای آیندت بد میشه.
مشکل من اینه که ایشون یه قرصی به من دادن که تا مرداد ماه بخورم هر روز و دوزشم هر چند مدت یکبار زیاد میکنن (این قرص برای استرسم هستش) من از وقتی این قرصو میخورم دیگه حوصله درس خوندن ندارم دیگه هیچی برام مهم نیست انگار سه هفته دیگه کنکوره و من دارم تو آروم ترین حالت ممکن به سر میبرم نود درصد امتحان نهایی هامو بد دادم به جز ریاضی و فیزیک و شیمی
دیگه نمره ۷ با نمره ۲۰ برام فرقی نداره دیگه رتبه ۱۰۰۰۰منطقه ۱ با رتبه ۱۰۰ منطقه ۱ برام فرقی نداره دیگه داروسازی با رشته های پیرا برام هیچ فرقی نداره
به نظر شما این بیخیالی میتونه ناشی از این قرص باشه؟ احساس میکنم نسبت به هدفی که سه ساله دارم براش تلاش میکنم بی تفاوت شدم زمانو از دست دادم نزدیک به دوماهه تلاش نکردم احساس میکنم پشت کنکور میمونم و اگه بمونم بدتر میشه وضعیت روانی که من دارم.
پدر و مادرم تحصیل کرده هستن و منو از نظر تحصیلی از راهنمایی آزاد گذاشتن برخلاف خیلی از پدر مادرها هیچ وقت به من نگفتن برو سه رشته اصلی درس بخون ،هیچ وقت نگفتن به خودت فشار بیار همیشه به من میگن هر کاری دوست داری بکن هر هدفی دوست داری داشته باش ،ما هر چی تو انتخاب کنی حمایتت میکنیم و بهش احترام میذاریم(خلاصه اینکه به حرفای مردم و جو جامعه کاری ندارن).
خودم حس میکنم چون خودشون این راهو رفتن با من اینجوری رفتار میکنن حتی اگه پشت کنکورم بمونم کاری باهام ندارن اذیتم نمیکنن بازم برخلاف خیلی های دیگه چون دیدن من تلاشمو کردم تو این چند سال من از تابستون سالی که میخواستم برم کلاس دهم شروع کردم برای کنکور درس خوندم وضعیت تحصیلی مطلوب و خوبی دارم و مشکل من اصلا درس نیست البته این وضعیت مطلوب و خوب تا دو ماه پیش بود نه الان که افت کردم و درس نخوندم.
همینجور که گفتم وسواس فکری (نمیتونم درست تصمیم بگیرم اصلا) و کمالگرایی زیاد دارم آقای جدیدی من از چند تا روان پزشک دارم استفاده میکنم چون به یدونه نمیتونم اکتفا کنم همشون همینو میگن، میگن این دوتا مشکل دو تا زمینه افسردگی تورو پدید آوردن (من افسردم!!!) این قرصا باعث میشن من بیشتر روز و بخوابم احساس میکنم بیخیالی بدی نسبت به درس خوندن گرفتم من قبلا یعنی تا قبل عید امسال حتی در بدترین شرایط روحی و جسمی درسمو میخوندم به خودم فشار زیادی میاوردم ولی نمیذاشتم پیوستگیم قطع بشه ولی الان نمیدونم چرا اینجوری شدم.
میخوام قرصامو قطع کنم و دیگه نخورم چون حس میکنم شاید از ایناس که من اینجوری شدم از طرف دیگه این قرصارو نباید یک دفعه قطع کنم باید کم کم با نظارت روانپزشک قطع بشه اونم چند ماه طول میکشه چون خطرناکه من به بابام و دکتر میگم که دیگه نمیخوام بخورم ولی به شدت باهام برخورد میکنن میخوام بهشون دروغ بگم که میخورم این قرصارو ولی نخورم چون هر شب بابام میاد چک میکنه که حتما بخورمشون.
نمیدونم چیکار کنم با اینکه زمان زیادی تا کنکور نمونده اصلا حالم خوب نیست دارم دستی دستی همه تلاشامو بر باد میدم من همونی بودم که نشستم قبل از عید برای اولین بار آزمون شیمی کنکور تجربی ۹۹ که میگن خیلی سخت بوده رو تو شرایط خود کنکور از خودم گرفتم درصدم شد ۹۱ حالا داره همه چیز تموم میشه من چیکار کنم؟؟؟؟؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. همانطور که خودتان هم در انتهای پیام به درستی اشاره کردید، این قرصها را نباید خودتان قطع کنید بلکه بایستی زیر نظر روانپزشک مربوطه، فرایند کاهش دوز و مقدار مصرف قرص را انجام دهید بنابراین به هیچ وجه خودتان این کار را نکنید. اما برای من یک سؤال خیلی مهم بوجود آمده است که با یک مقدمه آن را از شما میپرسم.
رفتار وسواس و کمال گرایی، موضوعاتی نیستند که شب بخوابیم و صبح برخیزیم و بببینم که چه جالب ما وسواس و کمال گرا شدهایم. بنابراین با موضوعاتی رو به رو هستیم که بایستی طی مدت زمانی تقریباً طولانی در ما شکل گرفته باشند و ذره ذره بیشتر از قبل شده باشند. حتی این رفتارها به یک باره نمیتوانند تبدیل به بحران شوند چون فرایند رشدشان خیلی پیوسته و منظم است و کم کم زندگی ما را درگیر میکنند و اصلاً اینطور نیست که یک فرد به یک باره قفل شود و نتواند قدم از قدم بردارد.
پس اگر با این مقدمه بنده موافق باشید این سؤال مطرح میشود که یک فرد وسواس و کمال گرا، چطور توانسته در طی سالهای قبل و حتی تا قبل از عید نوروز به این خوبی درس بخواند؟ اگر وسواس و کمال گرایی یک تشخیص درست برای وضعیت شما باشد پس بایستی شما قبلاً هم نتوانید خوب درس بخوانید. مثلاً یک فرد کمال گرا، قطعاً درگیر جزوات رنگارنگ و کامل و همچنین استفاده از انواع کتابها، سی دیها و محصولات است. هیچگاه از خودش راضی نیست و اکثر مواقع در رویای یک اتفاق ناب به سر میبرد و هرگز به عملگرایی نمیرسد و هر بار هم که عملگرایی را نشان دهد خیلی سریع جا می زند چون آنچه در دنیای واقعی برای یک فرد روی میدهد هرگز باب میل کمال گراها نیست.
چون اصلاً کمال گراها روی زمین واقعی بازی نمیکنند و آنها، آرمانهایی دارند که هیچ نوع عیب و نقصی را نمیپذیرند. چطور چنین فردی در کلاس دهم، یازدهم و دوازدهم تا قبل از عید با وجود داشتن طرز تفکر کمال گرایانه که به او گفته باید همه چیز عالی و بدون هیچ کاستی باشد و از جزوه و کتاب تست و فیلم آموزشی بگیر تا معلم و مدرسه، باید در بهترین شرایط باشی، توانسته ذره ذره پیشرفت کند؟ اصلاً چطور فرد کمال گرا توانسته با درصدهای پایین کنار بیاید و هر بار آنها را ارتقا دهد؟
بالاخره در مسیر کنکور، تا دلتان بخواهد افت تحصیلی وجود دارد و قطعاً شما که از تابستان دهم شروع کردهاید، بارها با درصدهای پایین رو به رو شدهاید و حتی شاید بخشهایی بوده که خیلی زود یاد نگرفتهاید و نیاز بوده بیشتر بخوانید و تست بزنید و قطعاً این موضوعات برای یک فرد کمال گرا، قابل قبول نیست. همه این توضیحات را به طور مشابه در مورد وسواس هم میتوانم تکرار کنم و بگویم چطور شما با وجود وسواس توانستهاید ساعت مطالعه بالا را ثبت کنید و تداوم خوبی را داشته باشید؟
وسواسی که میتواند در مطالعه و رفتار شما وجود داشته باشد و هر بار به روشی باعث ایجاد زمان تلف شده و جا ماندن از برنامه شوند و در طی این بازه طولانی قطعاً میتوانست منجر به ایجاد حس عقب افتادن شده و شما را دلسرد کند ولی توضیحاتی که در متن پرسشتان مطرح کردهاید، اتفاقاً نشان میدهد که روند خوبی در بهره گیری از زمان داشتهاید و هیچ شباهتی به افراد وسواسی نداشتهاید و وسواس هم که یک شبه در عید نوروز، سر از خاک بیرون نکرده و دامن زندگی شما را بگیرد چون این رفتارها، در طول بازههای طولانی، شکل میگیرند.
این توضیحاتم را اگر بپذیرید آنگاه این سؤال پیش میآید که آیا واقعاً وسواس و کمال گرایی، توصیف مناسبی از شرایط فعلی شما هستند؟ البته بنده نمیخواهم بگویم که تشخیص متخصصین اشتباه است، بلکه هدفم فقط این است که ارتباط منطقی بین شرایط فعلی شما با گذشتهتان پیدا کنیم. بالاخره این موضوعات بایستی به نوعی با ذات زندگی شما جور در بیایند و برای همین فقط بنده خواستم این توضیحات را بدهم تا کمی در مورد خودتان بیشتر فکر کنید.
علاوه بر این موضوعات، بنده یک سؤال دیگر هم از شما دارم و فکر میکنم اگر به این سؤال فکر کنید خیلی دقیقتر بتوانید پازل زندگیتان را تکمیل کنید: فرض کنید من یک کارگردانی هستم که میخواهم بر اساس زنگیتان، یک سریال بسازم. برایم سناریو را بنویسید که این دختر از لحظهای که تصاویری از این دنیا یادش میآید تا به همین امروز، چطور بوده و چطور ادامه داده و چطور فکر میکرده و به یک باره در عید نوروز چه میشود که پانیک به او مسلط میشود و پس از آن روی دیگری از زندگی را میبیند؟ من معتقدم همه چیز در این دنیا روی میدهد و با بررسی پازل زندگیتان میتوانیم به این سؤال جواب بدهیم که شما الان در چه اتمفسری زندگی میکنید. در ضمن باز تاکید میکنم که به هیچ وجه قرصها را خودسرانه، قطع نکنید و اگر قرار است در نحوه مصرف آن، تجدید نظر کنید حتماً زیر نظر روانپزشک محترمتان باید باشد. موفقترین باشید.
سلام آقای جدیدی به نظر خانواده من کسی که دو سال درس نخونده و کنکور قبول نشده ادم نیست و سزاوار مرگه، اونا فکر نمیکنن که اگه کسی قبول نشده حتما مشکلاتی داشته چه درسی چه روحی. من امسال قبول نمیشم ولی اونا هر روز منو تهدید میکنن که اگه قبول نشی فلان میکنیم بهمان میکنیم. دو سال بیشتر کنکور دادنو قبول ندارن و هر روز منو با دیگران مقایسه میکنن. منو با یکی مقایسه میکنن که 15 سال پیش کنکور داده.
مادرم هر روز بهم غر میزنه که کافیه کنکورتو بدی از اون به بعد باید کار کنی، من هیچوقت از کار کردن فراری نبودم و همیشه تو کارای خونه به مادرم کمک میکردم به جز این دو سال اخیر اونم خودش اجازه نمیداد و همش بهم میگفت تو فقط درس بخون کار نمیخوام ازت. من چون همیشه درسم خوب بود بابام هرجا میرفت از من تعریف میکرد که دخترم پزشکی قبول میشه و چون دو ساله من هیچی قبول نشدم ازم شاکیه!
پدر و مادر من از کسی که درس نخونه متنفرن اونا حتی راجع به زندگی پسر عمه م هم نظر میدن و معتقدن چون درس نمیخونه واسه استخدامی پس بی عرضه س. طرز تفکر خانواده من با شما خیلی متفاوته، شما معتقدید هدف شخصیه ولی اونا میخواستن منو به زور وادار به درس خوندن کنن که بعدا تو فامیل کم نیارن، آقای جدیدی به خدا من خیلی درس خون بودم ولی کاری باهام کردن که از هرچی کتاب و درسه فراریم و حتی بعضی شبا کابوس بعد کنکورمو میبینم. همش به کسایی که خانواده شون کاری به درس خوندن یا نخوندنشون ندارن غبطه میخورم.
تا چند سال پیش که کنکوری نشده بودم اگه به کسی میرسیدن که بچشون کنکور قبول نشده بود میگفتن اشکالی نداره بابا اذیتش نکنید ولی الان خودشون منو هر روز شکنجه روحی میکنن. میگن چون برات امکانات فراهم کردیم پس وظیفته قبول شی. اقای جدیدی چه اشکالی داره که ادم اشتباه کنه؟ چه اشکالی داره شکست بخوره؟ دو سال اشتباه کردم و شکست خوردم ولی مگه قراره تا ابد اینجوری باشه؟ من تک به تک اشتباهاتمو تو این دو سال نوشتم قرار نیست دیگه اونا رو تکرار کنم ولی اینا قبول نمیکنن مگه زندگی زندگی من نیست مگه عمر من نیست که قراره پشت کنکور صرف بشه پس اینا چرا انقدر مخالفن و منو اذیت میکنن حالا اگه من چند سال دیرتر برم دانشگاه چه اشکالی داره مگه دنیا به اخر میرسه؟
همه فکر میکنن چون امکانات دارم پس خیلی خوشبحالمه ولی من حاضر بودم تو خانواده فقیری به دنیا میومدم و چند سال کار میکردم برای خرج کنکورم ولی خانوادم اذیتم نمیکردن، من ناشکری نمیکنم ولی به خدا هر روز گریه میکنم از دستشون تا میام درس بخونم یاد حرفاشون میافتم. روزی دو تا سه وعده من تحقیر و توهین میشنوم دیگه مثل وعده های غذاییم شده. انگاری یادشون رفته من همون ادمی هستم که تا دو سال پیش به خاطر معدلش تشویقش میکردن!!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما که اینقدر زیبا و روشن، طرز تفکر خود و خانواده را توضیح دادهاید، چرا همین پیام را برای پدر و مادرتان نمیفرستید؟ اگر آنها در پیام رسان یا شبکه اجتماعی خاصی عضو هستند همین متنی را که زحمت کشیدهاید و برای بنده فرستادهاید را بدون هیچ تغییری برای پدر و مادرتان بفرستید. اگر هم عضو جایی نیستند، همین پیام را در یک برگه بنویسید و به آنها هدیه بدهید.
بنده معتقدم گاهی پدر و مادرها متوجه نیستند که رفتارهایشان در درون مغز فرزندشان چطور تفسیر میشود. اگر این حرفها را به صورت نوشتاری دریافت کنند من مطمئنم در رفتارشان طوری تجدید نظر میکنند که خودتان هم شوکه شوید. تاکید میکنم این حرفها نباید در قالب صحبت بیان شود.
چون وقتی صحبت میکنید، شخص رو به رو فقط میخواهد جواب شما را بدهد. در واقع در صحبتهای این مدلی، معمولاً به حرف طرف مقابل گوش داده نمیشود و هرکسی سعی میکند در کلام، کم نیاورد ولی وقتی همین صحبتها را به صورت نوشتاری به آنها بدهید همه چیز متفاوت میشود. بنابراین شما هیچ کار اضافهای لازم نیست کنید چون زیبا و حرفهای و مبتنی بر علم، رفتار خانواده و طرز تفکر خود را تحلیل کردهاید و فقط کافی است که خانواده، متوجه ترجمه رفتارهایش روی شما شود. موفقترین باشید.
سلام من امسال کنکور می دهم و ۱۷ سالمه خانواده من دوست دارند که من در سه تا رشته برتر قبول بشوم و من هم از سال دهم دارم برای کنکورم خیلی خوب می خونم ولی امسال فکر می کنم حالم از این سه تا رشته بهم می خوره از بس همه اصرار می کنند که اینا رو بخونم و موفقیت رو تو این رشته ها می بینند من قبلا این رشته ها رو دوست داشتم ولی الان نه.
یه مشکل دیگه هم دارم که واقعا نمی دونم چه طوری حل کنمش و اگه شما راهنمایی ام کنید واقعا ممنون می شوم این که من بعضی از دوستانم در خارج از کشور در حال تحصیل هستند و وقتی خودم را با اون ها مقایسه می کنم احساس بدی نسبت به خودم و زندگی ام پیدا می کنم مثلا وقتی می بینم با چه ساعت مطالعه پایین تری از من چه دانشگاه های معروف و بزرگی قبول می شوند و من با این همه سال زحمت و درس خوندن هنوز نمی تونم بگم ۱۰۰ درصد دانشگاه های شماره یک ایران قبول میشم خیلی ناراحت می شوم یا این که چه قدر فشار کمتری رو حس می کنند.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواستهها، علایق و حرفهای خانواده، معلم، مشاور، دوست و آشنا هیچ مسئولیتی برای شما تولید نباید کند. مثلاً چون خانواده می گویند فلان رشته را بخوان پس من وظیفه دارم اینکار را کنم. شما بایستی به خانواده محترم بگویید که وظیفه شما این است که فرزند خوبی برای خانواده باشید و هدف شما کاملاً شخصی است. حالا این هدف شخصی بایستی بر اساس نیازهای خودتان طراحی شود.
اگر نیازهای زندگیتان به گونهای است که واقعاً باید در یک رشته خاص بروید آنگاه حتماً موظف هستید برای رفع نیازهایتان این فشار را به جان بخرید و این رشته را قبول شوید نه بخاطر بقیه بلکه بخاطر رفع نیازهای شخصی خودتان. اتفاقاً خانوادهها یکی از اشتباهاتشان این است که گمان میکنند اگر در هدف گذاری دخالت کرده و فشار بیاورند، خیلی عالی است ولی دودش به چشم خانواده میرود چون کسی که گمان کند برای بقیه زندگی میکند یا گمان کند مجبور است برای خوشبخت کردن اعضای خانواده به فلان رشته برسد آنگاه هدفش از حالت شخصی به خانوادگی تبدیل شده و در نهایت تمایلش از دست میرود و یا آنقدر تحت فشار قرار میگیرد و مسئولیت حس میکند که کم آورده و رها میکند. هدف شما شخصی است و هیچ ارتباطی به رابطه خانوادگی شما ندارد.
به این فکر کنید که چه باید باشید و چه میخواهید و هرچه که بود را دنبال کنید. در مورد دوستانتان هم که خارج از ایران مشغول تحصیل هستند و شما خود را مقایسه میکنید این موضوع را یادآور میشوم که شما مجبورید با محدودیتهای موجود، مسئله زندگی خودتان را حل کنید. اینکه دوست شما ساعت کمتری درس میخواند و در دانشگاه بهتری حضور دارد و میتواند در یک کشور خاص مدرک بگیرد، مسئله زندگی شما را حل نمیکند. حسرت و ای کاش و اما و اگر هم جوابی برای مسئله زندگی شما نمیشود.
اینکه آنها در شرایط بهتری هستند و ما الان مثل آنان نیستیم هم جوابی به مسئله زندگی شما نمیدهد. من و شما به خوبی می دانیم که آنها در شرایط بهتری هستند ولی سؤال اصلی این است که مسئله زندگی شما چطوری حل میشود؟ یعنی من از شما میخواهم که مسئله زندگی خودتان را با همین محدودیتها حل کنید. یک کتابی را میخواندم که در مقدمهاش چنین جملاتی نوشته شده بود:
«اگر تعداد کارگرهای کارخانه بی نهایت بود، دستگاههای کارخانه همیشه سالم و براق و پربازده بودند، مواد اولیه در ارزانترین قیمت خودش بود، مشتریها همیشه برای خرید محصولات کارخانه صف میکشیدند، هزینههای کارخانه همیشه در کمترین حالت باقی میماند ولی روز به روز سود کارخانه بیشتر میشد آنگاه هیچ نیازی به مهندس نداشتیم چون همه چیز عالی بود. ولی واقعیت این است که کارگرها محدود هستند، دستگاهها همیشه سالم و پربازده نیستند، مواد اولیه گران میشود، مشتریها با طیف وسیعی از محصولات مشابه در بازار رو به رو هستند، هزینههای کارخانه هر روز ممکن است بالاتر برود و سود کارخانه به دلیل رقابت با بقیه شاید کاهش پیدا کند. این واقعیتهاست که وجود مهندس را توجیه میکند».
حالا زندگی شما هم دقیقاً همین است. اگر شما هم میتوانستید خارج درس بخوانید، ساعت مطالعه کمتری داشته باشید، در دانشگاه بهتری باشید، مدرک قویتری بگیرید، نیاز به زحمت کنکور و فشار رقابت نداشتید، زندگی بهتری را میگذراندید، که همه چیز عالی بود ولی واقعیت چیست؟ شما به هر دلیلی مجبورید ایران درس بخوانید، ساعت مطالعه بالا داشته باشید، در دانشگاه ایران باشید، مدرک ایران بگیرید، زحمت و فشار رقابت کنکور را بکشید. مسئله شما این است و باید با همین محدودیتها آن را حل کنید. در ضمن کمتر درس خواندن در خارج از کشور هم خودش یک مسئله نادرست دیگر است که حالا ملاک ما در این پاسخ نبود وگرنه روی همین موضوع هم بحث وجود دارد که آیا واقعا کمتر درس خوانده می شود؟ موفقترین باشید.
سلام آقای جدیدی درس منو افسرده کرده الان شش سال هست پشتم دریغ از یک نتیجه خوب که من تصمیم گرفتم فعلا درس نخونم و چند ماهی رو به خودم اختصاص بدم چون از لحاظ روحی بهم ریختم و لرزش دستها و پاهام حتی در حالت عادی هم دیده میشه وقتی نظرات رو میخوندم انگار من بجای خیلیاشون بودم مشکل من کمال گرایی بیش از اندازه هست که هیچوقت شروع نکردم یایک عملگرایی خوب که سعی دارم کم کم اقدام کنم برای حل مشکلات میشه راهنماییم کنید که بهتره چه کارهایی انجام بدم یا چه چیزهایی انجام بدم؟
شما فرض کنید یک بیسواد که درس خوندن براش سخته و تمام این شش سال همش خوابیده یا همیشه افکارش منفیه اعم از اینکه اگه در کنکور قبول نشم زندگیم نابود میشه و… هست. مشکل دومم اینه تو این بین به دوستم خیلی وابسته شده بودم بطوری که تو هر تصمیمی ک میگرفت خودمو مسئول میدونستم میگفتم فلان تصمیمت اشتباهه فلان کارو کن در کل زندگی خودمو ول کرده بودم چسبیده بودم به اون و مشکلاتش از یه جایی به بعد ضربه خوردم هر روز ارزشم کاسته شد و هر روز حالم بدتر شد.
این دوستی رو یه سال پیش به پایان رسوندم درحالی ک من برای بقیه دوستام اینطور نبودم و نیستم این دوستم چرا آزارم میداد با کارهاش حرفهاش حالا همه چی تموم شده اما فکرش از سرم بیرون نمیره همیشه رویاپردازی میکنم که من بالاخره قبول میشم اون پشیمون میشه از حرفهاش بهم پیام میده منو ببخش یا حس میکنم روزی تشویق میشم و اون حسرت میخوره.
آقای جدیدی من با این افکار گند زدم ب زندگیم بارها ب همه ی دوستام گفتم استوری ها و هیچی ازش نشونم ندید اما نشون میدن ازش حرف میزنن یا … من دوباره تمام اون خود کنترلی هام رو از دست میدم دوباره ساعت ها غرق در رویاپردازی میشم ک اون حسرت منو میخوره براش مهمم یه روزی حتما همو میبینیم من باید اثبات کنم شادم یا الان دربارم چه فکری میکنه میگه اونهمه هارت و پورت کرد بازم قبول نشد.
بگید چطور با هر بار ب ذهنم اومدن درو به روش وانکنم خستم بخدا از این افکار از 24 سال زندگی ک با دستای خودمم شش سالش رو نابود کردم این افکار که به ذهنم میاد از خودم مایوس میشم میگم ادمهای تحصیل کرده ادمهایی که افکارشون رو کنترل کردند مدیریت کردند دارن پیشرفت میکنن اونوقت من شش سال با تموم وجود گند زدم ب زندگیم و هنوز درگیره افکار پوچ و بیهودم راجب کسی که یک سالی میشه ندیدمش کاش بهمون تومدرسه یاد میدادن نحوه ی زندگی کردن رو…
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما چندین نکته وجود دارد که به ترتیب توضیح میدهم:
1- درس و کنکور هرگز نمیتواند کسی را افسرده کند زیرا افسردگی یعنی انسان، یک یا چند امتیاز را از خود یا دیگری میخواهد و چون راه حل عملی برای کسب آن امتیازها ندارد، خود را به حالتی می زند که به آن افسردگی می گویند. بنابراین درس چطور میخواهد کسی را افسرده کند؟ آنچه یک انسان را میتواند افسرده کند امتیازاتی است که در ذهن دارد. مثلاً پدری به فرزندش میگوید که باید سرکار بروی ولی چون فرزند نمیخواهد سر کاری برود که متناسب با مدرک دانشگاهیاش نیست، پس با افسرده شدن، شرایطی را به وجود میآورد که پدرش دیگر میترسد به او بگوید سرکار برو.
با این توضیحات به این نتیجه میرسیم که اگر شما واقعاً افسرده باشید (چون اکثر افراد این کلمه را به کار میبرند در حالیکه اصلاً افسردگی ندارند)، بایستی بتوانید یک یا چند خواسته و امتیاز را مطرح کنید که این امتیازات را یا از خودتان یا از دیگری انتظار دارید و چون روش مسالمت آمیز و کاربردی برایش ندارید به صورت کاملاً ناخودآگاه تصمیم گرفتهاید افسرده شوید. در نتیجه با بیرون کشیدن این امتیازها و پیدا کردن روشهای عملی میتوانید از این حالت خارج شوید.
2- شما اگر نیازهای زندگیتان به گونهای است که باید حتماً کنکور بدهید و وارد یک رشته خاص شوید و سپس در آن تحصیل کنید و به جایگاه شغلی برسید که بتوانید نیازها را پاسخ دهید، پس کنار گذاشتن درس اشتباه است و دقیقاً همان خواسته مغز حیوانی است که طوری صحنه سازی کند تا باور کنید اوضاع خطرناک است و عامل همه بدبختیها درس و کنکور است و بایستی مدتی آن را کنار بگذاری تا همه چیز درست شود. تاکید میکنم، اگر نیاز زندگی شما درس خواندن در یک رشته خاص است بنابراین هیچ توجیهی ندارد که درس خواندن را کنار بگذارید بلکه بایستی به طور موازی با درس خواندن به فکر ارتقای روحیه و افکارتان باشید.
یعنی همزمان که درس خواندن را حتی بی کیفیت و زوری انجام میدهید، بایستی درمان و تغییر شخصیت را هم شروع کنید. مثلاً شما الان اشاره به «کمال گرایی» کردهاید. آیا کنار گذاشتن درس این مشکل را حل میکند؟ مسلم است که خیر. وقتی متوجه شدهاید که این طرز تفکر را دارید بایستی به دنبال حل این مسئله بروید و قطعاً با رفع مشکل «کمال گرایی»، اوضاع برای شما در شرایط قدرتمندانهتری دنبال میشود و بعدش میتوانید روی مشکلات بعدی هم کار کرده و هر بار یکی از آنها را حل کنید تا شرایط برای عملگرایی فراهم شود. از نظر بنده یکی از اشتباهات تفکری بعضی از کنکوریها این است که میخواهند اول بروند همه مشکلات روحی و طرز تفکری را حل کنند و بعدش درس خواندن را شروع کنند.
مثلاً شخصی که «وسواس مطالعه» دارد، تصورش بر این است که درس خواندن را کنار بگذارم و بروم وسواس را حل کنم و بعد میآیم و با آرامش درس میخوانم. این طرز تفکر باعث میشود همیشه در مشکلات باقی بمانید چون خواسته مغز حیوانی همین است. در حالیکه بایستی به طور موازی با درس خواندن، مشکلات را هم پیش ببرید حتی اگر درس خواندن ناقص بی کیفیت بی ارزش را داشته باشید.
3- در مورد روابط بین انسانها مثل روابط دوستی بایستی یک دوره کامل صحبت کنیم ولی اگر بخواهم به صورت چکیده به این موضوع اشاره کنم بایستی بگوید روابط ما انسانها در دو دسته قرار میگیرد: الف) رابط همزیستی، ب) رابطه انگلی. خواهش میکنم از نظر علمی به این اصطلاحات فکر کنید و خدای نکرده برداشت توهین نکنید چون اینجا داریم صحبت علمی میکنیم. رابطه (الف) به این معنا است که دو انسان در یک سطح قرار دارند و نوع ارتباط آنها برد-برد است. یعنی اگر نفر اول، امتیازاتی برای نفر دوم دارد، نفر دوم هم به همان اندازه برای نفر اول مفید است.
در حالی که در رابطه (ب)، یکی از افراد نقش میزبان را بازی میکند و فقط امتیاز میدهد و نفر دیگر فقط امتیاز میگیرد و هیچ سودی برای نفر اول ندارد یا سودش بسیار ناچیز است. همه ما انسانها بایستی سعی کنیم روابط زندگیمان را از نوع (الف) بسازیم و همزمان با اینکه سودی برای بقیه داریم، آنها هم به همان اندازه برای ما سود داشته باشند. این سود هم منظورمان پول نیست بلکه منظورمان فوایدی است که انسانها برای هم دارند. اما متاسفانه روابط از نوع (ب) در بین ما انسانها زیاد دیده میشود. مهمترین ضرر این رابطه این است که فرد میزبان عادت میکند مفید باشد و فرد روبه رو کاملاً تمایل دارد که سود ببرد.
این عادت کردنها به نوعی است که حتی وقتی رابطه به هم میریزد، فرد میزبان باز هم حسرت و انتظار میکشد، دلش میخواهد امتیاز بدهد، به فکر فرد رو به رو است، خودش را مسئول او میداند و همیشه میخواهد میزبانی را ادامه دهد. فرد رو به رویی هم که در نقش انگل است، به دلیل اینکه فقط سودجویی کرده، هیچ تعهد و وابستگی به میزبان ندارد و خیلی سریع از این میزبان به میزبان دیگری نقل مکان میکند. در واقع برای فرد انگل، همه چیز تا وقتی ارزش دارد که فرد میزبان به خوبی امتیاز بدهد و سود داشته باشد. وقتی به هر دلیلی، این خاصیت فرد میزبان از دست برود، آنگاه فرد انگل بدون هیچ فکر و خیالی، به سرعت میزبان خودش را تغییر میدهد. فرد انگل وابستگی ندارد چون همیشه دنبال سود است و هرکسی سود بهتری بدهد به همان میچسبد. حالا به مجموعه رفتارهای خودتان نگاه کنید.
شما دقیقاً همان میزبانی هستید که یک رابطه یک طرفه را شکل داده بودید و فقط در حال سود رساندن به طرف مقابل بودهاید. برای همین شما هنوز هم در فکر آن هستید ولی او در حال زندگی شخصی خودش است. شما گمان میکنید او یک روز بر میگردد تا دوباره برایش میزبان باشید در حالیکه اگر هم برگردد باز میخواهد انگل باشد ولی ما الان گفتیم که باید فقط روابط همزیستی تشکیل دهیم و با کسی که قبلاً انگلی بوده نمیشود رابطه همزیستی را سر و شکل داد.
پس شما بهتر است به جای آنکه روی این فرد تمرکز کنید به این اهمیت دهید که از همین الان هر نوع رابطه از جنس (ب) که هم اکنون در زندگیتان است را تعطیل کنید و فقط روابط از جنس (الف) بسازید حتی اگر به قیمت از دست دادن همه انگلهایی که چهره دوست و رفیق دارند تمام شود. شما برای میزبان بودن به دنیا نیامده اید پس لطفاً به خاطر عادتهای گذشته تن به ذلت آینده ندهید یعنی نگویید یک عمر اینطوری بودهام پس نمیشود یک دفعه همه چیز را بر هم زد. همین که شما از حالت میزبانی بیرون بیایید روی درس خواندن و عملگرایی تان اثر مثبت میگذارد.
4- برای انتقام و اثبات خود زندگی کردن نتیجهاش توقف است. حتی کسی که میخواهد خودش را به خودش اثبات کند پس از مدتی به رکود میرسد. دلیلش هم روشن است چون دو حالت دارد: الف) میتوانید انتقام بگیرید و اثبات کنید که در این صورت بعد از انتقام دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهید به زندگی ادامه دهید و همه چیز بی روح و خشک میشود، ب) نمیتوانید انتقام بگیرید و چیزی را اثبات کنید که در این صورت آنقدر رؤیاپردازی میکنید که از نظر روحی سیر میشوید و تمایل به عملگرایی را از دست میدهید. مثلاً با شخصی کار میکردم که در ابتدا خیلی خوب جلو میرفتیم ولی چند روزی دیدم روی درس فیزیک افت میکند. وقتی بررسی کردم که چرا در حال افت کردن است به این هسته فکریاش رسیدم: «فیزیک یعنی حرکت شناسی و اگر حرکت شناسی را بلد باشم دیگر همه چیز حل است».
این ریشه فکری باعث شده بود بعد از یادگیری حرکت شناسی دیگر تمایلی برای خواندن فیزیک نداشته باشد. در واقع وقتی میخواهید به خودتان یا دیگری چیزی را اثبات کنید شما از همان ابتدا بازنده هستید. شما فرض کنید دوستتان الان آمد از شما عذر خواهی کرد و گفت که شما عالی هستید. این شخص چون انگلی بوده بلافاصله از همین عذرخواهی فرصتی برای برقراری رابطه انگلی میسازد تا دوباره امتیاز بدهید و میزبان خوبی برایش باشید. شما در این دنیا برای رقابت و دماغ کسی را به خاک مالیدن و اثبات توانایی و قدرت نمایی، مشغول زندگی نیستید. شما یک مشت نیاز شخصی دارید که بایستی برایش هدف گذاری و برنامه ریزی کنید و با سختی و فشار زیاد این مسیر را طی کنید و نیازهای شخصیتان را برآورده کنید. خواه دیگران به شما تبریک بگویند یا خواه دیگران شما را ذلیل بدانند.
5- یک سوالی همیشه در ذهن من است و آن هم اینکه، ما هزینه بزرگ شدن، رشد کردن، یاد گرفتن، تجربه کردن و زمین خوردن را چطور باید پرداخت کنیم؟ بالاخره من یک انسان هستم، حق دارم بزرگ شوم، زمین بخورم، رشد کنم و پیروزی و شکست را تجربه کنم. چطور باید هزینهاش را بپردازم؟ این را از این جهت میپرسم که بدانم چرا اینقدر با دید نامناسب به 6 سال گذشته نگاه میکنید؟ شما هزینه رشد کردن، بزرگ شدن، تربیت شدن، آگاهی و انسان بودن را با عمرتان پرداخت کردهاید. مگر راه دیگری هم داریم برای این هزینه؟
مگر میشود من عمرم را ندهم ولی چیزهایی یاد بگیرم؟ بنابراین عمرتان را دادهاید که یاد بگیرید و این یک معامله برد-برد با روزگار است. می دانم که اندیشههای فرهنگی به ما فشار میآورد و میگوید بدو بدو دیر شده و باید به فلان مقصد برسی ولی انسانیت خود را فراموش نکنید و بدانید عمر میدهید تا بیاموزید. موفقترین باشید.
سلام
سلام و وقت بخیر آقای جدیدی ………………………………………………………………………………………………………………………..من واقعا نمیدانم چگونه به خانواده ام بفهمانم که زندگی خودم است و من دوست دارم اینگونه زندگی کنم و آنها نباید دخالت کنند. این دخالت ها و بحث های مداوم اعصابم را بهم میریزد.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. معذرت میخواهم که متن پرسش شما را به طور کامل نمایش ندادم چون موضوع مطرح شده برای مخاطبان محترم کلبه مشاوره به ویژه افرادی که در سنین پایین هستند زیاد مناسب نیست و این موضوع شما بایستی به صورت خصوصی مطرح و حل شود. لطفاً در صورت تمایل به بنده ایمیل بزنید تا مسئلهتان را تشریح کنم. موفقترین باشید.