پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من بررسی کردم و افکارمو نوشتم دقیقا تو پنج حالت از پشت میز بلند میشم:
1- وقتی با مسله های سخت مواجه میشم ترس برم میداره و مغزم قفل میکنه میرم بیرون و سعی میکنم هوام عوض شه اما دیگه نمیتونم برگردم چون توانایی روبه رویی با مسله های سخت رو پیدا نمیکنم.
2- وقتی هست که چند تا تست درست میزنم اونموقع انگار خیلی شاد میشم و میگم پاشم یه چایی بخورم قدم بزنم برگردم که نمیشه و برنمیگردم انگار یادم میره و غرق خوشی اون چند تا تست درست میشم ب نوعی توهم در یادگیری به سراغم میاد کنترل کردن خودم تو مواقع هیجان بخصوص در درس واقعا کار سختیه و تبدیل ب آرزو شده ک از پسش بربیام.
3- وقتی هست که به شدت ناراحت و عصبانیم تو این موارد با خودم لج میکنم و ساعتا یا میشینم جلوی تلوزیون یا آهنگ گوش میدم.
4- زمان هایی هست که حس کمبود اعتماد بنفس دارم این عملکردش خیلی سریع هست و کافیه کمی فقط کمی بگم من نمیتونم کاری کنم یا من ضعیف و ترسو هستم یا یک احمق.
5- زمانی ک چشام خسته میشه چون عینک میزنم میگم وای ممکنه کور بشم ازبس زل بزنم ب کتاب خب الان چشات خستست برو کمی بخواب برگرد و تو این موردم برنمیگردم انگار یه جورایی ترس جسمانی پیدا کردم که مبادا من اونقد درس بخونم کور بشم یا گردنم از کار بیفته تو این جور موقع ها بیشتر تسلیم خوابیدن میشم ممنون میشم راهنماییم کنید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. حالا خیلی حرفه ای و دقیق متوجه شدیم که علت بلند شدن های شما از پشت میز چه عواملی هستند و خیلی اصولی می توانیم آن را تحلیل و راه حل ارایه دهیم. امیدوارم این روشمندی را هر کنکوری که مشکل دارد به کار بگیرد و خودش را آنالیز فکری کرده و در سطح بالاتری قرار بگیرد. با بررسی 5 ترسی که برایم نوشته اید متوجه چند نکته می شویم:
ترس های شماره یک، دو و چهارم با وجود ظاهر متفاوتی که دارند اما صاحب ریشه مشترک هستند و در واقع هر دو از یک طرز تفکر اشتباه آب می خورند. ما برای چه تست می زنیم؟ این یکی از سوالات مقدماتی است که در ذهن اکثر کنکوری ها و دانش آموزان به اشتباه پاسخ داده شده است. اکثریت افراد طرز تفکرشان بر این است که تست زدن برای درصد حساب کردن و فهمیدن این است که چقدر بلد هستیم و چقدر نه؟
برای همین جدول های رنگارنگی می کشند و زمان زیادی را صرف نوشتن درصدها می کنند. البته جو کنکور هم دقیقا باعث تشدید این طرز فکر اشتباه می شود و اکثریت کادر آموزشی نیز تصور نادرستی دارند و تست ها را وسیله ای برای آزمون گرفتن و تعیین وضعیت تحصیلی یک دانش آموز یا کنکوری می دانند در حالی که طرز تفکر صحیح این است: «تست زدن برای تکمیل و تثبیت فرایند یادگیری است».
در واقع وقتی درسنامه ای می خوانید یا یک فیلم آموزشی را نگاه می کنید فقط بخش اولیه آموزش را طی کرده اید که اتفاقا سهم کوچک یادگیری شما را در بر می گیرد و بخش اساسی تر این است که آن آموزش مقدماتی باید در قالب و فرم تست ها قرار بگیرد تا به مهارت تبدیل شود. بیایید این صحبت ها را با ذکر یک مثال بررسی کنیم. فرض کنید در کتاب تست یا فیلم آموزشی با این نکته رو به رو می شوید: «در جامدات، تندی امواج طولی بزرگتر از تندی امواج عرضی است».
این نکته را الان از رویش خواندید و حتی خیلی از شما تلاش می کند تا آن را حفظ کند ولی نکته این جاست که ما برای یادگیری فقط یک بخش کوچک را به پایان رساندیم و فقط یاد گرفتیم که «تندی امواج طولی در جامدات بزرگتر از امواج عرضی است» اما چه کسی تضمین داده شما مهارت و توانایی بهره گیری از این نکته را در تست های تان دارید؟ بگذارید بررسی کنیم.
من یک تست می سازم که دقیقا روی همین نکته سواد شده است، ببینیم وضعیت چطور پیش می رود: صورت تست تالیفی توسط بنده برای نکته «در جامدات تندی امواج طولی از امواج عرضی بزرگتر است»: در فنری به طول 100 سانتی متر، یک بار موج طولی با سرعت 1 متر بر ثانیه و بار دیگر موج عرضی با سرعت v منتشر می کنیم. اگر موج طولی یک ثانیه زودتر از موج عرضی، طول فنر را بپیماید، v کدام است؟
1) 2
2) 1/5
3) 0/5
4) 0/8
حالا وقتی با این تست رو به رو می شوید تازه به مرحله ای می رسید که یک نکته آموزش دیده شده را در قالب یک پرسش می بینید و در واقع بین مرحله آگاهی از یک نکته تا به کار بستن آن نکته، یک فاصله (گَپ) وجود دارد که شما فقط با حل تست های متنوع می توانید این فاصله را کم کنید. من که زیاد تست حل کرده ام با نگاه بر روی گزینه ها و بدون حل متوجه می شوم که باید گزینه 3 یا 4 جواب باشد، چرا؟
چون در جامدات سرعت انتشار موج طولی بزرگتر از موج عرضی است و چون سرعت موج طولی در صورت سوال 1 متر بر ثانیه است پس برای موج عرضی باید عدد کوچکتر از یک را انتخاب کرد. در واقع گزینه های 1 و 2 حتما غلط هستند. حالا کافی است از فرمول مربوطه برای حل دقیق استفاده کنم و به جواب مورد نظر که گزینه 3 است برسیم. ولی شما اگر تست نزنید چطور می خواهید این فاصله از آگاهی تا به کار بستن نکات را طی کنید؟
در واقع ما تست نمی زنیم که ببینیم چقدر بلد هستیم بلکه تست می زنیم تا این فاصله بین آگاهی تا به کار بستن را کم کنیم و مهارت های تبدیل سواد به تست درست را می آموزیم. در واقع هر تست به ما پروتکلی از وصل و پینه کردن اطلاعات می دهد و به هیچ وجه با سخت شدن تست، از فهمیدن فرار نمی کنیم یا وقتی چند تست را درست حل می کنیم، خوشحال نمی شویم. بلکه موظف هستیم فرایند تست زنی را برای تکمیل آموزش خود ادامه دهیم.
من معتقدم حتی تستی که یک روز قبل از کنکور هم می زنید یک تست آموزشی است که قرار است به شما یاد بدهد که چطور با مسئله ها رو به رو شوید. بنابراین خواهش می کنم ذهنیت نمره، درصد و تراز را کنار بگذارید و اجازه دهید فرایند یادگیری کامل شود و شما از تست ها برای افزایش مهارت استفاده کنید. مشکل شماره 3 و 5 نشان می دهد که کلک مغز را می خورید و تنها راه نجات از این شرایط به این صورت است که بازی 100 را اجرا کنید که در دوره «کلک های مشترک مغز» به توضیح آن پرداخته ام. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی اینو بگم که اون چند نفری که همیشه تو کلاس همه تست ها رو حل میکردن و پیش خوانی کرده بودن هیچ کجا قبول نشدن.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خیلی ممنون که این موضوع را برایم گفتید چون مرا به یاد مطلب مهمی انداخت که در اینجا بازگو میکنم که امیدوارم مخاطبان محترم کلبه مشاوره به این مورد توجه کنند. در همه دورههای تحصیلی، درس خواندن برای اعتبار در مدرسه، راضی بودن خانواده، خوشحالی معلم و دریافت تعریف از کادر مدرسه وجود دارد ولی در سه سال پایانی دبیرستان متوجه وجود افرادی میشویم که به دلیل همین طرز تفکر اشتباهی که تقریباً از مدرسه ابتدایی در آنها شکل گرفته، آیندهشان را خراب میکنند.
مثلاً افرادی هستند که برای اینکه سر کلاس قوی به نظر برسند، تمام تستهای کنکور همان فصل را حفظ میکنند تا در کلاس مدرسه، خیلی سریع پاسخ بدهند. این افراد توهم یادگیری میزنند در حالیکه فقط در یک رقابت دو سر باخت، به جای درک مسائل، فقط دنبال سرآمد و خاص شدن در مدرسه هستند. برخی دیگر در کنکور آزمایشی شرکت میکنند که در کنکورهای آزمایشی حتماً نتیجه خوبی بگیرند و مورد حمایت عاطفی کادر مدرسه قرار بگیرند و به عنوان فرد ممتاز پذیرفته شوند.
آنها تمام تمرکز خود را بر روی آزمون میگذارند تا جایی که میشود مطالب آن آزمون را حفظ میکنند و دقیقاً به سبک امتحان مدرسه در کنکور آزمایشی نتیجه میگیرند. شاید بگویید چه اشکالی دارد؟ اینکه خیلی خوب است به بهانه مدرسه، درس میخوانند درصد را بالا میکشند. اما مشکل اینجاست که وقتی هدف به صورت کامل روی رقابت برود آنگاه برای رفع اشکال آزمون قبلی، انجام مرور فصلهایی که در آزمون نیست، تست زنی مباحثی که خیلی وقته در آزمون حذف شده و… را انجام نمیدهید و همین یعنی ضعیف شدن در یک آزمون جامع.
برای همین افراد در آزمونهای مبحثی ماههای اول درس خواندنشان خیلی خوب عمل میکنند ولی وقتی به آزمونهای مروری میرسند با کاهش شدید درصد و افت عملکرد در تست زنی رو به رو میشوند. چون آنها یک برنامه سازمان یافته نداشتند و همه چیز را به رقابت کلاسی باختند. امیدوارم این نکته را مد نظر قرار دهید و به جای لذتهای دروغین که به اشتباه در دوران مدرسه به خورد تک تک ما دادهاند، برنامه اصولی خود را اجرا کنیم و کاری به این نداشته باشیم که در کجای کلاس قرار داریم و اوضاع رقابتمان چطور است؟
اینطور فکر نکنید که اگر کسی هر تستی را در کلاس مدرسه حل میکند و مورد توجه معلم است پس فقط او قبول میشود شاید که این فرد فقط تستها را حفظ کرده یا شاید همه وقتش را برای کسب رضایت آن معلم گذاشته و از برنامه اصلی کنکورش عقب افتاده است. بنابراین وارد بازیهای رقابتی کلاس نشوید و تمرکزتان روی تدبیری باشد که برای برنامهتان در نظر گرفتهاید. موفقترین باشید.
سلام من ۲۴ ساله هستم و سالهای زیادی هست که از درس دور بودم در اصل از همون ۱۸ سالگی هیچ وقت برای کنکور نخوندم و تسلیم شدم. من به خاطر یه شکست کلا همه چی رو گذاشتم کنار. من تا سال دوم دبیرستان معدلم ۲۰ بود اما سال سوم به خاطر کنکور از دبیرستان خودم به یه دبیرستان شاهد شهرمون رفتم. اون جا همه تستی کار میکردن در صورتی که من اصلا قبل از اون این طوری درس نخونده بودم.
منظورم اینه که معلم ریاضی و فیزیکمون و ژست و شیمی مون وقتی میومد سر کلاس به جای اینکه اول یه خورده درس رو توضیح بده بعد بره سراغ چند تا مثال و تست ساده و بعد تست های مشکل تر بلافاصله سخت ترین تست ها رو روی تخته مینوشتن و اون تست رو که واقعا مفهومی بود رو حل میکردن و دیگه هیچ درسی هم نمیداند و بعد از اون تست های سخت تر.
حتی معلم ها به زور یه سری کتاب کمک درسی گفتن تهیه کردیم من به جرات میگم حتی یه برگ هم از هیچ کدوم از ۹ کتاب های درسی سال سوم دبیرستان و چهارم رو ندیدم و کاملا نو نو بودن وقتی انداختمشون دور. من واقعا سر کلاس ها هیچی هیچی نمی فهمیدم چون معلم های ۴ درس اختصاصیمون هیچ توضیحی نمیداند در مورد اون درس در عوض بلافاصله تست حل میکردن فقط من هم نبودم که این مشکل رو داشتم، به جز چند نفر که تابستونا پیش خوانی کرده بودن و درس رو میدونستن و توضیح دادن یا ندادن معلم براشون مهم نبود، بقیه دانش آموزان هم این روش تدریس رو درست نمیدونستن.
وقتی هم که از معلم هامون ایراد می گرفتیم اونا به ما می گفتن ما کنکوری کار میکنیم و شما باید خودتون درس رو بخونید و ما فقط تست کار میکنیم شما کنکور دارید و نباید وقتتون رو بزارید روی خوندن فقط باید تست بزنید اینا رو براتون تعریف کردم که بگم من به شدت از این نحوه تدریس ضربه خوردم و کلا از درس و همه چی زده شدم تمام درس هایی که تا سال دوم دبیرستان ۲۰ میگرفتم این بار به زور تا ۱۴ میرسوندم یه اشتباه دیگه ای هم که کردم برنگشتم مدرسه قبلی خودم چون اگه برمیگشتم اون جا حداقل آرامش روانی بهتری داشتم و میتونستم خودم رو جمع و جور کنم.
اما با خودم می گفتم که حتما این معلم ها یه چیزی می دونن و من دارم اشتباه میکنم حتما باید این طوری درس بخونم، پس همون جا موندم و اون همه شکنجه رو تحمل کردم و معدل ترم اول سوم دبیرستان شد ۱۷ و معدل نهایی هام هم شد ۱۶ و برای سال پیش دانشگاهی هم معدل ترم اول شد ۱۵ و معدل چند درسی که به صورت نهایی آزمون گرفتن شد ۱۲! آقای جدیدی من نمی گم یه انسان کمال طلب هستم اما من میتونم بگم در دوره دبستان تا دوره دوم دبیرستان واقعا دوران خوبی و عملکرد خیلی خوبی در مورد درس هام داشتم و خیلی از خودم راضی بودم اما این دو سال آخر سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی میتونم بگم منو نابود کرد و اعتماد به نفس من رو به صفر رسوند.
من به خاطر اینکه معدلم از ۲۰ رسید به ۱۲ هرگز و هرگز نتونستم خودم رو ببخشم و از ترس اینکه تو کنکور هم نتونم موفق بشم هیج وقت درس نخوندم برای کنکور و همه چی رو رها کردم الان ۲۴ سالم شده و پشیمونم اما نمیتونم برگردم به گذشته من کاملا یه انسان افسرده شدم و ترسو، به شدت از شکست میترسم از اینکه دوباره اون بلاها سرم بیاد وحشت دارم اما میدونم که باید یه کاری برای این وضعیت روحی و زندگیم بکنم.
الان من واقعا افسردگی خیلی شدیدی دارم و نمیتونم درس بخونم و دائما ناراحتم به خاطر اون عملکرد ضعیفی که اون دو سال داشتم الان من باید چی کار کنم؟ من یه ادم گوشه گیر و منزوی شدم در صورتی که قبلا این طوری نبودم اگه من شروع کنم به درس خوندن و کم کم ادامه بدم میتونم از این احساس گناهی که نسبت به خودم دارم خلاص بشم؟ من الان چندین ساله که همه چی رو رها کردم دیگه نسبت به هیچ چیزی هیچ حسی ندارم هیچ چیزی منو خوشحال یا ناراحت نمیکنه من تو اون دوسالی که نابود کردم موندم و از گذشته و فکر اشتباهاتم خلاص نمیشم و عذاب وجدان خیلی خیلی زیادی دارم. با خودم میگم به خاطر دور بودن از درس این طوری شدم و اگه کم کم تلاش کنم میتونم موفق بشم واقعا ممنون میشم جواب بدید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. این پیام بایستی قابل توجه تمام خانوادهها و دانش آموزان قرار بگیرد و اینقدر فکر نکنند که فلان مدرسه خاص حتماً معجزه میکند. بنده همین امسال یکی از افرادی که با ایشان کار میکنم را از مدرسه نمونه دولتی بیرون کشیدم. پایه ایشان دهم بود و معلم زیست شان وقت نمیکرد زیست دهم را درس بدهد آنوقت همه فشارش را روی ترکیبی درس دادن گذاشته بود.
کم کم داشت باعث ضعیف شدنمان میشد که خیلی سریع مدرسه را تغییر دادیم و الان کلی جلو هستیم با اینکه در یک مدرسه عادی دولتی حضور داریم ولی خیلی شرایط متفاوتی نسبت به نمونه دولتیها داریم چون در این مدارس فقط ذوق بر این است که فلان معلم ترکیبی درس میدهد اما هیچ کسی از خودش نمیپرسد یکترم مدرسه شامل نهایتاً 16 هفته میشود و به فرض که شما یک معلم دلسوز داشته باشید و هفتهای 6 ساعت به طور کامل و بدون هیچ اتلاف زمانی درس بدهد (آموزش و پرورش گفته باید 3 ساعت در هفته به زیست اختصاص داده شود حالا شما فرض کنید 6 ساعت درس بدهند) پس کلاً در یکترم 96 ساعت وقت داریم (وقتی که آموزش و پرورش گفته 48 ساعت است).
در 96 ساعت میخواهیم حداقل 4 فصل کتاب را بخوانیم، امتحان بدهیم، رفع اشکال کنیم، آزمایشگاه زیست برویم و… . کجای این 96 ساعت وقت میشود که کتاب دهم و یازدهم و دوازدهم را با هم قاطی کرده و ترکیبی جلو برویم؟ برای همین میشود که معلم مثل رادیو فقط تند تند و با عجله یک مشت مطلب را بیان میکند و به خیال خودش چقدر معلم حرفهای است ولی نمیداند باعث تنفر دانش آموزان از زیست میشود. دانش آموزی که هنوز تلفظ خیلی از واژههای زیست برایش سخت است و هنوز نمیداند «اسمز» را چطور تلفظ کند چرا باید ترکیبی بخواند؟
اگر همین معلم سعی میکند وقت را به طور کامل روی فهم فصلهای خود کتاب دهم بگذارد و تمام تمرکزش در آموزش مفهومی همین فصل بود، آنگاه دانش آموز پایه قوی داشت و با همین پایه قوی، ترکیب کردن اطلاعات را به نرمی انجام میداد. عزیزانی که در پایههای پایین قرار دارید قبل از اینکه به مدرسهای بروید و در آنجا ثبت نام کنید ابتدا مطمئن شوید که آموزش مدرسه متناسب با شرایط شماست و اینطور نباشد که معلمها برای خودشان درس بدهند و شما هم احساس عقب افتادن و فشار روانی کنید. اما برویم به سراغ حل مشکل شما.
بیایید یک بار دیگر سناریوی زندگی شما را بررسی کنیم تا پرونده این مشکل را ببندیم. برای اینکه بتوانید با نگاه از بیرون به شرایط خودتان نگاه کنید، بنده ماجرا را به صورت سوم شخص تعریف میکنم: دانش آموزی را در نظر بگیرید که درسش خوب بوده و همه چیز به خوبی پیش میرفته که به خاطر این تفکر که فلان مدرسه برای کنکور بهتر است، مدرسهاش را عوض میکند ولی چون شناخت به آن مدرسه ندارد، با شرایطی رو به رو میشود که معلمها کلاس آموزشی مدرسه را با کلاس نکته و تست اشتباه گرفتهاند و توقع دارند همه خودشان درس را بلد باشند تا آنها فقط تست کار کنند. اما در کلاس چند نفر هستند که اتفاقاً با این شیوه معلمها خیلی راحت هستند و میبینید که سؤالات را جواب میدهند و از جو کلاسها راضی به نظر میرسند.
خب چرا باید این چند نفر اینقدر خوب عمل کنند ولی آن دانش آموز نه؟ وقتی بررسی میکنیم متوجه میشویم که آن چند نفر، در تابستان به کلاس رفتهاند یا از آموزشهای اینترنت استفاده کردهاند یا به هر طریقی جلوتر از بقیه، کتابها را خواندهاند و وقتی سر کلاس مدرسه میآیند، این کلاس برایشان شبیه مرور و تکرار میباشد. اما این دانش آموز با وجود اینکه متوجه ماجرا شده ولی باز هم از عملکرد خودش راضی نیست و گمان میکند که افت تحصیلی کرده و نتوانسته شرایط خودش را بالا بکشد در حالیکه او میداند وقتی درسی داده نشده و از همان ابتدای جلسه فقط فشار در حل تست بوده است چطور میشود که پیشرفت کرد؟
این دانش آموز باید بداند که الان در حال کلک خوردن از مغز است و با خطای شناختی که مغز ایجاد کرده، در حال سوء استفاده از خاطراتی است که اتفاقاً هیچ توضیحی در مورد توانایی شما نمیدهند. در واقع این دانش آموز، درس نخواندن برای کنکور را به دلیل افت در دو سال آخر دبیرستان کنار گذاشته در حالی که او هیچ افتی نکرده است چون اصلاً آموزشی ندیده که متناسب با آنچه یاد گرفته ارزیابی شود. اتفاقاً اگر دقیقتر بررسی کنیم کسی که هیچ درسی در مدرسه نگرفته و به صورت خودخوان مطالب را جلو آورده و معدل 15 بدست آورده، نشان میدهد که او توانایی تک خوانی و استقلال در مطالعه را دارد چون بدون وجود امکانات و تحت سنگینترین فشار روانی ناشی از حضور در آن مدرسه توانسته به طور میانگین، 15 نمره از 20 نمره را با خودخوانی بگیرد.
به عبارت دیگر، چنین دانش آموزی در یک جنگ روانی با شرایط مدرسه قرار داشته و در آن بحرانهای مقایسهای و حضور در کلاسی که چند نفر عالی هستند و تو که همیشه عالی بودی نمیتوانی مثل آنها باشی، توانسته خودش را به 15 نمره از 20 نمره به طور میانگین برساند، نشان میدهد که او توانایی استقلال در مطالعه و یادگیری را دارد فقط کافی است این حرفا را بخواند تا به آگاهی برسد. امیدوارم این نگاه از بیرون باعث شود متوجه توانایی خودتان در آن دو سال بشوید و به جای آنکه این خاطرات را منفی بدانید اتفاقاً در دل این خاطرات هست که من قدرتمندی شما را میبینم که خود را جمع و جور کردهاید. قطعاً شما می دانید کار آنها اشتباه بوده پس اشتباه معلم را به خود کتاب درسی پیوند نزنید. یعنی وقتی زیست میخوانید بایستی این را بدانید که معلم زیست هیچ ربطی به درس زیست ندارد.
اگر یک معلم بد کار کرده و روش درستی نداشته است، این موضوع دلیل نمیشود که از درس زیست بدتان بیاید. درس زیست یک واحد درسی مجزاست که با خواندنش به هدفی که تعیین کردهاید میرسید در حالیکه یک معلم فقط یک شغل به اسم آموزگاری دارد که میتواند بد کار کند یا اینکه خوب باشد. معلم، شخصیتش، نحوه کار کردنش، با سواد و بی سواد بودنش، خوش اخلاق و بد اخلاق بودنش فقط به خودش مربوط میشود و شما میتوانید از معلمتان راضی یا ناراضی باشید ولی این موضوع ربطی به کتابهای درسی ندارد.
من همیشه می گویم یک دانش آموز از همان کلاس اول ابتدایی باید این جمله را یاد بگیرد: «شخصیت معلم با کتاب درسیها فرق دارد و من این دو مفهوم را با هم قاطی نمیکنم». ای کاش شاعران خوش ذوق ما برای کودکان شعرهایی میسرودند که بچههای ما با خواندن آن شاعرها یاد میگرفتند معلم و کتاب را از هم جدا کنند که اگر معلمی خوب نبود، از درسش متنفر نشوند. موفقترین باشید.
سلام یه مشکل بزرگی دارم که نمیدونم چه جوری باید حلش کنم آقای جدیدی مطمئنم شما هم مثل من وقتی میخواین کاری رو انجام بدین شنیدن که میگن تا قسمت چی باشه یا میگن هر چی خدا صلاح بدونه همون میشه و این جمله شده بزرگترین ترس من برای شروع کردن و قدم گذاشتن تو مسیر خواسته هام و نیازهام. آقای جدیدی من هدف هام رو به صورت هدف های سالانه و ماهانه تقسیم بندی کردم و میخوام شروع کنم تا زندگیم رو تغییر بدم اما به محض شروع این جمله همیشگی بزرگترهام مثل مادر و پدر و مادربزرگ ها و پدربزرگ هام میاد تو ذهنم که اگه خدا صلاح بدونه حتما موفق میشی.
الان من خواسته ها و نیازهام رو میدونم و میدونم از زندگیم چی میخوام میدونم که باید برای رسیدن به هدف هام هم باید درس بخونم و هم تلاش کنم اما میترسم خدا نخواد، میترسم صلاح و مصلحتم رسیدن به هدف هام نباشه، هدف هایی که حاضرم براشون بمیرم اما یه روز فقط یه روز به شکل یه انسان موفق زندگی کنم.
اینا گفتگوهای ذهنی هست که من به محض اینکه میخوام شروع کنم به درس خوندن یا یه قدم بردارم برای رسیدن به موفقیت میاد تو ذهن من و منو میترسونه و عملا منو فلج کرده و قدرت انجام هر کاری رو از من گرفته. الان من یه داوطلب پشت کنکوری هستم که هدف هام رو میشناسم راه رسیدن به اون هدف ها رو هم میدونم و میدونم که برای رسیدن به این هدف باید چی کار کنم اما از ترس اینکه هیچ کدوم از این اتفاقات نشه یه گوشه نشستم و به کتابام نگاه میکنم و هیچ کاری هم نمیکنم یه جوری خیلی میترسم. لطفا منو راهنمایی کنید ممنون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما بایستی سؤال خود را از یک کارشناس دینی بپرسید زیرا بنده در این زمینه هیچ تخصص و دانشی ندارم. بالاخره هر انسانی در زمینه خاصی، مسلط است و بنده در مورد پرسش شما سواد لازم را ندارم و امیدوارم از یک متخصص دینی سؤال بفرمایید تا جواب صحیح را دریابید. اما یک قسمت از پیام شما مرتبط با آموختههای بنده است که به آن پاسخ میدهم. در قسمتی از پیامتان اشاره به خانواده و مردم کردید که این جملات را به زبان میآورند.
برای انسانها، پذیرش مسئولیت بسیار سخت است و هرکسی سعی میکند که به نوعی از زیر فشار آن خارج شود. مثلاً وقتی یک کودک، پیش دستیاش از دستش می افتد سعی میکند برادر بزرگتر از خودش را مقصر جلوه دهد و بگوید که او باعث شد من حواسم پرت شود. یا وقتی مادری غذایش میسوزد، این ماجرا را به گردن همسر میاندازد که از بس حرف زده و بحث کرده حواسش پرت شده و غذا سوخته است.
اگر نگاهی به زندگی اطرافتان کنید دایما با این پدیده از سر باز زدن رو به رو هستید و افراد را در موقعیتهای مختلف میبینید که سعی میکنند از مسئولیت و فشار آن خارج شوند. جالب است حتی وقتی خود شخص، مسیری را با انتخاب خودش بر میگزیند و بعداً متوجه اشتباهش میشود، به بقیه میگوید: «چرا مرا از خواب غفلت بیدار نکردید؟ باید با کُتَک هم که میشد نمیگذاشتید من این اشتباه را کنم. شما باعث شدید زندگی من خراب شود». چون انسان از قبول مسئولیت سر باز می زند.
حتی شاید در مورد فوتبالیستها و مربیها هم این موضوع را دیده باشید که وقتی در مسابقهای پیروز نمیشوند، این شکست را به خستگی، اشتباهات داوری، بد بودن زمین چمن مسابقه، سر و صدا، آسمان و ریسمان مرتبط میدانند. همه این مثالها نشان میدهند که پذیرش مسئولیت برای انسانها سخت است.
حالا یک واژه مظلوم هم هست که خیلی راحت میشود مسئولیتها را به گردن او انداخت و این واژه همان «خداست». یعنی من با اراده خودم هدف میگذارم ولی اگر شکست خوردم، بایستی بگویم که خدا نخواست. بنابراین این جمله معروف که بین مردم رواج دارد از نظر بنده، به دلیل فرار انسان از مسئولیت پذیری است. موفقترین باشید.
سلام من خیلی کند عمل میکنم مثلا برای نوشتن مسله های شیمی ده سوال سه ساعت زمان میبره هی بلند میشم میرم بیرون خوردنی میخورم یا با مادرم حرف میزنم و غیره وقتم تلف میشه انگار فرار میکنم. دستم هم بسیار کنده این زمان زیادی رو ازم میبره و همیشه از بچه های دیگه عقبم و نمیتونم برناممو زیاد گسترش بدم چون مثلا شیمی و زیست و زبان کل روزمو بخاطر کند بودن دستم میگیره چیکار کنم با سرعت سریع تر بخوانم بنویسم و هی بلند نشم یه مسله شیمی که سخت میشه زود بلند میشم میگم حالا برم یکم بیرون یا حتی وقتی جزوم تموم میشه شور و هیجان بهم میاد بلند میشم یه ساعت میشینم جلو تلوزیون یا گوشیم بنظرتون مشکل ازکجاست؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. برای مدت سه روز، هر وقت از پشت میز بلند شدید، این سؤال را جواب بدهید: الان برای چه فکر، نگرانی یا ترسی، میخواهم از پشت میز بلند شوم؟ دقیقاً چه چیزی در درونم مرا نگران میکند که میخواهم از پشت میز بلند شوم؟ هر بار خواستید بلند شوید این سؤال را جواب بدهید و در یکی دو خط روی برگه آن را بنویسید و بعد از سه روز تمام دلایلی که نوشتهاید را در پرسش و پاسخ برایم بنویسید تا بررسی کنیم شما برای فرار از چه دردهایی از پشت میز بلند میشوید البته برخی از موارد را اشاره کردهاید ولی میخواهم یک گزارش کاملتر داشته باشیم. موفقترین باشید.
سلام به دوقسمت تقسیمش میکنم امیدوارم جوابمو در دو قسمت جداگانه برای یک و دو بدهید.1.بله ذهن بسیار شلوغی دارم که هیچوقت نتونستم کنترلش کنم به نوعی شبیه به نابود کردن خودم شده زجر میکشم و واقعا نمیدونم چیکارکنم و تصمیم گرفتم برای سال آینده درس بخونم سه سال متوالی کنکور دادم اما همش غیر مجاز انگار این غیر مجاز بودن شده جزوی از کارنامه من استرس بده جواب بده روبه رو شدن باخانوادم داد و فریاد که دیگه پشت بی پشت درس رو ول کردم دو سال.
الان دوباره برگشتم اما همش غیر مجاز میاد به ذهنم استرس روبرو شدن با خانوادم که میگن دست بکش بسه اعصابمونو خورد کردی زندگی رویایی نیست تو در رویا هستی و غرق جملات اینکه اگر بخواهم میشود. من در رویا نیستم من تنها راه زندگیم درس خواندن است برای رسیدن به نیازهایی مثل داشتن شغل و زندگی مستقل. میترسم ازدو چیز کلمه ی غیرمجاز و استرس روبرویی دوباره با آن حرفها.
2. الان شروع کردم به خواندن دوباره میگم غیرمجاز میشم انگار مغزم عادت کرده درباره تفکرصفر و صد. من هیچوقت نتوانستم برنامه ام را پیش ببرم چون خیلی کم درس میخواندم میگفتم بی فایدست متوجه نمیشوم و میگذاشتمش کنار الان هم با این تفکر روبرو هستم. از شیمی و ادبیات شروع کردم میگویم بی فایدست من باید جزوه بنویسم شاید اصلا این جزو نوشتن ها بی فایدست وقت تلف کردن هست من فقط دارم دور خودم میچرخم و برای فرار از عذاب وجدان جزوه مینویسم.
در زندگی هم همینطورم اگر یک خودکارم ناقص باشد یا ماژیکم در حال تمام شدن باشد استرس میگیرم که وای دیگر نمیتوانم درس بخوانم. حتی در یک مهمانی ساده هم اگر بار اول با کسی روبرو شوم پاها و دستهایم میلرزند و میگویم فاجعه شروع شد و تا اخر مهمانی هم باحال بد مینشینم.
سودرسانم منظورم این است درخانواده جمع دوستان و طایفه اینطورم همیشه سعی میکنم خانواده ام برادرم دخترخاله ام دوست و اشنا را شاد کنم هر در خواستی ازم کنند نه نمیگویم و خیلی هم ازار دیدم از خیلیاشون اما یاد نمیگیرم اولویت منم هیچوقت کسی برای شاد بودن من اینگونه تلاش نکرده همیشه روزه بعده جواب کنکور بدترین حال ممکن را دارم و درباره یوتوب اینیستا گوشی و…
گوشی اذیتم میکنه اما ترکش نمیتونم بکنم همیشه در اول هر دفتر مینویسم این کارها خوب است انجام میدهم این کارها بد است انجام نمیدهم انگار سد شدن انگار این ذهن شلوغم اجازه پیشروی رو نمیخواد بده از وضعم خیلی ناراضیم پیش چند تا روانشناس هم رفتم یکی گفت وسواس یکی گفت ترس یکی گفت از درس دست بکش و…
هیچکدوم درست و حسابی کمکم نکردن یا شایدم من نخواستم اخه انگار این شلوغی ذهنم اونقدر قوی هست که نمیزاره چیزهای خوب رو حس کنم شاید دو روز عالی باشم بعدش مغزم شروع میکنه سال اولم با دو تا از دوستام میرفتیم کلاس اونا قبول شدن معلم میگفت تو هم قبول میشی به این خوبی سوالا رو حل میکنی اما ذهنیت من درباره قبول نشدن عملی شد نه تنها سال اول بلکه دو سال بعد هم قبول نشدم دو سال فاصله از درس هم کمکی به حالم نکرد.
من رویا پردازی هم دارم راجب دانشگاه راجب زندگی راجب روابطم اما انگار شده ام ادمی که تمام عمرش تحقیق کرد اما هیچوقت برای عملی کردن برنامه هاش تلاش نکرد یا شایدم خیلی تلاش کرد اما هیچوقت موفق نشد. همیشه میگم بی حس میشم بی حس به همه چی و برناممو انجام میدم اما این بی حسی زیاد دوم نمیاره و دوباره شروع میشه که نمیشه و فلان و بهمان تو این مورد خانوادمم تاثیر مهمی داشتن از بس هر سال گفتن امسال دیگه برو برو بسه ببین فلانی رو بهمانی رو تو با گوشی بازی میکنی به دیگران توجه میکنی سنه ازدواجت میگذره و…
بهم فشار اوردن سرکوفت زدن هر وقت فشار اوردن وضع بد و بدتر شد من در مدرسه معمولی درس خوندم با نمرات معمولی… بگید چیکار باید کنم من هنوز مشکلاتم با خودم حل نشده من هنوز میخوام برای زندگیم تلاش کنم نیاز هامو برطرف کنم من نمیترسم از تنها موندن بخدا گاهی اونقدر فشار میاد که نمیتونم بلند شم از جام هر سال در طول سال تحصیلی میگن تو تمام راه ها رو یاد گرفتی پشت موندی امسال دیگه قبول میشی اینهمه ازمون میری پول میدیم ولی وقتی قبول نمیشم غیر مجاز میشم شروع میشه سرکوفت ها گاهی میگم بی حس بشم فایده نداره این افکار بی حس بشم به همه چیزبه خنده حرف گریه دنیا و برناممو بنویسم اجرا کنم حتی اگر روزی دو ساعت بخونم اما نمیشه لطفا شما بگید چیکار کنم امیدوارم شرایطم را خوب توضیح داده باشم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در متن شما نکات متفاوتی مطرح شده ولی مشکلات شما همگی از یک ریشه مشترک آب میخورند و آن هم نداشتن سابقه یک عملگرایی متداوم است. در واقع فشار خانواده، ترس از قبول نشدن، وابستگی به گوشی، استرسهای متوالی و سایر مواردی که در پیام خود بیان کردید، حتی همین شلوغ بودن فضای ذهنیتان، همگی ناشی از این است که سابقه عملگرایی در زندگیتان برای کنکور ندارید. بیایید از بیرون به زندگیتان نگاه کنیم.
طبق آنچه نوشتهاید، سه بار برای کنکور ثبت نام کردهاید و یکی دو سال هم درس خواندن را رها نمودهاید. حالا وقتی خودتان این 5 سال را بررسی میکنید خیلی منطقی است که بلافاصله آشفتگی روحی و فکری را تجربه میکنید. از طرفی وقتی خانواده همین 5 سال را نگاه میکند به این نتیجه میرسد که فقط زمان در حال تلف شدن است. بنابراین، این 5 سال هم برای شما هم خانوادهتان، فقط پالسهای منفی میفرستند. البته در گفتارهای شما مشخص است که در این 5 سال بسیار ارتقا پیدا کردهاید و از نظر شخصیتی به یک رشد مناسب رسیدهاید و اینطور نبوده که در این 5 سال درجا زده باشید. بلکه شما الان دیدگاه عمیقتری به هدف و موفقیت پیدا کردهاید ولی خاطرات این 5 سال به شما و خانواده فشار میآورد.
با این توضیحات، برای ما منطقی است که شما از تکرار خاطرات بترسید و خانوادهتان نیز چنین برداشت کنند که پشت کنکور ماندن برای شما فایده ندارد و هر سال قرار است دوباره روند قبلی تکرار شود. پس آنچه در گام اول به آن نیاز دارید، وجود یک عملگرایی است. خودتان را وسط یک لجنزار تصور کنید که بسیار فشرده است و راه در آن تقریباً سخت و همراه با عذاب است. وقتی قدم بر میدارید بوی تعفن از آن لجنزار بلند میشود و اگر میخواهید بوی تعفن تمام شود دو راه دارید یا همان بی حرکت بمانید یا اینکه سعی کنید قدم بردارید و با هر گام، به بیرون از این لجنزار نزدیکتر شوید. این لجنزار بسیار بزرگ است و به همین سادگی و با چند قدم از آن خارج نمیشوید.
اگر تصمیمتان بر این شد که از این لجنزار بیرون بیایید آنگاه باید عمگرایی را به صورت تک درس شروع کنید. یعنی فعلاً لزومی ندارد که وارد یک برنامه کامل کنکوری شوید بلکه چون قرار است بعد از 5 سال از این لجنزار خارج شوید پس باید خیلی آرام و روان با یک درس مسیر را شروع کنید. قطعاً عملگرایی با مغز حیوانی ما سازگاری ندارد. پس منتظر درون به همراه اینکه این درس خواندن فایدهای ندارد، زوری است، کیفیتش پوچ و بی ارزش است و… باشید.
حتی منتظر ترس ها، استرسها، فشارهای روانی، تصویر خانواده و فامیل و صدها مدل فکری دیگر هم باید باشیم ولی با هر حسی و در منفیترین حالتی که هم هستید باید تک درس خواندن را ادامه دهید حتی اگر هیچ چیزی یاد نگیرید و مطالعهتان هیچ استانداردی نداشته باشد. اگر با این تک درس شروع کنید و کم کم در آن به تداوم برسید آنگاه خلاء عملگرایی را پر خواهید کرد. صد البته که بایستی ترس ها، استرسها و افکار شما حل شوند و بایستی برای تک تکشان راه حل پیدا کرد و ارتقای شخصیتی شما را ادامه داد تا به سطح بالاتری از مدیریت روی خود برسید.
اما نباید اینطور باشد که شما گمان کنید که اول باید مشکلات روحی حل شوند تا بعدش عملگرایی را آغاز کنید اتفاقاً برعکس. شما باید در همین شرایط نابسمان با وجود همه افکار منفی و شرایط بسیار بدی که از نظر روحی دارید پشت میز بروید و یک درس را انتخاب کرده و بخوانید و کم کم به تداوم مطالعه و افزایش ساعت مطالعه برسید و وقتی این عملگرایی به عنوان یک مقاومت قابل مشاهده در شما تثبت شود و شما به این تجربه برسید که میشود جلوی مغز ایستاد و حتی با وجود اینکه مطالعه بی کیفیت و غیر استاندارد است اما ادامه میدهم، آنگاه شرایط را برای ارتقای سطح برنامه و همچنین حل مشکلات روحی فراهم میآورید.
مجدد تاکید میکنم که قبول دارم باید ترس های شما برطرف شوند ولی این مرحله باید وقتی آغاز شود که شما با همین فشارها تاکید میکنم با همین شرایط فعلی، یک مرحله عملگرایی را به تجربه تبدیل کنید و بعدش به انسانی با عزت نفس بالاتر تبدیل خواهید شد که میتوانید برای اقدامات بعدی، قدرت بیشتری را نشان دهید. موفقترین باشید.
سلام من پارسال کتاب دوردنیا هم اختصاصی ۱۲دوره و هم عمومی۳۶ دوره را دارم قصد داشتم همینا رو امسال دوباره بزنم ولی مشاوری گفتن کتابهای جمع بندی تون (البته از دید ایشون حتی جمع بندی های تک درس مثل موج آزمون) از جمله همینا رو باید بروز کنید چون مولف امسال با توجه به دید طراح در کنکور ۹۹ سوالهای تالیفی کتاب رو طرح کرده نظر شما چیه؟یعنی مولف واقعا وقت گذاشته و تعداد زیادی از سوالات رو بروز کرده؟ درمورد عمومی هم گفتن شما باید حتما ۵ دوره کنکور عمومی سال ۹۹ رو کار کنید چون بسیار مهمه. من مشکلی با تهیه کتاب مجدد اگ لازم باشه ندارم اما نمیدونم عمل کردن به این نظر در حاشیه رفتن هست یا اتفاقا انجام کار درست؟و آقای جدیدی اگرچه نظر شماهم مبنی بر خرید چاپ امسال کتاب جامع هست بنظرتون چون پارسال دوردنیا رو زدم امسال کنکوریوم رو بخرم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. همان کتابی که هم اکنون در منزل دارید را استفاده کنید و نیازی به خرید مجدد کتاب نیست. سؤالات کنکور 99 همان روند همیشگی سالهای قبل خودش را دارد و نیازی به این نیست که کتاب تغییر کند. موفقترین باشید.
سلام چرا موقع دعوا کردن تموم حرفهای فلسفی که یاد گرفتیم فراموش میشه یا من همیشه تو رابطه های دوستانم سود رسان بودم وقتی که بادوستام حرف میزنم اصلا به این توجه نمیکنم که من سودرسانم یا قول داده بودم اینطوررفتارکنم یااین کاروکنم سعی میکنم اهدافمو به کسی نگم حتی مینویسمش اما موقع قرارگرفتن تواون شرایط یادم میره چی نوشتم چی گفتم ودوباره شروع میکنم ازهدفهام میگم نمیدونم چراسکوت نمیکنم بااینکه حتی رودستم علامت میزارم یا تواتاقم میچسبونمشون بازهم یادم میره یاحتی باکسانی که قطع رابطه کردم وقتی میبینمشون خیلی چیزایادم میره آقای جدیدی من یک دوستی داشتم که ایشون اصلا برای من ساخته نشده بود حالا سناریو پردازی میکنه مغزم که درآینده وقتی دیدیش توضیح بده به فلان دلایل قطع رابطه کردی یا وقتی ببینمش چطورباید رفتارکنم یا اون حتما پشیمون میشه یا رویاهایی ازاین قبیل .اما من میدونم که این رابطه قطع شده ومن هم خیلی خوشحالم که دیگه عذابم نمیده امامغزم همش یادش میره .حرفهام طولانی شد خلاصش روبگم بگید چطور کاری کنم که یادم نره توچه شرایطی باید چه عکس العملی رونشون بدم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. تمام تلاشهای شما در این موردی که توضیح میدهید بی حاصل است. اولاً تا جایی که میشود از بحث کردن با دیگران بایستی دوری کنید و دوما وقتی بحث میکنید (به قول خودتان دعوا کردن) هر حرفی بزنید چه فلسفی چه غیر فلسفی کسی به حرفهای شما گوش نمیدهد. بنابراین تلاش شما بی حاصل است و مسیر نادرستی را طی میکنید. همچنین برای آن شخصی که متوجه شدید انسان مناسب شما نیست در آینده اولاً چرا باید توضیح بدهید؟ در واقع چرا فکر میکنید که وظیفه دارید برای یک رابطه که قطع شده، توضیح بدهید و دوما آیا واقعاً فکر میکنید برای آن شخص مهم است که چرا رابطه قطع شده؟ و سوما بر فرض که مهم باشد آیا آن شخص دلایل شما را میپذیرد؟ به نظر بنده شما در حال اتلاف زمان هستید و مغزتان با ایجاد یک چرخه بی حاصل فقط مشغول از بین بردن زمان است و این مسائل را بایستی کنار بگذارید چون به هیچ وجه دنیا آنطوری که شما فکر میکنید، نیست. موفقترین باشید.
سلام. چرا باید دنبال پیشرفت باشیم؟ احساس میکنم ارزششو نداره خودمو اذیت کنم. یعنی سختیهایی که باید تحمل کنم برای موفقیت از پاداشی که میگیرم بیشتره و در ضمن به هر چی برسم برام عادی میشه ولی اثرات سختیها و حسرت زمان از دست رفته باقی میمونه (تجربشو دارم). تنها دلیلی که برای تلاش میبینم اینه که ممکنه بعدا پشیمون بشم ولی قبلا مواردی بوده که فهمیدم ترسم بیهوده بوده. مثلا از همون اول ابتدایی درسخون بودم و نمره برام مهم بود ولی الان میدونم که چقدر احمق بودم. منظورم فقط درس نیست
احساسم اینه که تنها چیزایی که برای شادی کامل نیاز دارم ایناس: غذا، اکسیژن، خونه (40 متری هم کافیه)، وسایل گرمایش و سرمایش خونه، چند دست لباس، ارتباط با پزشک برای بیماری های احتمالی، کامپیوتر یا گوشی، اینترنت، کنسول یا pc گیمینگ، هدفون، هدست vr، نوزاد (تا 3-4 سالگی خیلی شیرینن برام) داشتن همه اینا نیاز به ثروت و تلاش زیاد نداره. شاید براتون عجیب باشه ولی به نظر خودم منطقیه حرفام. حالا من چرا باید تلاش کنم؟ 19 سالمه و امسال کنکور دارم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بله بنده هم موافق هستم که تمام صحبتهای شما منطقی هستند. چون اصلاً مغز ما برای موفقیت، کمال، پیشرفت و سایر کلیدواژههایی که همیشه از این و آن شنیدهایم و در کتابهای مختلف حوزه روانشناسی موفقیت در موردش صحبت میکنند، طراحی نشده است.
به عبارت دیگر، شما هیچ دلیل منطقی از نظر مغز حیوانی ندارید که باید تلاش کنید و تازه شما به یک دیدگاه درست نسبت به مغزتان رسیدهاید. مغز شما همان چیزهایی که نوشتهاید را کافی میداند و هیچ دلیلی برای اینکه بخواهید موفق شوید را در نظر نمیگیرد. این را بایستی به کسانی بگویید که معتقدند انسان برای موفقیت بایستی تلاش کند و انسانی که هدفی نداشته باشد، دچار مشکل میشود وگرنه بنده که همیشه گفتهام موفقیت تلخ، سخت و کاملاً غیر طبیعی است.
ما در یک دسته بندی دو نوع رفتار داریم: 1- رفتارهای طبیعی که لازمه بقا هستند و خود به خود مجبورتان میکنند که برای رفعشان اقدام کنید مثلاً رفع گرسنگی، رفع تشنگی، تخلیه ادرار و مدفوع، نفس کشیدن و…، 2- رفتارهای غیرطبیعی یعنی همانهایی که برای انجامشان لازم است انرژی زیادی مصرف کنید و غیر خود به خودی هستند مثل درس خواندن، ورزش کردن، سرکار رفتن، موفق شدن، رژیم گرفتن و… .
آنچه شما در متن سؤال خویش نوشتهاید نشان میدهد که تمایل دارید فقط رفتارهای طبیعی انسان را انجام دهید و به هر دلیلی تمایل ندارید که رفتارهای غیرطبیعی که همراه با صرف انرژی است را اجرا کنید. این یک انتخاب است و قطعاً انتظار ندارید که بنده یا دیگران از شما بخواهیم که به رفتارهای غیرطبیعی تن بدهید؟ این بزرگترین اشتباه فلسفی پدر و مادرها و برخی از همکاران بنده است که گمان میکنیم بایستی یک انسان صاحب فکر را به زور مجبور به انجام رفتارهای غیرطبیعی کنیم.
بپذیریم که موفقیت یک رفتار غیر طبیعی است و به مانند یک داروی تلخ است که برای برخی از انسانهاست که به دنبال نیازهایی هستند که دست یابی به آن نیازها، هیچ راهی به جز مصرف این داروی تلخ عذاب آور باقی نمیگذارد. شاید برخی بگویند شما سن کمی داری بعداً پشیمان میشود. پشیمان شدن هم حق شماست چرا بایستی یکی بیاید شما را اجبار به کاری کند به هوای اینکه بعداً پشیمان نشوید؟
چون می دانم بسیاری از پدر و مادرها پیامها را میخوانند، این نکته را ذکر میکنم که با فشار و زور فقط باعث ایجاد نمایش و پرورش دروغ گویی در فرزندان خود میشویم. هر انسانی حق دارد که خودش مسیر زندگی را انتخاب کند. اگر کسی به رفتارهای غیرطبیعی نیاز ندارد، با اجبار ما، به جایی نمیرسد. زندگی کردن بر اساس نیازهای آن فرد است که معنا پیدا میکند. ما که آدم آهنی نیستیم به زور بقیه بخواهیم هدف بگذاریم، به اجبار بقیه کار کنیم، با فشار بقیه موفق شویم و به خاطر رضایت بقیه، نمایش در بیاوریم.
اگر شخصی مثل ایشان، به این نتیجه میرسد که نیازی به خوردن داروی تلخ موفقیت ندارد و نیازهایش با همان رفتارهایی اولیه و طبیعی برآورده میشود، بایستی حق این را داشته باشد که این موضوع را انتخاب نماید. البته یک نکته مهم اینجا هست که شما برای همین لیستی از نیازهای خود که نوشتهاید، بایستی یک شغل معمولی داشته باشید و اگر پدر یا مادر شما بگوید که هزینههای زندگی شما را پرداخت نمیکنم کاملاً حق طبیعی آنهاست.
بنابراین بایستی یک شغل در حدی که پاسخ نیازهای مدنظرتان را بدهد، دست و پا کنید و همین روند زندگی که انتخاب کردید را ادامه دهید. پیشرفت کردن، موفق شدن و سایر کلیدواژهها اجبار نیستند بلکه داروی تلخی هستند که فقط افرادی که نیازهای خاص دارند مجبورند آن را مصرف کنند و اگر شما اینطور نیستید هیچ مشکلی ندارد.
نکته مهمتر اینکه وقتی سبک زندگی را میپذیرید به هیچ وجه دقت کنید به هیچ وجه این حق را ندارید که بعداً به کسی بگویید که چرا مرا از خواب غفلت بیدار نکردی؟ اصلاً مرا با کُتَک هم که شده بود مجبور میکردی که درس بخوانم. حق انتخاب دقیقاً با مسئولیت پذیری است که معنا میشود.
برای همین است که برای شما دو نکته بسیار مهم به نظر میرسد: 1- داشتن شغل برای تأمین مخارج همین سبک زندگی که دارید بدون توقع از اینکه دیگران بخواهند هزینههای زندگیتان را پرداخت کنند، 2- هر تصمیمی که برای زندگیتان میگیرید را بایستی با مسئولیت کامل خود اتخاذ کنید و اینطور نباشد چند ماه یا چند سال بعد، از زمین و زمان شاکی باشید که چرا مجبورتان نکردند که فلان راه را بروید. موفقترین باشید.
سلام من سال آینده کنکور دارم و اصلا گیج شدم که چیکارکنم خیلی پیش روانشناس رفتم اما تغییری حاصل نشد تفکر هیچ یا همه بسیار اذیتم میکنه بین صفر و یک هزاران عدد وجود داره اما برای من یا صفره یا صده برای همین نمیتونم اصلا پیشرفت کنم خیلی سعی کردم اینطور نباشه نمیشه هزاران مسله مختف اذیتم میکنه گوشی یوتوب رمان رفتارهام با دیگران اینکه در بیشتر مواقع سود رسانم در رابطه ها هرروز بلند میشم یه لیست تهیه میکنم این کارا رو میکنم یا نمیکنم اما دریغ از یه جرعه عمل انگار همون لحظه پر میکشه انگار این ذهنیات اونقدر بزرگ شدن که جایی برای درس خواندنم نمیمونه بخدا خیلی ناراحت میشم و عذاب وجدان میگیرم اما هیچ کاری از دستم برنمیاد چطور میتونم مغزمو دسته بندی کنم نمیتونم اینطور با هزاران عادت اشتباه پیشروی کنم و درست شدن این هزاران عادت اشتباه هم خیلی طول میکشه بگید باید چطور مقابله کنم ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات کمی در مورد شرایط خودتان دادهاید و با این شرایط نمیشود خیلی دقیق فهمید که مشکل چیست؟ تنها چیزی که خیلی روشن است و از متن این پیام هم قابل برداشت به نظر میرسد این است که بسیار ذهن شلوغی دارید به طوری که گاهی صحبت از صفر و صدی بودن میکنید و گاهی کمال گرایی و گاهی در مورد روابط خود نظر میدهید. بایستی سعی کنید توضیحات شفافی از آنچه بودهاید و هستید بدون عجله و بدون درهم کردن مشکلات، ارائه دهید. برای هر رفتاری که میخواهید توضیح دهید یک یا چند مثال بزنید و سعی کنید با تمام جزییات وضعیت خود را تعیین کنید تا بشود در مورد آنچه الان گرفتارش هستید اظهار نظر کرد. موفقترین باشید.