مقالات

پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

آنالیز رفتاری سایت کلبه مشاوره: سوالات روحی خود را از مشاور بپرسید

نگاه به درس  خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوری‌ها و خانواده‌ها فقط به این بر می‌گردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتاب‌های مؤسسات مختلف، سی دی‌های آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.

حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقه‌ای که درس می‌خواند، مغز می‌تواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایره‌ای خواهیم پرداخت. 

شرایط زندگی یک داوطلب کنکور (اختصاصی سایت کلبه مشاوره)

زیرعنوان نمونه برای این فصل

مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله

توضیح کوتاه برای درس

همین که کتابم را باز می‌کنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه می‌زند. واقعاً نمی‌دانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خاله‌ام در ذهنم پخش می‌شود که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول می‌شوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر می‌کنم که منظور خاله‌ام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمی‌توانم؟ از این نتیجه‌گیری سَرم درد می‌گیرد، کتاب را ورق می‌زنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن می‌کنم. در حالی که سعی می‌کنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقه‌های معلم ریاضی‌ام می‌افتم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضی‌ام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسه‌اش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی می‌خوانم یاد آن خاطره، رنجم می‌دهد و در نهایت گریه می‌کنم! انگار دیگر دلم نمی‌خواهد ریاضی بخوانم با خودم می‌گویم امروز که برنامه ریاضی‌ام خراب شد و با این گریه‌هایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراری‌ام را بار دیگر زمزمه می‌کنم: می‌زارم برای فردا و قول می‌دهم که اول صبح برنامه‌ام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی می‌گیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز می‌کنم و درحالی که سعی می‌کنم جمله‌ای را از نظر تحلیل صرفی و اعراب‌گذاری کار کنم تا آموخته‌های قبلی‌ام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا می‌گیرد و با خودم می‌گویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟

واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر این‌طور شد رشته‌ام را تغییر می‌دهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سال‌های بعد هم قبول نمی‌شوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی می‌شوم و با خودم زمزمه می‌کنم: «چقدر بی‌لیاقت و بی‌ارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمی‌خوانم». چون دوستم می‌گفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش می‌خواهد هیچ‌وقت بی‌انگیزه نمی‌شود و بدون حس منفی و خستگی درس می‌خواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ می‌شود. لابد مراقبه‌هایی که اول صبح و آخر شب انجام می‌دهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمی‌دهم.

شایدم فرکانس و طول موج‌هایی که می‌فرستم را با تمرکز انجام نمی‌دهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشسته‌ام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون می‌روم و همین که مادرم مرا می‌بیند، برای پدرم چشم و ابرو می‌پراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع می‌کند. کنجکاو می‌شود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت می‌کردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار می‌کنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم می‌گوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.

مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بی‌انگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه می‌کنیم». لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد می‌دهم. مادرم ادامه می‌دهد که زن دایی می‌گوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و می‌ترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ می‌گویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار می‌کند و به هیچ عنوان قانع نمی‌شود.

پدرم حرف مادرم را تأیید می‌کند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها می‌کنند». بابام این‌طور جملاتش را ادامه می‌دهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت مانده‌ای و پیشرفت نکردی. تازه این‌که چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرف‌هایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر می‌زنی و در بقیه درس‌ها هم ریزش درصدها شروع می‌شود. از کل‌کل کردن‌های پدر و مادرم خسته می‌شوم و از جای خودم بلند می‌شوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم می‌گوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر می‌کنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگی‌اش تبدیل کند.

آخرین کلماتی که می‌شنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولی‌ات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز می‌کنم که تست‌زنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع می‌کنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ می‌دهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمی‌آید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمی‌گیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من می‌زند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را می‌بازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار می‌شود: «لابد مامان یک چیزی می‌داند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان می‌دهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچ‌وقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».

خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور می‌رسد و رشته مورد نظرش را قبول می‌شود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمی‌دانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذره‌ای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگه‌ای ندارم. چرا حس خوب و خیال‌پردازی‌هایم پاسخ نمی‌دهد؟ من بی‌لیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفت‌های مداوم شده. حتماً پیشانی‌نوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ می‌شدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آن‌ها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار می‌شوم این جنگ‌های درونی تمام شود تا بتوانم برنامه‌ام را اجرا کنم. من خیلی از شب‌ها کابوس می‌بینم که در کنکور قبول نشده‌ام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمی‌دهند. احساس تنهایی در آن کابوس‌ها حتی وقتی از خواب هم بیدار می‌شوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع می‌شود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمی‌دانم چطور می‌توانم از این افکار رهایی پیدا کنم.

مدل شماره یک
فقط خود دانش آموز
مدل شماره دو
دانش آموز​
خانواده
مدل شماره سه
دانش آموز
خانواده
فامیل
مدل شماره چهار
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
مدل شماره پنج
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
مدل شماره شش
دانش آموز​
خانواده
فامیل
مدرسه
آموزش‌های نادرست
ارتقای اندیشه

بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درست‌ترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب می‌کنید؟ معمولاً خانواده‌ها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسه‌ها مدل دو را درست می‌دانند. طرف داران قانون جذب و آموزش‌های اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت می‌شود) یکی از مدل‌های سه یا چهار را انتخاب می‌کنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیق‌تری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست می‌دانند.

من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاوره‌ای خودم را بنا نهاده‌ام و در قسمت پرسش و پاسخ‌ها، الگوی ذهنی‌ام را اینطور بنا کرده‌ام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار می‌گیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش می‌باشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی می‌کند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان می‌توانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که می‌تواند او را موفق کند یا نکند.

بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس می‌شوند و سعی می‌کنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیک‌تر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف می‌کشید و آن حرفه‌ای‌گری در مطالعه را از دست می‌دهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار می‌گذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمی‌کنید و تبدیل به آدم آهنی می‌شوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازل‌های چیده شده فرو می‌ریزند و لازم است از اول شروع کنید و بی‌خبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار می‌کنید.

به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ می‌دهد. پیش می‌آید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا می‌کنید زیرا نتایجی که می‌گیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ می‌شود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمی‌گیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور می‌شود.

همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او می‌گردد که اگر آنالیز نشوند، می‌تواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعه‌ای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگه‌ای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفی‌تان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان می‌گذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین می‌توانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.

همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسش‌های شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشته‌ام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسش‌هایی که می‌پرسید با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مفید واقع شود.

یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخ‌های مربوط به پرسش‌ها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارت‌های کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره می‌برد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده می‌کند؟ جواب کوتاهش این می‌شود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوع‌تری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربه‌ها، برایمان در سطح بالاتری انجام می‌شود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش می‌کوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.

چند نکته در مورد پرسیدن سوال:

زیرعنوان نمونه برای این فصل

چند مورد در خصوص پرسش و پاسخ‌ها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه

توضیح کوتاه برای درس

برای آنکه پاسخ اصولی‌تر و دقیق‌تری دریافت کنید، توصیه می‌کنم به موارد زیر توجه فرمایید:

الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.

ب) لطفا پرسش‌های مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.

پ) لطفا پرسش‌های مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.

ت) روش‌های مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب می‌آیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوه‌هایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.

930 پرسش و پاسخ
تو نمیتونی به دستش بیاری

سلام من یه مشکلی دارم که واقعا ازش خیلی خیلی خجالت میکشم و این مشکل شاید خیلی ساده باشه حتی خنده دار اما سال هاست که منو عذاب میده سال هاست که نمیتونم باهاش کنار بیام، مشکل من فقط یه جمله است:هر چیزی که بخوای نمیشه و بهش نمیرسی.
آقای جدیدی من یه دختر ۲۳ ساله هستم از ۱۸ سالگی که کنکور شرکت میکنم حتی یه روز یک صفحه از کتابام رو هم نمی خونم حتی یک صفحه، به محض اینکه بخوام شروع کنم یه جمله تو سرم میاد اونم اینه که اگه به این هم مثل بقیه چیزهای زندگیت نرسیدی چی؟
بزارید یکم برگردیم عقب تر زمانی که من ۷ سالم بود اون موقع ها علاقه زیادی به ورزش ژیمناستیک داشتم و به نقاشی کردن، خیلی دلم میخواست این دو تا رشته رو حتی اگه شده مثل همه مردم عادی توی تابستونا فقط برم و مثل همه هم سن و سالام بیام برای بقیه تعریف کنم که منم رفتم کلاس نقاشی یا ژیمناستیک و براشون از کارهایی که کردم بگم اما من هیچ وقت به این آرزو نرسیدم و برام همیشه یه رویا موند وقتی که از پدر و مادرم خواستم منو به این دو تا کلاس ببرن اونا یه جمله بهم گفتن الان نمیشه چون توانایی مالی پرداخت هزینه کلاس ها رو نداریم.
یکم جلوتر وقتی ۹ ساله شدم وقتی میرفتم مدرسه اگه زنگ آخر میخورد و ما می رفتیم خونه اکثر همکلاسی هام باباهاشون میومدن دنبالشون و با ماشین خودشون برمیگشتن خونه همون روز به بابام گفتم تو چرا هیچ وقت با ماشین نمیای دنبال من؟(الان بهش فک میکنم خندم میگیره به خیال خودم اون طوری جلوی دوستام پز میدادم اگه بابام با یه ماشین قشنگ میومد دنبالم) بابام دوباره همون جمله رو بهم گفت الان نمیشه چون توانایی خرید ماشین رو نداریم ایشالا بعدا(اما اون بعدا هیچ وقت نیومد تا سال آخر پیش دانشگاهی هم ندیدمش و یه حسرت دیگه به حسرتام اضافه شد).
یا وقتی میرفتم مدرسه کوله پشتی هایی که برای من میخریدن خیلی ارزون بود به یه هفته نرسیده بند هاش پاره میشد و بابام میبرد برام میدوختش بعد اون کوله پشتی اون قدر زشت میشد که خجالت می کشیدم ببرمش مدرسه و وقتی به بابام می گفتم یه دونه بهترشو بخر میگفت الان نه بعدا سال های بالاتر برات میخرم.
چند وقت بعد دایی ام(یه دایی دارم تقریبا ۳ سال ازمن بزرگ تره و هم بازی بچگی های منه) بابابزرگم براش یه ماشین اسباب بازی کنترل دار خرید با یه دوچرخه من اون قدر عاشق اون ماشین کنترلی و دوچرخه شدم که با گریه از بابام خواستم واسم بخره اما دوباره همون جمله معروف رو گفت این که الان توانایی مالی نداریم ایشالا بعدا( این بعدا هم هیچ وقت نیومد حتی الان هم با ۲۳ سال سن اون ماشین کنترلی و اون دوچرخه یادمه و الان هم دلم میخواد یه دوچرخه داشته باشم). بعد از اون همه گریه و زاری برای ماشین کنترلی و دوچرخه دقیقا یه دو هفته بعدش رفتیم خونه ی عموم که یه پسر داره که یه سال از من بزرگ تره عموم واسه پسر عموم یه هواپیمای کنترلی گرفته بود باورتون میشه.
اگه بگم وقتی اون هواپیما رو دیدم که با یه کنترل پرواز میکرد ان قدر خوشم اومده بود که حتی ماشین کنترلی و دوچرخه دایی ام رو فراموش کرده بودم؟ اون شب تا رسیدیم خونه زدم زیر گریه و گفتم پس چرا همه برای بچه هاشون همه چی میخرن اما کسی واسه من چیزی نمیخره؟ اون شب دیگه بابام نگفت الان نمیشه ایشالا بعدا، اون شب داد زد که من همینم تو هم همینی تو نمی تونی مثل اونا امکانات داشته باشی چون من نمیتونم بخرم همینه که هست از اون ماجرا دیگه من سکوت کردم دیگه هیچی از پدرم نخواستم روز بعدش که رفته بودیم خونه مادربزرگ مادریم و مامانم از من به مامان بزرگم شکایت کرد که هر چی ببینه میخواد شما یه چیزی بهش بگید، مادربزرگم برگشت بهم گفت عزیزم اینا پسرن با ارزشن هر چی هم براشون بخرن خوبه اما تو که دختری تو اینا رو می خوای چیکار؟
بشین یه گوشه با عروسکات بازی کن، بعد قسمت جالب ماجرا این بود که مامانم اصلا هیچی نگفت هیچ تذکری به مادربزرگم نداد که این طوری روح و روان منو با یه جمله به بازی نگیره و منو سرکوب نکنه، اون حرف مادربزرگم و سکوت مادرم میتونم بگم شخصیت منو کاملا زیر سوال برد و منو کوبید، من دیگه از اون روز کاملا سکوت کردم یا بهتر بگم یه دختر بچه بودم که از همه اطرافیانم خصوصا مادربزرگم نفرت شدیدی داشتم و تا خود امروز دارم اما اونا فک میکردن من همون دختر خوبه و حرف گوش کنی شدم که داره یه گوشه با عروسکاش بازی میکنه و هیچ چیزی هم نمیخواد.
آقای جدیدی اون جمله که مادربزرگم بهم گفت تو اینا رو میخوای چیکار بعد گذشت اون همه سال هنوز تو مغزم اکو میشه و زجرم میده، هنوزم با خودم میگم اگه من میخواستم چیکار پس بقیه هم میخواستن چیکار؟ پس بچه تو میخواست چیکار؟ و چرا منو این قدر بی ارزش نشون دادی؟
بازم اطرافیانم یه چیزای خیلی خوشگلی میخریدن مثلا یادمه تو ۱۳ سالگی همون دایی ام پدر بزرگم براش کامپیوتر خرید اون موقع فقط سکوت کردم و نگاه کردم آرزو میکردم داشته باشمش اما از ترس نه به بابام گفتم نه به مامانم همش یه گوشه وایمیستادم و به دایی ام نگاه میکردم که چه چوری با هیجان انواع و اقسام بازی های کامپیوتری رو بازی میکرد بعدش دیگه خودم یاد گرفتم هر چیزی که بقیه دارن و منم دلم میخواد داشته باشمش یه چیز ممنوع برای منه.
تو دلم میگفتم تو هر چیزی که بخوای نمیشهو بهش نمیرسی اینو فراموش نکن.بعدا تو مدرسه همه هم کلاسی هام با شوق و ذوق واسه کنکور میخوندن همه شون کلاس های مختلف ثبت نام کردن همه شون کتابای کنکوری میگرفتن اما من هیچی نداشتم فقط کتاب مدرسه ام بود از ترس هم هیچی به بابام نمی گفتم چون اون قدر تو بچگی واسه هر چیزی که میخواستم بهش التماس میکردم و بهم میگفت الان نمیشه بزار بعدا که انگار اتوماتیک وار یه برنامه روی ناخودآگاهم نصب شده که هر چیزی تو زندگی بخوام فوری میگه تو فقط میتونی بهش فک کنی اما هیچ وقت واقعا صاحب اون چیز نمی شی.
چندین اتفاق دیگه هم هست که من میخواستم یه چیزهایی داشته باشم اما پدر و مادرم بهم گفتن نمیشه و این هایی که بهتون گفتم شاید پررنگ ترینش بوده که بدترین ضربه ها رو هم به روحم زده. من نمیدونم الان شما به من چی میگید؟ نمیدونم یه بار خودتون رو میزارین جای یه دختر بچه که دلش خیلی چیزا خواسته اما فقط از یه گوشه نگاهش کرده چون هیچ کس نبوده براش تهیه کنه یا نه؟ نمیدونم درکم میکنید یا نه؟ حتی اون قدر خجالت میکشم که بهم بگید عقده ای که چندین بار خواستم متن رو پاک کنم و از مشکلم نگم من تا الان این راز رو به هیچ کس نگفتم فقط خودمم که باهاش عذاب میکشم و خیلی خیلی هم بابت این رفتارمم شرمنده ام.
من فقط نزدیک سه ماهه که دارم روی پرورش شخصیتم کار میکنم من اون موقع نمیدونستم اون حرف هایی که بهم میزنن حتی اون حرف دردناک مادربزرگم از روی فقر فرهنگی و تربیتی و شخصیتی خودشه نه بی ارزش بودن من.من تازه یاد گرفتم که تو زندگی باید روی شخصیتمون هم کار کنیم. تازه و از شما یاد گرفتم که مغز آدم چه کلک ها و حیله هایی که به آدم نمی زنه من فقط میخوام بگم ناخواسته و از طرف اطرافیانم صدمه روحی شدیدی خوردم اونا باعث شدن من به هر چیزی که تو زندگیم احتیاج دارم و میخوام اولین قدم رو به سمتش بردارم این جمله بیاد تو سرم که تو هر چیزی که بخوای نمیشه.
اون مثال هایی که از دایی ام یا پسر عموم یا دوستانم تو مدرسه گفتم هم برای این گفتم تا بتونم ریشه مشکلم رو براتون توضیح بدم که علت این تفکر که بهم میگه تو به هیچی تو زندگیت نمیرسی از کجا اومده، وگرنه تو زندگیم خودم رو با ادم های اطرافم مقایسه نمیکنم تا ببینم که اونا چی دارن و من چی ندارم تا باهاشون رقابت کنم هیچ وقت همچین حس رقابتی با کسی نداشتم.الان من یه ادم ۲۳ ساله هستم که نه دانشگاه رفتم نه هیچ موفقیتی تو زندگیم به دست اوردم.
من از ۱۸ سالگی تا خود الان هر سال کنکور ثبت نام کردم حتی دو سه سال هم چون هیچی نخوندم سر جلسه نرفتم. هر سال هم حتی یک روز یه صفحه از کتاب هام رو نمی خونم، اگه ازم میپرسید که پس پدر و مادرت این همه سال چی بهت گفتن فقط بهشون میگم که به هیچ رشته ای به غیر از پزشکی علاقه ندارم و هیچ حرفی نمیزنن البته اونا فک میکنن که من دارم شب و روز درس می خونم که توی اتاقم خودمو زندانی کردم اما واقعیت اینه که من فقط به کتابام زل میزنم و هیچ کاری نمیکنم و درس نمی خونم فقط به خاطر اینکه میترسم این آرزویی که دارم مثل همه آرزوهای بچگی پرپر بشه و من آخرش بهش نرسم هر موقع اومدم کتاب رو باز کنم و بخونم بلافاصله اتوماتیک وار این ترس میاد سراغم که اگه بهش نرسی چی؟
آقای جدیدی من رک بهتون بگم این قدر تو زندگیم خواسته های ساده ای داشتم و بهش نرسیدم که اگه برای این هدف تلاش کنم و بهش نرسم کاملا نابود میشم میدونم اگه شکست بخورم دیگه هیچ وقت نمیتونم خودمو جمع و جور کنم تو رو خدا بهم بگید من چی کار کنم الان من هدفم پزشکی هست با خودم میگم تو به ساده ترین خواسته هات نرسیدی اون وقت می خوای پزشک بشی بعدش وقتی فک میکنم میگم من اون موقع بچه بودم و توانایی تغییر نداشتم من اون موقع پولی نداشتم که خودم برم برای خودم چیزهایی که میخوام بخرم اما بحث کنکور فرق میکنه کنکور فقط برمیگرده به تلاش تو دیگه قرار نیست مثل بچگی هات بری و از بابات خواهش کنی تا برات بخره، این تویی که باید درس بخونی و بهش برسی آقای جدیدی من چی کار کنم نمیتونم شروع کنم میترسم شکست بخورم از خود شکست نمی ترسم،فقط میترسم اگه نتونم قبول بشم دیگه هیچ وقت از نظر روحی حالم خوب نشه لطفا منو راهنمایی کنید.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. مغز ما به دلیل کدهایی که از گذشته و در طول تکامل بشر در آن وجود دارد، چنین خطایی را مرتکب می‌شود که «اگر قبلاً اتفاقی روی داده یا اتفاقی که باید رخ می‌داده اما به وقع نپیوسته، بنابراین همان شرایط بازهم تکرار خواهد شد». در واقع مغز معتقد است که خاطرات تکرار می‌شوند.
وضعیتی که شما در آن هستید نیز دقیقاً تابع همین خطای شناختی مغز است. با توجه به تمام اتفاقاتی که روی داده، شما را به این نتیجه رسانده که چون قبلاً هیچوقت به آنچه خواستی نرسیدی، پس بازهم نخواهی رسید. اما شما علاوه بر نکته قبلی، یک خطای شناختی دیگر هم انجام می‌دهید به این صورت که مشغول وصل کردن خاطرات به خودتان هستید در حالیکه چنین موضوعی از اساس غلط است.
تیتر خاطرات شما عبارت است از: 1- حضور در کلاس نقاشی، 2- حضور در کلاس ورزشی، 3- تمایل به برگشتن با ماشین از مدرسه، 4- داشتن کوله پشتی مناسب، 5- داشتن اسباب بازی‌ها، 6- داشتن کامپیوتر، 7- داشتن کتاب برای کنکور. هیچ یک از این خاطرات مربوط به توانایی شما نبوده است ولی این‌ها را به خودتان وصل کرده‌اید. منظورم این است که رسیدن به این خواسته‌ها ربطی به تلاش شما نداشته و به توانایی مالی پدر مربوط بوده است.
به عبارت دیگر، شما در هیچ از این خاطرات، نقطه منفی در وجود خودتان نبوده است که حالا ترور شخصیت را شروع کرده‌اید. تازه اگر خودتان هم در تمام این خاطرات نقش داشتید بازهم حق ترور شخصیت را ندارید و اینجا که هرگز و ابداً این حق را ندارید. خواسته‌هایی که شما داشته‌اید همگی مرتبط به توانایی پدرتان بوده ولی آنچه در کنکور می‌خواهید به توانایی خودتان ارتباط دارد و این‌ها را توضیح دادم تا این را بگویم که ببینید چطور مغزتان در حال سوء استفاده از این خاطرات است.
اگر به من بگویید یک شخص از این خاطرات لطمه روحی می‌خورد یا نه؟ بایستی بگویم بله که می‌خورد. هر کودکی وقتی از دیگران عقب‌تر باشد اذیت خواهد شد و امیدوارم پدر و مادرها به این آسیب‌ها توجه کنند و سعی نمایند چنین خاطراتی را برای فرزند خویش نسازند. اما الان که این خاطرات برای شما روی داده است بایستی با بررسی آن‌ها و بستن پرونده‌شان، جلوی سوء استفاده‌های مغز از آن‌ها را بگیریم.
الان خودکم بینی، حسرت گذشته و گیر کردن در آن، ایجاد تفکر چون قبلاً نشده پس بازهم نمی‌شود، روشن‌ترین آسیب‌هایی است که از خاطرات خورده‌اید. در مورد تفکر چون قبلاً نشده پس الانم نمی‌شود که در این پیام به طور کامل توضیح دادم که آگاه باشید و اجازه ندهید مغز از این خاطرات سوء استفاده کند و برای گذشته‌تان هم لطفاً دوره خاطره شناسی را بخوانید و پرونده این خاطرات را ببندید و برای خودکم بینی هم در آینده قطعاً دوره آموزشی قرار خواهم داد. موفق‌ترین باشید.

najmeh

سلام آقای جدیدی درباره اینکه دو ماه مانده به کنکور چیزه جدید نخونید توضیح میدید من به گفته شما اینطور هدف رو ترسیم کردم که هر موقع سطحم در حد اون رشته بشه بهش میرسم و تا روز کنکور هم میتونم مطالب جدید رو بخونم چون تا الان هم بسیار ضعیف عمل کردم واجبه که بخونم الان گیج شدم که بخونم یا نه و اینکه من خیلی ضعف دارم در زیست و ریاضی و دینی بنظرتون بایدکلاس برم؟ چون من ازکلاس رفتن متنفرم هر وقت رفتم کلاس بجای پیشرفت پسرفت میکنم. باکتاب های کمکی میتونم این ضعف روجبران کنم؟ و اینکه میشه درباره راه های ترک کمال گرایی هم توضیح مختصری بدید.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. نکاتی که در پیام شما وجود دارد به ترتیب شماره گذاری: 1- شما برنامه‌ای که خودتان برای ارتقای سوادتان چیده‌اید را دنبال کنید و کاری به اینکه الان در چه ماهی از سال هستیم نداشته باشید. چرا برای شما مهم است که الان چند روز تا کنکور است؟
وقتی شما سوادتان را بایستی به حد رشته قبولی برسانید چه دو ماه چه دو سال به کنکور باشد، برای شما که فرقی ندارد. شما تمرکزتان را از روی تاریخ بردارید و ببرید روی باسواد شدن قرار دهید. روزی که سوادتان مساوی با رشته مورد نظر شود شما قبول می‌شوید و کاری به جملات دیگر نداشته باشید.
2- اینکه با کتاب پیشرفت می‌کنید یا خیر را شما بایستی در طول اجرای برنامه بررسی کنید. از نظر بنده در کنکور هیچ چیزی اجباری نیست و ملاک فقط پیشرفت شماست. بنده حتی در مورد مشاوره هم همین را می گویم. مشاور داشتن هم اجباری نیست، کلاس رفتن هم همینطور است و هیچ چیزی اجباری نیست.
هرکسی بایستی به شرایط خودش نگاه کند و بر اساس آن تصمیم بگیرد که چگونه بایستی پیشروی نماید. بنابراین در طول برنامه ببینید که چطور پیشرفت می‌کنید و آن اتفاقاتی که در برنامه روی می‌دهد، ملاک عمل است.
3- در مورد کمال گرایی بایستی یک دوره به طور کامل نوشته شود و در چند جمله نمی‌شود این موضوع را بررسی کرد تا دقیقاً آن موضوع برطرف شود. موفق‌ترین باشید.

تصمیم گیری منطقی در فشار روانی

سلام با توجه به حرف های شما راجب اموزش های غیرمستقیم و… با چندی از افرادی که میشناختم مقایسه کردم و کاملا موافقم و بخوام خلاصه بگم، مورد جالبی که متوجه شدم اینکه احتمالا به خاطر تفکر اینکه “میشود در دو ماه هم نتیجه گرفت و…”، به خودم یک انگیزه کاذب میدادم و احتمالا علت اتلاف زمانم در روز همین مورد بوده و الان اگاهانه تر بهش فکر میکنم.
موردی که هنوز برایم مبهم هستش و به نظرم میتونه حتی سوال دیگران باشد، اینه که آقای جدیدی موافق “فشار اوردن” در مقابل خواسته های مغز هستم اما در مواقع فشار روانی و استرس، این تصمیم گیری منطقی بسیار سخت میشود. مثلا در مورد ورزش کردن که بهش اشاره کردم، من روزهایی داشتم که دچار نوسان میشدم ولی چون ورزش کردن با کار فکری بسیار متفاوت هستش و همانطور که گفتین درس خواندن جز پرمصرف ترین فعالیت هاست، در اون روزهای بحرانی با گوش دادن به موسیقی حواسم رو از ورزش سخت پرت میکردم.
اما در پروسه ی درس خواندن و کلا کار فکری، آیا راه حلی هستش که در روز های بحرانی بتوان تصمیم گیری منطقی داشته باشیم و باز هم به ذهن فشار بیاریم و ادامه بدیم؟ امیدوارم منظورم را خوب رسانده باشم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. رفتار «گوش دادن به موسیقی» در هنگام ورزش یک رفتار «پاسخ بی ربط» است. به این معنا که هر بار ورزش سختی در حال انجام می‌باشد خودت را درگیر متن یا آهنگ موسیقی کن تا سختی ورزش کردن را فراموش کنی و بتوانی آن را ادامه دهی. در حالیکه موسیقی گوش کردن هیچ تاثیری بر سَبُک شدن ورزش ندارد و فقط به قول خودمانی، حواس را پرت می‌کند.
در نگاه اول، این روش بسیار بی نظیر به نظر می‌رسد و تصمیم می‌گیرید که این پاسخ بی ربط را به نوع‌های دیگری برای فعالیتی مثل درس خواندن هم تعمیم دهید. ولی یادتان باشد که مسئله را حل نکرده‌اید بلکه فقط رفتاری را یافته‌اید که به واسطه آن پاسخی نادرست به سختی ورزش می‌دهید. در مورد ورزش کردن استفاده از رفتار پاسخ بی ربط اثر منفی ندارد ولی برای درس خواندن چرا.
مثلاً فرض کنید که شما وقتی در اوج تمایل مغزتان برای بلند شدن از پشت میز هستید با خودتان بگویید: «یک کلیپ طنز ده دقیقه‌ای می‌بینم تا سرحال شوم و دوباره ادامه می‌دهم». این رفتار پاسخ بی ربط است که در کوتاه مدت شاید حتی جواب هم بدهد اما پس از مدتی متوجه می‌شوید که نیاز به تماشای بیشتر کلیپ‌ها دارید و از یک جایی به بعد، این رفتار دیگر جوابگو نیست.
مشابه همین حالت را در مورد کلیپ‌های انگیزشی هم داریم. مثلاً افرادی که تمایل دارند با نگاه کردن یه کلیپ‌های انگیزشی، سطح انگیزه را بالا ببرند پس از مدتی متوجه می‌شوند که هرچقدر هم کلیپ نگاه می‌کنند دیگر اثری ندارد. همه این مثال‌ها نشان می‌دهد که رفتار پاسخ بی ربط در دراز مدت اثرش را برای بهبود شرایط درسی از دست می‌دهد. دقت کنید که ما هرگز نگاه کوتاه مدت نداریم.
یک زمانی تلویزیون مسابقه مردان آهنین را نشان می‌داد. چند ثانیه قبل از انجام یک حرکت ورزشی، مربی یا دوست آن ورزشکار یک سیلی به او می‌زد تا دچار شوک و خشم شود و بتواند با جدیت بیشتر، آن آیتم ورزشی را انجام دهد. بله در یک مدت کوتاه با سیلی زدن می‌شود کسی را پر زورتر کرد ولی اگر آن فرد در دراز مدت روی بدنش کار نکرده بود آنگاه صد سیلی هم اثر نداشت.
ما یاد گرفته‌ایم بلندمدت به زندگی نگاه کنیم و رفتارها را بر اساس میزان اثرگذاری‌شان در بلند مدت بررسی کنیم. برای همین شما وقتی دنبال روشی هستید که از جنس پاسخ بی ربط برای درس خواندن باشد، بنده می گویم در بلند مدت اثرش را از دست می‌دهد پس هر روشی هم معرفی شود، پس از چند روز بی فایده می‌شود. پس چه باید کرد؟
ما موظف هستیم که بزنگاه‌ها را تحلیل کنیم. در واقع وقتی یک کنکوری یا دانش آموز تصمیم می‌گیرد از پشت میز بلند شود یا وقتی می‌خواهد برنامه را کنار بگذارد و از درس خواندن فاصله بگیرد، چه افکاری در درونش می‌گذرد؟ او چطور قانع می‌شود که مطالعه را ادامه ندهد؟ بررسی آن افکار است که باعث می‌شود بتوانیم فرایند درمانی و تغییر افکار را شروع کرده و به حکم قوی برسیم که مغزمان را کنترل کند.
مثلاً ممکن است شخصی به این دلیل میز را ترک کند که دقیقه نودی است و گمان می‌کند که وقت هست و حالا از چند روز بعد می‌خواند. چنین فردی بایستی فرایند تغییر تفکر را از دقیقه نودی به زندگی در زمان حال تغییر دهد و یاد بگیرد که ارزش زمان حال مساوی با زمان بعدی است.
یا فرض کنید که فرد دیگری برنامه درسی را به این دلیل کنار می‌گذارد که تعداد زیادی غلط زده و انگیزه‌اش را از دست داده است. چنین فردی بایستی بررسی شود که توقع و انتظارش درست می‌باشد یا خیر؟ نکند مدل فکری‌اش طوری است که تصورات نادرستی از پیشرفت تحصیلی دارد و همین باعث شده که خیلی راحت پس از چند تست غلط، شرایط برای ترک کردن بقیه مطالعه، فراهم شود.
شخص دیگری شاید با این تفکر که چون همه نکات کنکوری را در جزوه‌ام ندارم و دوست دارم قبل از تست زدن همه نکات را بلد باشم، از مطالعه دلزده می‌شود. در واقع او به دلیل کامل گرایی خیلی از این حالت بیزار است که تستی را بزند و نکته‌اش را قبلاً نداند.
حالا چنین کنکوری یا دانش آموزی بایستی پروسه تغییر افکار را شروع کند. بنابراین ما موظف هستیم درد را شناخته، ریشه را پیدا کرده و آن را حل کنیم و به حکم قاطع برای مغزمان برسیم و با طی مدت زمان نهفتگی تغییرات، خود را به سطح بالاتری برسانیم و دنبال رفتارهای پاسخ بی ربط نباشیم بلکه مشکل را از ریشه درمان کنیم. موفق‌ترین باشید.

نوسانات درسی

سلام خواستم مشکلمو باهاتون درمیون بذارم(یک بار کنکور دادم و فارغ التحصیل هستم،پسر) راستش من راجب کلک های مشترک ذهن و ترس شناسی و… اطلاع دارم و قضیه شرطی شدن رو هم از کامنت هایی که برای دیگران گذاشتین متوجه شدم توی بحث کنکور مشکلی که دارم این نوسانات هستش حالا شاید کلمه نوسان یک کلمه عام باشه ولی به این شکله که هرچی با این روش ها جلوتر رفتم، تله های ذهنیم پیچیده تر شدن و واقعا نمیدونم چرا این پروسه درس خوندن اینقدر بالا پایین و سختی داره
در صورتی که من مثلا میتونم توی مسائل انسانی دیگر مثل باشگاه رفتن و رژیم داشتن و صبح زود بیدار شدن و خیلی کار های دیگه راحت تر کنار بیام
یه مدتیه که حتی انرژی مقابله با مشکلاتمو ندارم و در تصمیم گیری منطقی به مشکل بر میخورم از آذر شروع کردم با ساعت مطالعه های کمی متغیر از کم به زیاد اما الان که تنها 2 ماه زمان دارم حس میکنم اونطور که باید، تلاش نکردم و شرایطم حتی نزدیک به اونچه که برنامه ریزی کرده بودم نیست
باور دارم میشه نتیجه رو جا به جا کرد و نمونه هایی هم حتی هستند که تعداد کمی نیست اما جدیدا در روز زمان پرت زیاد دارم و متاسفانه با آگاهی اینکارو میکنم و آخر شب از کردم شدیدا پشیمون میشم حقیقتش خسته شدم و به نظرم نباید فرایند کنکور اینقدرام پیچیده باشه و خیلی ها حتی راجب تله های ذهنی و… حتی روحشونم خبردار نبوده و نتیجه گرفتند
به قول شما متاسفانه “وسط” گیر کردم بخوام واقع بینانه بگم، مثل اکثریت، به دانشگاه بد قانع نیستم و برای نتیجه خوب هم اونطور تلاش نمیکنم واقعا به یک استراتژی ذهنی خوب برای این دو ماه نیاز دارم تا بتونم تمام توانمو بذارم و این قضیه رو به خوبی پایان بدم و منطق و حرف های شما رو قبول دارم برای همین ترجیح دادم از خودتون بپرسم و کمی از عینک شما به قضیه نگاه کنم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. نکاتی که در متن شما وجود دارد به این شرح است: 1- درس خواندن پر مصرف‌ترین کاری است که مغز انجام می‌دهد. بر عکس باور نادرستی که اکثر ما (به خصوص پدر و مادرها) داریم، که درس خواندن در اتاق خوش آب و هوا، همراه با امکانات است و سختی ندارد، اما بایستی بدانید یک پروسه مطالعاتی شامل فعالیت‌های دیداری، شنیداری، تحلیلی، بازآوری اطلاعات قبلی، ترکیب اطلاعات جدید با اطلاعات قبلی، درگیر شدن انواع حافظه‌ها، تقویت مهارت‌ها، شکل دهی سیناپس‌های عصبی، ایجاد مدارهای جدید در مغز و تازه طبقه بندی اطلاعات در وقتی که خواب هستیم به منظور حافظه سازی توسط مغز می‌باشد.
مغز به همین سادگی‌ها زیر بار این فشار نمی‌رود و قطعاً شما نباید این طرز تفکر را داشته باشید که درس خواندن کار پیچیده‌ای نیست و بایستی خیلی راحت اجرا شود. اگر انجام کارهای انسانی ساده بود الان همه انسان‌های دنیا موفق بودند. هر کار انسانی که شما در نظر بگیرید برای خودش سخت است برای همین، وقتی مقایسه می‌کنید که چرا رژیم گرفتن برایتان راحت‌تر از درس خواندن است، دلیلش این است که درس خواندن سنگین‌ترین کاری است که مغز انجام می‌دهد.
2- کارهای انسانی با مصرف انرژی همراه هستند و مغز زیر بار این مصرف انرژی نمی‌رود و حالا یک چیز این موضوع را سخت‌تر هم می‌کند و آن تداوم است. یعنی وقتی یک فعالیت قرار باشد برای دراز مدت انجام شود حالا فشار انجام دادنش چندین برابر قبل می‌شود. برای همین اگر شما همان رژیم گرفتن را برای طولانی مدت بخواهید انجام دهید متوجه می‌شوید که چندین و چندبار رژیمتان شکسته می‌شود و آنجاست که می‌پذیرید فشار درونی برای انجام نشدن رژیم وجود دارد. اولین سوالی که افراد در مورد رژیم غذایی می‌پرسند این است که چرا به آن عادت نمی‌کنیم؟
مثلاً شش ماه هم رژیم بگیریم بازهم اگر آگاهانه زندگی نکنیم دوباره زیاد می‌خوریم. در مورد درس خواندن هم دقیقاً همینطور است. ما مجبوریم هر روز فشار بیاوریم و درون مغزمان موافق این مصرف انرژی نیست. در نتیجه شما فاکتور دراز مدت را هم در نظر بگیرید. یک مثال معروفش لیوان آب است.
اگر شما یک لیوان آب را برای چند دقیقه نگه دارید، دستتان درد نمی‌گیرد ولی همان یک لیوان آب را اگر برای چند ساعت بخواهید نگاه دارید آنگاه است که درد را متوجه می‌شوید. برای همین است که شما از آذر ماه که شروع کرده‌اید دایما نوسانات را تجربه کرده‌اید و شاید انتهای ذهنتان دنبال تداوم بوده‌اید، ولی اگر قبول می‌کردید که درس خواندن تبدیل به عادت نمی‌شود آنگاه هر بار که فرایند درسی را می‌خواستید کنار بگذارید بلافاصله خودتان را با فشاری که می‌آوردید پشت میز نگاه می‌داشتید.
این همان چیزی است که تمایل داریم یکایک شما عزیزان به آن برسید یعنی بدانید عادت کردن اتفاق نمی‌افتد و افت کردن کاملاً عادی است ولی وقتی به هر دلیلی دچار نوسان یا افت شدیم حق نداریم فرایند مطالعه را کنار بگذاریم و مجبوریم داروی تلخی به اسم ادامه دادن در نهایت حس منفی را بخوریم تا از این شرایط خارج شویم.
در واقع وقتی بحران درست می‌شود و شما میز درس را ترک می‌کنید یک پالس مثبت به مغز می‌فرستید که می‌تواند با این روش‌ها جلوی درس خواندن را بگیرد ولی اگر فشار می‌آوردید آنگاه پالس منفی و بازخورد نامطلوب ارسال می‌شد و مغز پس از مدتی مجبور می‌شد روش را تغییر دهد.
3- این طرز تفکر که دو ماه زمان دارم و افرادی بوده‌اند که به فلان نتایج برسند و باید کاری کنم شاید در نگاه اول یک صحبت بسیار انگیزشی باشد و شاید هر بار که این قسمت پیام خود را می‌خوانید ذوق می‌کنید که چقدر بخش انگیزشی خوبی برای خودم گفته‌ام اما اگر بخواهیم علمی‌تر نگاه کنیم این جمله خودش بهترین خوراک فکری برای درس نخواندن است.
همان فشار دوماه زمان دارم اولین جایی است که با از دست دادن چند روز به راحتی زمینه را فراهم می‌کنید که بقیه روزها را هم از دست بدهید و از سوی دیگر به این جمله دقت کنید: «اینکه دیگران به چه نتایجی رسیده‌اید هیچ چیزی را در مورد شما اثبات نمی‌کند» ولی همین را در نظر نمی‌گیرد و فقط کافی است در یادگیری چند مطلب، کمی زمان بیشتری نیاز باشد یا در چند تست اشتباه کنید آنگاه است که مغز می‌گوید تو نمی‌توانی مثل آن‌هایی باشی که نتیجه گرفته‌اند. آن‌ها هوش و استعداد خاصی داشته‌اند و تو هنوز در بسیاری از مشکلات گیر می‌کنی. درست است که در نگاه اول یک صحبت انگیزشی انجام داده بودید ولی در عمق این حرف، متوجه می‌شویم که کاملاً آسیب پذیر هستیم. اگر می‌پرسید پس جمله درست چیست؟ در پاسخ می گویم این دیدگاه را خودتان بررسی کنید و اگر درست بود بپذیرید:
«من هدفم را بر اساس نیازم انتخاب کرده‌ام پس این راه است که به نیازهایم پاسخ می‌دهد و من بایستی برای هدفم برنامه ریزی کرده و با فشار بیرونی و افزایش آگاهی، قدم به قدم جلو بروم تا به هدفم برسم. من نمی‌دانم چه موقع به آن می‌رسم ولی موفقیت داروی تلخی است که مجبورم بخورم تا بتوانم به نیازهایم پاسخ دهم. برای من اهمیت ندارد که الان چند ماه تا کنکور است، برای من این موضوع مهم است که سوادم را به رشته مورد نظرم برسانم. بنابراین فارغ از هیجان، انگیزه، استرس زمان و… بایستی وضعیت فعلی خودم را بسنجم و سعی کنم به سواد مورد نظرم برسم. حالا دوماه طول می‌کشد یا بیشتر؟ نمی‌دانم، بلکه وظیفه دارم برای آنچه بر اساس نیاز انتخاب کرده‌ام بر اساس فشار و آگاهی که دارم عملگرایی کنم».
لازم می دانم این نکته را توضیح دهم که می دانم در فضای کنکور همیشه صحبت‌های انگیزشی هست. اینکه فلان اشخاص در دو ماه فلان کارها را کرده‌اند و احتمالاً با خواندن داستان زندگی آن‌ها، هیجان زده می‌شویم و اسم این هیجان را انگیزه می‌گذاریم ولی اگر قرار است علمی زندگی کنیم بایستی عمق بیشتری به زندگی داشته باشیم. من می دانم که جو طوری است که همه ذهنشان طعم و مزه گرفته و فقط انتظار دارند که از این حرف‌ها بشنوند ولی کلبه مشاوره قرارش بر بررسی علمی است و ما کاری به جو موجود در کنکور نداریم.
وقتی به علم چنگ بزنید درست است که هیجانی در حرف‌های علم نیست و خیلی خشک و سخت گیر است ولی در دراز مدت شما را از آسیب‌های روحی در امان نگاه می‌دارد و در نهایت اگر به صحبت‌هایش عمل کنید قطعاً موفق می‌شوید. بنده فقط خواستم به شما یادآور شوم که آن طرز تفکری که شما دارید چطور می‌تواند به ضررتان تمام شود و قطعاً اگر آن را بهبود دهید آنگاه به به انسان عملگراتری تبدیل می‌شوید.
4- وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور دچار افت تحصیلی یا نوسان می‌شود بایستی مشکل یا مشکلات را بررسی کند. یعنی ضمن اینکه فرایند مطالعه را ادامه می‌دهد به طور موازی هم بایستی ریشه یابی کند که مشکل چیست؟ گاهی می‌بینید مشکلاتی مثل وسواس، دقیقه نودی بودن، کمال گرایی و… باعث شده‌اند که ما دایما دچار نوسان شویم.
برای این قسمت بایستی افکار درونی‌تان را بررسی کنید و ببینید که آن لحظه‌ای که تصمیم می‌گرفتید برنامه اجرا نکنید دقیقاً چه افکاری درون شما می‌گذشته که باعث شده قبول کنید که درس خواندن را کنار بگذارید. بررسی افکار درونی باعث می‌شود که نقاط ضعف را کشف و با بهبود آن‌ها بتوانید حکم قطعی به مغزتان بدهید و بهتر مهارش کنید.
5- یکی از مهم‌ترین جمله‌های موجود در متن شما این جمله است که می‌فرمایید: «خیلی‌ها حتی راجب تله‌های ذهنی و… حتی روحشونم خبردار نبوده و نتیجه گرفتند». خیلی مهم است که در مورد این جمله بدانیم و کمی فکر کنیم. آیا شما در مورد اختلال تایجین کیوفوشو «Taijin kyofusho» چیزی می دانید؟
مسلم است که نه! خب دلیلش این است که شما خدا را شکر دچار مشکلات مربوط به تایجین کیوفوشو نشده‌اید و دلیلی هم ندارد که بخواهید بدانید که این بیماری چیست؟ اما اگر فرض کنیم شخصی از اینکه در اجتماع ظاهر شود خجالت می‌کشد و حس بدی نسبت به بدن و ظاهر خودش دارد و همیشه سعی می‌کند خود را از مردم پنهان کند و با دیدن مردم دچار افزایش ضربان قلب، عرق کردن و … می‌شود، حالا است که احتمال می‌رود او دچار اختلال تایجین کیوفوشو شده باشد. البته فقط احتمال می‌دهیم که این باشد چون ممکن است به مسائل دیگری هم مربوط باشد.
در مورد موفقیت هم دقیقاً همینطور است. لزومی ندارد که ما فکر کنیم همه بایستی بدانند که کلک‌های مغز چیست و چطور باید با آن مقابله کنند چون ممکن است یک فرد به دلیل سبک زندگی و وجود افراد خاصی در زندگی‌شان بدون اینکه نیاز به آموزش آگاهانه باشد این مسائل را آموخته باشند.
به طور مثال می گویم: اگر یک فرزند دو ساله یا کمی بزرگتر داشته باشید و هر چیزی که این کودک خواست را با کمی تأخیر در اختیارش قرار دهید آنگاه است که او در این فرایند اول سختی می‌کشد (انتظار برای کودک دوساله یا کمی بزرگتر یک سختی حساب می‌شود) و بعد به لذت (همان خواسته‌ای که داشته) می‌رسد.
همین فرد را اگر با این روش تربیت کنید وقتی به مدرسه برود اول مشق‌هایش را می‌نویسد و بعد برنامه کودک تماشا می‌کند. البته به شرطی که تحت آموزش‌های اشتباه قرار نگیرد. چرا تاکید کردم تحت آموزش‌های اشتباه قرار نگیرد؟ چون مغز ما موفقیت را نمی‌فهمد برای همین هر کاری که با مصرف انرژی همراه باشد را با آن مشکل دارد و در نتیجه این کودک درست است که توسط آموزش اطرافیان آموخته که فشار بیاورد و اول زجر بکشد و بعد لذت ببرد اما این آموزش به عادت تبدیل نشده که تا آخر عمر با او همراه باشد و هرکجا که تحت تأثیر آموزش اشتباه قرار بگیرد آنگاه است که به راحتی آب خوردن این روند را کنار می‌گذارد، کما اینکه در همین پرسش و پاسخ‌ها شاید بارها و بارها خوانده باشید که شاگرد اول‌های مدرسه دچار مشکلاتی شده بودند یعنی کسانی که همیشه درس خوان بوده‌اند اما یک جایی دچار بحران شده‌اند.
این درست است که برخی از افراد بدون اینکه به صورت آگاهانه در مورد مغز بدانند، به دلیل سبک زندگی یا وجود افراد خاص در زندگی‌شان، به صورت غیر مستقیم آموخته‌اند که فشار بیاورند تا به خواسته‌شان برسند و تا زمانی که این الگو را با فشار و زور اجرا می‌کنند، نیازی نیست در مورد مغز بدانند ولی وقتی شخصی این چنین رشد نکرده یا اینکه در مرحله‌ای از مراحل زندگی‌اش دچار بحران یا مشکلات می‌شود حالا است که نیاز دارد مغزش را بشناسد.
در واقع اگر شما روند درس خواندن را با فشار انجام می‌دادید و می‌توانستید به دلیل آموزش‌های غیر مستقیم، خاطرات، وجود افراد خاص و نوع تربیتی که شده‌اید، این فشار را تداوم دهید آنگاه اصلاً نیاز نبود که در مورد مغز بخوانید ولی مشکل از جایی شروع می‌شود که به قول خودتان نوسان پیدا می‌کنید و حالا وظیفه دارید که در موردش بدانید و این مشکل را حل کنید. به عبارت دیگر، من به عنوان یک انسان هدفمند، تا وقتی مشکلی ندارم و می‌توانم فشار بیاورم تا کارهای انسانی‌ام انجام شود، خب نیازی هم نیست در مورد مغز بخوانم ولی وقتی به مشکل می‌خوریم چطور؟
یک نکته هم اضافه کنم: اگر یک فرد مشکلی نداشته باشد ولی در مورد مغز بخواند و آگاهی‌اش را زیاد کند ایراد دارد؟ قطعاً خیر. وقتی او آگاهی‌اش را افزایش می‌دهد با وجود اینکه الان مشغول خوب درس خواندن است ولی با آن آگاهی که دارد قطعاً خودش را واکسینه می‌کند و می‌آموزد که اگر آن مشکلات بوجود آمدند بتواند خودش را خیلی سریع جمع و جور کند. بنابراین به طور خلاصه:
الف) برخی‌ها بدون اینکه به صورت مستقیم در مورد مغز چیزی بدانند توانسته‌اند موفق شوند چون سبک زندگی، خاطرات و انسان‌هایی که در مسیر زندگی‌شان بوده‌اند، این آموزش‌ها به صورت غیر مستقیم به آن‌ها داده شده و این عزیزان یاد گرفته‌اند که کارهای انسانی را با فشار انجام دهند. اینکه برخی بدون آگاهی از مغز به موفقیت رسیده‌اند هیچ ربطی به این موضوع ندارد که وقتی من دچار مشکل می‌شوم به خودم بگویم که نباید در مورد مغز آگاهی داشته باشی. بلکه وقتی خوب عمل نمی‌کنم بایستی بروم مشکل را حل کنم و این مشکل قطعاً به مغز بر می‌گردد.
ب) هرچقدر آگاهی ما افزایش یابد بهتر می‌توانیم خود را مدیریت کنیم و به انسان توانمند سطح بالاتر تبدیل شویم که می‌تواند مشکلات را بدون اینکه تبدیل به بحران شوند خیلی سریع حل کند. موفق‌ترین باشید.

آینده مبهم

سلام من دختر 20 ساله ای هستم و به شدت از آینده مبهمی که متصور هستم رنج میبرم. در واقع من تصمیم داشتم کنکور بدم و پزشکی قبول بشم و بعد هم تخصص بگیرم و این دورنما رو برای خودم ترسیم کرده بودم چون شما گفته بودین که باید با توجه به نیازهای زندگی تصمیم بگیریم وارد چه حرفه ای بشیم و من فکر میکردم که پزشکی انتخاب مناسبی هست برای من.
ولی چند وقته همه اش از اوضاع نابسامان پزشکان و جمعیت رو به رشد پزشکان مهاجر میشنوم و همچنین کسانی که پزشکی میخونن و سالهای آخر عمومی هستن یا پشیمونن از رشته شون و یا در حال آمادگی برای مهاجرت و همچنین مسئله کاهش درآمد پزشکان و اشباع این رشته.
تمام این موضوعات منو واقعا دلسرد کرده و از تلاش برای هدفم بازداشته اصلا نمیتونم درست فکر کنم یا درس بخونم دائما به خودم میگم چرا این همه آدم که جایگاهشون نهایت آرزوی خیلی هاست میذارن میرن و همه چیزو برای رفتن به کشور دیگری رها میکنن. این موارد واقعا آدم رو ناامید میکنه مخصوصا برای کسی مثل من که خیلی نمیتونه به خاطر شرایط شخصی زندگیش در مورد مهاجرت تصمیم قطعی بگیره.
سوال من از شما اینه که آیا وضعیت پزشکی واقعا اینقدر ناامیدکننده است که همه دارن مهاجرت میکنن؟ در چنین شرایطی منی که نیاز به امنیت شغلی، درآمد مناسب و جایگاه اجتماعی خوب به عنوان یک خانم دارم، به چه رشته ای باید دل خوش کنم؟ چون تا هدفم مشخص نباشه واقعا از این سردرگمی نجات پیدا نمیکنم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. از آنجایی که خیلی از افراد بر اساس نیازهایشان زندگی نمی‌کنند بنابراین بسیار طبیعی است که پشیمانی در هر رشته‌ای که برسید موج می زند. ما بایستی این واقعیت را بپذیریم که فرزندان کشورمان یاد نگرفته‌اند به نیازهایشان توجه کنند. شاید برایتان عجیب باشد ولی تعداد زیادی از افراد پزشکی را می‌خوانند نه بخاطر برطرف کردن نیازهایشان بلکه فقط برای اینکه همه می گویند پزشکی رشته خوبی است.
همین افراد که تعدادشان کم هم نیست وارد رشته پزشکی می‌شوند و بعدش به جمع پشیمان‌ها اضافه می‌شوند و بعد با اظهار نظر باعث ایجاد خطای ذهنی در افراد پشت کنکوری می‌شوند. یعنی یک عزیزی مثل شما بدون اینکه اصلاً بررسی کند آیا آن پشیمان‌ها چطور و با چه اصولی تصمیم گرفته‌اند که وارد یک رشته شوند فقط نتیجه نهایی را می‌شنوید و با یک قضاوت اشتباه نسبت به تصمیمتان دلسرد می‌شوید. نکته بعدی این است که ما انسان‌ها زندگی موازی انجام می‌دهیم و با همین رویکرد، به غلط به دیگران راهنمایی می‌کنیم و باعث ایجاد خطای تصمیم گیری در افراد می‌شویم.
زندگی موازی یعنی چه؟ مثلاً فرض کنید شخص A وارد رشته پزشکی می‌شود و با سختی‌های این رشته رو به رو می‌شود و بعد در ذهنش می‌گوید کاش وارد رشته پزشکی نشده بودم و به فلان رشته می‌رفتم. چون او فکر می‌کند رشته دیگری اگر درس می‌خواند به این اندازه سخت نبود و خیلی زود می‌توانست پیشرفت کند.
همین چند روز پیش یکی از دانشجویان پزشکی با من تماس گرفت و دقیقاً می‌گفت کاش به جای پزشکی به سراغ تئاتر می‌رفتم و با کمترین زحمت الان به یک بازیگر ماهر تبدیل می‌شدم. من از ایشان ایمیلشان را گرفتم و یک تمرین ساده و مقدماتی تئاتر فرانسه را برایشان ارسال کردم. بعد از چهل دقیقه به من زنگ زدند و گفتند گلویم درد گرفته چقدر این تمرین‌ها خسته کننده است. من به ایشان گفتم این همان زندگی موازی است که مغز شما بازی می‌کند.
از نظر شما پزشکی رشته سختی است چون مشغول خواندنش هستید ولی رشته بازیگری آسان است چون با آن مواجه نشدید. اگر وارد آن رشته شوید تازه متوجه می‌شوید که علاوه بر استرس‌های شغلی و کمبود درآمد و رقابت شدید بین بازیگران، تازه باید تمرین‌ها و مهارت‌های سنگین را تمرین کنید. شما یک گرم کردن صدا را خواستید تمرین کنید گلوی تان درد گرفت حالا چطور می‌خواهید روزی 5 الی 6 ساعت تمرین تئاتر کار کنید و با خودتان بگویید که کار ساده‌ای است؟
زندگی موازی باعث می‌شود که هر انسانی در هر شغلی بگوید که شغل من سخت‌ترین و به دردنخورترین است و برو سراغ یک شغل دیگر. برای همین است که وقتی از یک پزشک می‌پرسید ایا رشته پزشکی بخوانم؟ اگر آن فرد آگاه از زندگی موازی نباشد خیلی سریع می‌گوید: نه! با جوانی خودت بازی نکن وقتت را تلف نکن. مرا ببین نه تفریح دارم نه فهمیدم عمرم چطور گذشت. برو سراغ یک رشته‌ای که بتوانی زندگی کنی.
بله این‌ها مسایلی هستند که پشت پرده ذهن ما می‌گذرد ولی به دلیل ناآگاهی خیلی زود ممکن است تحت تأثیر قرار بگیرید و خود را ناامید کرده و از تلاش برای رفع نیازهایتان دست بکشید. نکته بعدی در مورد مهاجرت است. اینکه شما وارد شغلی شوید که با این شرایط هموار بتوانید در کشور دیگری کار کنید یک امتیاز مثبت است.
مثلاً فرض کنید کسی که رشته X را خوانده ایا به همین سادگی می‌تواند در هر کشوری زندگی خودش را انجام دهد؟ بنابراین قدرت پزشکی در این است که فرد می‌تواند محل زندگی‌اش را انتخاب کند. از سوی دیگر بایستی به شما یادآور شوم که وقتی نیازهای شما می گویند باید پزشک شوید راه دیگری ندارید.
آیا شما مسیر دیگری می‌شناسید که بتوانید به نیازهای خودتان پاسخ دهید؟ اگر راهی هست همین الان آن مسیر را انتخاب کنید. این موضوع را تاکید می‌کنم تا باز هم به این نتیجه برسید که آیا راه دیگری هم هست و شما بررسی نکردید؟
در واقع ما اصراری نداریم که همه باید به پزشکی بروند. بلکه بنده معتقدم هرکسی بر اساس نیازش بایستی مسیر زندگی را تعیین کند تا هزینه‌های پایبندی به آن مسیر را بپذیرد. حتی من معتقدم که برخی‌ها نباید درس بخوانند و چرا فکر می‌کنیم همه باید وارد دانشگاه شوند؟ بنابراین خواهش می‌کنم دید وسیع‌تری داشته باشید و اگر به این نتیجه رسیدید که مسیر Z همان مسیری است که نیازهایتان را برطرف می‌کند آنگاه راه را تا انتها بایستی طی کنید.
در انتها یادآور می‌شوم که خطاهای ذهنی که در این پاسخ به آن اشاره کردم را در مورد هر رشته دانشگاهی دیگری هم می‌توانید ارزیابی کنید. مثلاً شما بگویید می‌خواهم به رشته فیزیوتراپی بروم آنگاه یک تحقیق سریع انجام دهید متوجه می‌شوید که همان خطاهایی که در این پیام برای پزشکی توضیح دادم در رشته‌های دیگر هم تکرار می‌شوند. موفق‌ترین باشید.

شروع تغییر

سلام آقای جدیدی من یه دختر 18 سالم که تا حالا تو هیچ آزمونی موفق نبودم . نه نمونه دولتی ششم و نهم و نه کنکور پارسالم حتی به کنکور امسال هم امیدی ندارم. رشتم تجربیه و همیشه شاگرد اول بودم البته تو مدارس عادی! هیچوقت تست نمیزدم و یه جورایی ازش وحشت داشتم و فکر میکردم از پسش بر نمیام ولی تشریحیم همیشه عالی بود، من از همون کلاس ششم میدونستم باید تست بزنم ولی اینکارو نمیکردم و این موضوع تا الان با من همراه بوده.
از اونجایی که همیشه با یکم درس خوندن نمره کامل میگرفتم باقی مونده روزم رو به فیلم دیدن و اینستا رفتن میگذروندم و یه جورایی بهش معتاد شدم و روز به روز تایم اینا بیشتر میشدن تو زندگیم مخصوصا فیلم دیدن و من پارسال کنکور قبول نشدم. از مهر پارسال تا همین الان من بازم از درس فرار کردم البته نه به دلیل فیلم یا اینستا بلکه به خاطر ترس! من از کنکور و تست میترسم تو این مدت یه مبحث رو میخوندم و وقتی قرار بود تست بزنم کلا اون مبحث رو کنار میذاشتم به طوری که الان هیچی بلد نیستم.
پدر و مادرم خیلی اصرار کردن که مشاور بگیرم ولی من قبول نکردم چون نمیخواستم بفهمن پارسال انقدر کم کاری کردم و خجالت میکشیدم و همین دیروز که نتیجه ازمونم رو فهمیدن مامانم بهم حرفایی زد که منو از خواب غفلت بیدار کرد واسه اولین بار شکست هامو تو ازمون های مختلف بهم یاداوری کرد بهم گفت که تو خیلی لجباز و مغروری و حاضر نشدی از کسی کمک بگیری و هر چی هم که ما بهت میگفتیم عصبانی میشدی و میگفتی که خودم بهتر میدونم!
بهم گفت وقتی تغییری نکردی بهتره بری دانشگاه و یه رشته ای بخونی البته که حرف همه اعضای خانواده هم همینه. آقای جدیدی من پشیمونم خیلی هم پشیمونم تازه فهمیدم با زندگیم چیکار کردم، تازه فهمیدم که اصلا هدفی نداشتم فقط میخواستم رتبه م خوب بشه که نشد . تازه فهمیدم که من نمیخوام برم یه رشته ای رو بخونم که بعد از 4 سال برگردم و بشینم تو خونه، خیلی کارها هست که دوست دارم انجام بدم و من واسه همه این کارها به استقلال مالی نیاز دارم و استقلال مالی هم برای من فقط با درس خوندن به دست میاد.
بعد از کلی گریه کردن تصیم گرفتم عوض بشم دیگه نمیخوام گریه کنم یا از چیزی بترسم دیگه این شخصیت ضعیفم رو نمیخوام. تصمیمی که گرفتم از روی احساس نیست من الان دقیقا میدونم واسه ده سال اینده م چی میخوام فقط چیزی که این وسط منو اذیت میکنه فشار خانواده م واسه دانشگاه رفتنم و وضعیت بی ثبات درسیمه به نظرتون چجوری باید با خانواده م صحبت کنم که اجازه بدن یک سال دیگه هم بمونم؟ و وضعیت درسیم رو چجوری از این بی ثباتی نجات بدم؟

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما چندین نکته وجود دارد که به ترتیب شماره گذاری به آن‌ها اشاره می‌کنم: 1- اینکه یک انسان در هیچ آزمونی موفق نبوده به این معنا نیست که از این به بعد هم موفق نمی‌شود. در واقع مغز ما خیلی تلاش می‌کند که بگوید: «اگر اتفاقی در گذشته برای تو رخ داده پس باز هم رخ می‌دهد» اما این جمله درست نیست. در واقع شما می‌توانید هزار بار هم شکست بخورید ولی دلیل نیست که هزار و یکمین بار هم شکست بخورید. شاید بگویید که اگر آن جمله غلط است پس چرا این اتفاق برای شما تکرار شده؟
چون شما هیچوقت روی دلایل شکست خوردن فکر نکرده‌اید و آن را اصلاح و ترمیم نکرده‌اید. خب تا وقتی آن دلایل پابرجا هستند، مسلم است که در آزمون‌های بعدی هم نتیجه نمی‌گیرید ولی این موضوع را نباید با این دید خرافه قاطی کنیم که ما در آزمون‌ها موفق نمی‌شویم. پس خیلی مواظب باشید چنین کلکی از مغزتان نخورید.
2- از شکست‌های قبلی برای خودتان یک چوب تنبیه درست نکنید و هر بار خواستید خودتان را ارزیابی کنید آنگاه بگویید که من قبلاً هیچوقت موفق نشدم پس من لایق موفقیت نیستم. هرکسی گذشته خود را به سرکوفت زدن خودش تبدیل کند آنگاه در دراز مدت، احساس خودکم بینی پیدا می‌کند که متاسفانه با این احساس، کم کم از موفقیت دور می‌شود. آنچه تاکید می‌کنم این است که گذشته‌تان را تحلیل کنید و ایرادات را پیدا و برطرف کنید ولی آن را تبدیل به وسیله‌ای برای تحقیر خودتان نکنید.
3- پشیمانی یک احساس است که می‌تواند به ضرر شما تمام شود. وقتی کسی پشیمان می‌شود آنگاه اولین فکری که در او شکل می‌گیرد این است که عمر و زمانش را از دست داده است و حس عقب افتادن را تجربه می‌کند و در نتیجه از ابتدا در مقابل شکست‌های بعدی گارد می‌گیرد و با خودش چنین عهد می‌کند که گذشته را جبران کرده و خیلی سریع به موفقیت‌های چشم گیر برسد. این رویکردی که در ذهن یک فرد پشیمان وجود دارد با واقعیت موفقیت همخوانی ندارد و در نتیجه یک فرد پشیمان با کوچکترین اشتباه یا شکستی که می‌خورد مجدداً احساس ناامیدی، ناتوانی کرده و خودزنی را شروع می‌کند.
به جای آنکه پشیمان باشید با خودتان بگویید اتفاقاتی که در زندگی‌تان روی داده است حتماً مطابق با شرایطتان بوده و لازم بوده این اتفاقات را تجربه کنید تا به دید بهتری برای زندگی آینده‌تان داشته باشید. در واقع زندگی ما با هر فرمتی که بوده باعث با تجربه تر شدن ما می‌شود. ما از گذشته خود پشیمان نیستیم بلکه آن را زندگی کرده‌ایم و حتماً تجربه‌های خوبی از آن برای آینده داریم.
ما فشاری بابت گذشته‌مان روی دوش خود نداریم و قرار نیست یک حرکت اورژانسی برای آینده کنیم و اصلاً هم قرار نیست گذشته را جبران کرده و فکر کنیم که عمری هدر داده‌ایم. شما هر زندگی داشته‌اید، مانند قطعات پازلی بوده که به اینجا برسید و امروز نتیجه بهتری برای آینده‌تان بگیرید.
4- من فکر نمی‌کنم که خانواده‌تان با تلاش شما مشکلی داشته باشند بنابراین می‌توانید برایشان توضیح دهید که قصد دارید برای هدفتان تلاش کنید و مدل دیگری از زندگی را تجربه کنید و شاید بازهم شکست بخورید ولی قطعاً اشتباهات قبلی را تکرار نمی‌کنید و در یک فرایند واقع بینانه برای هدفتان تلاش می‌کنید. با توجه به صحبت‌هایی که شما در توضیحات خود نوشته‌اید اگر آن‌ها تلاش شما را مشاهده کنند قطعاً فشاری روی شما نمی‌آورند. موفق‌ترین باشید.

قدرت تصمیم گیری

سلام من اصلا قدرت تصمیم گیری ندارم و سالهاست فقط زندگی خودم رو پیش بردم و هیچ وقت نتونستم بین چند تا کار یا حتی خرید تصمیم بگیرم. یا به کل فراموششون میکنم یا سعی میکنم همه ی اون کار هارو انجام بدم. حالا که سنم زیاد شده و دیگه بچه نیستم باز هم نتونستم بین کار هام یکی رو انتخاب کنم و چند تا کار همزمان انجام میدم که تو هیچکدوم پیشرفت خاصی ندارم حتی فکر میکنم برای ازدواج هم نمیتوانم تصمیم بگیرم و کلا سعی میکنم به این قضیه فکری نکنم. آیا من درمان میشم؟خیلی نگران خودم هستم.
راستش من خودم با تحلیلی که از خودم در طی سالها کردم متوجه شدم تو هر زمینه ای میترسم و شاید علت تصمیم نگرفتن هام ترس باشه ولی هییچ وقت متوحه نشدم چرا میترسم. از اینکه الان چند تا از کارهام رو حذف کنم و فقط رو یکی تمرکز کنم میترسم. از اینکه برای ادامه تحصیل رشته مورد علاقم رو انتخاب کنم و رشته قبلیم رو ادامه ندم میترسم و خیلی خیلی ترس های دیگه که من رو خسته کرده. امکان دارد شما لطف کنید به من بگید چیکار باید انجام بدم؟

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. قبل از اینکه وارد پاسخ شویم یک توضیح در مورد کلمه «مهارت» می‌دهم. وقتی می گوییم یک فعالیت از جنس «مهارت» است، یعنی آن فعالیت را بایستی در این دنیا و به کمک دیگران آموزش ببینیم و موضوعی نیست که به ژن‌های ما ارتباط داشته باشد.
مثلاً آرایشگری یک مهارت است بنابراین باید از دیگران یادش بگیریم و اینطوری نیست که ژنی برای آرایشگری در مغز ما تعبیه شده باشد. برای همین وقتی کلمه «مهارت» را می‌خوانید یا در جایی می‌شنوید زودی به خودتان بگویید یعنی این کار را باید در این دنیا با تمرین و تکرار از دیگران آموزش ببینیم. حالا به سراغ پاسخ شما می‌رویم:
تصمیم گیری یک مهارت است که ما انسان‌ها در فرایند رشد خودمان بایستی آن را به کمک اطرافیان یاد بگیریم و با تمرین و تکرار و قطعاً مشاهده شکست‌هایی در تصمیم گیری های مان، هر بار تصمیم‌های بهینه شده تری را بگیریم. متاسفانه در فرهنگ کشورمان و در برخی از خانواده‌ها که البته تعدادشان هم کم نیست، مهارت تصمیم گیری ما را تقویت نمی‌کنند.
معمولاً با گفتن جملاتی مثل «تو بچه‌ای، عقلت نمی رسه»، «ما چند پیراهن از تو بیشتر پاره کردیم و بیشتر می‌فهمیم»، «تو آینده رو نمی‌بینی و کوتاه بین هستی»، «دیدی دفعه قبلی اشتباه کردی پس بزار ما بهت بگیم چیکار کنی» و… باعث می‌شوند تا قدرت تصمیم گیری ما افزایش نیابد و حتی سرکوب شده و ضعیف شویم. بنابراین شما نباید این نگرانی و استرسی را داشته باشید چون فقط یک مهارت را یا به خاطر نوع برخورد خانواده یا به دلیل مدل شخصیتی خودتان هنوز آموزش ندیده‌اید.
اگر شروع به تصمیم گیری کنید و چندین و چندبار از مسائل کوچک شروع به تصمیم گیری کنید و این فرایند را تکرار کنید، آنگاه شما هم تقویت می‌شوید و می‌توانید این مهارت را کسب کنید. البته چون تصمیم گیری یک مهارت است پس باید این چهار نکته را همیشه در نظر بگیرید: 1- تا آخر عمر قابل یادگیری است پس نمی‌توانید بگویید برای من دیر شده، 2- مثل هر مهارت دیگری اگر از آن استفاده نکنیم، ضعیف می‌شویم پس دایما بایستی تمرین و تکرار را ادامه دهید، 3- هر چقدر بیشتر تمرین کنیم در آن قوی‌تر می‌شویم پس اجازه ندهید تیپ شخصیتی یا خاطرات قبلی‌تان مانع از تمرین شود و ترس هایی در ذهنتان ایجاد شود که جلوی این تقویت را بگیرد، 4- به مانند هر مهارتی، تا آخر عمرمان امکان اشتباه در آن وجود دارد، در نتیجه با اشتباه شدن یک تصمیم خود را تحقیر، تمسخر، ناتوان و سرکوب نکنید. موفق‌ترین باشید.

عدم تمرکز و فریب خوردن توسط ذهن

سلام من دانش اموز دوازدهم تجربی هستم. وضعیت درسی ام همیشه خیلی خوب بوده و الان هم در سطح مطلوبی هستم ولی این ماه های اخر احساس می کنم چون فشار درس ها بیشتر شده توسط ذهنم فریب می خورم. من از اول سال تصمیم گرفته بودم برای انتخاب رشته و شغل اینده ام بعدا تصمیم بگیرم و بیشتر تمرکزم را روی رتبه بالا قرار بدهم که تا الان موفق هم عمل کردم ولی چند روزی هست که دیگر نمی توانم ذهنم را کنترل کنم و بیشتر اوقات تمرکزم را از دست می دهم به فکر کردن می پردازم و از برنامه ام عقب می افتم که من رو نگران کرده.
چون دوست ندارم الان در این مورد فکری بکنم و تصمیم بگیرم و وقتم را هدر بدهم چون امسال باید نتیجه تمام زحمات ۳ سال ام را بگیرم و بدتر از همه به رشته های فوق العاده بی ربط هم دارم کشیده میشم مثلا کارافرینی یا تاسیس شرکت کارگزاری بورس یا مهاجرت به کشور دیگر و تحصیل در مدرسه های بیزینس یا اینکه چطوری در اینده ۱ میلیون دلار در سال درامد داشته باشم، همش به این فکر می کنم چطور یک فروشنده موفق احساس نیاز در مشتری ایجاد می کند و یا اینکه زبان بدن و تن صدایم چگونه باشد تا مردم را برای خریدن از من ترغیب کنم !!!!!!!!!(واقعا احساس می کنم اگر این طوری پیش برم نمی تونم زیر ۵۰۰ بیارم و اصلا از این شرایط راضی نیستم چون من خیلی برای رتبه ام زحمت کشیدم)
از ابتدا نمی دونستم چی دوست دارم و در چه رشته هایی استعداد دارم تلاش کرده بودم تا به سه رشته برتر تجربی علاقه مند بشوم ولی موفق نشدم برای همین بود که این تصمیم را به بعد کنکور انتقال دادم چون خودم این رشته را انتخاب کردم و باید تا اخر این راه را با سربلندی طی کنم. واقعا نمی دونم چیکار کنم چون من همیشه دختر تلاش گر و با پشتکاری بودم و می توانستم ذهنم را به خوبی در شرایط پر فشار کنترل کنم و بهم نریزم ولی الان من می ترسم و نمی دونم چطور درستش کنم تا به ساعت مطالعه ام لطمه نزند و نتیجه را برعکس نکند لطف می کنید اگر مرا راهنمایی کنید .متشکرم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. رفتارهای در جست و جوی شغل آینده‌ای که الان دارید نشان می‌دهید هیچ کدام واقعی نیست. در واقع برخی از رفتارهای ما مثل دود آتش می‌مانند. شما اگر دود آتش را بخواهید از بین ببرید بایستی منشاء آن را پیدا کنید و با خاموش کردنش، خود به خود دود آتش هم از بین می‌رود. به عبارت دیگر، دنبال شغل بودن برای شخصی مثل شما در این شرایط فعلی، نشان دهنده وجود یک یا چند درد است و تا زمانی که آن موضوعات حل نشوند شما همچنان این رفتار را نشان می‌دهید.
به دیگر سخن، مغز شما برای آنکه عذاب وجدان نگیرید توانسته شما را از درس خواندن یا حداقل از قسمتی از مطالعات و برنامه‌تان دورتان کند و به جایش بگوید در مورد شغل آینده فکر کنیم. حالا بایستی ببینید منشاء این درد چیست؟ من برای اینکه فکرتان باز شود چند مثال می‌زنم ولی لزومی ندارد این مثال‌ها دقیقاً مشکل شما هم باشد بلکه فقط مثال می‌زنم تا شما بهتر بتوانید مشکل یا مشکلات خود را بیابید و حلشان کنید تا رفتار در جست و جوی شغل بودن از بین برود و برنامه‌تان را با تمام قوا اجرا کنید: مثال‌ها:
1- ممکن است ترس از شکست داشته باشید برای همین با تفکر در جست و جوی شغل قسمتی از برنامه را از دست می‌دهید تا به نوعی بگویید که اگر موفق نشدم بخاطر این بود که خودم را کنترل نکردم، 2- شاید برنامه‌ای که برای این روزها در نظر گرفته‌اید بسیار آرمانی و غیرقابل اجراست و چون می‌ترسید برنامه را متعادل کنید بنابراین رو به سوی افکار جست و جوی شغل آورده‌اید، 3- ممکن است قصد دارید هدفتان را کوچک‌تر کنید تا شاید بتوانید از زیر بار فشار دیگران رها شوید، 4- استرس تان در این روزها بیشتر شده و با فکر کردن به شغل آینده به نوعی این استرس را پنهان می‌خواهید کنید و… .
قدم اول برای شما این است که متوجه مشکل یا مشکلات اصلی شوید و با رفع آن‌ها، فکر کردن به شغل آینده برطرف می‌شود. موفق‌ترین باشید.

تغییر رفتار

سلام. اکثر وقت ها تصمیم میگیرم که پروفایل و استوری های دیگران رو چک نکنم یا کار و فعالیت های فلان شخص رو در فضای مجازی دنبال نکنم اما بازم همین کار رو انجام میدم. از اینکه بخوام مثل اکثر مردم رفتار کنم خسته شدم. از دیدن کلیپ ها و فعالیت های دیگران که هیچ سودی بهم نمیرسونه بلکه باعث میشه وقتم گرفته بشه یا تهش یه حس بد رو بهم بده زمانی که جوابی برای سوالات ذهنم ندارم که چرا دارم چنین کاری میکنم یا الان این فرد دقیقا چی بهم یاد داد، واقعا خستم.
اکثر مواقع درونم بهم میگه خب به توچه ربطی داره که فلانی چه حسی رو هم اکنون تجربه کرده و از حس و حالش عکس گذاشته پروفایلش و تو داری پروفایلشو میبینی؟! با اینکه هیچ آدمی رو لایک نمیکنم اما همیشه به خودم گفتم وقتی دارم کلیپ های طنز فلان شخص رو نگاه میکنم یعنی دارم تاییدش میکنم یعنی دارم حمایتش میکنم، خب این حمایت کردنه چی به من میده؟ اکثر آدمایی که دارن این فرد رو حمایت میکنند دارند ساعت ها از عمرشون رو صرف انالیز کلیپ میکنند و انگار هدفی در زندگیشون ندارند اما تو دیگه چرا ؟
تا چند روز چنین کاری رو نمیکنم اما بعد چند روز دوباره میرم نگاه میکنم. حس میکنم این کارم روی ارادم تاثیر منفی گذاشته که چرا بعد از چند روز جلوی خودمو نمیگیرم؟! خواهش میکنم کمکم کنید تا بتونم در این امر موفق بشم. راستی اینو هم بگم که من یه زمانی تمام آدمایی رو که حس کردم مانع میشن تا من انسان سطح بالاتری بشم رو حذف کردم اما الان همون معدود آدمایی رو که باهشون در ارتباطم رو نمیخوام همش عکس و پروفایل هاشونو نگاه کنم. هرچند که کانال های بدرد نخور رو حذف کردم اما هر از چند گاهی میرم سراغشون و کلیپ های طنز رو از آنجایی که ندیدم میبینم.

رضا جدیدی پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. قبل از ایجاد هر تغییری بایستی چند قاعده را بپذیریم: 1- هر تغییری برای آنکه به بار بنشیند و در رفتارهای شما بروز پیدا کند قطعاً نیاز به گذشت زمانی دارد که به آن دوره نهفتگی می گوییم. به عبارت دیگر وقتی شما از امروز یک تغییر را شروع می‌کنید، بایستی مدت زمانی بگذرد تا آن تغییر در رفتارهای شما بروز یابد. این مدت زمان قابل محاسبه نیست و نمی‌دانیم چقدر طول می‌کشد تا این تغییر را بتوانید به طور گسترده نسبت به قبل مشاهده کنید.
2- هر تغییری که انجام می‌دهید اگر در راستای بهتر کردن زندگی انسانی‌تان باشد قطعاً با مخالفت مغز رو به رو است و در نتیجه همیشه درونتان منفی است و حس خوبی از این تغییر ندارید و مغز تمام تلاشش را می‌کند که دوباره به حالت قبل برگردید. پس با این اوصاف بایستی بدانید که نیاز است فشار لازم برای تغییرات را همواره داشته باشید و اینطور نباشد که با خودتان بگویید چون فلان تعداد روز را فشار آوردم پس تغییرات تثبیت شده‌اند و دیگر نیاز به فشار آوردن نیست و این رفتار شکل گرفته و خود به خود تکرار می‌شود.
3- هر تغییری برگشت پذیر است. همانطور که در مورد دوم نیز اشاره کردم، برای مغز هزینه بر است که یک رفتار بهتر را جایگزین یک رفتار سطح پایین نمایید برای همین پس از مدتی که تغییر را شکل دادید به یک باره رفتار قبلی را بر می‌گرداند تا شوکه شوید و فاز بحران را شروع کنید و احساس خودکم بینی و ناتوانی را بوجود آورید. در این شرایط است که فضای ذهنی برای برگشتن به رفتار قبلی آماده است و به راحتی مغز می‌تواند شما را به همان انسان کم خطرتر قبلی تبدیل کند.
با در نظر گرفتن این نکات آنگاه وقتی کسی مثل شما می‌خواهد رفتار تماشای پروفایل یا چک کردن کانال‌های بی فایده را کنار بگذارد اینطوری افکار خودش را تغییر می‌دهد: 1- من قطعاً نیاز دارم بارها و بارها فشار بیاورم و این رفتار را انجام ندهم تا از دوره نهفتگی خارج شوم، 2- خروج از دوره نهفتگی فقط باعث می‌شود که اثرات چک نکردن پروفایل را بتوانم در زندگی‌ام مشاهده کنم مثلاً وقت تلف شده‌ام کمتر می‌شود ولی هرگز باعث نمی‌شود که به جک نکردن پروفایل عادت کنم، 3- من باید این فشار را به طور مداوم داشته باشم تا چک نکردن پروفایل را باز هم ادامه دهم و اینطوری نیست که مثلاً اگر بیست و یک روز پروفایل بقیه را چک نکردم پس دیگر عادت شود، 4- رفتار چک کردن پروفایل ممکن است توسط مغز دوباره برگردد تا به من شوک دهد و حس خود کم بینی و ناتوانی داشته باشم اما شوکه نمی‌شوم و فقط کافی است کار شماره 3 را دوباره و دوباره انجام دهم. موفق‌ترین باشید.

فشارهای مغز

سلام من دیروز وقتی نشستم پشت میز هی مغزم فشار میاورد که فلان فیلمو الان نشون میده یا چک کردن گوشی و… اونا رو نوشتم و گفتم آخر شب فکر میکنم بهتون و آخر شب کاغذ رو پاره کردم امروز انگاری دوباره مغزم موفق شد با اینکه یک درصد تونستم جلوش رو بگیرم که از صندلیم بلند نشم بنظرتون باید همینطور ادامه بدم و سعی کنم که هر چند کم باهاش مقابله کنم تا کم کم متوجه بشه که باید پشت میز باشم و بخونم چون به مغزم زیاد آزادی دادم و موفق شده در حیطه گوشی و فیلم و رمان و تفریح و…فکرمیکنم باید زمان بیشتری مقابله کنم تا کم کم شکست بخوره و اینکه تو بعضی موارد یادم میره که این کلک مغزی هست و باعث میشه برگشتنم به درس سخت بشه چه مدت باید همینطور ادامه بدم تا درست بشه ممنون میشم بگید چیکارکنم؟

رضا پاسخ داد:

سلام وقت بخیر و نیکی. فعالیت‌هایی مثل درس خواندن، کار کردن، رژیم گرفتن، ورزش کردن و هر نوع عمل دیگری که با صرف انرژی زیاد همراه باشد از نظر مغز حیوانی ما بی ارزش تلقی می‌شود و قطعاً با انواع روش‌های مبتنی بر احساس تلاش می‌کند که جلوی‌مان را بگیرد. بنابراین شما تا همیشه بایستی فشار بیاورید و اصلاً اینطوری نیست که فلان تعداد روز اگر مقاومت کنید بعدش دیگر عادت می‌کنید و به صورت خودکار درس می‌خوانید.
مخالفت همیشگی بایستی باشد. در ضمن در این مسیر ممکن است گاهی دچار افت روحی یا عملکردی شوید، یا کلک بخورید و متوجه نشوید یا برخی اوقات با اینکه می دانید مشغول کلک خوردن هستید ولی دست از فشار بردارید. هرگاه در این شرایط بودید بایستی خیلی زود فشار آوردن را از سر بگیرید و وارد بازی‌های بحران ساز مغز که معمولاً با این جملات شروع می‌شود نشوید:
«تو لایق تغییر ایجاد کردن نیستی»، «تو نمی‌توانی هیچوقت درس بخوانی»، «تو فقط فکر می‌کردی تغییر کرده‌ای ولی تو همان آدم قبلی هستی»، «تو هیچوقت نمی‌توانی از این شرایط خلاص شوی»، «مشکل تو خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست. بیا برویم در موردش تحقیق کنیم و بعد درس می‌خوانیم» و… . موفق‌ترین باشید.