پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من برای کنکور امسال از دهم شروع کردم و درس هر سال رو توی اون سال کامل خوندم و امسال هم تقریبا مرور کردم و فقط نیاز دارم به یک جمع بندی کامل. ولی برای شیمی و فیزیک اصلا اینطور نیست. خیلی خیلی عقبم. از شیمی دهم رو تازه تموم کردم و فیزیک هم یه مقداری از دوازدهم و یه مقداری از یازدهم رو تموم کردم و خب یه مبحثایی هستش که تازه تازه دارم یاد میگیرمشون و تستاشو حل میکنم به نظرتون با این وضع امکان قبولی توی رشته پزشکی ( از هر دانشگاهی که بشه) هست؟ انگیزه و پشت کار به اندازه کافی دارم. فقط به شدت نگران این موضوع هستم که درسایی که بقیه خوندن تموم کردن من تازه دارم میخونم و یاد میگیرم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. این پرسش از اساس نادرست است و متاسفانه مشابه این سوال بسیار هم در بین کنکوری ها رایج است به خصوص از ماه بهمن به بعد، با این تیپ سوالات مواجه می شویم. اما چرا معتقدم این نوع سوال غلط است و یک نوع کلک خوردن از مغز برای زمینه سازی ناامیدی است؟ در ادامه این موضوع را تشریح می کنم. به این پرسش چند مدل می شود جواب داد؟ یعنی وقتی این سوال را از مشاور، دوست، یا هر شخص دیگری بپرسید، در نهایت چند جور می تواند جواب دهد؟
حالت اول: آن شخص به شما بگوید بله می شود، چرا که نه؟ کسانی هستند که از صفر شروع کرده و در این مدت رسیده اند. مشابه این صحبت ها را شنیده ایم. حالا فکر می کنید چه خواهد شد؟ آیا شما با این جواب آرامش گرفته و به سراغ مطالعه می روید؟ در کوتاه مدت دقیقا حق با شماست و به سراغ کتاب هایتان می روید.
ولی در بلند مدت و به خصوص پس از اینکه یک مبحث را دیرتر یاد بگیرید یا چند تست را نادرست بزنید، مغزتان می گوید: حتما کسانی که در این مدت خودشان را رسانده اند، پایه قوی داشته اند، یا استعداد و هوش خاصی داشته اند (ما هوش و استعداد را قبول نداریم فقط از زاویه دید مغز داریم بیان می کنیم)، اصلا آن ها معلم خاصی را استخدام کردند یا روش های منحصر به فردی را به کار بسته اند و از این دست جملات.
آنگاه شما دوباره با یک چالش رو به رو می شوید و می پرسید: آیا کسانی که از الان شروع کردند و به هدفشان رسیده اند، هوش خاصی دارند یا از روش و معلمی خاص استفاده کرده اند؟ که در این صورت دو جور به شما پاسخ می دهند: الف) خیر آن ها هم معمولی بودند مثل بقیه، ب) بله آن ها از روش های خاصی استفاده کرده اند.
هر کدام از این جواب ها، مجددا پس از چند روز شما را به بحران می برد. اگر (الف) را بشنوید، آنگاه با هر تست غلطی که بزنید می گویید: حتما آن ها شانس داشته اند یا شایدم در آن سال کنکور آسان طراحی شده و یا نه، برای دلخوشی و آرام کردن من می گویند که آن ها معمولی هستند و آن ها مرا دلخوش می کنند و راستش را نمی گویند.
اگر هم (ب) را بشنوید و روش های آنان را پیاده سازی کنید و بازهم پیشرفتی نکنید در جواب خواهید گفت که من لایق موفقیت نیستم و حتی با روش هایی که بقیه توانسته اند موفق شوند، من نمی توانم نتیجه بگیرم. این از مسیری که در حالت اول رخ می دهد و از هر شاخه ای که بروید، پس از چند روز، دوباره با بحرانی که مغزتان می سازد، متوقف می شوید.
حالت دوم: آن شخص می گوید: خیر، نمی شود در این مدت به نتیجه برسید. در این صورت، دو واکنش ممکن است از شما سر بزند: الف) حرف آن فرد را قبول می کنید و تسلیم شده و هدفتان را کنار می گذارید که اگر اینطور است که بایستی بگویم این چه هدفی است که با حرف دیگران، از بین می رود و چطور شما می خواهید هدفمند باشید وقتی بازخورد بقیه روی شما اثر می گذارد؟
ب) حرف آن فرد را قبول نمی کنید و اتفاقا سر دنده لج می افتید و درس می خوانید ولی فکر آن فرد در تمام افکار شما قدم می زند و هر بار که مطلبی را دیرتر یاد بگیرید یا تستی را نادرست بزنید، مغزتان می گوید: حق با او بود، نمی شود در این مدت به قبولی فکر کرد.
بنابراین در حالت دوم هم، پس از مدتی دوباره با توقف و بحران سازی های مغز رو به رو می شوید. پس این پرسش از اساس برای این طرح نشده که شما بیشتر درس بخوانید بلکه این سوال قرار است در طی چند روز آینده باعث زمین زدن ساعات مطالعه و جلوگیری از درس خواندن هایتان شود.
حالا اگر می پرسید که در این شرایط چطور باید فکر کنیم، به شما خواهم گفت، تفکر درست این است که شما بدانید هیچ فرمول، روش، تجربه یا مدلی وجود ندارد که شرایط شما را درون آن بریزیم و متوجه شویم که آیا قبول می شوید یا خیر؟
وقتی هیچ فرمولی وجود ندارد وقتی تجربه ها برای خود آن آدم هاست و نه برای شما، وقتی علم می گوید ما نمی دانیم و نمی توانیم حتی تخمین بزنیم که چه زمانی یک فرد قبول می شود، پس چرا اینقدر اصرار داریم که حتما از یک شخصی بپرسیم که آیا ما قبول می شویم؟
چه کسی می داند که ما چه موقع قبول می شویم؟ بله می دانم همه ما دوست داریم همان سال اول قبول شویم ولی دوست داشتن ما که فاکتور تعیین کننده نیست. نه من، نه شما و نه علم، نمی داند که ما چه موقع به هدف مان می رسیم. اگر هم می گویید بر اساس تجربه ها می شود کمی تخمین زد و پیش بینی کرد.
بایستی بگویم که تجربه ها مختص و مخصوص هر انسانی است. حتی دوقلوهای همسان هم نمی توانند پروسه یکسان را از خود بروز دهند. زندگی هدفمند مثل رانندگی در شب مه است. هیچ دورنمایی دیده نمی شود، ما ذره ذره جلو می رویم.
می دانید چرا هدفمند بودن سخت است؟ چون یکی از هزینه های هدفمندی همین است که ما نمی دانیم و حتی نمی توانیم تخمین بزنیم که چه موقع به هدفمان می رسیم. بنابراین بایستی به سطحی بالاتر از آگاهی برسید و وارد بازی مغزتان نشوید و با خود بگویید:
آیا من فردی هدفمند هستم؟ اگر هستم باید بپذیرم که یکی از هزینه های هدفمند زندگی کردن این است که هیچ فرمولی برای تعیین قبول شدن یا نشدن من وجود ندارد و من وظیفه دارم در این جاده تاریک مه آلود با تمام قوا به برنامه ام متعهد باشم و آنقدر این مسیر را ادامه دهم تا به کلبه مقصدم برسم.
من اگر هدفمند هستم، نمی توانم در جاده بمانم، نمی توانم توقف کنم و از بقیه بپرسم که آیا می رسم یا نمی رسم؟ چون بقیه هم مثل ما هیچ فرمولی ندارند و آن هایی که هدفمند هستند، فقط گام بر میدارند تا وقتی که سوادشان به حد قبولی برسد و بر روی صندلی رشته دانشگاه شان بنشینند.
امیدوارم وارد بازی مغزتان نشوید و بتوانید با آگاهی که بدست آورده اید، هزینه هدفمندی را بپردازید و قوی عمل کنید. موفق ترین باشید.
سلام اما من تصمیمم رو گرفتم. واقعا میخوام پیشرفت کنم. موفق ترین بشم. برای شروع چه کار کنم؟ چجوری بفهمم چه کاری برام خوبه؟ من علاقه مند به خیلی چیزا هستم. مثل ورزش های تیمی و کلا ورزش، کار های هنری، حتی رشته ی دبیرستانم که تجربی بود، و علاقه مندم در مسیر درستی قرار بگیرم، حتی با اشتباهات بسیار. از شکست نمیترسم چون خیلی شکست خوردم توی زندگیم. میخوام برم به سمت موفقیت. ولی جا نزنم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. چند پتانسیلی بودن را کنار بگذارید. ما آنقدر عمر نداریم که بتوانیم در چندین زمینه به مهارت بالا برسیم. برای همین ورزش و هنر نمی توانند هر دو هدف شما باشند. یکی بایستی انتخاب شود و همان هدف شما نام بگیرد. در مورد اینکه کدام را بایستی انتخاب کنید هیچ کسی نمی تواند به شما کمک کند. چون هدف مثل مسواک است، وسیله ای شخصی است و هرکسی بایستی خودش هدف گذاری کند. لطفا دنبال تجربه و عقل بقیه نباشید که آن ها بگویند با زندگی تان چه باید کنید؟ شما نیازهایی دارید که حتما مسیری برای پاسخ به آن نیازها وجود دارد، خودتان بررسی کرده و هدف را انتخاب کنید. موفق ترین باشید.
سلام دیدین بعضی وقتا ادم سره یک موضوعی کنجکاو میشه؟ حتی شبانه روز ذهنش رو درگیر میکنه معمولا این حس موقعی برام ایجاد میشه که حس کنم مفهوم و منطق قضیه رو درک کردم و حتی مطالب تخصصی تر و پیچیده تر نه تنها خستم نمیکنه، بلکه مشتاق تر میشم حالا چرا اینارو گفتم؟
آقای جدیدی با توجه به مطالب شما من اینطور برداشت کردم درس خواندن نباید لذت بخش باشه (به علت مصرف انرژی، مغز حیوانی و…) ولی چرا وقتی نسبت به موضوعی کنجکاو میشیم اینطور نیست؟ و شدیدا لذت بخش میشه؟ مثلا شده من به موضوعی علاقه مند شدم و رفتم کتاب تخخصیش رو هم خریدم و کامل و با لذت خواندم، حتی از خواب شبم هم زدم!
داشتم فکر میکردم اگه بشه این حد از کنجکاوی رو توی درس پیدا کرد، میشه فارغ از حل چندتا تست و چند ساعت مطالعه و تراز و… با علاقه، لذت و عمق بالا مطالب رو خوند خوش حال میشم نظر و پیشنهادتونو بدونم.ممنون (پ.ن:پسر هستم 19 ساله، درحال خواندن برای دومین کنکور)
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. لطفا به دو مورد توجه کنید: 1- رفتارها وقتی ارزشمند هستند که در طولانی مدت جواب بدهند. در کوتاه مدت بسیاری از رفتارها خیلی خوب هستند و حتی جواب هم می دهند. مثلا همین کلیپ های انگیزشی را اگر در کوتاه مدت و فقط یکی دوبار تماشا کنید، خیلی اثر بخش هستند ولی در بلند مدت، اثری که ندارند هیچ، بلکه باعث افت عملکرد هم می شوند. بنابراین کنجکاوی کردن روی موضوع، یک رفتار کوتاه مدت است که حتی خواب و خوراک تان را هم می گیرد تا هر طور شده به یک نتیجه برسید ولی این رفتاری برای بلند مدت نیست.
چون کنجکاوانه زندگی کردن در دراز مدت بسیار انرژی بر است و قطعا این فرایند از بین می رود یا با مخالفت مغزمان رو به رو می شود و در نهایت حس کنجکاوی از بین می رود و شما دوباره مجبور می شوید با همان زور و فشاری که از آن صحبت کردیم درس بخوانید. پس در نهایت برای بلند مدت بازهم به این نتیجه می رسیم که درس خواندن هیجان انگیز و لذت بخش نیست و باید با فشار جلو برویم.
ما این حس کنجکاوی را در دوره کارشناسی ارشد خیلی خیلی مشاهده می کنیم. دانشجویان ارشد در ابتدا عاشق پایان نامه هستند و گمان می کنند این اولین بار است که می خواهند یک نظر در مورد یک موضوع مشخص پس از تحقیقات شان بدهند ولی رفته رفته همان پایان نامه به زجر تبدیل می شود و آن حس اولیه وجود ندارد و باید پایان نامه را به اجبار جلو برد.
2- گاهی مغز مقطعی عمل می کند و به نفعش هست را می پذیرد انجام دهد. مثلا شما در سال کنکور مشغول مطالعه برای کنکورید که انرژی زیادی را مصرف می کنید و در چنین شرایطی وجود یک کنجکاوی به طور کامل می تواند شما را از مدار مطالعه خارج کند. مثلا در همین سال کنکور به یک باره ممکن است چند هفته روی یک موضوع مصنوعی یا غیر اولویتی وقت می گذارید و بعد از فرایند کنکور جدا می شوید و درست است که در آن مدت لذت برده اید ولی در بلند مدت مغز از همین کنجکاوی قرار است ضربه بزند و احساس عقب افتادگی را تولید کند. موفق ترین باشید.
من یک دختر ۲۱….نه ۲۵ ساله م چرا اول نوشتم ۲۱ چون واقعا نوشتمش ولی پاکش نکردم که واقعیت خودمو جلوی چشمم ببینم من توی ذهنم هنوز همونم بگذریم. من یک هنر دوست و عاشق فعال بودنم اما مغزم محدود شده توسط ترس ها، شرایط مالی، افکار بیهوده جوری که هر چییییییییی فکر میکنم هیچ هدفی پیدا نمیکنم که واقعا از ته دل بخوامش.
واقعا گم شدم بد جوریییییییی خودمو نمیشناسم همیشه هر کاری رو بخاطر دیگران انجام میدم حتی شده از خودم بگذرم از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟ چیکار کنم؟ من دانشگاه رو رها کردم بخاطر کار و الان هم پشیمونم، هم نیستم اصلا من کیم چیم چجور بفهمم چی میخوام انگار مال این دنیا نیستم چقد کاش متوجه منظورم بشید و پاسخم رو بدید. ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما در حالت وسط قرار دارید. اگر انسان را در سه حالت کلی بتوانیم ببینیم که شامل 1- موفقیت، 2- وسط ماندن، 3- معمولی بودن می شود، شما وسط ماندن را تجربه می کنید. به چه معنا؟ افرادی که وسط می مانند، از نظر درونی، کشش به سمت موفقیت دارند و اصلا حاضر نیستند به مانند یک فرد معمولی زندگی کنند. تمام درون این افراد به سمت موفقیت است.
آن ها از داشتن هدف های بزرگ لذت می برند، دوست دارند کار مهمی برای زندگی شان انجام دهند و به درجه ای از موفقیت برسند که کاملا احساس مفید بودن برای خود و اطرافیان و حتی نوع بشر داشته باشند. اما از آن طرف هم هیچ تلاش و عملگرایی در آن ها دیده نمی شود و حتی میزان فعالیت آن ها از یک انسان معمولی هم کمتر است.
در واقع اگر یک انسان معمولی، پذیرفته که باید یک شغلی برای امرار معاش داشته باشد و طبق یک بازه زمانی به سر کار برود و حتی تلاش کند حقوقش افزایش یابد و همچنین سعی می کند از شرایط زندگی اش به هر کیفیتی که شده لذت ببرد، اما همین را هم در زندگی یک انسان وسط مانده نمی توانیم ببینیم.
در واقع او هم می خواهد موفق باشد و هم بی عمل است. نه باور می کند که افکار موفقیت را کنار بگذارد نه خود را آنقدر مصمم می داند که برای موفقیتش کاری کند. جالب است بدانید که بهترین وضعیت از نظر مغز حیوانی مان، وسط ماندن است. چون انسان های وسط مانده کمترین میزان مصرف انرژی را دارند. چون نه مثل افراد موفق روی اهدافشان انرژی مصرف می کنند نه مثل انسان های عادی، روی شغلی متمرکز می شوند. انسان های وسط مانده در رویای خود زندگی می کنند.
بنابراین چون در متن سوال پرسیده بودید که از کجا باید شروع کرد و چه باید کرد؟ پاسخش این است که در گام اول بایستی تصمیم بگیرید از این وسط بودن خارج شوید. اینکه موفقیت را انتخاب می کنید یا معمولی بودن را به خودتان مرتبط است ولی وسط نباشید. وسط بودن هیچ سودی ندارد به جز رضایت مغز حیوانی. بنابراین فکرهای تان را کنید که آیا حاضرید هزینه های هدفمند بودن را بپذیرید و به سوی موفقیت حرکت کنید یا ترجیح می دهید یک زندگی معمولی ولی بدون عذاب دادن های فعلی خود داشته باشید؟ موفق ترین باشید.
سلام در خانواده ای بزرگ شدم که اهل خرافات و مسایل دعا نویسی هستند من 7 سالم که بود اگاهی پیدا کردم که اینها خرافات است اما امسال با اینکه خیلی وقته از مدت آگاه شدنم می گذره بعضی حرف های خرافاتی خانوادم باز هم باور میکنم نمیدانم چه کار کنم من از مغز هم آگاهی دارم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بدست آوردن آگاهی در 7 سالگی بسیار بسیار کار سختی است و شما واقعا بی نظیر هستید که در این شرایط توانسته اید به این آگاهی برسید حالا چرا می گویم سخت است؟ ما انسان ها در هر حدود سنی، یک سری توانایی هایی را داریم و از بقیه توانایی ها، محروم هستیم تا اینکه بزرگتر شویم و بتوانیم این توانایی ها را بدست آوریم.
تفکر منطقی و همراه با نتیجه گیری موضوعی است که در دوره رشد انسان از ابتدای دوره نوجوانی یعنی حدود 11 سالگی شروع می شود ولی بسیار ضعیف است تا اینکه در دوره جوانی به اوج خودش می رسد و هرچه سن مان زیادتر شود این قدرتمان نیز بیشتر خواهد شد.
حالا شما فکرش را کنید، در 7 سالگی توانسته اید به درک منطقی همراه با نتیجه گیری در مورد سبک فکری اطرافیان تان برسید و از این جهت یک کار بسیار عجیب را به نتیجه رسانده اید و بایستی خیلی خیلی خوشحال باشید اما همانطوری که عرض کردم بعضی وقت ها محدودیت هایی داریم که بخاطر سن مان است و اگر صبر کنیم تا فرایندهای رشد تکمیل شوند قطعا می توانیم مشکلاتی که ایجاد می شود را برطرف کنیم.
بنابراین نگران این نباشید که بعضی جاها مجبور می شوید تفکر خرافاتی خانواده را قبول کنید یا یک جاهایی هیچ فکری برای رد کردنش ندارید. همین که آگاهی دارید خودش بسیار بسیار جلوتر از رشد شماست و بسیار مرا خوشحال کردید که این موضوع را با بنده درمیان گذاشتید. به مرور که سن تان افزایش پیدا کند این نقص های کوچک برطرف می شود و شما عالی عالی خواهید بود. موفق ترین باشید.
سلام از وقتی مدرسه مجازی شده تمام درسامو عقب میندازم. تمام درسام رو هم تلمبار شدن و نمیدونم چی کار کنم جالب اینکه من قبلا اگر درس نمی خوندم استرس میگرفتم اما الان همون استرسم نمیگیرم. و این خیلی من رو نگران میکنه. مثلا معلم میخواد امتحان بگیره من یادم میره هفته بعد معلم میگه خب برگه بزارید جلوتون تا امتحان بگیرم من بی تفاوت تقلب میکنم و نمرمم خیلی افتضاح میشه چون درس نخوندم و پیدا نمیکنم مطالب.
من خیلی نگرانم و نمیدونم چیکار کنم. همش دور گوشیم و درسامو نمیخونم. هر چی شروع میکنم مثلا درسامو طبقه بندی کنم و بخونم یه روز که خواندم دوباره میشم همون حالت و نمیخونم بی حوصله میشم. اصلا چیزی یاد نمیگیرم و از بس رو هم تلنبار شدن نمیرسم بخونم. کلافه و سر گردونم. قبلا از درس نخوندن حداقل یه حس بدی داشتم که بهم فشار می اوورد و میرفتم سراغ درس اما الان نه. خیلی بی خیال شدم. میگن احتمالا بعد از عید میخواد امتحانا حضوری بشه. منم هیچی بلد نیستم. اگر میشه کمکم کنید که از کجا و چطور شروع کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پیام شما در عین اینکه بسیار ساده و خودمانی از مشکلی صحبت می کند ولی از آن پیام هایی هست که تمایل دارم روی خط به خطش توضیح بدهم و این را به مرور زمان انجام خواهم داد. چون پیام به شدت فراگیر است و دانش آموزان زیادی با این موضوع درگیر هستند. فقط امیدوارم علاوه بر دانش آموزان و کنکوری ها، پدر و مادرها و کادر مدارس نیز این پاسخ را بخوانند تا شاید تکانی به خودمان بدهیم و دست از تربیت نادرست برداریم.
جمله اول: وقتی مدرسه مجازی شده تمام درسامو عقب میندازم. پیوند زدن یکی از ویژگی های مغز ماست. در واقع مغزما از اطلاعات آشفته و پراکنده بیزار است. او دوست دارد که ارتباط بین مطالب و آموخته ها را به خوبی درک کند. جالب است که موقع حافظه سازی نیز از اصل ارتباط و به هم پیوستگی مطالب استفاده می کند و برای همین است که وقتی یک سرنخ را می بینید تمام خاطرات، اتفاقات و موضوعات مشابه را به یاد می آورید.
اما همین پیوند زدن گاهی به ضرر ما تمام می شود چون مغز در پیوند برقرار کردن اشتباه کرده است. در همین جمله شما، یک پیوند نادرست را مشاهده می کنیم. شما می فرمایید «درس نخواندن = مجازی شدن مدرسه». در حالیکه علت درس نخواندن شما این نیست. بلکه شما درس نمی خوانید چون تا به امروز بر پایه استرس معلم، اجبار، جو رقابتی کلاس درس خوانده اید. به عبارت دقیق تر شما برای رسیدن به تعدادی از نیازهای انسانی خودتان مشغول مطالعه و درس خواندن نیستید، بلکه احتمالا جو کلاس، ترس از معلم، رقابت با بقیه و سایر عوامل است که تا به امروز به درس خواندن شما معنا بخشیده است.
در چنین شرایطی، وقتی جو کلاس نباشد، معلم وضعیت واقعی ما را ملاک قرار ندهد، اجباری در کار نباشد، نتیجه اش این می شود که تمام پارامترهای معنا بخش زندگی شما در مورد تحصیل از بین رفته است و دقیقا طبیعی است که در چنین شرایطی میلی به درس خواندن نداشته باشید. بنابراین مجازی شدن مدرسه هیچ نقشی نداشته بلکه پشتوانه فکری شما برای مطالعه کردن هایتان، رسیدن به هدفی که نیازهای تان را پاسخ دهد، نمی باشد.
حالا اگر تصمیم بگیرید که بر اساس نیازهای تان زندگی کنید و اگر این نیازها به شما بگویند که بایستی درس بخوانید تا بتوانید به پاسخ مناسب برسید آنگاه مطمئن باشید مجازی شدن مدارس یا نشدنش هیچ تاثیری بر عملکرد شما ندارد. اتفاقا مجازی شدن مدرسه باعث می شود که وقت بیشتری داشته باشید و نسبت به رقبای خود جلوتر عمل کنید. تا به اینجا روی پاسخم فکر کنید و تغییر تفکر را شروع کنید.
جمله دوم: اگر درس نمی خوندم استرس میگرفتم اما الان همون استرسم نمیگیرم. متاسفانه دانش آموزان کشورمان از همان روزهای اولی که وارد دوره ابتدایی می شوند با یک باور و آموزش نادرست رو به رو هستند. کلیدواژه هایی مثل «ترس، استرس، قبول شدن، جا نماندن از بقیه، خنگ نبودن، باهوش به نظر رسیدن، حرف مردم» را به خوراک فکری او تبدیل می کنند.
بنابراین از اول ابتدایی یاد می گیریم درس بخوانیم چون ترس از شکست داریم، درس می خوانیم چون استرس می گیریم اگر نخوانیم، درس می خوانیم تا قبول شویم، درس می خوانیم از بقیه جا نمانیم، درس می خوانیم که خنگ به نظر نرسیم و باهوش هم باشیم و مردم پشت سرمان بد نگویند..
در حالیکه آداب درستش این بود که به مرور زمان با شعر، داستان، روایت، فیلم و نمایش مقدماتی را فراهم می کردند تا بیاموزیم بر اساس نیازهای مان زندگی کنیم. البته این روش ها بایستی متناسب با سن مان می بود که از نظر دوره رشد، قادر به درکش می شدیم. ولی کم کم و نرم نرم، اساس زندگی خود را بر پایه نیازهای مان بچینیم.
برای همین ما در روش آموزشی مان به افرادی تبدیل می شویم که فقط در صورت وجود زور خارجی می توانیم درس بخوانیم و اصلا آموزش ندیده ایم که زور درونی خود را برای غلبه بر مغز حیوانی مان به کار بگیریم. در نتیجه با پدیده ای به نام افت تحصیلی دانش آموزان در دانشگاه رو به رو می شویم. یعنی تعدادی از کسانی که در مدرسه، نمرات بالایی دارند با ورود به دانشگاه افت می کنند.
چون فشار بیرونی در دانشگاه کاهش می یابد و مثل معلم های مدرسه دایما دنبال امتحان و پرسش و پاسخ کلاسی و… نیستند و در نتیجه دانش آموزی که آموزش لازم برای زندگی در این شرایط را ندارد، افت می کند.
اتفاقی که برای شما قبل از ورود به دانشگاه رخ داده است چون کلاس ها مجازی هستند و آن فشار خارجی که معتادش شده اید را احساس نمی کنید و همین باعث می شود که درس خواندن برای شما سخت باشد. بنابراین همانطور که در تحلیل جمله اول گفتم، شما بایستی شروع به تمرین برای افزایش زور داخلی کنید. یعنی فشار آوردن توسط خودتان بدون اینکه ناظر و ناظمی باشد را شروع کنید.
بر اساس نیازهای تان باید به خودتان فشار بیاورید و طوری رفتار کنید که بدون وجود فشار خارجی و با تکیه بر فشارهایی که خودتان وارد می کنید، بتوانید زمان را به چنگ بگیرید. شما موظف هستید که لذت ها را تاخیر بیندازید.
به این معنا که اگر مغزتان می گوید برویم در تلگرام و بعدا درس می خوانیم شما دقیقا برعکسش را با فشار و زور اجرا می کنید. یعنی ابتدا درس می خوانید و بعد در تلگرام می روید. به خوبی می دانم که این معکوس سازی به شما فشار می آورد و اصلا کار ساده ای نیست ولی مجبوریم که این فرایند را طی کنیم.
مغز ما اصلا تفاهم را نمی فهمد، یا شما باید به آن حاکم باشید یا او به شما حکومت می کند. بنابراین یا برده باشید یا برده داری کنید و چیزی به اسم قدرت برابر در رابطه با مغز وجود ندارد. در نتیجه موظف هستید فشار بیاورید و جملات مغزی خود را معکوس اجرا کنید.
هر چه تعداد خاطرات شما افزایش یابد، به فردی قوی تر تبدیل می شوید و می توانید حتی زودتر از اینکه معلم چیزی را بخواهد، آماده باشید و مستقل از نیروی خارجی، کار را به زور و اجبار درونی خودتان جلو ببرید. این پیام امیدوارم مورد توجه بقیه عزیزان نیز قرار بگیرد چون یک پیام فراگیر در بین اکثر دانش آموزان و کنکوری هاست. اما پاسخ به این پیام بازهم ادامه دارد.
جمله سوم: مثلا معلم میخواد امتحان بگیره من یادم میره هفته بعد معلم میگه خب برگه بزارید جلوتون تا امتحان بگیرم من بی تفاوت تقلب میکنم. بسیاری از ما انسان ها، در شرایطی که به صورت عادی به آن سر و کار داریم، زندگی خود را می گذرانیم و متوجه نقاط ضعف خود نمی شویم. ولی وقتی شوک یا بحرانی ایجاد می شود، تازه در آن حالت است که متوجه ضعف های خود می شویم.
مثلا برخی از دانش آموزان گمان می کردند که فردی درس خوان هستند و اتفاقات نمرات خوبی هم کسب می کردند ولی وقتی کلاس ها مجازی شد، همان رویه قبلی را نشان نمی دهند. این نشان می دهد که جو و شرایط بود که باعث درس خوان شدن آنان شده بود. در واقع آن ها سوار بر موجی بودند و متناسب با آن موج، حرکت می کردند و هیچ استقلالی در حرکت شان مشاهده نمی شده است ولی خودشان از این واقعیت خبر نداشتند تا اینکه شوک یا بحرانی از راه رسیده و این موضوع را نمایان کرده است.
بنابراین، با توجه به مجازی شدن کلاس ها، دانش آموزان عزیزی مثل شما بایستی متوجه شوند که از چه زوایایی نقاط ضعف دارند و چه آموزه های اشتباهی در مورد خودشان کسب کرده اند و با ارتقای وضعیت روحی و فکری خودتان به خوبی می توانید مدیریت روی افکارتان را افزایش دهید.
به طور مثال دانش آموزی قبلا فکر می کرده که درس خوان است ولی با مجازی شدن مدارس متوجه می شود که آن جو و استرس بوده که باعث شده موج سواری کند و وقتی آن جو نیست، او نیز درس نمی خواند، بنابراین با ارتقای افکارش تصمیم می گیرد که بر اساس نیازهایش زندگی کند. حالا که این فرد باورها و اندیشه خویش را متعالی کرده، می تواند در هر شرایطی با تکیه بر فشار درونی خودش، درس خواندن را ادامه دهد. بنابراین فردی مثل شما بایستی برای ارتقای افکار و طرز تفکرش وقت بگذارد و سعی کند به انسان قوی تری از لحاظ فکری و روحی تبدیل شود.
در نتیجه شما بایستی خوشحال باشید که در این سن و سال، با مجازی شدن مدارس، متوجه ایراداتی در سطح افکار خود شده اید و این فرصت را برای ارتقای خویش دارید تا تبدیل به فردی قوی تر شوید. پاسخ به این پیام همچنان ادامه خواهد داشت. موفق ترین باشید.
سلام من تو تست زنی زمان دار هم بدنم هم مغزم شدیدا خسته میشه. هرقدر زمان تست بیشتر بشه مغزم بیشتر خسته میشه. وضعیت وقتی بدتر میشه که میخوام آزمون آزمایشی بدم. تقریبا وقتی عمومی ها تموم میشه و به اختصاصی میرسم دیگه انگار همه انرژیم تموم شده. سرم درد میگیره و سرعت عمل و یاد آوری مطالب و فرمول ها برام سخت میشه در حدی که حتی گاهی از پای آزمون بلند میشم و بیخال آزمون میشم. اما وقتی که توی بازه های کوتاه تر و با استراحت بین هر درس(نیم ساعت) تست میزنم بازدهیم خیلی بیشتر میشه و این خستگی کمتر پیش میاد. اما خب روز کنکور که نمیتونم بین هر درس نیم ساعت استراحت کنم! خوردن آب و شکلات و چیزای شیرین در حین آزمون رو هم امتحان کردم اما بی فایده بوده. ممنون میشم راهنماییم کنید چکار کنم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ما وقتی قرار است در کنکور شرکت کنیم که 4 ساعت و 10 دقیقه درگیر هستیم و لازم است از نظر ذهنی و بدنی بتوانید در این مدت زمان، عملکرد مطلوب ارایه دهید. بنابراین موظف هستید در تمام روزهای درسی و مطالعاتی خود، در مسیری حرکت کنید که این مهارت را بدست آورید. بنابراین انتظار می رود که وقتی مشغول مطالعه یا تست زنی در منزل هستید، رفته رفته مدت طولانی نشستن را تجربه کنید.
دقت کرده اید که اکثرا جملاتی مثل این را می شنویم که هر 50 دقیقه 10 دقیقه استراحت کنید یا هر 30 دقیقه 5 دقیقه استراحت کنید و سایر جملات مشابه؟ این ها هیچ پایه علمی ندارد و شاید یکی از دلایلی که شما از نظر ذهنی دچار افت می شوید این باد که چنین جملاتی را باور کرده اید. این را باید بدانید که در کنکور از شما خواسته می شود که 4 ساعت و 10 دقیقه سرحال و قدرتمند پشت صندلی بنشینید.
تازه زمان نشستن از این هم بیشتر است زیرا شما نیم ساعت زودتر وارد جلسه می شوید و تا بخواهد ازمون شروع شود بایستی در جای خود نشسته باشید، برای همین توانایی نشستن چه از نظر ذهنی و چه جسمی، یکی از نیازهایی است که شما در جلسه کنکور دارید و با کنار گذاشتن جملات نادرستی که در مورد استراحت عرض کردم، سعی کنید به آرامی و رفته رفته خود را در وضعیتی قرار دهید که مدت طولانی در روزهای درسی و در همه ساعات مطالعه تان، پشت میز پشت سرهم بنشینید.
آرام آرام این زمان نشستن را با چسباندن درس های مختلف به هم و تست زنی کردن دو درس دو درس یا پس از مدتی سه درس سه درس، مهارت طولانی تر نشستن را تمرین کنید و پس از افزایش تعداد تمرین های تان اثرش را در آزمون های آزمایشی هم مشاهده خواهید کرد.
پس دو نکته مهم شد: 1- از نظر ذهنی بپذیریم که 50 دقیقه مطالعه 10 دقیقه استراحت پایه علمی ندارد (قبلا در همین پرسش و پاسخ ها به طور کامل ریشه این جملات را توضیح داده ام که بی پایه هستند)، 2- تمرین نشستن را انجام دهیم که بتوانیم مدت بیشتری را بنشینیم. در کنار این نکته، تغییر چیدمان درس ها برای پیدا کردن بهترین چیدمان جهت افزایش راندمان تست زنی هم می تواند به بهبود عملکرد شما در جلسه آزمون کمک کند.
به طور مثال اگر به درسی مثلا ریاضی دیدگاه مثبتی دارید آن را به آخر آزمون ببرید و چون این درس برای تان کشش ایجاد می کند بنابراین خستگی ایجاد شده را می توانید نادیده گرفته و به درس ریاضی که مورد نظرتان بوده پاسخ دهید. البته این موضوع نیاز به جابه جایی و بدست آوردن بهترین چیدمان دارد و لازم است چندین بار در منزل و کنکورهای آزمایشی این جابه جایی ها را انجام دهید تا بتوانید به بهترین چیدمان برسید. موفق ترین باشید.
سلام من جدیدا متوجه شدم که همیشه در حال فکر کردن و صحبت درونی در مورد چیزای مختلف با خودم هستم. حتی موقعی که مشغول درس خوندن میشم همزمان هم دارم به چیزای دیگه فکر میکنم. گاهی به خودم میام میبنم وسط حل تست هم فکرم رفته جای دیگه. همش باید مراقب باشم فکرم از رو درس پرش نکنه و خود این از من خیلی انرژی میگیره و هم باعث میشه مطالب رو عمیق نتونم بخونم و توی تست غلط زیادی بخاطر بی دقتی داشته باشم. واقعا کلافه شدم چطوری این مشکل رو حل بکنم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. موضوع پرش فکر را لازم است در چند سطح مورد بررسی قرار داد: 1- این افکار در مورد چه هستند؟ چقدر شبیه به هم و چقدر متفاوت اند؟ در مورد خود و آینده و گذشته تان هستند و به خاطرات و اهداف بر می گردند یا در مورد هر کسی می توانند باشند؟ بنابراین در گام اول بایستی جنس این افکار بررسی شوند، 2- با توجه به جنس افکار بایستی پروسه جمع بندی افکار شروع شود، مثلا اگر جنس این افکار در مورد گذشته تان می باشد، بنابراین بایستی صادر کردن حکم برای خاطرات را انجام دهید و اگر جنس این افکار مربوط به هر شخص و موضوعی است آنگاه بایستی فیلتر مغزی گذاشتن را تمرین کنید.
بنابراین در گام دوم، متناسب با نوع افکار، راه حل مورد نظر را بایستی پیاده سازی کرد، 3- پس از اینکه مرحله یک و دو را طی کنید، حجم زیادی از این افکار جمع می شوند ولی بازهم افکاری دارید که درگیرتان می کند بنابراین بایستی فرایند جداسازی افکار با ارزش و بی ارزش را شروع کنید. آنگاه عملیات تفکر راه حلی را روی این افکار با ارزش با رعایت قواعد فکر کردن بایستی پیدا سازی کنید که در قسمت های 4 تا 10 «دوره احترام به خود و عزت نفس» این موضوع را به صورت کامل تشریح کرده ام.
4- پس ار رعایت مراحل قبلی و طی دوره نهفتگی شما می توانید روی افکار خود مدیریت داشته باشید. فقط یادتان باشد هر تغییری برگشت پذیر است و دچار شوک نشوید و بپذیرد که مغزتان دوست می دارد شما همان آدم قبلی باشید برای همین از فرصتی برای پیشنهاد برگشت به آدم قبلی استفاده می کند.
سلام من 18 سالمه ولی از درد امپول میترسم مخصوصا از امپول دندانپزشکی . تا جایی که یادم میاد همیشه همینجوری بودم.
خواهر بزرگترم همیشه از امپول میترسید و حتی یادمه وقتی که 7 سالم بود و سرم شکست و میخواستن بخیه ش بزنن حاضر نبود پیشم بمونه و میگفت که میترسه یا یه بار که مریض بودم و دکتر برام امپول تجویز کرده بود من با گریه و زاری میخواستم فرار کنم و خواهرم کمک کرد و نذاشت بهم امپول بزنن. نمیدونم این حرفم اصلا درست و منطقیه یا نه اما فکر میکنم من به خاطر حرفا و تلقین های خواهرم بوده که از بچگی تا حالا از مراجعه به پزشک میترسم. خواهرم الان خیلی بهتر شده حتی چند سال پیش بینیش رو عمل کرد اما من هر چی میگذره ترسم بیشتر میشه و حتی شب و روز کابوسم شده این که در اینده ممکنه بلایی سرم بیاد و مجبور بشم درد زیادی رو تحمل کنم.
من هر بار قبل از تزریق واقعا میترسم ولی بعدش که تموم میشه به این باور میرسم که دردش قابل تحمله اما این باور من چند روز بیشتر دوام نمیاره و سری بعد که میخوام امپول بزنم بازم همون ترس قبل رو دارم.
تا حالا چند بار دندانپزشکی رفتم ولی هر بار که میخوام برم از چند روز قبلش استرس دارم و همش اون لحظه ای رو تصور میکنم که دندانپزشک میخواد امپول بی حسی بزنه.
همونطور که گفتم بیشترین ترس من از امپول دندانپزشکیه و ممکنه دلیلش این باشه که برای بار اولی که میخواستم یکی از دندون هامو پر کنم دندانپزشکی که رفته بودم پیشش خیلی سریع امپول رو به لثه م تزریق کرد و واقعا دردم گرفت با اینکه چند سال گذشته من واقعا نمیتونم درد اون لحظه رو فراموش کنم و هنوزم یادمه.اقای جدیدی به نظرتون این ترس من از امپول طبیعیه ؟! یا یه نوع بیماریه که لازمه به روانشناس مراجعه کنم؟!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. همانطور که خودتان اشاره کرده اید، خاطرات و تلقین هایی که از گذشته دارید، این ترس را در درون شما ایجاد کرده و هم اکنون نیز این ترس ها را باور کرده اید و با آن ها دست به گریبان هستید. در نتیجه تا وقتی اثر این خاطرات را قبول کنید، قطعا ترس یا استرس آن را تجربه می کنید ولی مادامی که متوجه شوید این خاطرات بی اثر هستند، قطعا ترس یا استرسش پس از طی مدت زمان نهفتگی از بین می رود.
یادتان باشد که شما شرطی شده اید یعنی هر بار اسم پزشک یا دندانپزشک می آید بلافاصله درد آمپول در ذهن شما تداعی می شود که این درد به طرز غیر قابل قبولی، بزرگ نمایی شده است. شما حداقل حداقل از 7 سالی تا 18 سالگی این شرطی شدن را داشته اید بنابراین بایستی دو اقدام را در نظر بگیرید: 1- خاطرات خنثی شوند یعنی پرونده شان را ببندید که در دوره خاطره شناسی در موردش توضیحات کامل داده ام، 2- هر بار به پزشک یا دندانپزشک مراجعه می کنید به این نکته توجه کنید که درد در آمپول وجود دارد ولی نه آنطوری که شما آن را بزرگنمایی می کنید و نیازی نیست بابت دردی که فقط کمتر از چند ثانیه است و کاملا قابل تحمل می باشد این همه ترس بزرگ نمایی شده را به همراه استرس تجربه کنید.
با این دو گام و تحمل دوره نهفتگی، پس از مدتی از حالت شرطی شدن خارج می شوید به طوری که رفتن به مطب پزشک یا دندانپزشک برای شما همراه با استرس نیست. نکته مهم را توجه کردید؟ قرار نیست که فکر کنید اگر آن دو کار را انجام دهید از فردایش حال شما خوب می شود. نه اصلا اینطور نیست بلکه بایستی دوره نهفتگی طی شود یعنی ممکن است چند مدتی بازهم این ترس ها باشند چون مغز تلاش می کند شما همان آدم قبلی باشید ولی با تحمل فشارهایی که مغز درست می کند، قطعا از دوره نهفتگی خارج می شوید و می توانید این موضوع را حل کنید.
در ضمن این موضوع را نباید بزرگ و حادش کنید. انسان ممکن است به هرچیزی شرطی شود. هر کسی هم شرطی می شود بایستی اولا پرونده خاطرات را ببندد و دوما با تحمل فشارها، دوره نهفتگی را طی کند تا از این بازی شرطی شدن مغز خارج شود و هرگز به چشم بیماری به آن نگاه نکنید. موفق ترین باشید.
سلام من زمانی که ششم بودم دانش اموز معلمی بودم که بهترین معلم شهر بود. البته آن موقع نمیدانستم که ایشان بهترین است ولی بهرحال به خاطر تدریس خوب ایشان و اینکه درحد تیزهوشان کار میکردند تا بتوانیم در مدارس خاص قبول شویم. بنابراین در درس ریاضی اعتماد بنفس داشتم و زمانی که وارد مقطع متوسطه اول شدم درانجا هم خوب عمل کردم و نمره ریاضی ام بین 19 تا 20 بود و همیشه جز بالاترین نمره در کلاس بودم.
یادم نمی اید که در ان زمان سر جلسه امتحان ریاضی وقت کم بیارم و معمولا زودتر هم برگه ام را تحویل میدادم.حتی یکبار هم المپیاد ریاضی شرکت کردم با اینکه تعداد سوالات جواب داده شده ام کمتر از نصف سوالات بود اما چون درست جواب داده بودم رتبه برتر شدم و به مراحل بالاتر راه یافتم. من در خواندن امتحان ریاضی چه برای ازمون های مدرسه چه امتحانات کلاسی هیچوقت اینطور نبود که کل روز قبل از امتحان را صرف خواندن ریاضی کنم بلکه با 3 یا 4 ساعت خواندن و نمونه سوال کارکردن خودم را اماده میکردم و حتی ادامه روز را به کارهای دیگر مشغول میشدم.
با یک معلم کل ریاضی آن سه سال را خواندم چون در مدرسه نمونه بودم. اوایل معلمم را دوست داشتم ولی بعدا حس کردم که بین من و دیگر دانش اموزان تبعیض قائل میشود چون به انها توجه بیشتری داشت مثلا من یکبار در سخت ترین امتحان معلمم که تستی بود 19 و 75 گرفتم و قرار بود کسی از بین ما همیار معلم شود و به دانش اموزان هفتم تدریس کند.
معلم من را انتخاب نکرد بلکه کسی که 11 شده بود را انتخاب کرد دلیل انتخابش که برچه اساس بود را متوجه نشدم ولی چون او را بیشتر دوست داشت و نسبت به من شخصیت شرتر و برون گرایی داشت را انتخاب کرد. اعتراض کردم ولی توجه نشد.
یکبارهم در اوایل سال نهم بخاطر دلایلی نمره ریاضی ام شد 16 و نیم. اتفاقا برای همان یکبار اسامی کسانی را که در درس ریاضی اول نمره شده بودند روی برد زده بودند و تشویق شده بودند. من هر دفعه 20 میگرفتم چنین طرحی نبود ولی همان یکدفعه که شده بودم 16 و نیم برای دیگران کلی تبریک و تشویق انجام دادن.
اتفاقا درهمان روز جلسه با اولیا و مربیان هم بود. من و مامانم به همراه دوستم و مامانش به سراغ معلم ریاضی رفتیم. مامانم از درس من سوال کرد معلم هم گفت دوستم خیلییی بهتر از دخترته. تازه اسمشم روی برد زدیم و خلاصه بجای بررسی وضعیت درسی من شروع کرد به تعریف کردن از دوستم و او را بامن مقایسه کرد.
درحالیکه اگر به سابقه من نگاه میشد نمره کمتر از 19 نداشتم و حتی در سطح شهر هم رتبه اورده بودم و دوستم اینگونه نبود. مامانم هم جوابش را داد و به او گفت سلامتی روح و جسم دخترم واسمون مهتره و ما نمیخوایم بخاطر یه نمره ریاضی که همیشه عالی بوده ولی ایندفعه اینطوری شده روحیه اش رو تضعیف کنیم و خلاصه از این حرفا.
ولی معلمم همچنان به کارش ادامه داد. من از اینکه جلوی دوستم و مامانش مورد مقایسه قرار گرفتم خیلی احساس بد و انزجار گونه ایی داشتم یکهو سرم بی هوا شد دلم میخواست نباشم.تمام آن روز را به گریه کردن سپری کردم. ولی دوباره به اوج برگشتم مثل قبل نمره بالاکسب کردم. من بازهم نمونه قبول شدم و با همین دوست 10 و 11 و 12 را خواندم. ازهمان روزی که این معلم مرا مقایسه کرد به طور ناخوداگاه در درس مخصوصا ریاضی خودم را با این دوستم مقایسه کردم.
درحالیکه خیلی وقتا من از او نمره بالاتری داشتم و اصلا جای مقایسه نبود. علاوه بر مقایسه یک اتفاق دیگری هم افتاد مخصوصا در درس ریاضی البته از دهم به بعد. آن هم اینکه وقتی میدیدم نمره ریاضی دوستم کم شده یا برای حل سوال وقت کم می اورد و سوالی را جواب نمیدهد ناخوداگاه من هم سست میشدم و سر جلسه تلاش نمیکردم که تا سوال را حل کنم با اینکه میشد با یکم دقت توجه آن سوال را حل کرد.
درحالیکه وقتی امتحان تمام میشد متوجه میشدم دوستم همان را حل کرده و تلاش کرده است. سه بار هم قبل از امتحان این دوستم بدون علت رابطه اش را بامن قطع میکرد و سرد رفتار میکرد! و این هم ذهن مرا به خود درگیرمیکرد. درضمن معلم ریاضی 10 و 11 و 12 هم یک معلم بود اوایل سال دهم همه مخصوصا دوستم میگفت که فلان شخص یا فامیلم دانش اموز این معلم بوده. میگن امکان نداره ازش 20 بگیری. ریاضی دبیرستان خیلیی سخته. اصن قابل مقایسه با درس های 7 و 8 و 9 نیست.
معلم دوره متوسطه ما همیشه به ما جزوه ریاضی اش را املا میکرد و ما مینوشتیم!بعد شروع میکرد به توضیح چیزهایی که املا کرده بود ولی معلم دوره دبیرستانم چیزی به نام حفظ کردن فرمول و جزوه گویی نداشت درسش را میداد و سعی میکند فهم ریاضی و خلاقیت را افزایش دهد من یادم نمی اید که فرمول حفظ کرده باشم بلکه با توضیحاتی که معلم میداد ناخوداگاه ان فرمول در ذهنم مینشست.
در ضمن برادرم که دانشجو است برای چندترم ریاضی داشت. و او فقط سعی میکرد ریاضی را برای پاس کردن بخواند و بخاطر همین فقط شب امتحان ریاضی اش را باز میکرد و اصلی ترین ها را میخواند و درحد 14 یا 15 و 16 میگرفت. سه بار که امتحان ریاضی داشت که به صورت مجازی بود یکسری مباحث از حد مشتق در امتحانش بود که من آن را خوانده بودم و او به من میگفت بیا این سوالاتم را جواب بده.
من مثلا از سه تا سوال فقط یکی را بلد بودم برای آن دوتای دیگر که مثلا از انتگرال بود خیلی سعی داشتم کمکش کنم! همین کلنجار رفتن و سرج در نت و جستجو برای حل سوال یا پیدا کردن یه استاد ریاضی و… برای مبحثی که اصلا اسمش را هم نشنیده بودم در من خاطرات منفی هم ایحاد کرد اینکه با سوال امتحان خودم اگر حس میکنم سخت است کلنجار نروم یا رهایش کنم و مثل برادرم بدون جواب بفرستم. یا مثل او برای پاس کردن بخوانم! درحالیکه من هیچوقت به کمتر از20 قانع نبودم. سعی کردم تمام خاطرات ماندگار ذهنم را بنویسم هرچندکه بعضی از ان ها برایم دردناک و رنج اور بود.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. متاسفانه شما هم بخاطر همان مقایسه های مدرسه و ناآگاهی معلم هایی که هنوز هم فکر می کنند رقابت ایجاد کردن باعث درس خوان شدن دانش آموزان می شود، ضربه خورده اید. خواهش می کنم معلم ها و مدیران گرامی که به بنده لطف دارید و سایت کلبه مشاوره را مطالعه می کنید به این نکات توجه بفرمایید. در لا به لای همین پرسش و پاسخ ها، چند نفر دیگر باید ضربه خوردن از مقایسه را بیان کنند تا کادر مدرسه آگاه شود که مقایسه و رقابت به ضرر همه است؟
کسی که ریاضی را درک می کند حتی می تواند سوال دانشگاهی را حل کند و این شهامت را دارد که برای سوالات دانشگاهی تحقیق کند و در المپیاد شرکت می کند ولی الان از ریاضی می ترسد، یک ورشکستگی برای کشورم است. چه کسی حاضر است مسئولیت این ورشکستگی را بپذیرد؟
فردی که می توانست بدون این خاطرات الان در بالاترین سطح ریاضی باشد و حداقل حداقل برای کنکورش مشکلی با درس ریاضی نداشته باشد هرچند معتقدم شاید می توانست به عنوان المیپادی ریاضی، حرف هایی برای گفتن داشته باشد ولی الان از درس ریاضی خاطره منفی دارد و در حل تست ها کند است، را چه کسی مسئولیتش را قبول می کند و می پذیرد تقصیر اوست؟
هنوز هم در مدرسه هایمان صحبت از استعداد و هوش می کنیم؟ هنوز هم به بچه های کشورمان می گوییم که هوش و استعداد فلان درس را ندارند؟ هنوز هم فکر می کنیم رقابت ایجاد کنیم تا دانش آموزان کشورمان درس بخوانند؟ تا به کی؟ چقدر دیگر باید این صدمات را ببینیم تا رهایش کنیم؟
من و شما هم روزی دانش آموز بودیم، مقایسه مان کردند، رقابت ایجاد کردند، تحقیر و تمسخر شدیم، روحیه مان را به بازی گرفتند تا شاید کل کلاس درس بخوانند. اما بازهم آن هایی که باید بخوانند می خواندند و آن هایی هم که نمی خوانند، با رقابت هم نخواندند. فقط رقابت باعث شد همه به نوعی ضربه بخورند.
ان شالله در گام های موفقیت به طور جامع با پیش کشیدن مقالات معتبر به این مورد می پردازیم که چرا مقایسه ای و رقابتی درس خواندن به ضرر همه است؟ متاسفانه برخی که کانال تلگرامی درست می کنند تا بچه های کنکور ساعت مطالعه را وارد کنند و رقابت بر سر ساعت مطالعه داشته باشند.
حالا چه تعداد له می شوند؟ ضربه می خورند یا به جای تمرکز روی یادگیری فقط دنبال این هستند که به دروغ و راست هر طور شده ساعت بالا ثبت کنند؟ مثل کنکورهای آزمایشی ها که قرار است مشکلات ما را رو کند ولی الان خیلی ها دنبال این هستند که به هر قیمتی رتبه خوب بیاورند در حالیکه مشکلات آزمون قبلی را وقت نمی کنند بررسی و تحلیل کرده و برایش برنامه داشته باشند.
به امید روزی که همه دانش آموزان کشورمان را یاد بدهیم که روی خود و مهارت هایشان تمرکز کنند و هر روز سعی در بالا کشیدن خودشان داشته باشند و یاد بدهیم که خوشبختی شما در بهتر بودن از دیگران نیست بلکه رضایت در زندگی شما در گرو رسیدن به اهداف شخصی خودتان است.
اما خاطرات شما بسیار نیاز به توضیح دارد که من فردا این پیام را باز ادامه خواهم داد فقط بدانید که شما با درس ریاضی هیچ مشکلی ندارید بلکه در این درس نسبت به بقیه درس ها قوی تر هم هستید اما الان نمی توانید این موضوع را به وضوح ببینید چون خاطرات چرکی وجود دارند که جلوی چشمان تان را گرفته است. من برای تان فردا توضیح می دهم که چرا معتقدم شما در ریاضی قوی هستید.
مغز ما بسیار توانمند است و در این موضوع جای هیچ شکی نیست ولی امروزه خطاهای شناختی و کارکردی متنوعی برای مغز کشف شده که نشان می دهد این ابزار قدرتمند، دارای خطاهایی هم هست که اگر نسبت به آن ها آگاه نباشیم، روی سرنوشت مان اثر منفی خواهد داشت ولی اگر آگاه باشیم قطعا هضم شان می کنیم و تاثیری روی شرایط زندگی مان ندارد.
یکی از این خطاهای مغز در حیطه تحصیل، در مورد پیوند زدن بین معلم و درس است. این همان خطایی است که مغز شما نیز گرفتارش شده و به همین دلیل افت در درس ریاضی را تجربه می کنید. در واقع من از شما می خواهم بین معلم های ریاضی و خود درس ریاضی تفاوت قائل شوید و اگر همین یک نکته را اجرایی کنید، کامل مشکل شما حل می شود.
در واقع در تمام خاطراتی که بیان کرده اید، هیچ گاه مشکل شما خود درس ریاضی نبوده و اتفاقا این درس را خیلی خوب و روان می آموخته اید و در امتحانات نیز، نمرات مناسبی کسب می کردید ولی وجود معلم یا معلم هایی باعث حس منفی نسبت به درس ریاضی شده است در حالیکه معلم ریاضی هیچ ارتباطی با درس ریاضی ندارد.
درس ریاضی شامل تعدادی فصل های مشخص است که شما بارها در طول دوران تحصیل ثابت کرده اید، ریاضی را درک کرده و با آن هیچ مشکلی ندارید ولی معلم ریاضی یک انسان است که می تواند دارای اخلاق و افکار اشتباه فراوانی باشد. همین معلم ریاضی اگر معلم زیست بود، الان شما از درس زیست متنفر می شدید، چون این اشتباه مغزی را دارید که «تنفر از معلم باید به تنفر از درس تبدیل شود».
شما حق دارید از معلم درس ریاضی به دلیل اشتباهاتی که انجام داده دلگیر باشید و حتی تنفر از او را در دل خود جای دهید (هرچند این موضوع هم مورد تایید نیست ولی برای شرایط فعلی این را هم می پذیریم) ولی این دلگیری و تنفر نباید به درس ریاضی مرتبط شود.
آن معلم می توانست معلم هر درسی باشد، بنابراین درس ها هیچ مشکلی ندارند بلکه این معلم ها هستند که با رفتارهای نادرست خود باعث ایجاد تنفر می شوند. در نتیجه درس ها را تباه نکنیم چون فلان معلم در فلان پایه تحصیلی، رفتارهای بدی داشته است.
آینده خود را به خاطر یک معلمی که رفتارهای نادرست داشته نباید خراب کنید. درس ریاضی هیچ تنفری در شخص شما ایجاد نکرده و اتفاقا شما در تمام خاطرات خودتان، نشان داده اید که چقدر در این درس توان یادگیری بالایی دارید و هر بار بر روی این درس تمرکز کرده اید، به مراتب نسبت به بقیه درس ها، پیشرفت بیشتری داشته اید.
حالا می خواهم به کلیدی ترین خاطره ای از زندگی تان اشاره کنم که دقیقا باعث شکل گیری کند شدن تان روی ریاضی شده است. وقتی دوستتان در مورد معلم کلاس 10 و 11 و 12 توضیح می داد و به شما گفت که این معلم سخت گیر است و برای تان مثال هایی از فامیل و آشنا آورد، شما نسبت به معلم متنفر شدید و چون گرفتار اشتباه پیوند زدن بین معلم و درس هم بودید پس تنفر از معلم دبیرستان باعث تنفر از درس ریاضی دهم، یازدهم و دوازدهم می شود و این تنفر خودش را به صورت دیر یادگرفتن، کند شدن در حل، شک به توانایی ها، ترس از تست و… بروز می دهد.
حالا اگر شما معلم درس را به کتاب ریاضی پیوند نمی زدید، آنگاه الان برخورد بسیار روانی با درس ریاضی داشتید و از اول هم برای تان مهم نبود که معلم کیست. من به شاگردانم که دانشجوی پزشکی، دندان و دارو می شوند اولین جمله ای که می گویم این است که در دانشگاه، اکثر اساتید، در درس دادن به مانند معلم ها نیستند. فکر نکنید که آن ها تمام جزییات را برای شما توضیح می دهند و معمولا با یک فایل PDF یا powerpoint درس را روخوانی می کنند.
بنابراین حواس تان باشد بین استاد و کتاب درسی پیوند نزنید که اگر اینکار را کنید آنگاه تقریبا باید از همه درس ها متنفر شوید چون تقریبا اکثر اساتید این سه رشته، در درس دادن آنقدر که لازم است وارد جزییات نمی شوند و از مباحث می گذرند. البته نه فقط در این سه رشته بلکه در همه رشته های دانشگاهی، سقف ورود به جزییات اساتید نسبت به معلم ها کمتر است و معمولا خودخوان بودن در دانشگاه بایستی مورد توجه همه دانشجویان در همه رشته ها باشد ولی در این سه رشته، حساسیت بیشتر است.
بنابراین از همان قبل از ورود ذهنیت شان را اصلاح می کنم که فارغ از اینکه استاد خوب درس می دهد یا بد، سخت گیر است یا نه، منظم است یا خیر، به شما توجه می کند یا نمی کند، فقط روی درس تمرکز کنید و هیچ درسی، را با استادش پیوند ندهید. همین می شود که با ذهنیت درست سر کلاس می روند.
این آموزش را بایستی از همان اول ابتدایی با داستان و شعر و نمایش به ما یاد می دادند که متاسفانه یاد ندادند و مجبوریم در سنین بالا و احتمالا پس از ضربه هایی که می خوریم این موضوعات را یاد بگیریم. بنابراین برای الان که در کنکور هستید و برای سال های بعدی که در دانشگاه به سر می برید این جمله را به عنوان خط فکری خود قرار دهید که معلم و استاد یک درس هیچ ارتباطی با خود آن درس ندارد و من بین شان فرق قائل هستم.
پیوند زدن بین استاد و معلم با درس، متاسفانه سطوح وخیم تری هم دارد مثلا برخی از دانش آموزان به طرز لباس پوشیدن، اضافه وزن داشتن یا نداشتن، قد بلند بودن یا نبودن، خوش صدا بودن یا نبودن، میزان موهای سر معلم و سایر ملاک های جسمانی معلم یا استاد حساسیت نشان می دهند و بارها شده که علت تنفر در یک دانش آموز را که بررسی کرده ام به این حساسیت ها رسیده ام.
تصورش را کنید که شخصی از ریاضی متنفر است چون معلم ریاضی او، موهای پرپشتی نداشته است. این جمله شاید خنده دار باشد ولی واقعی است که بین برخی از دانش آموزان و دانشجویان دیده می شود. چون درجه حساسیت این افراد روی معلم زیاد است و چون گرفتار پیوند زدن درس و معلم می باشند، بنابراین با کوچکترین فاکتور در معلم، خیلی راحت از درس متنفر می شوند. امیدوارم این آگاهی به شما کمک کند که با درس ریاضی مستقل از معلم و خاطراتی که معلم ها ساخته اند برخورد کنید. موفق ترین باشید.