پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام. من یک دانش اموز ۱۲ تجربی هستم. و در درس ریاضی مشکل دارم . زمانی که دهم بودم، همان اوایل سال که نمره ام کم میشد معلم ریاضی ما میگفت هرچقدر بگذرد و تست کار کنی و تسلط پیدا کنی در این درس بهتر میشوی . همان اوایل هم در خواندن این درس خیلی کند بودم . مثلا وقتی شنبه ۲ فصل ریاضی امتحان داشتم، تمام وقت جمعه ام، به خواندن این ۲ فصل ریاضی میرفت.از همان دهم موازی با تدریس معلم تست میزدم و معمولا به راه حل و جواب تست دیر دست میافتم ولی بازهم معلمم میگفت ، چون بار اول است که داری از این بحث تست میزنی و اینکه دیر جواب به ذهنت میرسد طبیعی است. و من بازهم ادامه میدادم…. این کلنجار رفتن با تست های ریاضی ادامه داشت تا دوازدهم.
متاسفانه الان با دهمم هیییچ فرقی نکردم هنوزم سرعتم در خواندن درس ریاضی کند است. برای دوفصل امتحان تمام روزم را میگذارم اخرش نتیجه دلخواهم را کسب نمیکنم. متاسفانه چه بخواهم تست ریاضی از دهم بزنم چه دوازدهم هر دو با یک مدت زمان طول میکشد انگار درس ریاضی دهم را که ۲سال است میخوانم با دوازدهمی که ۶ماه است میخوانم فرق ندارد فقط از درس دهم یا یازدهم جواب کمی زودتر به ذهنم میرسد.
نمره ریاضی امسالم ۱۵ شد و معلم کمی به نمره ام اضافه کرد شد ۱۶. و من خیلی بابت اینکه چرا باید همش نمره ریاضی ام پایین ترین نمره ام باشد غصه خوردم. درحالیکه تمام درس هایم ۱۹ الی ۲۰ بود.هرچند که مقایسه دروس کار جالبی نیس!
از ریاضی حس زدگی پیدا کردم چون هرچه تست میزنم انگار فایده ندارد. همان طور که گفتم این درس را موازی با تدریس معلم تست میزنم و وقتی ان فصل تمام میشود ، چون وقت ندارم یا بخاطر مواجه نشدن با حس انزجار و کلافه شدن برای حل یک تست دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم. یا اینکه میبینم این فصل مثلا ۳۰۰ تست دارد واقعا نمیدانم چگونه بعدا این تعداد تست را مرور کنم حالا اینکه دروس دیگرهم تست میخواهد که بماند!درضمن برای امتحان هم همیشه کتاب را همراه تمرین های ان جواب میدهم. بعد سراغ تست میروم. درکل از تمرینات کتاب مشکل ندارم.
خلاصه حرفهایم:
۱.اکثرا سر امتحان ریاضی وقت کم میارم
۲.چه در حل تست های کتابکارم چه سوالات امتحان بعضی ها را نمیدانم چگونه حل کنم
۳. خوندن ریاضی برام طولانی و عذاب اور هست
۴.اکثرا در این درس نمره دلخواهم را کسب نمیکنم و گاهی هم نمرام کم میشود
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آیا شما تا قبل از ورود به کلاس دهم، پایه ریاضی قوی داشتید و در حل مسایل امتحانی مدرسه سرعت مناسبی در پاسخ دهی از خود نشان می دادید و این افزایش مدت زمان حل از سال دهم شروع شد؟ چنانچه از قبل کلاس دهم نیز با درس ریاضی مشکلاتی داشته اید لطفا خاطرات و اتفاقات را برایم بنویسید. موفق ترین باشید.
سلام من یک دانش آموز دوازدهم هستم.من در سالهای قبل همیشه شاگرد اول میشدم و درسم خوب بود.برای کنکور از آبان شروع کردم به برنانه آزمون هام نمیرسم.همش شک و ترس از قبول نشدنم رو دارم.بقیه از من جلو زدن و متاسفانه من بهشون حسودی میکنم و این خیلی ناراحتم میکنه که من هم ازشون میترسم و هم بهشون حسودی میکنم.
هر بار که اینطور میشم کل هفتم ساعت مطالعه ام میاد پایین.تو آزمون ها هم نتیجه مطلوبمو نمیگیرم.از تلاش هام نا امید میشم.روزی که ازمون دارم تا چند روز بعدش سیر ضعیف مطالعاتی دارم.اگر هم خودمو نگه دارم هفته بعدش ممکنه خسته بشم.وقتی ساعت مطالعه ام زیاد میشه میترسم که خسته بشم.
و تو تست زدن خیلی کند هستم و یک ازمون 3 4 ساعته رو 5 6 ساعت طول میدم.میترسم کنکورمم همینطوری خراب کنم.وقت زیادی هم برام نمونده.این حس ترس و حسادت و رقابت و نداشتن تایم داره من رو عذاب میده.و نمیتونم روی درسم متمرکز بشم.گاهی برای چندبار مجبورم از روی یک صفحه بخونم چون پرش افکارم زیاده.میشه منو راهنماییم کنید؟ممنونم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. کسانی که شاگرد اول می شوند یا کلا کسانی که در سال های تحصیلی گذشته موفق هستند و در چشم دوست، معلم، مدیر و خانواده هستند، افرادی هستند که متناسب با موفقیت هایشان آموزش نمی بینند. یعنی چه؟
مثلا شنیده اید که فلان فوتبالیست که خیلی بازیکن خوبی بود ولی چون در زمان شهرت، نتوانست روی رفتار خودش مدیریت داشته باشد و آموزش ندیده بود که با این شهرت چطور بایستی کنار بیاید که تخریب نشود، فوتبالش تمام شد و خیلی زود افت کرد؟ یا مثلا فلان بازیگر به دلیل اینکه نمی دانست چطور بایستی از خود و جایگاهش مراقبت کند، دچار مشکلاتی شد که دیگر فیلمی بازی نمی کند؟
دانش آموزانی که در سال های گذشته موفقیت هایی مثل شاگرد اول، دوم، سومی داشته اند، هیچ آموزشی ندیده اند که الف) شاگرد اول شدن تان هیچ مزیتی برای شما ندارد برای همین درگیر اول بودن نشوید، ب) شاگرد اول شدن شما به معنای قدرتمند بودن تان نیست، پ) هر کسی که شاگرد اول می شود قرار نیست تا آخر عمر و در همه آزمون ها اول باشد، ت) شاگرد اول بودن به معنای شکست ناپذیر بودن نیست و هر انسانی ممکن است در مسیر رسیدن به هدفش شکست بخورد، ث) شاگرد اول بودن به معنای برتر بودن از دیگران نیست و هرکسی می تواند در مسیر رسیدن به هدفش از شما جلوتر باشد، ج) شاگرد اول بودن به معنای کسب جایگاه بالاتر و برتر از دیگران نیست و اینطور نیست که گمان کنید همیشه باید بقیه بدترین وضعیت را داشته باشند چون شما شاگرد اول هستید.
و مهم ترین نکته: رقابت کردن ناشی از اول شدن، مثل این است که خاک به چشمان خود بپاشید و اجازه دیده شدن مسیر رسیدن به هدف را به خود ندهید. برای همین است که متاسفانه اکثر شاگرد اول ها به دلیل آموزش ندیدن هایشان دچار رقابت های بی فایده، حس حسادت، حس برتری و غروری می شوند که اجازه نمی دهد با آرامش روی خودشان کار کنند.
شاگرد اول بودن شما حتی یک امتیاز ساده هم برای موفقیت ندارد ولی متاسفانه رقابت ایجاد کردن معلم ها به این امید که بچه ها درس بخوانند، پوست دانش آموزان کشورمان را کنده است. این رقابت کلاسی، هم به ضرر شاگرد اول است هم به ضرر آن دانش آموزی که به هر دلیلی نمی تواند درسش را به خوبی بخواند.
این رقابت کل کلاس را می سوزاند مگر کسانی که آموزش دیده اید در این رقابت ها از خودشان محافظت کنند. برای همین، دوازده سال شاگرد اول بوده اید ولی به اندازه دوازده دقیقه در مورد اینکه چطور باید از خودم محافظت کنم فکر نکرده یا آموزش ندیده اید.
من از شما می خواهم، بپذیرید انسان هستید نه شاگرد اول. انسان بودن یعنی شکست خوردن، افت کردن، پیشرفت کردن، بالا رفتن و زمین خوردن. شاگرد اول بودن یک توهم از مسابقه ای است که ناخواسته وارد آن شده اید. هیچ جایی از مسیر رسیدن به هدفتان با شاگرد اول بودن گره نخورده اید.
بگذارید یک واقعیت کمی دردناک را بگوییم. اکثر شاگرد اول ها چون آموزش ندیده اند و البته حق هم دارند چون کسی نبوده که در این سیستم به آن ها آموزش بدهد، تمام هویت و جایگاه و ارزش خودشان را به شاگرد اول بودن شان گره می زنند. یعنی اکثر شاگرد اول ها، احترام از دیگران، توجه آن ها و ارزشمندی را در همین شاگرد اول بودن می بینند.
این اصلا خوب نیست. شما انسان هستید. بیایید همه آن چیزهایی که کمک می کنند تا یک انسان تعریف شود را بپذیرید و از ذهنیت رقابتی و مقایسه ای دست بردارید که خاک پاشیدن به چشمان خودتان است. این روش هیچ کمکی به شما نمی کند. شما انسان هستید، خواهش می کنم از همین لحظه انسان بودن را تمرین کنید نه فرو رفتن در یک نقش نمادین.
شما ارزشمند هستید چون اشتباه می کنید، شکست می خورید، بر می خیزید و می سازید. شما ارزشمندید چون انسانید. انسان همان موجودی که گاهی افت می کند ولی می تواند با ارزیابی شرایط و فشار اوردن برخیزد و بسازد. شاگرد اول بودن باعث توهم بالا بودن می شود. شما را زیر کلماتی مثل هوش و استعداد له می کنند تا باعث رقابتی شدن فضای کلاس شوید.
قربانی کلاس نباشید. انسانی باشید که گاهی اول است و گاهی آخر. گاهی اشتباه می کند و گاهی می تواند موفقیت هایی کسب کند. انسان باشید، کسی که هر روز تلاش می کند بهتر از قبل باشد حتی اگر فشار زیادی را تحمل کند.
فکر می کنم نیاز باشد یک دوره کامل در مورد شاگرد اول، دوم و سوم ها بگذاریم و با هم یک بار برای همیشه از این نمایش خیالی و فشار روانی خارج شویم و بیاموزیم در بهترین دوره زندگی یعنی نوجوانی و اوایل جوانی جهت ارتقای سطح زندگی خودمان تلاش کنیم نه اینکه بقیه چه می کنند. بنابراین آموزش ببینید شاگرد اول نباشید، بلکه انسانی باشید که می تواند شاگرد اول باشد می تواند هم نباشد.
من از شما می خواهم به سطح بالاتری از زندگی یعنی رفع نیازهای تان فکر کنید. هدفی که کمک می کند به نیازهای تان پاسخ دهید. در مسیر رسیدن به این نیازها، هیچ اهمیتی ندارد که بقیه همکلاسی هایتان چقدر خوانده اند و کجا هستند؟ چون حتی اگر همه آن ها از شما عقب تر باشند، بازهم شما چیزی بدست نیاورده اید.
شما زمانی احساس رضایت باید کنید که به نیازهای تان پاسخ داده باشید نه اینکه بقیه از شما عقب تر باشند. الان شما زندگی تان را اینطوری تفسیر می کنید: اگر همکلاسی ها از من بدتر باشند و عقب تر باشند من راضی هستم. در حالیکه آدرس رضایتمندی را اشتباهی می روید. رضایت شما در رفع نیازهای خودتان است نه جایگاه دیگران.
در ضمن صحبت هایم در مورد هدفمندی که در پاسخ به مخاطب قبلی بود را نیز بخوانید چون دقیقا شما هم نیاز دارید این دیدگاه را پیدا کنید و به آن فکر کنید. دوره ترس شناسی هم می تواند به شما کمک کند تا فشارهای موجود را کاهش دهید بنابراین آن دوره را نیز بخوانید. موفق ترین باشید.
سلام خسته نباشید. من پشت کنکوریم و یه مدته اصلا تمرکز حواس ندارم، از اول صبح که بیدار میشم تا وقتی که میخوابم ذهنم اشفته س و نمیتونم به برنامه م برسم و به هر چیز الکی فکر میکنم. هیچ اتفاقی تو زندگیم رخ نداده که بگم باعث این آشفتگی شده باشه. من کاملا ناخوداگاه به همه حرفایی که از دیگران میشنوم فکر میکنم و ذهنم راجع بهشون بهمن فکری ایجاد میکنه و به اینده م ارتباطشون میده چون من خیلی به اینده هم فکر میکنم مثلا اگه سر سفره غذا مادرم از یه موضوع پیش پا افتاده ای که حتی به منم ارتباطی نداره صحبت کنه، من تا یک ساعت بعدش درگیر فکر کردن به اون موضوعم حتی گاهی اوقات این فکر ها در خوابم هم اختلال ایجاد میکنن.
اقای جدیدی من اصلا همچین ادمی نبودم، سرم تو کار خودم بود و درسم رو میخوندم و واقعا نمیدونم چرا اینجوری شدم به نظر شما من باید چیکار کنم؟!
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. نکته مهم پیام شما در خط آخر است. وقتی با موقعیتی رو به رو هستیم که قبلا اینطوری نبوده ایم و الان به یک باره متوجه یک رفتار در خودمان می شویم بایستی یک اصل مهم را در نظر بگیریم. بنده این اصل را برای تان توضیح می دهم.
گاهی بر اساس یک موقعیت یا شرایط خاص، اتفاقی رخ می دهد. مثلا ممکن است یک بار در موقعیتی خاص، شما به حرف شخص دیگری یا اتفاقی که برای فرد دیگری رخ داده توجه کرده اید. همان روز در اثر این توجه یک بازخورد مثبت دریافت کرده اید. این بازخورد مثبت می تواند دریافت محبت، توجه، تشکر و یا تشویق، یا اینکه آن بازخورد می تواند احساس رضایت درونی و آرامش قلبی باشد.
مهم این است که قبلا سابقه انجام چنین کاری را نداشته اید و یک بازخورد مثبت در اتفاقی خاص، شروع این رفتار شده است. حالا یک چرخه (سیکل) ایجاد می شود. مغز از شما می خواهد مجدد همین کار را انجام دهید، شما پاسخ مثبت می دهید و دوباره باعث تقویت این روند می شوید. مغز مجدد پالس انجام این کار را ارسال می کند و با پاسخ مثبت و همراهی شما مواجه می شود و در نتیجه مجددا همان رفتار را تکرار می کنید.
هر بار تکرار آن رفتار، باعث تقویت مسیر و شبکه شکل گرفته آن رفتار در مغزتان می شود. وقتی این بازی دو طرفه بین شما و مغزتان چند بار تکرار شود آنگاه تبدیل به عادت رفتاری تان می شود. البته لزومی ندارد تکرار این رفتارها زیاد باشد، چنانکه قبلا هم در دوره «عزت نفس و احترام به خود» اشاره کردم، گاهی یک بار انجام کاری، زمینه تبدیل شدنش به عادت را فراهم می آورد.
حالا که از این فرایند آگاه شدیم چه باید کرد؟ شما لازم است که پاسخ را تغییر دهید. تا الان روش اینطور بوده که مغز می گفته، بیا به دیگران و اتفاقات فکر کنیم و شما پاسخ می دادید: باشه بریم فکر کنیم. اما از الان این پاسخ را تغییر می دهید به این صورت که در هر بار تلاش مغز برای اینکه شما را به تفکر در مورد این موضوعات دعوت کند، شما پاسخ متفاوتی را می دهید به طور مثال، درس خواندن را به عنوان پاسخ انتخاب می کنید.
پس مغز می گوید: بیا به روال همیشه در این چند مدت، به موضوعات مختلف فکر کنیم و شما می گویید، نه برویم درس بخوانیم. هر بار او درخواست تفکر به دیگران کرد، شما همین پاسخ را می دهید و درس خواندن را اجرا می کنید. اما کار به همین سادگی نیست. مغزی که توانسته با درگیر کردن شما به مسایل بی ارزش، وقت تان را بگیرد و جلوی مصرف انرژی موقع درس خواندن را بگیرد به همین سادگی رهایتان نمی کند.
بنابراین افکاری مثل مطالعه زوری، مطالعه بی کیفیت، مطالعه اجباری، مطالعه بی اثر و … را قطعا خواهید داشت ولی شما با منفی ترین احساسات موظف هستید همچنان روی پاسخ درس خواندن پافشاری کنید و پس از طی دوران نفهتگی تغییرات، می توانید روند را درست کنید و این روند را متوقف کنید.
الان متوجه شدیم که بایستی صبور در تغییر باشید و اینطور نیست که با یکی دوبار پاسخ متفاوت، بتوانیم تغییر را اعمال کنیم و هر رفتاری برای تغییر کردنش نیاز به طی کردن دوران نهفتگی دارد که مدتش برای ما نامشخص است. همین می شود که تغییر برای اکثر افراد سخت است چون تحمل طی دوران گذار را ندارند و در نهایت تسلیم رفتار نادرست می شوند و گمان می کنند هرگز تغییر نمی کنند.
اما هرگز گمان نکنید که کار تمام شده، چون مغز برای شوک دادن و به هم ریختن شما، هر از چند گاهی دوباره پیشنهاد می دهد که به دیگران فکر کنید و در این صورت با شوک هایی که شما را درگیر آن می کند، سعی در برگرداندن تان به حالت قبلی دارد. در نتیجه مراقب شوک ها باشید و اگر پس از مدتی که کامل خوب و سرحال به نظر می رسیدید دوباره سر و کله این رفتار پیدا شد، شوک نشوید که این هم کلک مغزی است و دوباره با پافشاری روی پاسخ درس خواندن، آن را از تبدیل شدن به بحران نجات می دهید و به روند خوب تان ادامه خواهید داد. موفق ترین باشید.
سلام. به پوچی رسیدم. با خودم میگم تهش چی؟ آخرش قراره به چی ختم بشه؟ هدف نهایی زندگی چیه؟ درست و غلط چیه؟ این تبدیل به کلک مغزم شده که تلاش نکنم. چند وقت یه بار میاد سراغم و میگه اگه درس بخونی و موفق بشی و پولدار و مرفه و … تهش به چی میرسی؟ اینها باعث خوشبختی میشن؟ نه.
ما خونوادمون اوضاع خوبی داره ولی من کمی افسردهام و دارو ضدافسردگی مصرف میکنم. خیلیا موفق شدن ولی خوشحال نبودن. بعضیا حتی خودکشی کردن همه چی برام تکراری میشه. گاهی به چیزی که ندارم یا نمیدونم میل پیدا میکنم ولی بعد که بهش میرسم بعد مدت کوتاهی (مثلا یه هفته) برام عادی میشه. میدونم پول و رتبه و … رضایت بلندمدت نمیارن. البته این افکار دائمی نیستن. چند وقت یه بار سراغم میان بعد میرن تا یه مدت راهحل چیه؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما بخش های مختلفی وجود دارد که بایستی به آن ها اشاره کنم: 1- تقریبا همه ما این فکر را داریم و مغزمان می گوید: «آخرش که چی؟». در این پرسش ما درگیر یک اشتباه هستیم که بنده اسمش را «عمق یافتن» می گذارم. فرض کنید شخصی می خواهد از یک شهر به شهر دیگری برای مسافرت برود. اگر او بپرسد آخرش که چی؟ فوق فوقش قرار است بروم در آنجا کنار ساحل و دریا چند عکس بگیرم و کمی هم با شن ها بازی کنم و نهایتا یکی دو غذای محلی آن شهر را بخورم و برگردم. این چه ارزشی دارد؟ برای چه مسافرت بروم؟
این شخص در حال «عمق یافتن» برای مسافرت است و برایش عجیب است که مسافرت دقیقا یعنی همین کارها و قرار نیست عمق بیشتری داشته باشد. همین که می توانی لب ساحل باشی و قدم بزنی و چند عکس یادگاری بگیری و یکی دو غذای محلی بخوری، یعنی مسافرت خوبی داشته ای و قرار نیست دنبال عمق خاصی از آن بگردی.
ما انسان ها به دلیل داستان هایی که از بچگی خوانده ایم و علاقه ذاتی مان به قهرمان پروری، دایما تلاش می کنیم که به موضوعات زندگی خود عمق بدهیم. این اشتباه را در مورد هدف گذاری بسیار بیشتر از موضوعات دیگر مشاهده می کنیم. مثلا اکثر ما یک تصور عجیب و عمیقی از کلمه هدف داریم و آنقدر آن را رویایی و ماورایی می کنیم که برای خودمان هم دست نیافتنی می شود و فراموش می کنیم که قرار است به آن برسیم.
اکثر ما در زندگی دنبال ماموریت هستیم، دنبال چیزی که خاص و منحصر به فرد و عجیب باشد. یک چیزی که بقیه نداشته باشند و بسیار خارق العاده به نظر برسد. آنقدر روی این انحصاری و شگفت انگیز بودن حساس می شویم که آنگاه به قول شما پوچی سراغمان می آید چون هیچ چیزی در این دنیا نیست که خرق عادت باشد.
بنابراین دچار اشتباه «عمق دادن» می شویم و فراموش می کنیم که هدف اصلا قرار نیست رویایی باشد. همین که لیستی از نیازها داشته باشید و برای برآورده کردن آن ها تلاش و برنامه ریزی کنید و بتوانید در سطح بالاتری بر مبنای نیازهای تان قدم بردارید، یعنی مشغول زندگی کردن هستید.
برای چه می خواهید عمق بدهید در حالیکه زندگی تکرار همین نیازهاست. دنبال یک شوک یا اتفاقات منحصر به فرد نباشید. زندگی همینی است که در حال اجرایش هستید و بایستی همین تکرار را بپذیرید و آن را ملاک موفقیت و افزایش کیفیت زندگی تان قرار دهید. هیچ کسی در این دنیا خارق العاده نیست. متاسفانه این اشتباه عمق دادن را در سخنرانان انگیزشی هم می بینیم.
در یکی از این فیلم ها، سخنران انگیزشی می گفت: «یک فرد موفق، متفاوت لباس می پوشد، رستوران متفاوتی می رود، کارهای متفاوتی می کند، او هرگز مثل بقیه نیست. او شجاع است و…». جالب بود که خودش کت و شلوار پوشیده بود و تصور ذهنی اش این بود که انسان موفق باید لباس، غذا و کارهای متفاوت انجام دهد.
آن سخنران نیز درگیر اشتباه عمق دادن بود ولی خودش از این موضوع آگاهی ندارد و با وجود اینکه همه چیزش شبیه بقیه است و مثل بقیه غذا می خورد، لباس می پوشد و رستوران مشابهی می رود ولی گمانش اینطور شکل گرفته که موفق ها فرق دارند. اتفاقا تکراری ترین آدم های دنیا، انسان های موفق هستند.
مثلا انیشتین سال های زیادی را روی یک موضوع کار کرده است. او آنقدر روی یک موضوع به تکرار رسیده که توانسته به سطح بالایی از اطلاعات در آن موضوع دست پیدا کند. بنابراین پدیده تکرار کردن او را ارزشمند کرده است. چه کسی این همه سال تکرار کردن را حاضر است قبول کند؟ بنابراین دست از عمق دادن به زندگی بردارید و زندگی را همین فرایند تکراری که هست بایستی بپذیرید.
2- بنده حقیر افسردگی را بیماری نمی دانم برای همین دارو خوردن در خصوص افسردگی را درک نمی کنم. افسردگی یعنی امتیاز گرفتن از خود یا دیگران. بنابراین بایستی لیستی از امتیازاتی که قرار است از خود یا دیگران بگیرید و به این نتیجه رسیده اید که بایستی افسرده باشید که این امتیازها در اختیار باشند را تهیه کنید و ببینید آیا باز هم می خواهید افسرده باشید یا خیر؟
به هر روی، تاکید می کنم سعی کنید حداقل در کنار دارو به فکر حل مشکل افسردگی خود باشید چون دارو فقط پاک کردن صورت مسئله است و نه حل آن. این امتیازات هرچیزی می تواند باشد. مثلا اگر افسرده باشم شاید کسی گیر نمی دهد که درس نمی خوانم یا کسی به زندگی ام کاری ندارد و… . مادامی که دست از این امتیازات بردارید یا تصمیم بگیرید به طریق دیگری آن ها را برآورده کنید، آنگاه افسردگی تان خوب می شود.
3- از آنجایی که می فرمایید زندگی در رفاهی دارید به نظر می آید هر چیزی از بچگی خواسته اید تقریبا ساده و بدون دردسر بدست آورده اید. اینکه انسان در طول زندگی به هرچیزی خیلی ساده برسد آنگاه در بزرگسالی کمی دچار این حالات شما بیشتر از بقیه می شود. این موضوع باعث می شود تمایل به جنگیدن در افراد کاهش پیدا کند و به صورت ذهنی آن ها این قاعده را باور کرده باشند که هرچیزی بخواهد فراهم است پس بقیه خواسته های زندگی هم فراهم می شود.
این موضوع نیاز به تغییر و تحول فکری دارد و می توانید با مشاورتان روی این تحول فکری کار کنید تا بتوانید اثرات منفی این مدل تربیتی را از بین ببرید. همینجا توصیه به خود شما و تمام کسانی که پدر و مادر هستند و این پیام را می خوانند اینطور بیان می کنم که یک انسان بایستی جنگیدن برای رسیدن به خواسته هایش را کودکی با کمک بازی های خیلی ساده بیاموزد. فراهم کردن همه نیازهای یک انسان بدون هیچ چالشی، باعث ضعیف شدن او در آینده می شود. موفق ترین باشید.
سلام یه مشکل حول تحلیل حس انتقام و نفرت داشتم:
راستش پدربزرگ من نظامی بود و یکی از فامیلا مرتکب جرمی میشن و پدر بزرگم به شدددددت تنبیهش میکنه سره اشتباهی که داشتن و اونام قسم میخورن که پدربزرگم و عزیزانشو نابود کنن و پدربزرگم الان چند ساله فوت کردن ولی همچنان اینا کینه دارن و هرجا میرن صراحتا اعلام میکنن که دشمن ما هستن درصورتی که ما اصلا کوچکترین اسیبی بهشون نزدیم و حتی خیلی جاها کمکشون کردیم باز کینه به دل دارن.
من به جادوگری و این چیزا اصلا اعتقاد نداشتم تا اینک عمه مو مجنون کردن البته الان خوب شدن ولی حاله بده عمه رو که دیدم خیلی ترسیدم و متوجه شدیم ک کار اونا هست و و جادوگری میکنن و حتی درامدشونم از این راهه، تازگیام اومدن همسایه ما شدن و چند باری ک دیدمشون منم با چشماشون ترسوندن، ما هیچگونه رابطه ای باهم نداریم و فقط پدربزرگم و پدرم اون به هممون شرح ماوقعه دادن و هشدار دادن ک مواظب باشیم.
ولی از وقتی همسایه ماشدن ترس تو دلم افتاده، حالا بماند که اوایل همش کابوسشونم می دیدم پشت سر هم ولی الان هر سه چهار ماه یه بار شاااید ببینم و وقتی درس میخونم یادشون میوفتم و اکثرا می ترسم ازشون ک نکنه الان رو منم از اون کارا بکنن و منم مجنون بشم و خودمو به درو دیوار بزنم، ان شالله ک همه شفا پیدا کنن و کسی دیوونه نشه ولی من به شدت می ترسم و هیچ وقت دوست ندارم خودمو تو اون حالات ببینم به خاطر همین از وقتی اومدن این حمله ذهنی رو دارم تا یکم نمی تونم درس بخونم یا بی حوصله میشم میگن نکنه کار اونا باشه و میرم تو فکر و درس خوندنم متوقف میشه.
به خاطر این موقع درس خوندن یادشون میوفتم چون اونا هیچکدوم تحصیلات ندارن و همه اینجا میدونن که ما به درس خیلی اهمیت میدیم و اینو به عنوان نقطه ضعفو قدرتمون میشناسن ممنون میشم با علم و تجربه خودتون بفرمایید:
1. آیا طلسمو جادو در جهان واقعی وجود داره و اونا همچین قدرتی رو دارن که بتونن باعث عدم درس خوندن یا فعالیت خاصی یا دیوانگی بشن؟
2. آیا ممکنه اینا تفکرات ذهنی من باشه چون اونا منو ترسوندن و ازطرفی دارم به مغزم فشار میارم و درس میخونم، مغزم اینارو پیوند زده تا جلوی کارکرد خودشو اینطوری بگیره و بهم کلک میزنه؟با تشکر
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ما در دنیایی زندگی می کنیم که دنیای علت و معلول هاست. هر اتفاقی که در این دنیا مشاهده کردید بدانید یک یا چند علت دارد. بنابراین اگر عمه شما دچار حالت روانی شده که به آن جنون می گویید، ناشی از دلیل یا دلایلی است که هر کدام از آن دلایل به دلیل نوع رفتارها، اتفاقات، خاطرات و حتی طرز تفکرهای عمه شما هستند.
بنابراین هیچ روشی وجود ندارد که بدون دخالت عمه تان، بشود او را مجنون کرد. اگر قرار است کسی در حالت روانی جنون دچار شود، قطعا روح و جسم خودش در این حالت روانی نقش بازی می کنند. از سوی دیگر، هیچ گونه جادو و روشی وجود ندارد که شما بتوانید با کمک آن، انسان دیگری را کنترل کنید و روی افکار و حالات روانی اش اثر بگذارید.
با سوادترین و متخصص ترین روانکاوهای دنیا هنوز به سطح ساده ای از افکار انسان ها دسترسی دارند و در کار خودشان وا مانده اند چه رسد به اینکه شخصی بی سواد به قول شما با جادو بخواهد روی حالات روحی عمه تان اثر گذاشته باشد. شما اگر درس نمی خوانید جسم و روح خودتان در این درس نخواندن نقش دارد که بنده با عنوان کلک های مغز حیوانی به آن اشاره کرده ام.
هیچ انسان دیگری از بیرون نمی تواند روی تفکرتان با جادو اثر بگذارد که شما درس نخواهید. یادتان باشد زندگی شما محصول فعالیت هایی است که خودتان انجام می دهید. اگر آن ها راه و روش و جادویی داشتند به جای آنکه از شما انتقام می گرفتید الان در بهترین کشورهای دنیا تفریح می کردند چون با جادو و جمبل پولدار می شدند و همه جای دنیا که دلشان می خواست زندگی می کردند. بنابراین این مباحث در علم هیچ جایی ندارد. ما در کوچه پس کوچه های اول علم گیر کرده ایم و جادو و جمبل در این روزگار هیچ جایی ندارد. موفق ترین باشید.
سلام من پشت کنکوریم و از مهر ماه تصمیم گرفتم که درس بخونم ولی زیاد جدی درس نمیخوندم و همش میگفتم از فردا از فردا ولی از حدود یک ماه قبل گفتم که باید جدی درس بخونم و اینطوری فایده نداره اما به محض اینکه این تصمیمو گرفتم انگار وحشت من از درسها شروع شد من از وقتی تصمیم گرفتم جدی درس بخونم همه ی احساسات منفی که هر بار خواستم درس بخونم در مقاطع مختلف با یک ترکیب قوی و باهم و با فشار بیشتری بهم وارد شد.
انگار که هم تحمل این همه فشار حس منفی هم ترس از درسا باعث شده من از درس خوندن وحشت پیدا کنم همش میگم وای چطوری درس بخونم؟ اگه خوندم چطوری تستشو بزنم؟ قبل از این تصمیم موقع خوندن همیشه تمرکز بالایی تو یادگیری داشتم اما بعد تصمیم جدی خوندن اولش وارد یه شوک بزرگ شدم طوریکه حدود چن روز اصلا نتونستم درس بخونم ولی بعدش گفتم که اینجوری نمیشه و من باید درس بخونم و گرفتار این شوک نشم.
اما بعد اینکه دوباره شروع کردم به درس خوندن انگار دیگه اصلا کیفیت و دقت درس خوندن برام مهم نیست و الکی و بی کیفیت میخونم و فقط میگم الکی بخونم و وقت بگذره و همچنان همون ترسها از همه درسها هست و اینم باعث بی کیفیتی مطالعم هست انگار بین یه مشت حس تکراری گیر افتادم …لطفا کمکم کنید باید چکارکنم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. قسمت سوم و چهارم از «دوره کلک های مشترک مغز» را گوش بدهید تا ابتدا این موضوع کیفیت را رها کنید چون متوجه می شوید که چطور مغز پشت این کلیدواژه پنهان می شود و هر طور که تلاش کنید بازهم آن را خنثی می کند.
در گام بعدی بایستی بدانید که شوک شروع یکی از کلک های مغز است تا شروع مطالعه را به تعویق بیندازد. در واقع وقتی حرکتی را از همان ابتدا، خنثی کند و مانع از انجامش شود برایش کم هزینه تر است تا اجازه دهد شما درس خواندن را شروع کنید و سپس بخواهد جلوی تان را بگیرید. بیشترین فشارها را در اولین روزهای اجرا برنامه دارید. کم کم که برنامه اجرا می کنید حالا بیشترین فشارها را در ابتدای هر روز دارید.
پس از مدتی علاوه بر فشارهای ابتدای هر روز، بعد از هر استراحت و برای بازگشت به پشت میز، بسیار تحت فشار قرار می گیرید. در واقع شروع های مختلفی برای یک داوطلب کنکوری وجود دارد. از شروع اولین روزهای برنامه تا شروع های ابتدای هر روز و تا شروع های پس از استراحت هایش. مغز سعی می کند در تمامی این شروع ها، فشار خودش را بیاورد. فعلا آنچه در در درون شما پیدا کرده، ترس از حجم درس هاست و ممکن است در شخص دیگری، احساس زدگی از درس ها و در فرد بعدی، احساس درد در بدن را بهانه قرار دهد تا شروع را به تعویق بیندازد یا در سخت ترین حالت خودش قرار دهد.
بنابراین راهکار ریشه ای این است که پاسخ مناسبی به این سوال مغز بدهید که چه برنامه ای برای درس ها دارید و قرار است چطور تست و مرور را بچینید و جلو بروید؟ در واقع این سوالی است که لازم است در برنامه تان به آن پاسخ دهید. در نتیجه با چیدن یک برنامه قابل اجرای دارای چرخه مرور و تست و رفع اشکال، با در نظر گرفتن فرصت های جبرانی برای زمان هایی که بالاخره هر کنکوری نمی تواند درس بخواند؛ هم یک برنامه برای درس خواندن خواهید داشت و هم این سوال مغز را جواب داده اید که چارچوب های شما چگونه هستند.
اما از همین الان تاکید می کند که پس از چیدمان برنامه، بازهم تحت تاثیر افکار و احساسات دیگری مثل: دیر شدن، ناتوانی در اجرای برنامه، عقب افتادن از برنامه، نزدیک بودن به کنکور، شانس قبولی کم، از دست رفتن زمان گذشته و… همگی به شما فشار می آورند که در صورت وجود این افکار مجدد پیام بفرستید تا راهنمایی لازم متناسب با وضعیت آن موقع را دریافت نمایید.
پس شما در حال حاضر نیاز به یک برنامه با خصوصیاتی که نوشتم دارید تا هم اساس کاری خودتان را روشن کنید و هم وقتی مغزتان گفت که با این درس ها چه خواهید کرد؟ حجم درس ها زیاد است و… در جوابش بگویید که برنامه ای قابل اجرا و متناسب با شرایط خودم دارم که فرصت هایی برای جبرانی گذاشته ام و با شرایطی که دارم می توانم انجامش دهم و نیازی به این نگرانی ندارم که درس ها چه خواهند شد.
به عبارت دیگر، مغزتان یک سوال را تکرار می کند و چون جواب قاطع و محکمی برایش ندارید، آن را با موارد دیگر ترکیب می کند و فشار سنگینی را بر روری دوشتان می گذارد تا نتوانید شروع کنید ولی وقتی جواب درست و منطقی برایش داشته باشید، آنگاه با انجام آن برنامه، می توانید جلوی ارایه احساسات تکراری اش را بگیرید. همچنین بایستی روی تغییر پاسخ ها هم کار کنید. یعنی تا به امروز اینطور بوده که هرگاه مغز این سوال خودش را مطرح کرده، پاسخ شما این بوده که درس نخوانیم و از فردا.
اما از این به بعد بایستی پاسخ شما تغییر کند. یعنی وقتی برنامه مناسبی را چیدید و به مغزتان گفتید که برنامه دارم و طبق آن پیش می روم لازم است که درس خواندن را رها نکنید و دقیقا در همان شرایط به درس خواندن ادامه دهید. این که مغز بگوید با درس ها چه می کنی و شما درس را رها کنی باعث تقویت پاسخ به مغز می شوید و در نتیجه با تغییر پاسخ ها می توانید این سیگنال را تضغیف کنید که پس از طی دوره نهفتگی تغییر که در «دوره عزت نفس» توضیح داده ام می توانید از این شرایط خارج شوید. موفق ترین باشید.
سلام من برنامه های روزانه مطالعه ام رو در سالنانه یادداشت میکنم اما تا الان اصلا ساعت مطالعه ام رو یادداشت نکردم و خواستم بگم میخواد و لازم هستش ساعت مطالعه ام و تعداد تستم رو یادداشت کنم اگه میخواد چطوری یادداشت کنم مثلا در پایان هفته تک تک دروس رو مشخص کنم که چند ساعت خوندم یا نه اینکه کل دروس رو با مشخص کنم که اینقدر خوندم ممنون میشم کمکم کنید
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. ساعت های درس خواندن، حاوی اطلاعات ارزشمندی برای شما نیستند چون در این ساعت ها مشغول وظیفه تان بوده اید و جای هیچ گونه تحلیلی هم ندارد. اما زمان هایی که درس نخوانده اید، اطلاعاتی دارند که بایستی مورد بررسی قرار بگیرند. چون ممکن است که استراحت های طولانی داشته باشید، یا شرطی شده باشید که حتما در زمان های خاصی، رفتارهای غیر درسی طولانی انجام دهید و… . بنابراین زمان های درس نخواندن را به همراه علتش مشخص کنید و آخر شب تحلیل کنید که چرا این زمان ها را درس نخوانده اید و چطور می شود آن ها را کم کرد و حذف نمود. موفق ترین باشید.
سلام پسری هستم 19 ساله و سال اولم هست که پشت کنکورم.سال قبل میدونستم که زمان بیشتر و پشت کنکور موندن تغییری در رفتارم ایجاد نمیکنه و مشکل من زمان نبوده ولی راستش رو بخواهید خیلی گشتم برای پاسخ مشکلم ولی حل نشد.مشکلم نوسانی خوندن هستش. امسال رفتار تحصیلی و ساعت مطالعم رو توی فایل اکسل مینوشتم و متوجه شدم تا یکی دو هفته ساعت مطالعه خوبی دارم و بعد از اون حدودا یک هفته ساعت مطالعم شدیدا افت میکنه.
نمیدونم علت از کلک ذهنی یا شرطی شدن ولی واقعا نمیدونم و نمیخوام حتی این اتفاق تکرار بشه ولی شاید این مشکلی بود که باعث شد سال اول نتیجه نگیرم و امسال هم پیشرفت چشمگیری نداشته باشم.روزها میگذرن و شب به امید فردای بهتر و دلگرمی مقطعی میخوابم و فردا تکرار همون قضیه.طوری که شب از خودم میپرسم چرا و به چه دلیل امروز درس نخوندی؟ اما پاسخ منطقی برای خودم ندارم.
در سوال اول منظورم از لوپ بیخیالی این بود که تمام اون انرژی و تعهد کم کم تحلیل میره و وقفه ایجاد میشه دقیقا مانند نمودار سینوسی. جالبه توی کار های دیگه (خصوصا فکری) این مشکلاتو ندارم و کارهایی که از نظر دیگران شاید سخت تر باشه رو میتونم باتمرکز بالا و بدون چنین مشکلاتی انجام بدم.این قضیه واقعا تاثیر خیلی منفی روی روحیه ام گذاشته و خیلی دوست دارم رفتارم رو اصلاح کنم . ممنون میشم شما راهنماییم کنید تا با توجه به زمانی که مونده بتونم از کنکور گذر کنم. مرسی از وقتی که گذاشتین.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما ابتدا بایستی از روند نمودار پیشرفت تحصیلی آگاه شوید و دیدگاه تان نسبت به پیشرفت تحصیلی اصلاح شود برای همین به دوره «کلک های مشترک مغز» بروید و قسمت یک تا پنج را گوش کنید. بعد از آن در ادامه این توضیحات را نیز مد نظر قرار دهید. ما در رفتار سینوسی با بزنگاه ها رو به رو هستیم. یعنی زمان ها یا اتفاقاتی که با رخ دادن شان، مغزمان در لباس گارسون رو به روی ما می ایستد و می گوید:
همیشه در این بزنگاه های زمانی یا مکانی، افت ساعت مطالعه پیدا می کردی و درس خواندن را به مدت یک هفته از دست می دادی و دوباره از یک هفته، به درس خواندن بر می گشتی. الان هم دقیقا در همان بزنگاه هستیم و شما باید همان انتخاب همیشگی را انجام دهید. یعنی دوباره افت کردن ساعت مطالعاتی را انتخاب کنید و یک هفته در این شرایط باشید و دوباره به ساعت مطالعه بالا برمی گردیم.
در این روایت دو نکته وجود دارد: 1- همیشه در یک زمان یکسان یا اتفاق مشابه، فرایند درس خواندن خوب، از تداوم می افتد و افت شروع می شود. در واقع هیچ اتفاق تازه ای رخ نداده، هیچ مشکلی وجود ندارد اما وقتی به آن زمان خاص یا اتفاق مورد نظر برسیم انگار موظف هستیم افت کنید. دقیقا مثل چرخ و فلکی که حول محور خودش می چرخد و بی آنکه اتفاقی بیفتد، شما دور یک مسیر دایره ای می چرخید و هر بار همان چیزی که قبلا بوده را تجربه می کنید، نه یک ذره اینورتر و نه یک ذره آنورتر.
2- همیشه هم در یک زمان خاص یا بک اتفاق مشابه، به شرایط درسی خوب می رسید بی آنکه در آن شرایط، اتفاقی رخ داده باشد که اوضاع را دگرگون کرده باشد. یعنی همه چیز مثل قبل است و فقط ما به یک اتفاق یا زمان خاص همیشگی رسیده ایم و انگار در آن شرایط بایستی جریان تغییر کند. بسیار خب با این دو مورد چه می خواستم بگویم؟ هدفم این بود که از بالا به رفتار خودتان نظاره کنید.
چه زمانی که در حال افت کردن در ساعت مطالعاتی هستید و چه در زمانی که در حال اوج گرفتن ساعت درسی هستید، هیچ چیزی نسبت به قبل تغییر نکرده است. هیچ رفتاری متفاوت نشده، هیچ ناملایمتی نسبت به قبل کم و زیاد نشده و شما همان فرد قبلی هستید. به عبارت دیگر، وقتی هیچ اتفاق درونی یا بیرونی ویژه ای رخ نداده و ما مثل کلید خاموش و روش لامپ عمل می کنیم و انگار در یک لحظه خاص خاموش و در لحظه بعدی روشن می شویم بی آنکه گره ای در کارمان باشد، آنگاه فقط یک متهم باقی می ماند و آن هم شرطی شدن به این زمان است.
در واقع شما نسبت به زمان یا اتفاقی خاص، شرطی شده اید به طوری که با رخ دادن آن زمان یا اتفاق، شما هم واکنشی را بدون فکر و آگاهی تکرار می کنید. به طور مثال با شخصی کار می کردم که از روز 26 ام ماه تا اول ماه بعدی را نمی توانست درس بخواند. هیچ اتفاقی رخ نداده بود، هیچ رنجی نبود و او فقط در این بازه زمانی، متوقف می شد.
این یعنی شرطی شدن به زمان. چطور او درمان شد؟ گام اول: کشف همین زمان بود. یعنی ما در مرحله اول، فهمیدیم که به چه چیزی شرطی هستیم. برای این دانش آموز، روز 26ام ماه یک شرط بود. گام دوم: در لحظه وقوع شرط، پاسخ مان را عوض کردیم، یعنی در روز 26 ام، مراقب من از ایشان برای اینکه حتما درس بخواند و حتی اگر لازم بود باهم درس بخوانیم و درگیر شویم تا فشار پاسخ را نرمال کنیم، افزایش می یافت.
در روزهای بعدی همین فشار را نگاه می داشتیم و می دانستیم تنها راه حل، برای از بین بردن شرطی ها، ایجاد پاسخ متفاوت است. برای همین خودآگاهی و مراقبت برای درس خواندن در روزهای 26، 27، 28، 29 و 30 ام، وجود داشت تا اولین گام ها برای تغییر پاسخ آغاز شود. همین شرایط را در ماه بعدی هم تکرار کردیم و با عبور از دوره نهفتگی تغییر، این فرایند، متوقف شد و البته از آنجایی که مغز سعی می کند روش دیگری را وارد کند، در ماه های بعدی، با چالش های دیگری هم رو به رو شدیم که صحبت همیشگی من است که مغز وظیفه دارد انرژِی را ذخیره کند. برای همین بیرون آمدن از یک شرط به معنای خنثی شدن مغز نیست.
به هر روی همین رویه را بایستی شما طی کنید و یادتان باشد، دوره نهفتگی تغییرات وجود دارد و اینطور نیست که با یکی دوبار تغییر پاسخ، انتظار داشته باشید این فرایند خوب شود و قطعا بایستی ادامه بدهید تا از این شرایط بیرون بیایید. هیچ ابزار و روشی برای برون رفت از شرطی نداریم به جز همان بوجود آوردن پاسخ جدید پس از کشف شرط. اگر در مورد دوره نهفتگی تغییر نمی دانید، به دوره «احترام به خود و عزت نفس» بروید و قسمت ششم و هفتم را گوش بدهید. موفق ترین باشید.
سلام مهمه که اون مهارت تا چه اندازه برای دنیا و مردم مهم باشه؟ مثلا کسی مهارت پزشکی دارد کسی مهارت در حسابداری و کسی مهارت در تعمیرات لپ تاپ یا حتی مهارت پخت کیک و شیرینی ایا اصلا مهمه کاری که میکنیم چیه؟ گاهی اوقات دنبال این هستیم که کدوم کار بهتره در یک کاری مهارت داریم ولی خیلی گره باز کن دنیا نیست در کاری تحصیلات داریم ولی مهارت نداریم چه کنیم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. همانطور که در پاسخ قبلی اشاره کردم، شما بایستی به کمک این مهارت، نیازهای انسانی خود را پاسخ دهید. به طور مثال، اگر فرض کنیم که شخصی، درآمد خاصی را به عنوان نیاز خودش در نظر دارد و بعد مهارتی مثل پخت کیک و شیرینی به او کمک می کند تا به این درآمد برسد و بقیه نیازهای انسانی او نیز با این مهارت پاسخ داده می شود، آنگاه همین پخت کیک و شیرینی، هدفی است که او بایستی دنبال نماید. چون نیازهایش را برطرف می کند.
در بخش بعدی سوال تان، مهارت ها بایستی مشکلی از دنیا حل کنند، این مشکل می تواند لذت خوردن یک شیرینی باشد. شما اگر در رشته ای درس خوانده ای و مهارتی بدست نیاوردی نشان می دهد که یا مسیر را اشتباه رفته اید، یا به اندازه کافی وقت نگذاشته اید، یا این رشته برای برآوردن نیازهای شما نبوده و یا هر دلیل دیگری. به هر روی، اگر قرار است در هر شرایطی، در سطح بالایی از زندگی باشید لازم است مهارت هایی داشته باشید که به کمک آن مهارت ها، بتوانید نیازهای خود را پوشش دهید. موفق ترین باشید.
سلام. آقای جدیدی چطور تو این اوضاع و احوال دنیا خودمون رو آروم نگه داریم؟ چطور به کرونا و گرانی و مرگ افراد فکر نکنیم؟ چطور خودمون رو سرپا نگه داریم؟ حتی اگر نخواهیم خبری هم بخونیم باز از طریقی کلی خبر های بد به گوشمون میرسه..آقای جدیدی واقعا چطور جوانیمون از دست نره؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. فارغ از اینکه کرونا وجود دارد یا خیر و فارغ از اینکه بقیه در چه وضعی هستند، میتوانیم به دغدغه ذهنی شما پاسخ دهیم. به عبارت دیگر، از زمانی که زندگی به شیوه امروز رایج شد، تنها کسانی توانستهاند به زندگی خود سر و سامان بدهند که «مهارت آموزی» را ملاک خود قرار دادهاند. فرض کنیم سیل آمده باشد، هرکسی که خانهاش در طبقه بالاتری باشد، آسیب نمیبیند ولی آن کسی که خانهاش در زیر زمین یا طبقه همکف است، از سیل خسارت میبیند.
مهارت آموزی دقیقاً مثل این است که هر بار خانه خود را به طبقه بالاتری ببریم و نگران سیل هم نباشیم. منظور من از مهارت آموزی فقط درس خواندن نیست. اصولاً معتقدم که همه نباید درس بخوانند بلکه بایستی بر اساس نیازهایشان راه مناسب را انتخاب کنند ولی باید در راه خود، صاحب مهارت بشوند. در شهر ما، یک تعمیراتی لپ تاپ هست که اگر بخواهید از او نوبت بگیرید نزدیک به چند روز بایستی انتظار بکشید که بتواند روی وسیله شما تعمیرات را شروع کند ولی در همین شهرمان، تعمیراتیهای دیگری هم هستند که همین الان هم میتوانند مشکل شما را حل کنند. چه فرقی بین آنها هست؟
جواب فقط کلمه «مهارت» است. هرکسی در هر شغلی که هست باید مهارت آموزی را سرلوحه کار خودش قرار دهد تا به این شیوه، فارغ از اینکه کرونایی هست یا نه؟ بتواند پیشرفت کند. به عبارت دیگر، این دنیا، زبان در بیاورد و بگوید: «هرچقدر بخواهی به تو حقوق میدهیم فقط بگو چه کاری بلدی انجام دهی و چه مشکلی از ما حل میکنی تا هر چقدر که حقوق بخواهی به تو بدهیم».
آنگاه شما در پاسخ آیا میتوانید این جمله را کامل کنید؟ من میتوانم ………………………………………………… . مهارت میتواند درس خواندن و تست زدن برای رسیدن به رشته مورد نظر باشد یا درست کردن لپ تاپ. مهم نیست که چه مسیری شما را به نیازهایتان میرساند، این مهم است که فردی با مهارت در زمینه کاری خود باشید و گرهی را بتوانید باز کنید که دنیا بخاطر باز شدن همان گرهها به شما نیازمند باشد.
اگر جمله ناقص بالا را نتوانید تکمیل کنید و قصدی هم نداشته باشید که آن را تکمیل کنید، آنگاه انتظار دارید اوضاعتان بهتر باشد؟ برای همین در ابتدای پاسخم، عرض کردم مسئله شما هیچ ارتباطی به کرونا ندارد و در هر حالتی که باشید، موظف هستید مهارتی داشته باشید.