پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام من دردوران خدمت سربازی اون اول ها روحیم خراب بود رفتم گفتم روحیم خرابه بعدش معاف از رزمم کردن بعدش خیلی پشیمان شدم افتادم دنبالش که ازمعاف رزمی بشم همون دفعه اول که گروه الف بودم که دوباره نگهبانی بدم ولی متاسفانه ندادن بهم و کارتم شد معاف از رزم. من هدفم پزشکی این مورد اذیتم میکنه آیا تو موقعی که اگربه هدفم برسم وهفت سال تمام شد آیا موقع استخدامی به من گیر نمیدن که در دوران خدمتم به علت روحیه بد معاف از رزم شدم و برام مشکل ساز بشه خواهشن بهم پاسخ بدید خیلی دغدغه شده برام بسیارممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. هرساله سازمان سنجش جدولی منتشر می کند به عنوان حداقل كارآيی اعضاء که در آن در مورد میزان معلولیت های قابل قبول در رشته های مختلف توضیح می دهد. در مورد رشته پزشکی می گوید بایستی سلامت کامل روح و روان داشته باشید تا بتوانید این رشته را بخوانید و هیچ کجای آن جدول ننوشته که معاف از رزم ها نمی توانند پزشکی بخوانند. اصلا معاف از رزم هیچ ارتباطی به تحصیل در رشته پزشکی ندارد.
بنابراین تا جایی که مربوط به قوانین کنکور و تحصیل در رشته پزشکی می شود، شما هیچ مشکلی ندارید ولی اگر خیلی این موضوع برای تان مهم است می توانید به بخش کارگزینی بیمارستان یا دانشگاه علوم پزشکی شهرتان بروید و این موضوع را از آنجا پرسش و جو کنید. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی. گفتید که براتون دلایل این هدف گذاری رو بگم منم با ترتیب اولویت با شماره براتون مینویسم:
۱: اصلی ترین دلیل و مهم ترین دلیلی که من این رشته رو انتخاب کردم استقلال طلبیه من از بچگی اگه هیچ هدفی نداشتم تنها و تنها چیزی که بهش فکر میکردم استقلال داشتن بود اینکه جدا از خانواده ام زندگی کنم اینکه خودم بتونم تنها زندگی کنم. حتی اگه این تنها زندگی کردن زندگی کردن تو خوابگاه با ۳ یا ۴ نفر دیگه باشه اما از خانواده ام جدا بشم.
۲:رها شدن از حس حقارتی که هر روز و هر شب تحملش میکنم میخوام یک بار فقط یک بار نه به پدر و مادر و اطرافیانم فقط به خودم ثابت کنم که میتونم انجامش بدم و میتونم یه هدفی رو انتخاب کنم و بهش برسم توی این ۷ سال انقدر شکست داشتم که احساس میکنم دیگه هیچ وقت رنگ موفقیت رو نمیبینم اما میخوام این تفکر رو بشکنم و فقط به خودم نه کس دیگه ای نشون بدم که میتونم کاری رو انجام بدم که میخوامش و براش برنامه دارم و روزها بهش فکر کردم و با حساب و کتاب و دقیق راهم رو انتخاب کردم نه از روی احساسات
۳: پول. من هیچ مهارتی ندارم هیچ سرمایه ای ندارم تنها سرمایه ام مغزمه، پزشکی هم شغلی هست که بدون سرمایه میشه به پول رسید
۴: میخوام شغلی داشته باشم که تو کار، من به نوعی نقش مدیریتی داشته باشم مثل پزشک اورژانس که میتونه کلی هیجان رو که از طرف بیمارایی که وقت و بی وقت به بیمارستان مراجعه میکنن مدیریت کنه و به تیمش بگه که باید چی کار کنن و با تیم همکاری میکنه. من میدونم یه پزشک تنهایی تمام کارها رو انجام نمیده و کسی رئیس نیست و تو بیمارستان یه تیم دارن با هم کار میکنن مثل پزشک و داروساز و پرستار و… . اما اینکه تو تیم از لحاظ موقعیت از بقیه بالاتر باشی و هدایت تیم رو بر عهده داشته باشه حس خوبی بهم میده.
۵:میخوام کمک کنم از کمک کردن به آدم های اطرافم از روی انسان دوستی نه ترحم حالم خیلی خیلی خوب میشه با این شغل میتونم کارهای فوق العاده ای برای کمک کردن انجام بدم، به جنبهی معنوی و دینیش اصلا کاری ندارم فقط همین که بتونم به یه آدمی که به کمک نیاز داره کمک کنم حالم رو خوب میکنه اینکه با کلماتم به یه انسان امید ببخشم یا با تلاش هام برای بهتر شدن حالش کاری کنم یا اینکه بتونم به کسی که از نظر مالی مشکلاتی براش پیش اومده کمکی کنم و به خوب شدن خودش یا عزیزانش کمک کنم حس هیجان انگیزی بهم میده و خوشم میاد که میتونم مفید باشم برعکس آدم های اطرافم که با کلماتشون و کاراشون و سرک کشیدن تو زندگی این و اون هم خودشون و هم بقیه رو اذیت میکنن و عذاب میدن و عین خیالشان هم نیست. من میخوام خوبی کنم انقدر تو زندگی بهم بدی شده که میخوام خوبی کنم چون حالمو خوب میکنه من خوب بودن رو دوست دارم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. تمام مواردی که در هدف گذاری بوی انتقام، جبران و اثبات می دهند را بایستی حذف کنید. شما در این دنیا هدف گذاری نمی کنید که به سه کلیدواژه انتقام، جبران و اثبات برسید بلکه قرار است نیازهای واقعی تان را برطرف کنید. حتی اگر این سه کلیدواژه در قبال خودتان باشد. چون خیلی ها می گویند که من میخوام به خودم ثابت کنم که می توانم. همین هم بایستی از دلایل هدف گذاری حذف شود.
خب اما چرا بایستی حذف شوند؟ فرض کنید من قرار است به خودم ثابت کنم که بعد از این همه شکست می توانم درس بخوانم و به موفقیت برسم. حالا برنامه درسی را شروع می کنم و پس از چند روز تعدادی از تست ها را غلط می زنم، بعضی مبحث ها را یاد نمی گیرم، برخی دیگر را فراموش می کنم آنگاه مغزم می گوید: تو مگر نمی خواهی ثابت کنی که موفق می شوی؟ مگر قرار نبود شکست را فراموش کنیم و به موفقیت برسیم؟
این تست های غلط و مبحث های یاد نگرفته و فراری بودن مطلب ها، چیز دیگری دارد می گوید. تو چطور می خواهی موفق شوی وقتی درس خواندن برایت سخت است و این همه هم تست غلط داری؟ آنگاه است که من به تضاد می رسم و گمان می کنم لایق موفقیت نیستم. در واقع وقتی انتقام، جبران و اثبات در کلامم پیدا شود، به جای آنکه باعث انگیزه ام شود، در طولانی مدت باعث افت عملکردم می شود. بنابراین واقع بین باشید و هدف و سختی ها را با هم در نظر بگیرید و بدانید که هدفمند زندگی کردن یعنی شکست های مختلف را تجربه کردن.
البته اثباتی زندگی کردن ضررهای دیگری هم برای مان دارد که در دوره کلک های مشترک مغز به آن خواهم پرداخت. حالا این موارد به شما کمک می کند که دقیق تر هدف گذاری کنید. موفق ترین باشید.
سلام آقای جدیدی. آیا ما می تونیم کسی رو بخاطر مجموعه رفتارهای اشتباهش مقصر بدونیم و آیا میتونیم قضاوتش کنیم؟ برای مثال کسی ک دروغ و خیانت و فریبکاری جز پایه ای ترین رفتاراشه آیا می تونیم مقصر بدونیمش؟ همواره من فکر می کنم ما محصول محیطیم.. ما خروجی مستقیم جغرافیا هستیم.. بهتر نیست قبل از مقصر دونستن و قضاوت همچین انسانی با خودمون فکر کنیم محیط اطراف این انسان از کودکی تا به امروز چی بوده؟ با چ اصولی تربیت شده و پرورش یافته؟ محیط اطرافش چی بوده و چطور اخلاقی رو بهش القا کرده؟ اگه اینطوری باشه هیچ انسانی بخاطر هیچ رفتاریش مقصر نیست، چون ما زمانی میتونیم کسی رو مقصر بدونیم ک تو اون رفتارش قدرت انتخاب داشته باشه.. ولی محیط و ساماندهی رفتار انسان ها رو خود انسان ها قدرت انتخابی توش ندارن و کاملا غیر ارادی رفتار انسان ها رو شکل میدن.. ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. من در این مورد چه بگویم وقتی به مانند یک فوق متخصص با تجربه یک تحلیل کاملا حرفه ای ارایه داده اید. انقدر این تحلیل دقیق و درست است که انگار چکیده ای از آنچه بنده آموخته ام را برایم مرور کرده اید. جای هیچ بحثی را باقی نگذاشتید و همه چیز را درست و دقیق بیان کرده اید. یک خلاصه کاربردی برای انسان شناسی است که مطمئن باشید در قوی ترین دانشگاه های علوم شناختی روی این موضوع کار می کنند. بسیار خرسندم که چنین آگاهی بدست آورده اید. تنها یک نکته به این موضوعات اضافه می کنم:
وقتی یک انسان به چنین آگاهی رسید حالا بایستی دست به کار شود و به جای آنکه محصول محیط باشد بایستی محصول نیازهای خودش شود. یعنی وقتی آگاهی بدست آورد بایستی خودش را هرس کند و شاخ و برگهای اضافی رفتارهایش را از زندگی حذف نماید. البته اکثر انسان ها به دلیل اینکه هیچ گونه شناختی از خودشان بدست نمی آورند با همان رفتارهای تلقین شده زندگی می کنند اما معدود افرادی مثل شما که چنین ادراکی بدست می آورند حالا بایستی باغبان وجودشان شوند و کار سخت خود تربیتی را شروع کنند. موفق ترین باشید.
سلام چند تا سوال خدمتتون داشتم: ۱_اینکه فصل هایه ترکیبی زیست شناسی چه فصل هایی هستند؟ ( برایه اینکه بدانیم در فصل های مرتبط دنبال چه مواردی باید باشیم). ۲_ اگر کسی بخواهد شیمی را از صفر برای کنکور شروع کنید چه مباحثی پیش نیاز هستند ۳_مطالب مرتبط به هم (فصل هایه ترکیبی) شیمی چه چیز هایی هستند؟ ۴_برایه اینکه بتوانیم جزوه ای ترکیبی و جمع بندی شده از مطالب کتاب درسی شیمی بسازیم چه نکاتی را باید رعایت کنیم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ سوالات شما به ترتیب شماره گذاری: 1- در یک نگاه کلی همه فصل های زیست را به نوعی می شود به هم مرتبط دانست مثلا اگر یک یاخته گیاهی با یاخته جانوری در قالب تست های «همانند و برخلاف» به کار بروند آنگاه به این نتیجه می رسیم که هیچ حد و مرزی در ترکیب فصل ها وجود دارد. بنابراین به جای این موضوع بهتر است روی کلیدواژه ها تمرکز کنید. به طور مثال وقتی واژه «مغز استخوان» را می شنوید بتوانید به صورت کامل روی این کلید واژه و بر اساس اطلاعاتی که در کتاب های مختلف دهم یازدهم و دوازدهم آمده صحبت کنید.
به طور مثال در فصل دو دهم به این نتیجه میرسیم که استخوان جزء بافت های پیوندی است یا در فصل سه یازدهم در مورد مغز زرد و قرمز استخوان و آناتومی آن اطلاعات را بایستی بتوانیم بیان کنیم. دوباره در فصل دو دهم در مورد مغز استخوان می خوانیم در ساختن گویچه قرمز نقش دارد و حالا بایستی این نقش را با سایر اندام ها و دستگاه ها و یاخته های بدن ترکیب کنیم..
مثلا اگر یاخته های کناری معده آسیب ببینند و فاکتور داخلی ترشح نکند آنگاه جذب ویتامین B12 دچار اختلال می شود و ساختن گویچه قرمز در مغز استخوان با مشکل مواجه خواهد شد. یا اگر فولیک اسید استفاده نکنیم بازهم در فرایند ساخت گویچه قرمز دچار مشکل می شویم. اگر آهن کم مصرف شود یا کبد در جذب یا بازجذب آهن از غذا و گویچه های قرمز مرده، خوب عمل نکند بازهم در فرایند گویچه قرمز سازی مغز استخوان دچار مشکل می شویم و…
یا در فصل چهار دهم می خوانیم که مویرگ های ناپیوسته به مغز استخوان خون رسانی می کنند و مغز استخوان جزء اندام های لفنی است. در همین فصل مورد تولید گویچه های سفید و گرده و گویچه قرمز از مغز قرمز استخوان توضیح می دهد و…
سعی کردم توضیح کاملی ارایه دهم که ترکیبی خواندن روی فصل ها نمی چرخد بلکه روی کلیدواژه هاست که بتوانید این ها را بیان کنید. 2- برای شیمی تقریبا پیش نیازی از سال های قبل نیاز نیست و فقط بایستی محاسبات ریاضی از نظر جمع، ضرب، تقسیم، رادیکال، لگاریتم و کار با توان ها خوب باشد. بنابراین می توانید مستقیم از خود کتاب شیمی دهم شروع کنید.
3- در مورد سوال سوم هم دقیقا مثل سوال اول بایستی روی کلید واژه ها متمرکز شوید. 4- این سوال نیاز به توضیحات کامل در حد یک دوره آموزشی روی سایت کلبه مشاوره دارد و در چندین خط قابل جمع بندی نیست. برای همین ان شالله در یک دوره کامل به آن می پردازم. برخی از سوالات آنقدر کلی هستند که نمی شود در چند خط پاسخ داد و حتما بایستی به صورت ریشه ای به آن ها پرداخت. موفق ترین باشید.
باسلام. من دانش اموز کلاس هفتم هستم و این ماه امتحان های نوبت اول داشتم. راستش من تازه گوشی جدید خریدم و روش اینستا و کلی برنامه دیگه نصب کردم که حسابی سرم رو گرم میکنن. من اصلا برا امتحانات نوبت اول درس نخوندم و همش تقلب کردم.
فقط کمی کتاب رو نگاه میکردم که بدونم چه سوالی رو باید از کجا پیدا کنم. راستش حالم از این اوضاع داده به هم میخوره. همش گوشی بخور و بخواب من حتی یک کار مفیدم انحام نمیدم. دوستام همگی دارن ازمون شرکت میکنن و برا کنکور امادگی پیدا میکنن اما من هیچ. دوسه بارم مامانم باهام صحبت کرد و قرار شد منن برا کنکور شروع کنم.
ولی هر با شروع میکنم یه فکرایی میاد تو ذهنم و یک کسالت هایی که نمیتونم ادامه بدم. مامانم گاهی بهم میگه تو هیچی نمیشی. همش میگه خاک تو سرت همه ی هم کلاسی هات میشن فیلسوف تو هم خاک بر سر موندی اما من به حرف هاش توجه نمیکنم و برام مهم هم نیست. واقعا خودم میخوام شروع کنم میخوام به خودم ثابت کنم منم اگر با مغزم مقابله کنم میتونم. اما نیاز به راهنمایی شما دارم. میشه کمکم کنید. اینکه چطور برم سراغ درس.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما در بحران شروع هستید. برای مغز بهتر است جلوی یک حرکت را بگیرد تا اینکه بخواهد اجازه دهد آن حرکت اتفاق بیفتد و بعد مخالفت کند. برای همین شروع کردن در ذهن اکثر ما مساوی با کلی مقدمه چینی، کارهای مقدماتی، بسیاری موانع و… است تا شروع کردن بسیار سنگین نشان داده شود و هر بار آن را عقب بیندازیم.
در حالیکه تمام این ذهنیت ها برای این است که درس خواندن شروع نشود. در این شرایط بهترین کار این است که بت شکنی انجام شود. یعنی با یک درس شروع کنید و برای چند روز مطالعه را با هدف بت شکنی و خروج از فشارهای مغز انجام دهید. وقتی از این شرایط خارج شوید آنگاه می توانید برنامه اصلی خود را به اجرا درآورید. در ضمن دوره کلک های مشترک مغز را نیز دنبال کنید تا رفته رفته با کلک های دیگر مغز نیز آشنا شوید.
البته رفتارهای مادر شما اصلا درست نیست که در دوره احترام به خود به زودی در این رفتارها توضیح می دهم تا اثر منفی نگیرید. موفق ترین باشید.
سلام من ۲۵ سالمه بنا به دلایلی که بیشتر میشه گفت بچگی و بی تجربگی و خامی بوده اشتباهات زیادی ازم سر زده و تحصیل رو رها کردم یه دندگی کردم و گفتم حرف حرف خودمه و درس نخوندم و هیچ هدفی هم نداشتم مطلقا هیچ هدفی، تنها هدفم گذران روزهای عمرم بود، تنها هدفم این بود که سختی این همه سال درس خوندن رو یه طوری با خوش گذروندن جبران کنم.
اما حالا بعد از این ۷ سالی که از دوران دبیرستانم گذشته دارم با چشم های خودم میبینم که نه، زندگی همین خوردن و خوابیدن و خوشگذرونی نیست، دارم با چشمای خودم پیشرفت همه ی دوستانم حتی تنبل ترین شاگرد دبیرستان رو میبینم اینکه اونا اون موقع می گفتن درس خوندن به چه دردی میخوره اما الان از زرنگ ترین شاگرد دبیرستان که خودم هم جزو همین زرنگ ترین ها بودم، خیلی خیلی جلوترن.
قبلنا فقط میخواستم یه غذایی باشه تا بخورم و چند دست لباس تا بپوشم و یه جایی که زندگی کنم و یه تفریح و سرگرمی که باهاش مشغول باشم و به خیال خودم خوش بگذرونم بدون اینکه دغدغه امتحان و نمره داشته باشم میخواستم آزاد باشم، اما الان یه چند وقتیه عوض شدم اگه قبلا درس خوندن رو بی اهمیت و مایه اتلاف عمرم میدونستم الان پشیمونم که چرا همه چی رو به خاطر هیچی رها کردم.
نمیدونم شاید چون من ۱۲ سال بدون استثنا نفر اول کلاس و معدل ۲۰ بودم و تهش هیچی بهم نرسید الا یه سد به اسم کنکور که گذاشتن جلوم و گفتن باید ازش رد بشی تا به خوشبختی برسی و منم از رد شدن از این سد خودداری کردم چون خسته شده بودم چون ۱۲ سال بهترین بودم اما هیچی، تهش هیچی بهم نرسید گفتم اگه از این مانع هم رد بشم یه مانع جدیدتر و سخت تر میاد به اسم درس های سخت دانشگاه و اون جا هم بعد از اینکه تموم شد بازم تهش هیچی بهم نمیرسه پس چرا عمر و جوانی رو بزارم پای هیچی؟
پس حالا که تهش هیچیه این دو روز دنیا رو خوش میگذرونم ، غافل از اینکه کنکور واقعا سد آخر این تلاش ۱۲ ساله بود و قرار بود منو با یه دنیای جدید و یه ارتباطات جدید با محیط اطرافم فرای ارتباطات دبیرستان و یه عالمه موقعیت های جدید برای پیشرفت و در اومدن از این یکنواختی آشنا کنه.
من فقط باید یه کم دیگه مثل همون عکس نوشته معروف که یه مردی رو نشون میده که درست اگه یه ضربه دیگه به زمین بزنه به گنج میرسه اما این کار رو نمیکنه و تسلیم میشه، منم باید این زمین رو میکندم باید فقط یه تلاش دیگه میکردم تا به گنج می رسیدم اما درست تو آخرین نقطه تو لحظه ای که به همه چی نزدیک بودم تسلیم شدم، من فک میکردم کنکور و دانشگاه هم مثل دبیرستانه و آخرش دوباره به یه مانع بزرگتر ختم میشم اما اشتباه کردم الان دارم تاوان اشتباهم رو میدم با دیدن همون تنبل ترین شاگردای کلاس که همه فارغ التحصیل یه رشته ای هستن و همه سرکار میرن و از نظر مالی و خیلی چیزای دیگه مستقل شدن.
اما من هنوزم مثل همون دختر بچه ۱۷ ۱۸ ساله کنار پدر و مادرم زندگی میکنم و واسه اینکه بخوام کوچکترین نیازهام رو برطرف کنم از نظر مالی به اونا وابسته هستم. الان دوباره شروع کردم رشتم تجربیه و میخوام که برم دانشگاه میخوام که این آواری که خودم با دستهای خودم رو زندگی خودم ریختم رو یه جوری جمع و جورش کنم، قبلنا فک میکردم من هیچ هدفی ندارم اما الان میدونم که میخوام یه کارایی بکنم میدونم که میخوام مستقل بشم از نظر مالی، شاید قاطع ترین دلیلی که دوباره منو به این مسیر کشونده همین مستقل شدنم هست همین روی پای خودم ایستادن و از پس اداره زندگی خودم تنها براومدن هست.
دست گذاشتم رو بهترین رشته تجربی دست گذاشتم رو رشته پزشکی، انتخابش کردم و میخوام که قبول بشم یه علتش اینه که از این مدل زندگی کردن پشیمون شدم قبلا که تو دبیرستان شب و روزم درس خوندن بود خسته میشدم اما از نظر روحیه عالی بودم عالی، فک میکردم اگه از این خستگی درس خوندن هم خلاص شم دیگه زندگیم بهشت میشه دیگه هیچ استرس و نگرانی نسبت به خوندن یا نخوندن درس ها و مرورشون و امتحانات ندارم اما الان از نظر جسمی خسته نیسم چون هر روزم با استراحت کردن میگذره اما روحم نابود شده اعتماد به نفسم از بین رفته از همه چی خجالت میکشم از بی عرضگی خودم بدم میاد میخوام سختی بکشم میخوام شب و روز درس بخونم به جبران این ۷ سالی که از دست دادم، یه علتش مستقل شدن از نظر مالی هست.
یه علتش تلنگری هست که همون تنبل ترین اما موفق ترین شاگردای دبیرستان بهم زدن که بهم میگه تو چیت از اونا کمتره که این طوری به خاک سیاه نشستی و اونا الان به همه چی رسیدن اما تو همون طور که بودی موندی، باورتون میشه قبلنا که تو دبیرستان با افتخار سرم و بالا میگرفتم و با اون شاگردا حرف میزدم الان اگه ببینمشون از ترس اینکه بهم بگن تو زندگیت چی کارا کردی و به کجا رسیدی خجالت میکشم و تو هفت تا سوراخ موش قایم میشم؟
یه علتش کمال طلبیم هست میخوام تموم اون روزای بد رو با قبولی تو بهترین رشته جبران کنم یه علت دیگه و شاید پر اهمیت ترین دلیل برای رشد شخصیتم اینه که از خونه برم بیرون و دنیای واقعی رو ببینم میخوام ببینم خودم برای به دست آوردن پول و برطرف کردن جا و مکان و بقیه نیازهای زندگیم تلاش کنم چه حسی داره؟ میخوام بزرگ شم میخوام بچگی رو خام بودن رو، حاضر بودن همه چی برای یه زندگی راحت و بی دردسر رو بزارم کنار و خودم برم همه ی نیازهای خودم رو برطرف کنم نه پدر و مادرم .الان من همه ی کتاب ها رو تهیه کردم فقط یه چیزی عذاب میده یه چیزی شده مایه نگرانی و عذاب همیشگی من، اونم این جمله هست که از کجا معلوم تو بتونی قبول بشی از بین این همه آدم تو چه شانسی داری؟
۷ سال پیش با این فکر که خسته شدم و دیگه حوصله درس خوندن ندارم پشت پا زدم به همه چی همه چی رو ول کردم اما قرار نیست دوباره اشتباه کنم من زندگیم رو برای شما تعریف کردم از اشتباهاتم گفتم. با این فکر که همیشه موقع درس خوندن میاد و میگه از کجا معلوم که تو بتونی قبول بشی و منو میترسونه که اگه قبول نشم چی؟، چی کار کنم؟ اقای جدیدی من چه جوری باید با این فکر کنار بیام؟
حالا که واسه اولین بار میخوام تو زندگیم یه کاری کنم اگه نتونم و شکست بخورم چی؟ الان میترسم میترسم که قبول نشم و میگم اگه نتونم قبول بشم من دیگه کلا نابود میشم. من قبلنا تو دبیرستان مثلا واسه امتحانات میان ترم و پایان ترم اگه درس میخوندم اصلا به این فکر نمی کردم که تو این درس قبول میشم یا نه یه جورایی مطمئن بودم که نمره کامل میگیرم و هیچ استرسی نداشتم و با خیال راحت درس میخوندم و امتحان میدادم و نمره کامل میگرفتم اما الان تا یه کتاب مثل زیست رو باز میکنم همش میگم از کجا معلوم که بتونی درصد مورد نیازت رو تو این درس کسب کنی و این فکر کلا منو به هم میریزه و این فکر منو تحت کنترل خودش درآورده نمیدونم این فکر از کجا پیداش شده که اگه متونی چی؟
الان من واقعا نگرانم که این چه مشکلی هست که برام پیش اومده و من نمیتونم حلش کنم و نمیدونم راه حلش چیه ترس من از اینه که اگه نتونی درصدهای لازم رو کسب کنی چی؟ در صورتی که ۷ سال پیش اصلا این فکرها رو نمی کردم و خیلی راحت و خونسرد کارم رو انجام میدادم و موفق هم میشدم اما الان با این فکر عذاب میکشم و میترسم. بازم به خاطر طولانی بودن متن معذرت میخوام. بی صبرانه منتظر خوندن جوابتون هستم ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در پیام شما نکاتی وجود دارد که به ترتیب شماره گذاری برایتان توضیح میدهم: 1- هفت سال از عمر شما هدر نشده است. بلکه من معتقدم زندگی شما به این بازه هفت ساله نیاز داشته تا بتوانید ته بی تفاوتی را بچشید و حالا نیاز به هدف را بیشتر از قبل درک کنید.
اگر این تجربه هفت ساله برای شما نبود، دنبال راه حل برای ارتقای زندگی هم نبودید. چه بسا اگر در این هفت سال یک لیسانس در رشته دیگری میگرفتید به طور کلی مسیر زندگیتان را عوض میکرد و امروز به دنبال تبدیل شدن به انسان سطح بالاتر نبودید. زندگی مثل پازل است، قطعات پازل باید کنار هم چیده بشود و آنگاه از دور بایستیم و نگاه کنیم که تصویر کلی به ما چه میدهد.
بله اگر ذره بین را روی این هفت سال بگذاریم فقط هفت سال بی تفاوتی مشاهده میشود ولی اگر چند گام عقبتر بایستید و تابلوی زندگی را از دور تماشا کنید متوجه میشوید این هفت سال برای شما یک سکوی پرتاب است. ته بی تفاوتی، آخر خوش گذرانی و رسیدن به سرحد پوچی را چشیدهاید و حالا میتوانید برای زندگی هدفمند، تلاش کنید.
این هفت سال از هفت سال کتاب خواندن برای شما با ارزشتر بوده است. تجربهای ناب که کمک میکند سطح فکری خود را بالا بیاورید. 2- زندگی میدان مسابقه دو نیست که نگاه کنیم از کسی عقبتریم یا جلوتر. به خوبی می دانم که طرز تفکر موجود در خانوادههایمان باعث شده این ذهنیت را پیدا کنیم و خود را با بقیه مقایسه میکنیم تا ببینیم جلوتریم یا عقبتر.
ما را به ذهنیت مقایسهای عادت دادهاند برای همین همه مراحل زندگی را به صورت ایستگاه قطار می دانیم که باید در ساعت و سن مشخص به آن برسیم و سپس عبور کنیم. هم سن و سالهای شما هرچه هستند و نیستند، هیچ تاثیری بر سبک زندگی شما ندارد. اصولاً اینکه شما خود را بالاتر از همکلاسیها میدانستید و حالا پایینتر از اساس مقایسه نادرستی است. نه آن موقع که شاگرد اول بودهاید چیزی بیشتر از کسی داشتهاید نه الان که آنها سرکار هستند از شما چیزی بیشتر دارند.
بلکه آن موقع شما خاطرات مثبت داشتید و درس میخواندید و با تقویت مثبت، معدل بالا کسب میکردید و بعداً آنها خاطرات مثبت پیدا کردند و سرکار رفتهاند. ما قرار نیست وقتی مردیم بگویند در مسابقه زندگی از بقیه جلوتر بود یا عقبتر. به قول لورا برک روانشناس رشد، که میگوید در بهترین دوره زندگی یعنی نوجوانی به جای آنکه به افراد آموزش دهیم روی خودشان تمرکز کنند، در مدرسه آنها را رقابتی میکنیم تا مسابقه بدهند و نمره بهتری کسب کنند و این روند را در ذهن آنها جا میاندازیم که زندگی برای برنده شدن در مسابقه است.
نسلی را پرورش میدهیم که روی خودش هیچ تمرکزی ندارد و هر چه میخواهد برای این است که از کسی عقب نباشد و یا همه بگویند از هم سن و سالهایت جلوتری. ما باید این طرز تفکر را به سطل زباله بریزیم. انسان سطح بالا بایستی روی خودش تمرکز کند. کاری که به نفع اوست را اجرا کند و هرگز وارد بازی من جلوترم یا دوستانم نشود.
تا به حال به این فکر کردهاید اگر ادیسون در ایران زندگی میکرد در موردش چطور صحبت میشد؟ احتمالاً میگفتند: «خجالت نمیکشی گوشه انباری با چهارتا سیم بازی میکنی؟ چه موقع میخواهی از این خیالات خارج شوی؟ هم سن و سالهایت یا در معدن کار میکنند یا در راه آهن لوکومتیو ران شدهاند. آن وقت تو به یاد دوران کودکی، بازیهای احمقانه با سیمهای مزخرف را راه انداختی؟
به فکر نان باشد که خربزه آب است». موفقیت یک اتفاق انفرادی نیست. قبل از اینکه شخص تصمیم بگیرد که برای موفقیت تلاش کند، باور و افکارش را در فرایند تربیتی شکل دادهاند. شما قبل از آنکه برای موفقیت تلاش کنید، ذهنیتتان را آلوده کردهاند. به شما یاد دادهاند به جای آنکه دنبال نیازهایتان باشید، سرتان را در زندگی دیگران فرو کنید و ببینید آنهایی که چند نمره از شما پایینتر بودهاند، الان چه وضعیتی دارند؟
بنابراین ارزشمندترین فرد که خودتان هستید، را بررسی کنید و دست بردارید از سرک کشیدن به زندگی دیگران و کنتور انداختن موفقیت دیگران. هرکسی هرچه دارد نوش جانش، قرار نیست کسی از شما پایینتر باشد و هیچ قانونی هم وجود ندارد که اگر کسی چند نمره پایینتر از شما بود باید بدبخت زندگی کند. زندگی یک پازل است باید ادامه پیدا کند تا هرکسی آنچه را که متناسب با سطح فکر و تلاش درستش چیده است بدست آورد.
3- اینکه شما با زندگیتان چه کردهاید لازم نیست به کسی پاسخگو باشید. برای چه از دیگران برای خود یک آقا بالاسر میسازید که موظف هستید به آنها بگویید که چطور زندگی کردهاید؟ شما موظف هستید به اطرافیان احترام بگذارید و وظایف خود را قبال آنها انجام دهید اما این موضوع را نباید با گزارش دادن یکسان کنیم.
اینکه شما با زندگیتان چه کردهاید کاملاً شخصی است و هرکسی این سؤال را میپرسد بایستی بگویید تجربهاندوزی کردم که از هزاران سال درس خواندن برایم بهتر بود و بیش از این نیز چیزی نبایستی ارائه دهید. متأسفانه ما خیلی عادت به توضیح دادن کردهایم. برنامه تلویزیونی ساخته میشود و مجری رو به روی میهمان مینشیند و او را وادار میکند در مورد اتفاقات زندگیاش به مردم گزارش دهد.
بهطور مثال سؤالاتی که مهران مدیری از میهمانش که میپرسد را بررسی کنید متوجه میشوید که فقط ورود به زندگی انسانهاست. همین فرهنگ در سطح جامعه پخششده و البته همین برنامه هم ذات خودش را از جامعه میگیرد. جامعهای که برای فهمیدن زندگی خصوصی مردم بیتاب است و بیشترین بازدیدها برای ویدیوهایی است که زندگی شخصی افراد را بیان میکند. وقتی من نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و برنامه یا فیلمی که قرار است در مورد جزییات زندگی آدمها بپرسد را مشاهده میکنم اینطور میشود که دامنه این رفتارها افزایش پیدا میکند.
سپس در جامعه با طیفی از انسانها روبهرو میشویم که همگی میخواهند از نفر روبهرو گزارش بگیرند در حالیکه واقعاً به آنها ربطی ندارد که شما چه کردهاید؟ به دست آوردن چند نمره خوب در مدرسه تضمین خوشبختی نیست بنابراین شما کاری را کردهاید که به صلاحتان بوده است بنابراین بهجای این طرز تفکر باشهامت در اجتماع حضور پیدا کنید و از اینکه از شما بپرسند چه کردهای نترسید.
حق شماست که در این دنیا شکست بخورید. در دوره احترام به خود روی همین موضوعات صحبت میکنیم. اجازه ندهید کسی این حق را از شما بگیرد. ترسیدن شما از سؤال بی معنای مردم، خودزنی است. کاری کردهاید که نیازتان بوده پس برای نیازهایتان شرمنده خودتان هم نباشید چه رسد به دیگران 4- وقتی هدفی را می چنین اول از همه بایستی به این سؤال پاسخ دهید: آیا جنبه شکست خوردن را دارم؟ ما بایستی بپذیریم که برای شکست خوردن تربیت نشدهایم و آنقدر نسبت به شکست خوردن دید منفی داریم که حتی از فکر کردن به آن هم احساس ترس میکنیم.
رفتارها انسانها را بررسی کنید. همه آنها هدف میگذارند. در بین راه با شکستهایی رو به رو میشوند و از اینجاست که به دو دسته تقسیم میشوند: الف) اکثر انسانها با یکی دو شکست مسیر را رها میکنند و دست از هدف برمیدارند، ب) تعدادی کمی از افراد هم با شکست خوردن به مسیر خود ادامه میدهند تا در نهایت به موفقیت برسند.
بنابراین وقتی هدفی انتخاب میکنید چند نکته را بایستی بپذیرید: الف) جنبه شکست خوردن و از اول شروع کردن را داشته باشم، ب) هیچ فرمولی در دنیا وجود ندارد که تعیین کند من چه موقع به هدفم میرسم بنابراین ممکن است سالها برای رسیدن به هدفم مجبور باشم تلاش کنم، پ) هر موفقیتی هزینههایی دارد مثل تنهایی، مسخره شدن، دلسوزیهای بیمعنی دیگران و… . آیا حاضرم این هزینهها را بپردازم؟
5- در بین دلایلی که برای هدفگذاری بود مواردی را دیدم که اشتباه بودند مثلاً کمالگرایی. لطفاً در یک پیام جداگانه لیست دلایلی که هدفتان را انتخاب کردهاید را برایم مرتبط و منظم بنویسید تا آنها را تحلیل کنم. موفقترین باشید
سلام اگر مغز از یک سو، ما را تحقیر کرده که نمی توانی درس بخوانی و توان موفقیت را نداری و از سوی دیگر ما را پر و بال می دهد که نباید هر رشته و دانشگاهی بروی. این حالت یعنی وسط بمان و هم بخواه و هم نخواه. اینطوری ینی یخ زدن و تلاش نکردن. بنابراین مغز بیشترین تلاش را می کند که ما در وسط بمانیم. برای همین وقتی در این شرایط گیر کرده ایم چگونه می توانیم از این شرایط رها شویم. در صورتی که ما هم هدف را منطقی بر اساس نیاز هایمان مشخص کرده ایم. راهکار خارج شدن از این حالت یخ زدن چیست؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. در دوره «کلک های مشترک مغز» در خصوص این موضوع حتما صحبت می کنم چون لایه های مختلفی وجود دارد. سوال بسیار جالبی کرده اید. به محض اینکه در کلک های مغز به این موضوع رسیدم شماره قسمت را در همینجا اعلام می کنم. چون در آنجا در چند فایل صوتی می توانم زوایای مختلف این حالت فریز شدن را بررسی کنم. موفق ترین باشید.
سلام یک انسان منطقی و هدفمند در کل چه ویژگی هایی دارد و چگونه رفتار میکند دوم هم اینکه اگر بخواهیم تبدیل به یک انسان سطح بالا بشویم، تفکر حل مساله را چگونه تمرین کنیم؟؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. دوره «احترام به خود و عزت نفس» دقیقا روی همین محور حرکت می کند و چارچوب های کاربردی انسان های سطح بالا را مورد بررسی قرار می دهد. بنابراین آن دوره را دنبال کنید رفته رفته مبانی و زمینه های لازم را برای تبدیل به انسان سطح بالا بررسی می کنیم. موفق ترین باشید.
سلام اگر انسانی در گذشته رفتارها و باورها و طرز فکری غلط یا غیر علمی داشته همین طور یه موقعی با بحث کردن با استادش (که خوبی هایه زیادی در حقش کرده) باعث شده به ایشون بی احترامی بشه بعد از مدتی که میگذره این انسان پی به اشتباهاتش میبره و می پذیره کاملا حق با استادش بوده شروع میکنه به تغییر دادن خودش و اکنون طرز فکری درست و منطقی داره، مصصم هست که میخواد همه چی رو جبران کنه.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بنده متوجه سوال شما نشدم. آیا منظورتان این است که عذاب وجدان دارید بابت اشتباهات تان و می خواهید من راه حل بدهم و یا منظور شما این است که چطور این موضوع را با استادتان در میان بگذارید؟ اگر عذاب وجدان دارید که بایستی ماجرا را به طور کامل شرح دهید تا بررسی کنم ولی اگر منظورتان این است که می خواهید با استادتان صحبت کنید و به او بگویید حق با او بوده است که به نظر بنده این کار را انجام دهید چون رشد کردن انسان ها برای معلم ها خیلی جذاب است.
هر معلمی دوست دارد که شاگردانش پیشرفت کنند بنابراین می توانید با استادان تماس بگیرید و برایش توضیح دهید که چقدر تغییر کرده اید و اشتباهات فکری خودتان را متوجه شده اید. موفق ترین باشید
سلام می توانید در مورد رشته علوم شناختی توضیح دهید؟ ایا شما این رشته را خوانده اید؟با تشکر
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. رشته علوم شناختی در واقع بین رشته ای است به این معنا که دانشجویان از رشته های مختلفی می توانند در این حوزه کار کنند. مغز موضوع این رشته است بنابراین هر دانشجویی با هر نوع گرایش و رشته ای می توانند روی مغز کار کند. به طور مثال دانشجویان ریاضی با مدل سازی عملکردهای مغز، دانشجویان مهندسی برق و مکانیک با ساختن وسایل مرتبط با مغز، دانشجویان کامیپوتر با هوش مصنوعی و شبیه سازی انسانی مدل های کامیپوتری روی آن کار کنند.
دانشجویان روانشناسی هم با دیدگاه خودشان می توانند روی مغز به مطالعه بپردازند حتی در خارج از ایران دانشجویان فلسفه و فیزیک نیز به علوم شناختی وارد می شوند و سعی می کنند روی مغز از زوایه دید خودشان کار کنند. این رشته در ایران در مقاطع تحصیلی ارشد و دکتری وجود دارد.
بنده این رشته را در مقطع دکتری قبول شدم ولی نرفتم چون دانشگاه شهید بهشتی روی اوتیسم کار می کند که موضوع مورد هدف بنده نبود. برای همین بنده مطالعات علوم شناختی را به صورت شخصی و با زاویه دید خودم که توجه به انسان شناسی و تکامل مغز خزنده و میانی است، انجام می دهم.
در آینده نزدیک مطمئن هستم که حتی پزشکان و روانپزشکان نیز به این رشته علاقمند می شوند چون بررسی عملکردهای مغز برای هر گرایشی، جذابیت های خاص خودش را دارد. موفق ترین باشید.