پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام
۱_ من میخواستم بپرسم چطور باید خودمون رو از تکرار نجات بدیم مغز من به این زندگی عادت کرده به اینکه هر روز به خودم قول بدم ولی باز عمل نکنم اینکه برناممو نتونم کامل اجرا کنم اینکه الان چند ساله پشت کنکورم و همیشه قراره تغییر کنم و درست درس بخونم اما نمیشه بعد من الان میام به خودم میگم از این به بعد میخوام فلان کار رو انجام بدم به برنامم کامل عمل کنم اما مغزم باز همه چیزو بهم یاداوری میکنه که اینبار هم مثل دفعه های قبل میشه باز هم قول میدی و عمل نمیکنی مثل همیشه الان جوگیر شدی اما یکساعت دیگه یادت میره مغزم همش اینارو بهم میگه و دقیقا هم همین اتفاق میفته بازم هیچی تغییر نمیکنه چطوری باید از این وضعیت نجات پیدا کنم؟؟
قبلا میتونستم امیدوار باشم که اره ایندفعه فرق میکنه و من تصمیماتم عملی میشه اما چند وقته دیگه برام مسخره شده و انگار مطمئنم که بازم فرقی نداره مثل دفعه های قبلی میشه
۲_من باورم رو به خودم از دست دادم چطوری میتونم دوباره به خودم اعتماد کنم؟
۳_با ترس های گذشته چیکار کنم چه راهکاری وجود داره من دیگه از ساعت مطالعه بالا نترسم دلیلش رو میدونم بدلیل خاطرات گذشتم از ساعت مطالعه بالا میترسم اما چیکار کنم این ترس از بین بره؟؟(وقتی مدت زیادی ساعت مطالعه بالا داشتم به هیچ کاری نمیتونستم برسم و تک بعدی زندگی میکردم اما امسال که سال سوم کنکورم هست اصلا یک روزم تا الان نتونستم تک بعدی زندگی کنم و فقط به کنکور برسم از اینکه کل روز درس بخونم میترسم)
۴_ چطور محدودیت های ذهنمو برای قبولی بردارم؟؟ من توقعم اینه زندگی خوبی داشته باشم و رشته خوب قبول شم اما انگار یچیزی هست درونم که نمیتونه باورش کنه یک روز بتونم رشته خوب قبول شم چطور میشه این باورها و محدودیت های مغز رو از بین برد؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. شما چهار پرسش برایم ارسال کردهاید که یک ریشه مشترک دارند و در واقع یکی هستند. در ادامه توضیحات جامعی درباره آن میدهم:
این قاعده را در نظر داشته باشید که از نظر مغز ما انسانها، خودمان با دیگری هیچ فرقی نداریم؛ یعنی چه؟ با یک مثال توضیح میدهم:
فرض کنید که دوستی بد قول دارید و هر بار که با او قراری میگذارید، دیرتر از وقت تعیین شده در محل ملاقات حاضر میشود و با بهانههای مختلف، دیر رسیدن خود را توجیه میکند. دفعه اول که دیر میآید، آن را به حساب حوادث میگذارید. دفعه دوم کمی بینابین میشوید و تردید میکنید که شاید او واقعاً آدم بد قولی باشد و از دفعه سوم به بعد، برچسبی که برای او در ذهن خویش میسازید، «یک فرد نامنظم و بد قول» است. چرا به این ذهنیت رسیدید؟
چون او تعدادی بد قول در قرارهای خود با شما داشت و وقتی به این برچسب میرسید، از آن به بعد، هر بار که با او قرار میگذارید، این را در ذهن دارید که دیر میرسید و روی صحبت او نمیتوان حساب باز کرد و هر قولی که میدهد، روی هواست.
این اتفاق، برای ارتباط شما با خودتان نیز تکرار میشود؛ به چه صورت؟ دفعه اولی که به خود قول میدهید و عمل نمیکنید؛ توجیه حوادث را خواهید داشت، دفعه دوم به حالت شک میرسید و از دفعه سوم به بعد، زمینه برای برچسب بدقول بودن فراهم میشود.
به دیگر سخن، اکثر ما انسانها فکر میکنیم که مجاز هستیم هر چقدر که میخواهیم به خودمان قول بدون عمل بدهیم و برای خویشتن هیچ ارزشی قائل نیستیم در حالی که مغز ما با همان ساز و کاری که دیگران را بد قول به حساب میآورد، ما را نیز قضاوت خواهد کرد و برچسب میچسباند.
چه شما به خودتان قول بدهید و عمل نکنید و چه به دیگران، هیچ فرقی برای مغز ندارد زیرا هر دوی این حالتها از نظر مغز یکی است و در هر دو، شما فردی بد قول هستید. هر چه تعداد این قول و قرارهای نصفه و نیمه بیشتر باشد، کارهای ناتمام بیشتر خواهد بود و هر چه کارهای نیمه تمام بیشتر باشد، ذهنیت «من فردی بدقول هستیم» قویتر خواهد شد.
ضربه نهایی در این جاست که داشتن خاطرات نصفه نیمه و کارهای ناتمام، یکی از اهرمهای فشار مغز برای جلوگیری از شکلگیری تصمیمهای بعدی است. به بیان دیگر، زمانی که میخواهید تصمیم تازهای برای زندگی خویش بگیرید، مغزتان با اشاره به خاطرات قبلی نیمهکاره، فضای سرزنش را فراهم کرده و مانع از تصمیم بعدی میشود؛ این موضوعی است که به خوبی در دل پرسش شماره یک خود توضیح دادهاید.
برای برونرفت از این وضعیت بایستی این پروتکل را دنبال کنید:
الف) از این لحظه به بعد، قبل از آنکه به خودتان قولی بدهید، ابتدا ارزیابی کنید که واقعاً قصد انجام دادنش را دارید و شرایط برای به عمل در آوردنش فراهم است. اینجا یک نکته کلیدی وجود دارد که اندازه قول هیچ اهمیتی ندارد و اغلب ما انسانها از این موضوع غافل میشویم.
در واقع ما گمان میکنیم که اگر یک قولی، کوچک باشد و اجرا نشود، مهم نیست در حالی که از نظر حساب و کتابهای مغز، هیچ تفاوتی در اندازه قولها نیست و تازه اگر قرار بر گیر دادن باشد، قولهای کوچک اجرا نشده، اثر تخریبی بیشتری دارند چون مغزتان خواهد گفت: «فلان قول ساده را هم عملی نکردی، آنوقت میخواهی بهمان کار بزرگ را انجام دهی؟».
با این توضیحات، چه قول کوچک چه بزرگ، قبل از به زبان آوردنش، بایستی از عملی بودنش اطمینان حاصل کرده و راه و روش عملیاتی کردنش را بررسی نمایید و اینطور نباشد که وسط راه، رهایش کنید.
ب) بین کارهای نیمهکاره قبلی و تصمیمهای جدید، پیوند نزنید. این کاری است که مغزتان در حال انجام آن است. در واقع مغز میگوید: «چون کار X، Y و Z را انجام ندادی پس کار تازهات را هم انجام نخواهی داد»؛ در حالیکه در دنیای واقعی، هیچ ارتباطی بین کارهای قبلی و کارهای بعدی وجود ندارد.
مثلاً من میتوانم خواب بمانم و شروع روز را از دست بدهم ولی در ادامه روز، پر فشار درس بخوانم و برنامهام را جلو ببرم؛ اما مغز اکثر کنکوریها میگوید اگر اول روز را از دست دادی، دیگر بقیه روز را هم نمیتوانی با حوصله باشی و از دست خواهی داد.
یا مثلاً من میتوانم در خواندن و تست زنی یک درس خوب عمل نکنم و مغزم کلی احساسات منفی درباره آن درس بسازد و مرا زده کند اما بلافاصله در درس بعدی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و با قدرت شروع کنم ولی متأسفانه اکثر کنکوریها با خراب کردن یک درس، کل درسهای بعدی را هم با حس منفی از دست میدهند.
به عبارت دیگر، من در مغزشناسی، به این نتیجه رسیدم که بین کار قبلی و کار بعدی ارتباطی وجود ندارد و این فعالیتها مستقل از هم هستند و با تأکید این آموخته به خودم، جلوی پیوند زنی مغزم را میگیرم. این همان آگاهی است که به آن نیازمندید تا بتوانید جلوی پیوند زدن تصمیمهای رها شده قبلی با تصمیمهای بعدی را بگیرید.
پ) حتماً فهرستی از دلایل رها کردن تصمیمهای قبلی داشته باشید و آنها را تحلیل کنید. نقطه ضعفهای شما بایستی مشخص شود. من اگر تصمیمی را میگیرم و رهایش میکنم، قطعاً علت یا علتهایی دارد که با بررسی آنها، میتوانم به درک بهتری از خودم برسم و جلوی تکرار آنها را بگیرم.
مثلاً بررسیهای یک فرد شاید نشان دهد که او هر گاه در شرایط احساسی و هیجانی تصمیمی گرفته بعداً پشیمان شده و رهایش کرده است. پس چنین شخصی، در تصمیمهای بعدی، به خودش هشدار میدهد که در شرایط حسی و هیجانی تصمیم نگیر و اجازه بده زمان بگذرد.
ممکن است فردی دیگر به این نتیجه برسد که دلیل رها کردن تصمیمهایش، غیرمنطقی بودن راه و روش رسیدن به آن و کمالگرایی باشد. خب بایستی این بخش از رفتار را اصلاح نماید تا جلوی تکرار این تصمیمهای نصفه نیمه گرفته شود.
ت) تعداد تصمیمها بایستی کم باشد. اصولاً یکی از خطاهای مغزی ما انسان در زمانهایی که احساس عقب افتادگی داریم این است که تصمیمهای پر تعداد و حجیم میگیریم. مثلاً من از برنامه تستی خودم عقب افتادهام آنگاه تصمیم میگیرم که هم عقب افتادگیها را جبران کنم و هم روزی X تا تست بیشتر بزنم.
در هم شدن این دو اتفاق، آنقدر سنگین است که در دنیای واقعی عملی نمیشود و فقط یک تصمیم به تصمیمهای قبلی اضافه میکند. این را زیاد دیدهام که شخص هر بار که تصمیمی را رها میکند، چند تصمیم تازه را جایگزین آن میکند تا از شدت احساس گناه خودش بکاهد و به نوعی یک دلداری اساسی به خویش بدهد که آرام باشد زیرا اگر آن تصمیم نشد، به جایش سه تصمیم دیگر گرفتم.
شلوغ کردن زندگی و تصمیمهای متعدد گرفتن، نشانه حرفهای نبودن شخص است. زندگی کم تصمیم و خلوت، اساس یک زندگی اصولی و حرفهای است که بایستی به آن برسید.
موارد دیگری هم در تصمیمگیری مهم است مثل زندگی نکردن با اصول دیگران و یا مسئولیتپذیری در تصمیم یا درگیر زندگی موازی نشدن و… که هر یک نیاز به کلی توضیح دارد ولی شما این پروتکل را پیاده کنید و کمی که پیشرفت کردید آنگاه میتوانیم روی چارچوبهای بعدی با هم صحبت کنیم و موضوع را در سطحی بالاتر دنبال کنیم. موفقترین باشید.
سلام من پشت کنکوری تجربی هستم یک مشکلی که دارم اینه نمیتونم زیاد بشینم پشت میز و درس بخونم و بشدت اذیت میشم همش دلم میخواد زود تموم شه از جام بلند شم و برم توی گوشی و خونه الکی چرخ بزنم توی گوشی هم هیچ دلیلی ندارم برای چرخیدن فقط بیهوده پارسال هم ازمون قلمچی میدادم همین حالت بودم سر جلسه قرار نداشتم باید همش بلند میشدم خیلی بهم فشار میومد
نمیدونم سالهای قبل چطور دوازده ساعت روزانه درس میخوندم الان با فشار شدید پنج ساعت میخونم از وضعیت م خستم میخوام خودمو نجات بدم اخرین فرصت من هست اما بازم ….. دیگه بخاطر اینکه فقط بشینم درس بخونم با خودم میگم حالا یکم مطلب بخونم بهتر از اینه هیچی نخونم حداقل اینه به برنامم عمل میکنم همینطوری به اجبار میشینم پشت میز و بی کیفیت درس میخونم و گاهی که میخوام کیفیت حفظ بشه هر ده دقیقه پاوز میکنم و بلند میشم با این وضعیت هیچکدوم از کارهام جلو نمیره همینطوری هم هیچی نخوندم و از همه عقبم موقع تست زدن که دیگ انگار تحت عذاب خیلی شدیدی قرار میگیرم و به اجبار دارم تست میزنم فقط دلم میخواد ازش فرار کنم
همه میگن اگه از وضعیت خودت خسته باشی و بخوای تغییر کنه حتما درس میخونی مگه از من بدترم هست ؟؟؟ اوضاع زندگیم خیلی بده از همه چی هم خسته شدم و با تمام وجودم میخوام تموم شه… بهم راهکار عملی بدین ممنون میشم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. اگر بخواهم اصلیترین ریشه مشکلتان را از روی پیامی که برایم نوشتهاید، بیان کنم، به جمله آخر میرسم که فرمودهاید: «بهم راهکار عملی بدین». قصه از همینجا شروع میشود؛ چطور؟ برایتان توضیح خواهم داد:
از اولین خاطره ثبت شده ما درباره درس خواندن و یادگیری بگیر تا همین حالا، بارها این جمله را شنیدهایم که مطالعه را باید با علاقه انجام داد و این تصور را در ذهنمان ساختند و ساختیم که عدهای دانشآموز هستند که با تمام وجود مشغول درس خواندن هستند. آنها با یک شور و علاقه خاصی پشت میز مینشینند و ساعتهای طولانی را مطالعه میکنند به طوری که حتی متوجه گذر زمان نمیشوند.
گوشه گوشهی ذهن ما را اینطور شکل دادند و شکل دادیم که گویی اگر هدف داشته باشی و با تمام وجودت چیزی را بخواهی آنگاه قبل از صدای زنگ گوشی از خواب برمیخیزی و زودتر از دیگران درس خواندن را شروع میکنی و بیشتر از همه مطالعه میکنی. شور و شوق وجودت را فرا میگیرد و حتی هیپوتالاموس هم یادش میرود اعلام گرسنگی و تشنگی کند.
همیشه یک خود کم بینی و عدم رضایت از خویشتن در وجود یکایک ما ریشه دوانده چون در لحظه لحظه عمری که در مدرسه و خانواده سپری کردیم، این دغدغه را داشتیم که چرا ما مثل آن دانشآموزان جادویی و توانا نیستیم که از شوق درس خواندن خواب از سرشان میپرد و برای ثانیهای هم نمیشود که تمرکزشان به هم بخورد. چرا درس خواندن برای ما با اجبار و زور همراه است؟
چرا باید با هزار فشار و سختی از خواب بلند شوم؛ کلی تلاش کنم تا پشت میز بروم و با زور و اجبار، خودم را پشت میز نگه دارم و چند خط درس بخوانم و تازه در تمام مدت درس خواندن، نه تنها با حس بیقراری و بیتابی باید مقابله کنم، بلکه این فکر را هم دارم که این خواندن زوری است و مثل آن دانشآموزان علاقمند و با ذوق نیستم که خود به خود سمت مطالعه میآیند و ساعتهای طولانی را درس میخوانند.
از اینجا اشتباه بزرگی کلید میخورد که شما نیز در انتهای پیامتان به آن اشاره کردید. کدام؟ بله «راهکار عملی». وقتی ذرهای شبیه تصورات ذهنیمان نیستیم و گمان میکنیم که تعدادی دانشآموز و کنکوری جادویی وجود دارند که بی توقف و با علاقه، مشغول پر کردن ساعتهای بیداری با درس و کتاب هستند؛ هیچ بعید و عجیب نیست که دنبال راهکارهای عملی بگردیم.
این فقط اشتباه ما نیست، بلکه در سطحی بزرگتر، نویسندگان و سخنران زیادی را میبینید که پیرامون همین «راهکار عملی»، هر روز قصهها میبافند و ترفندها تراوش میکنند. تمام کتابهایی که به اسم انگیزشی چاپ شده، همه سخنرانیهای انگیزشی، کل کلیپها و موسیقیهای انگیزشی و سایر موارد از این دست، در تلاش برای همان «راهکار عملی» هستند. راهکار عملی برای با قرار کردن ما پشت میز، برای انگیزه گرفتنمان، برای آنکه درس خواندن را با حوصله زیاد انجام دهیم.
خودم را جای شما گذاشتم و در گوگل نوشتم: «حوصله درس خواندن ندارم چه کار باید کنم؟». این راهکارها را از سایتهای فارسی صفحه اول گوگل دریافت کردم:
– برای خودتان، هدفی را تعیین کنید که باعث انگیزهاش میشود.
– برای جلوگیری از خستگی هنگام مطالعه، از تکنیک پومودورو استفاده کنید.
– کارهای مورد علاقه خود را انجام دهید.
– درس خواندن را به بازی تبدیل کنید مثلاً خود را معلم درس فیزیک تصور کنید و در قالب معلم بازی درس بخوانید.
– همه وسایل دور و برتان، باید کتاب و دفتر باشد و جو خواندن به راه بیندازید.
– اتاق خود را مرتب کنید و شلخته نباشید تا حس درس خواندن برگردد.
– رقابت و حسادت درسی درست کنید تا در اثر این رقابت درس بخوانید.
– حس عذاب وجدان خود را تحریک کنید تا با درد عذاب وجدان به سمت انجام کار بروید.
– میتوانید روی کاناپه یا مبل درس بخوانید و مجبور نیستید محیط خشکی مثل میز مطالعه را انتخاب کنید.
– راحتترین لباستان را به تن کنید، خوراکیهای مورد علاقه را کنار خود بگذارید و آرام آرام بخورید و درس بخوانید.
– استعداد خود را درست تشخیص بدهید و در رشتهای درس بخوانید که به آن علاقه دارید.
– به تفریحات اهمیت بدهید تا حس بیشتری برای درس خواندن داشته باشید.
– درسهای خود را در طول زمان تقسیم بندی کنید تا انگیزه برای خواندن آنها داشته باشید.
– نزد کودکان کار بروید، سختی و گرفتاری آنها را ببینید تا انگیزه بگیرید.
– به این فکر کنید که اگر درس نخوانید چه آینده بدی در انتظارتان هست تا بترسید و درس بخوانید.
– فایلهای سابلیمینال، فیلمهای انگیزشی و آهنگهای شاد گوش کنید تا حس درس خواندن پیدا کنید.
به زبان انگلیسی هم جست و جوی خودم را ادامه دادم و چند سایت صفحه اول گوگل را بررسی کردم. راهحلهای سایتهای انگلیسی این موارد بود:
– وقتی زمان مطالعهتان است، تماسهای دریافتی گوشی خود را ببندید تا تماس کسی را دریافت نکنید.
– به خودتان احترام بگذارید و برای همین احترام، درس بخوانید.
– درسهای خود را بازه بندی کنید و در هر بازه زمانی، مقداری از آن را بخوانید و کمی استراحت کنید و سپس بازه بعدی را شروع کنید.
– روی کاری که انجام میدهید تمرکز کنید و به تواناییهای خود ایمان داشته باشید.
– از انجام کارها نترسید.
– خاطرات خود را بنویسید و سعی کنید به خودتان دلداری بدهید که حتماً در ادامه، روز بهتری را سپری خواهید کرد.
– خود را بغل کنید و به خویش بگویید که میدانم حوصله نداری و یا نگرانیهایی داری که موجب میشود از درس فرار کنی اما با محبت به خویش، سعی کنید فضا را برای مطالعه فراهم کنید.
– به خودتان یادآوری کنید که اگر درس بخوانید و به هدفتان برسید آنگاه چه پاداشهایی دریافت خواهید کرد. با درس خواندن به شغل مورد نظر میرسید و درآمد خواهید داشت و این یک شروع خوب برای مسافرتها و ترتیب دادن میهمانیهاست. درس بخوانید تا به این پاداشها برسید.
– تخته ویژن بخرید و خانههایش را تکمیل کرده و هر روز، آن را نگاه کنید (در فروشگاههای خارجی تابلوی اختصاصی به نام تابلوی ویژن یا هدفگذاری وجود دارد و اهداف خود را با کاغذ رنگی مینویسید و درون آن میچسبانید و روی دیوار نصب میکنید تا هر روز دیده شوند به امید اینکه شاید بشود با این راهکار، انگیزه بگیرید و پشت میز بمانید و بیقراری نکنید).
– اتاق و میز مطالعه خود را تمیز کرده و مرتب نمایید تا احساس بیحوصلگی نکنید.
– بابت انجام هر کاری به خود پاداش بدهید و از طریق جایزه بازی به درس خواندن ادامه دهید.
– اوقات فراغتی داشته باشید که با دوستان به گردش بروید و قدم بزنید تا حوصله درس خواندن داشته باشید.
– در جلسههای حمایتی ثبتنام کنید و هر جلسه آن را شرکت کرده و با بقیه صحبت کنید تا از این جلسات، حس خوبی بگیرید.
– کلیپها و موسیقیهای انگیزشی را ببینید و گوش دهید.
در کنار این راهحلها، توصیههایی که از کتابها و سخنرانیهای انگیزشی آموختهایم را هم اضافه کنید. راهکارهایی مثل خیالپردازی، کمک به دیگران، فنگ شویی، لباس قرمز پوشیدن، یوگا، مراقبه و موارد مشابه دیگر.
همه دنبال راهحلی عملی برای این هستند که ما انگیزه پیدا کرده و درس بخوانیم. چه سایتهای فارسی و چه انگلیسی، چه کتابهای انگیزشی و چه کتابهای موفقیت، چه سخنرانیهای انگیزشی و چه کلیپهای انگیزشی، همگی میخواهند با یک روش خارقالعاده و متفاوت از نفرات قبلی، شاهکاری را رو کرده و مثل شعبدهبازها از زیر پارچه، پرنده انگیزه را ظاهر کرده و ما را به وجد بیاورند اما نه الآن و نه در هیچ زمانی، هرگز راهحلی نخواهد آمد که بیقراری ما را درمان کند و انگیزه مطالعه را در ما ایجاد نماید؛ چرا؟
چون درس خواندن، ورزش کردن، رژیم گرفتن، مسواک زدن و هر کار کوچک و بزرگ دیگری که ارتباطی با بقا و زنده ماندن ما نداشته باشد، توسط مغز حیوانی پذیرفته نیست و با مخالفت آن رو به رو میشود. مغز حیوانی اجازه نمیدهد که کارهای غیر مرتبط با بقا به سادگی انجام شوند و هر بازی احساسی و روانی را به راه میاندازد که جلوی آن را بگیرد و از این طریق باعث ذخیره شده مصرف انرژی شود.
وقتی انتهای پیام خویش، از من «راهکار عملی» خواستید، معنا و مفهومش این بود که از من میخواهید کاری کنم که درس خواندن برای مغز حیوانی، پذیرفتنی باشد. یک راهی، روشی، حیلهای، حقهای، ابزاری، تکنیکی، کلکی و یا چیزی که بشود مغز را راضی کرد تا اجازه درس خواندن بدهد.
به بیان دیگر، درس خواندن برای مغز ما انسانها یک عمل دردناک است و وقتی دنبال راهکار عملی هستیم، به این معناست که قصد داریم با یک ایده، خلاقیتی به خرج دهیم که درس خواندن دردناک نباشد و مغز بپذیرد که برای کاری که به بقا ربط ندارد، انرژی مصرف کند.
هیچ راهحلی نه الآن، نه در آینده، پیدا نخواهد شد که بتوانید درد درس خواندن را دور بزنید، کاهش دهید، از بین ببرید یا بیاثرش کنید. این دردی است که هم الآن و هم در آینده نسبت به درس خواندن وجود دارد و بهتر است که ذهنیت شما پذیرش درد و تحمل آن باشد.
مغز را نمیتوان برای بلندمدت گول زد و وادارش کرد که نسبت به درس خواندن، انگیزه بسازد و حالش خوب باشد. این درد درس خواندن است که با شکل و شمایل مختلف به شما خودش را نشان میدهد. یک روز در قالب بیحوصلگی، فردا با ظاهر کمالگرایی، پس فردا در جلد خود کم بینی و روز بعد در قیافه ناامیدی، ترس و دلهره. مغز، هزار چهره برای درد میسازد و هر بار آن را یک طوری بَزَک میکند و به خورد ما میدهد تا دست برداریم از درس خواندن.
دست از ذهنیت ساخته شده دوره کودکی و نوجوانی برداریم. هیچ عده جادویی وجود نداشتند و ندارند که با علاقه درس بخوانند و گذر زمان را فراموش کنند. درس خواندن برای همه دانشآموزان دنیا، دردناک و همراه با تحمل فشار و درد بوده است. همه ما زورکی درس میخوانیم ولی برای حفظ ظاهر، بعضی از ما آن را با پوشش علاقه برای دیگران توصیف میکنیم.
ما با اجبار، زور، فشار، درد و با کلی کلنجار پشت میز میرویم و با تمام وجود خودمان را به هر قیمتی که شده پشت میز نگاه میداریم و به آن ادامه میدهیم. دست از راهکار عملی بردارید و به جای آن، بپذیرید که درد را همین حالا، بدون هیچ حیله و کلکی، بدون هیچ وقفهای، بدون هیچ حقه و جادویی، بدون هیچ دست دست کردنی، تحمل کنید.
راز درس خوان شدن در همین است که من بپذیرم دردش را همین حالا تحمل کنم و دنبال پاس دادن درد به فردا، آخر هفته، ماه بعد، سال بعد و سایر زمانها نباشم. از این نقطه، راه دانش آموزان و کنکوریها با یکدیگر متفاوت میشود زیرا پرسشی روی میز میآید که جوابش برای هر فرد، ممکن است متفاوت با دیگری باشد. این سؤال چیست؟ چرا من درد را تحمل نمیکنم و آن را به تعویق میاندازم؟
دانشآموزی در جواب این سؤال میگوید چون کمالگرا هستم؛ کنکوری دیگری به این نتیجه میرسد که وسواس دارد؛ نفر بعدی چنین میاندیشد که ترس از شکست باعث تحمل نکردن درد درس خواندن میشود؛ دیگری میگوید به دلیل عقب افتادنهایم، درس خواندن برایم سخت شده است؛ شخصی هم بیان میدارد به خاطر دقیقه نودی بودن، دائماً این درد را عقب میاندازم و همینطور هر فردی بنا به شخصیت، آموختهها و شرایط زندگی، دلیل یا دلایل خاص خودش را برای پرداخت نکردن هزینه دردناکی، مطرح میکند. با این شرایط، هرکسی که درد را تحمل نمیکند؛ موظف است از خویش دلیلش را بپرسد و پس از بیرون آمدن علت، به سراغ درمان آن برود تا زمینه برای تحمل درد فراهم آید. موفقترین باشید.
سلام این درسته که بعضی از مشاوران پر رنگ میگن کسی که ۷ سال پشت کنکور مونده باید خودشو به یک روان پزشک نشون بده، چون قدرت تصمیم گیری شو از دست داده من چند وقت پیش این حرفو شنیدم ولی برام مردود بود چون تو این هفت سال تجربه ی خودم من راکد نبودم به نهایت و چرایی خیلی از مفاهیم رسیدم ناملایت و اشتباهاتم رو پیدا کردم و راه حل دادم دیگه بیشتر میدونم دقیقا دقیقا چی میخوام و جدی دارم درسم رو میخونم ولی باز ناخودآگاه یاد این جمله میوفتم به خودم شک میکنم میگم نکنه توهم سلامت دارم؟
چون قبلا بدون شناخت و تحقیق رفتم دنبال رشته ریاضی و فهمیدم مسیر من تجربیه و اذیت شدم، الان هم ترس اشتباه کردن دارم،دوس دارم از همه زوایا بررسی کنم مسیرم رو وحالا میترسم نکنه از این ور بوم بیوفتم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. متاسفانه من درکی از توصیهای که به شما شده ندارم. چندین بار پیامتان را خواندم و در موردش فکر کردم ولی باز هم متوجه نشدم که چطور این پیوند برقرار شده و بر چه اساسی این تئوری ساخته شده و به شما پیشنهاد شده است. به شخصه چنین بینشی ندارم. موفقترین باشید.
سلام من بعضی از ساعت های برنامه کنکورمو دراز می کشم روی تختم و درس می خونم به نظر شما این کار من ایرادی داره یا حتما باید بیام پشت میز درس بخونم ممنون میشم جواب بدید.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. سوال شما مرا به یاد مطلبی انداخت که در وبلاگ سابق کلبه مشاوره دربارهاش نوشته بودم. آن وبلاگ الان در دسترس نیست ولی آنقدر سوال شما اهمیت دارد که تصمیم گرفتم در یک دوره جداگانه به این موضوع بپردازم و همین حالا میتوانید از منوی بالای سایت، در بخش توسعه فردی و زیر بخش گام سوم: تکنیکها و ابزارها، مطلب «بهداشت مطالعه» را کلیک کرده و بخوانید. سعی میکنم هر روز، بخشی را به آن اضافه کنم. زمان اضافه شدن هر جعبه را در درون آن خواهم نوشت که در جریان باشید.
اما برای جواب فعلی پرسش شما اینطور میگویم که دراز نکشید چون برای انحناهای ستون فقرات، چشم و گردن ضرر دارد و در ضمن باعث زمینهسازی و فرو رفتن به خواب و خیالپردازی خواهد شد. جواب بلند و همراه با جزییاتش را در دوره بهداشت مطالعه خواهم نوشت. برای آنکه بیشتر متوجه اهمیت پرسش خود شوید این را میگویم که رعایت بهداشت مطالعه باعث کاهش خستگی جسمی و افزایش ساعت مطالعه خواهد شد. همین دو موضوع تا چه اندازه بر درصد یک کنکور اثر دارد؟ سوال شما به ظاهر ساده است ولی در باطن، سوالی بسیار اساسی و کلیدی میباشد که در آن دوره، جزییاتش را خواهم نوشت. موفقترین باشید.
سلام دانش آموز کلاس یازدهم تجربیم و در امتحان تشریحی ریاضی همیشه نمره بالایی میگرم مثلا همین امتحان دی ماه سال یازدهمم نمره ریاضیم بین سه کلاس تجربی کل مدرسه مون 19 و نیم شد و از همه بالاتر شدم اما با این نمرات درخشان توی تست زنی ریاضی خیلی ضعیفم و عملکردم افتضاح هست اصلا تا اسم تست ریاضی میاد خراب میکنم من چطور باید این مشکلمو حل کنم ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. توضیحات پیام شما کافی نیست که بتوانم به طور دقیق متوجه شوم که ذهنیت یا ذهنیتهایی که باعث شده به این شرایط برسید، چه مواردی است اما با همین توضیحات و الگویی که دارید میتوانم به این نکات اشاره کنم:
1- مدتزمان نتیجهگیری در امتحان ریاضی با مدتزمان نتیجهگیری در تستهای ریاضی متفاوت است؛ به عبارت دیگر اگر چند ساعت وقت میگذارید و نمره عالی در ریاضی میگیرید، نمیتوانید انتظار داشته باشید که با همان تعداد ساعت وقت گذاشتن، درصد عالی در ریاضی بگیرید.
کسب درصد ریاضی نیاز به مدتزمان بیشتری دارد و در یک فرایند که شامل یادگیری اولیه، تستهای متنوع، مرور، رفع اشکال میشود، رشد خواهد کرد و به درصد بالا خواهید رسید.
این امکان وجود دارد که چون در مدرسه با مدتزمان مشخصی به نمره بالا رسیدهاید، انتظار دارید که با همان مدتزمان در تستها هم نتیجه خوبی بگیرید و چون اینطور نمیشود به هم میریزید و ناامیدی در شما شکل میگیرد در حالی که طبیعت ریاضی اینطور است که برای درصد گرفتن در آن بایستی وقت بیشتری نسبت به نمره گرفتن بگذارید.
2- ذهنیتهایی مثل «ریاضی من قوی است»، «نمره ریاضی من عالی است» و… شاید باعث شده که برای رفع اشکال و تحلیل پاسخنامه وقت کافی نگذارید و از اینکه با مشکلات خود در ریاضی مواجه شوید، ترس داشته باشد و سعی میکنید که از آن فرار کنید.
برای همین در برنامه درسی خود به جای اینکه به سراغ تستها بروید و هر بار به کمک تستها بیشتر یاد بگیرید، از آنها فرار میکنید و به جایش فقط درسنامه میخوانید یا فیلمهای آموزشی نگاه میکنید و هر بار خود را اینطور قانع میکنید که فعلاً فیلم ببینم و درسنامه بخوانم تا وقتی که قویتر شدم تست بزنم.
به بیان دیگر، این مورد میتواند منجر به ترس از شکست و ترس از اشتباه حل کردن شود و در اثر این ترسها، هر بار کمتر از قبل تست بزنید و تستزنی برایتان یک غول و بت ذهنی به نظر برسد که سعی در فرار کردن از آن دارید.
تست زدن قسمت مهم یادگیری است. اگر تست زدن را از فرایند برنامه خود خارج کنید یا آن را عقب بیندازید یا کمتر بزنید، آنگاه بخش اصلی یادگیری خود را از دست دادهاید. آن دسته از کنکوریهایی که گمان میکنند تست زدن برای درصد گرفتن و فهمیدن این است که چقدر بلدیم، این را بدانند که تست زدن برای آزمون گرفتن نیست و تست زدن دقیقاً هدف و وظیفه یادگیری دارد.
در همه درسهای کنکور به ویژه ریاضی و فیزیک، تست زدن خود یادگیری است و تا تست نزنید و تحلیل نکنید، یادگیری ناقص خواهد ماند. بسیاری از ریزهکاریها و مفاهیم با تست زدن جا میافتد. بارها این جمله را شنیده و تجربه کردهام که خیلی از نکات وقتی جا افتاده که داوطلب کنکور یا دانشآموز، تعداد قابل توجهی تست زده است.
دنیایی درسنامه بخوانید و فیلم آموزشی تماشا کنید جای تست را نخواهد گرفت. با فردی کار میکردم که در کاربرد مشتق مشکل داشت. یادگیری اولیه را طی کرده بود و به صورت تشریحی میدانست که مثلاً اکسترمم مطلق و نسبی به چه معناست اما وقتی تست میزد، مشکل داشت و به من میگفت بروم درسنامه بخوانم یا فیلم ببینم چون تست زدن این مبحث برایم سخت است. من گفتم باید تست بزنیم هنوز زود است که قضاوت کنیم و بخواهیم با چند تست جا زده و دوباره برگردیم از اول بخوانیم. او ادامه داد و هر شب تعدادی از مشکلاتش را با هم رفع اشکال میکردیم و بعد از مدتی راه افتاد در حالی که اگر سراغ درسنامه و فیلم میرفت، دستش در تستزنی راه نمیافتاد و فقط توهم یادگیری میزد و تازه از تست زدن در مبحث کاربرد مشتق هم ترس درست میکرد اما وقتی با حالت کج دار و مریز (غلط املایی نیست و شکل صحیح آن همین است و با مریض به معنای بیمار اشتباه گرفته نشود) و نصفه نیمه تست زدن را ادامه داد و هر بار برایش رفع اشکالات جزئی که داشت را انجام دادم به روند طبیعی خود برگشت و در این بحث هم پیشرفت کرد.
اگر تست زدن را رها کنید یا بترسید از حل کردنش، پیشرفت رخ نخواهد داد. درسنامه و فیلم دیدن فقط یادگیری اولیه است. بار اصلی یادگیری بر دوش تست زدن است و در تست زدن مشخص میشود که کجاها را ایراد دارید و چرا مدادتان روی کاغذ به حل کردن ادامه نمیدهد و چه ریزهکاریهایی را نمیدانید و کجا گیر میکنید.
بهترین معلم کنکور، تستهایی است که میزنید. به خوبی شما را دنبال میکند و میداند ایرادات شما چیست؟ ذهنیت تست بزنیم تا ببینیم چند درصد بلد هستیم را از همین حالا کنار بگذارید و از این لحظه بگویید: تست میزنم تا یاد بگیرم.
برایم توضیح کاملی از شرایط ندادهاید و معمولاً افرادی که در شرایط شما هستند، با 10 یا 20 تست خیلی سریع کتاب تست را رها میکنند، استرس میگیرند، نگران میشوند و به دنبال درسنامه و فیلم میگردند چون فکر میکنند که مشکل از درسنامه و فیلم است که باید تغییرش بدهند در حالی که خواهش میکنم به هیچ وجه از تستها فاصله نگیرید.
با تستها مواجه شوید و بگذارید حتی اگر همه آنها اشتباه از آب در آمد، باز هم پاسخنامه بخوانید و یادش بگیرید. هر نوع ایده و فکری که شما را از تست زدن دور کند، اشتباه است و با تمام ترس از اشتباه کردن و زیر سؤال رفتن سوادتان، موظف هستید که تستهای بیشتری بزنید.
3- این امکان نیز وجود دارد که در حل کردن تستهای ریاضی عجله دارید و اینطور فکر میکنید که چون پایه قوی در درس ریاضی دارید پس باید سریعتر و زودتر از بقیه جواب بدهید یا اصلاً غلطی نداشته باشید و یا تعدادشان کم باشد.
این طرز تفکری در یادگیری نیست. نمره مدرسه هیچ توضیحی درباره کنکور نمیدهد و با هر سطحی از سواد که هستید، در کنکور یک شروع از صفر است و بیادعا بایستی مراحل یادگیری را طی کنید و با افزایش تستها و به کار گیری تکنیکهای تستی به تسلط برسید و سرعتیتر از قبل شوید.
4- ممکن است گوشه ذهنتان این ذهنیت وجود دارد که تستهای ریاضی همگی سخت و نکته دار هستند و همین تفکر باعث میشود که با وجود اینکه تستها را بلد هستید اما از حلشان فاصله بگیرید و خود را نگران نکته داشتن تستها کنید.
با همین طرز تفکر باز هم اکثر وقت خود را صرف خواندن درسنامهها و فیلمهای آموزشی مختلف کنید و با خود بگویید که باید کلی نکته یاد بگیرم و بعد تست بزنم. این ذهنیت منجر به کم شدن تعداد تستهای حل شده میشود و از آن طرف هر بار که تست میزنید دنبال نکته دار بودنش میگردید و باورتان نمیشود که تستی را بتوانید به راحتی حل کنید و به حل خویش شک میکنید و حتی آن را روی کاغذ نمیآورید و در جمعبندی نهایی اینطور برداشت میکنید که درصد خوبی در ریاضی ندارید.
5- افکاری مثل مرور کردن برای من که پایه قوی دارم زشت است یا داشتن تست غلط برای من که نمرههای عالی در درس ریاضی دارم، بد است باعث دور شدن از مرور و تست میشود. با هر نمره و معدلی که هستید بایستی بدانید که فرایند یادگیری شامل یادگیری اولیه، مرور، تست و رفع اشکال است.
فرقی نمیکند در چه مدرسهای درس میخوانید، چه سابقه درسی دارید و چه نمرهای گرفتهاید. خاطرات مدرسه هیچ توضیحی درباره وضعیت یادگیریتان برای کنکور نمیدهد. اینجا همهچیز از صفر است. پشت خط صفر قرار بگیرید و بیادعا تمام فرایند یادگیری را طی کنید و اجازه بدهید که یادگیری اولیه روی بدهد، مرورها اثر خودشان را بگذارند و تستهای متنوع باعث سرعت و تثبیت و آموزش شوند و رفع اشکال به افزایش درصد تبدیل شود.
هر نوع پیوند زدن مرور و تست زیاد با مفاهیمی مثل کندذهنی، خنگی، تنبلی، یادگیری ضعیف و… اشتباه است. بالاترین IQ دنیا را هم داشته باشید به مرور و تستهای متنوع نیاز دارید و آن اصطلاح کوچهبازاری که میگوید اگر باهوش باشی روی هوا درس را یاد میگیری و به مرور تست نیاز نداری و یکی را میشناختم توی کوچه بازی میکرد و نفر اول کنکور شد را در همان کوچه و بازار دفن کنید و پشت میز مطالعه اصول یادگیری را یکی پس از دیگری از یادگیری اولیه تا مرور و تست و رفع اشکال را با تمام جزییات طی کنید تا به نتیجه دلخواه برسید.
سلام من میخوام بدونم مغز چرا این کار رو میکنه چرا یکی مثل من از ابتدایی تا قبل پشت کنکوری شدنم خیلی خوب درس میخوندم و حتی از خواب و خوراک هم میگذشتم تا بتونم نمره خوبی بگیرم اما وقتی پشت کنکوری شدم دیگه نتونستم مثل قبل بخونم و از هر چی کتاب هست فراری شدم من چرا تا زمانی که دبیرستان بودم به مغزم گوش نمی کردم اما الان هر طوری اون بخواد رفتار میکنم چطوری یکدفعه ورق برگشته و به جای اینکه مثل همون سال ها تلاش کنم بیخیال خودم و زندگیم شدم؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. هرگاه یک روندی داریم و بعد از مدتی خبری از آن نیست، بایستی دنبال شوکها در دوره تغییر رویه بگردیم. آنطور که برایم نوشتهاید از کلاس اول ابتدایی تا پایان اولین کنکورتان با قدرت مشغول خواندن بودهاید و جلوی فشارهای مغز حیوانی ایستادگی میکردید اما از پشت کنکور شدنتان، این روند تغییر کرده است؛ با این توصیفات، سؤالی که روی میز میآید، این است که: بعد از پایان اولین کنکور و شروع پشت کنکور ماندن و حتی چند ماه قبلتر از آن، چه اتفاقات، اخبار، حوادث، شنیدهها و بازخوردهایی را تجربه کردهاید که به صورت شوکی عمل کرده و ذهنیت شما را تغییر داده است؟
برای آنکه ایده بگیرید و بتوانید فهرستی از آنها را مطرح کنید چند مثال میزنم:
1- ممکن است یک داوطلب کنکور دقیقاً در شرایط مشابه شما به این دلیل دچار افت تحصیلی و روحی شده باشد که تشویق و حمایتهای زمان مدرسه را در پشت کنکور ندارد. او از کلاس اول ابتدایی تا سال دوازدهم، مرتب توسط کادر مدرسه و همکلاسیها تشویق میشده و به چشم میآمده و همین هم به او انرژی میداده که هر بار بیشتر از قبل تلاش کند و نمرات بهتری بگیرد تا باز هم پاداشهای کلامی بیشتری از کادر مدرسه دریافت کند.
حالا که او پشتکنکوری شده، خبری از معلم و مدیر نیست. تشویقهای مدرسه تمام شده و دیگر چشمهایی نیست که او را ببیند و به دلیل همان نگاهها، سراغ کیف و کتاب برود و درس بخواند.
چنین داوطلب کنکوری وابسته به تشویق شده و در یک فرایند شرطی شده با خودش به این نتیجه رسیده که فقط در صورت وجود تشویق، درس خواندن را انجام میدهد و اگر ناظر بیرونی حذف شود او نیز تمایلی برای تلاش کردن ندارد.
2- پشتکنکوری دیگری دقیقاً در وضعیت مشابه شما ممکن است با این ذهنیت دچار افت شده باشد که همیشه زیر فشار امتحان و سختگیری معلم درس خوانده و اینطور شرطی شده که حتماً باید امتحانی در کار باشد تا او درس بخواند. اگر او میدانست که چهار روز دیگر امتحان درس x را دارد آنگاه با تمام قوا درس میخواند زیرا نمیخواست نمره کمی در مدرسه بگیرد ولی از وقتی پشتکنکوری شده و خبری از فشار معلم نیست، او نیز احساس میکند که فشار ناظر بیرونی نیست و درس خواندنی که عمری برای ترس از امتحان میخواند را دیگر نمیتواند بخواند.
این دسته از کنکوریها به دنبال روشی مثل کنکور آزمایشی میگردند که حالت فشار آزمون را با آن بسازند ولی متأسفانه ناکام میمانند و هر بار میگویند کاش یک جایی مثل مدرسه بود که همان ترس و دلهره دادنها میبود تا درس بخوانم؛ غافل از اینکه ذهنیت آنها اشتباه است و بایستی به فکر درمان شرطی شدن روی فشار ناظر بیرون باشند.
3- ممکن است یک داوطلب کنکور در وضعیت شما به این دلیل دچار افت تحصیلی و روحی شده باشد که انتظار خود و اطرافیانش این بوده که همان سال اول و در کنکور اول نتیجه کامل را بگیرد و با پشتکنکوری شدن و محقق نشدن آن انتظار، ذهنیتش نسبت به خود و تواناییهایش به هم ریخته و گمان میکند که قدرت لازم برای قبولی را ندارد و در کنکور بعدی هم نتیجه نمیگیرد و از این رو دلیلی برای خواندن نمیبیند.
ذهنیت و انتظارات پیش از شروع یکی از دلایل ریزش کنکوریهاست که توضیح دادهام که هیچ فرمولی وجود ندارد که مشخص کند یک داوطلب کنکور در چه تاریخی قبول میشود. اگر این قاعده علمی را میپذیرفت، از این جنبه ضربه نمیخورد و درس خواندن را با تحمل فشارهای مغز حیوانی ادامه میداد.
4- کنکوری دیگر در وضعیت مشابه شما به دلیل احساس خستگی از مطالعه و کتابهای درسی دچار افت تحصیلی و روحی شده است و به این نتیجه رسیده که هیچ ظرفیتی برایش نمانده که درس بخواند و از اتاق مطالعه و کتابها حالش به هم میخورد و فقط به فکر راهحلی برای فرار از این وضعیت است.
5- کنکوری دیگری با همین وضعیت شما ممکن است به این دلیل افت تحصیلی و روحی را تجربه میکند که عمری رقابتی درس خوانده و حالا که میبیند بعضی از همکلاسیهایش رشتههای دیگری را قبول شدهاند و پشت کنکور نماندهاند و با کم و زیادش وارد یک رشته شدهاند با خودش میگوید که نکند نباید پشت کنکور میماندم و مثل دوستانم یک رشتهای را میزدم و میرفتم. از این رو انگیزهاش را از دست داده و میخواهد مثل دیگران باشد.
اینها مثالهایی بود تا ایده بگیرید و از خود بپرسید که شوک و خاطرات زندگی خودتان چیست؟ گمان نکنید که فقط این 5 موردی که نوشتم تعیین کننده است. به هیچ وجه، هر چیزی که شوک باشد را بایستی بیرون بکشید زیرا روی تغییر رویه مطالعاتیتان نقش بازی میکند. موفقترین باشید.
سلام من روزهایی ک روزمو با درسی ک برام سخته شروع میکنم به هر نحوی شده ازش فرار میکنم مثلا اگه کم باشه میگم کاری نداره کلی وقت دارم بعدا میخونم اگرم زیاد باشه میگم چقد زیاده نمیتونم بخونم حسش نیست اینهمه رو چ جوری بخونم یا اگر فرار نکنم و به زور بخونمش خیلی کند پیش میرم و از برنامه ام کلا عقب میوفتم و نمیتونم تمومش کنم از طرفی روزهایی هم که کارهای سختمو میندازم آخر برنامه ب بهانه ی خستگی ولش می کنم با این اوصاف من بهتره چیکار کنم؟تشکر
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه برایم نوشتهاید، روایت زندگی هر یک از ما انسانهاست؛ حتی آن افرادی که بهترین رتبهها را در کنکور میآورند نیز به صورت روزانه درگیر این مشکل هستند چون همه ما مغز حیوانی داریم که با انرژی مصرف کردن برای درس خواندن که ارتباطی با بقا ندارد، مخالف است و به هر روشی دست میزند که جلوی آن را بگیرد.
در شرایطی مشابه با آنچه برایم نوشتهاید، مغز دچار یک خطا است که اسم آن را خطای به تعویق انداختن درد میگذارم. درس خواندن برای مغز دردناک است، حالا اگر نسبت به بخشی، ذهنیت منفی هم داشته باشید که این دردناکی بیشتر هم خواهد شد و مغز به اشتباه گمان میکند که اگر آن را به تعویق بیندازد، آنگاه توانسته از این درد فرار کند؛ در حالی که آن بخش دیر یا زود به دلیل اینکه جزئی از کنکور است، خوانده خواهد شد و عقب انداختنش در بهترین حالت، تأثیری در کم شدن دردناک بودنش ندارد. دقت کنید که نوشتم در بهترین حالت، زیرا در دنیای عملی، وقتی کاری را عقب میاندازیم، دردناکتر میشود و انجام دانش سختتر به نظر خواهد رسید.
با این توضیحات، مغزتان چه با رویکرد مثبت (کاری نداره کلی وقت دارم بعداً میخونم) و چه با رویکرد منفی (چقد زیاده نمیتونم بخونم حسش نیست اینهمه رو چ جوری بخونم) سعی در به تعویق انداختن درد دارد و یا اگر تحت فشارش قرار دهید که بخواند آنگاه مشغول ساختن خاطره منفی از کُند پیش رفتن در آن درس و اجرا نشدن کامل برنامه میشود تا از این طریق برای دفعات بعدی جلوی شما را راحتتر بگیرد و بتواند با اهرم کردن این خاطره، باعث ترستان شود و درس را عقب بیندازید.
پس آن رفتاری که نشان میدهید در اثر خطای به تعویق انداختن درد ایجاد شده است. برای همین است که به محض کنار گذاشتن آن درس، فشار حال بد برای کوتاهمدت کم خواهد شد. البته مغز با رویکرد دیگری بعداً برایتان عذاب وجدان درست میکند و حس ناتوانی به شما خواهد داد که توان خواندن درس را ندارید و طلبکار خواهد شد که چرا نخواندهاید. فعلاً کاری به آن رویکرد طلبکارانه مغز بابت کارهایی که خودش زمینه نخواندنش را فراهم کرده و بعداً چماقی میسازد و روی سرمان خراب میکند، نخواهیم داشت و روی این جنبه تمرکز میکنیم که در وضعیتی که برایم نوشتهاید، رفتاری که بروز میدهید در اثر خطای به تعویق انداختن مغز است.
حالا که به آگاهی از خطای به تعویق انداختن درد توسط مغز حیوانی رسیدیم، کافی است که به صورت آگاهانه و با فشار، آن کار را انجام دهیم و مقابل فرار و کُند خواندن این بخشهایی که برایتان سخت است، بایستید و اجرایشان کنید. نگران بت سازی مغز از آن کار نباشید و گمان نکنید که قرار است اتفاق وحشتناکی را پشت سر بگذارید. مغزتان روی آن بخشها بزرگنمایی کرده تا دردناکتر ازآنچه هستند به نظر برسد و به این طریق زمینه را برای به عقب انداختنش فراهم کند اما موظفید از این چرخه خارج شوید و راهحلی جز اجرای با سرعت مناسب آن مطالب در برنامه خود ندارید و هر نوع فکری که بگوید باید آن کار را عقب بیندازی حتی به آخر شب، فکری خطاست و بیتوجه به آن موظفید در زمان حال، آن کار را با هر شرایط و سختی که توسط مغز ساخته شده به پایان برسانید.
در واقع الآن میدانید که مغزتان میخواهد این درد را عقب بیندازد و راهحل درستی نیست زیرا با به تعویق انداختن این دردها، نه تنها مشکلی حل نمیشود بلکه دردها بیشتر هم میشوند. شما با مغز انسانی خود کمک میکنید که خطای مغز حیوانی اصلاح شود و کار را به اجبار در زمان حال انجام دهید.
قطعاً مغز حیوانی مقاومت نشان خواهد داد و افکاری مثل مطالعه زوری، بیکیفیت، بیاثر و نامناسب را به راه میاندازد اما هر بار به آگاهی که به دست آوردید توجه کنید و بیرون از محتوای تولید شده مغزتان به این فکر کنید که در حال اصلاح خطای مغزتان هستید و طبیعی است که این فشار را هم تحمل کنید تا فرایند به پایان برسد. موفقترین باشید.
سلام مشکل منم چیزی مشابه کاربری هستش که در مورد تاثیر خانواده بیان کردند اما از این نگاه که من از جوای که در روزهای آینده قراره پیش بیاد میترسم:
۱. به علت تعطیلات برادرم میاد خونمون من از الان غصه آمدنش رو دارم چون حالا فهمیدم که خیلی لوسه، همیشه دوست داره بقیه مشکلشو حل کنند سره کوچکترین چیزی همه رو درگیر خودش میکنه مثلا دفعه قبل اومده بود دندان شو کشیده بود و عصب کشی تا دو ماهی که مرتب وقت ویزیت داشت ما رو درگیر خودش کرده بود اول در انتخاب دکتر که هرکسی رو قبول نمیکرد بعد هر ویزیت برای خودش استراحت مطلق و آبمیوه و… سفارش میداد حرف نمیزد میگف درد دارم کوچکترین کاری میکردیم اذیت میشد کولر نباید روشن میکردیم…از این داستانا بعدشم تا جلسه بعد ویزیت از دکتر ایراد میگرفت که مواد رو ریخته رو لثه و…حالا اینکه غذا و نوشیدنی و وسایلاشو باید هی براش میاوردیم و وقتی نمیخواستیم انجام بدیم میگفت نوبت شما هم میرسه (درصورتیکه که منم انجام دادم همین مراحلو، چند ساعت خوابیدمو فقط یک عدد بستنی خوردمو بعدش درسامو خوندم و دردی هم نداشتم) الان هم چند روز دیگه قراره بیاد، من استرس اینو دارم که این بار با چه قصهای میاد و من چه طوری میتونم واکنشی نشون ندم و درس خودمو بخونم.
۲. از حال و هوای عید، از اینکه قراره تفریح و طبیعت گردی خانواده بیشتر باشه و من هر بار باید خودمو کنترل کنم و نرم چون واقعا الان به این نتیجه رسیدم که هیچی جز درس خوندن حال منو خوب نمیکنه برم بیرون که چی؟ ولی باز میترسم برن و من خونه بشینم ولی باز درس نخونم چون احساس عقب ماندگی میکنم و خودمو سرزنش کنم تو بهترین سالهای عمرم، خانهنشین شدم، و از هیچ چیزی نمیتونم لذت ببرم، چاق شدم، زشت شدم…
۳. از بس اینستا رو الکی چک کردم خسته شدم دیگه نمیخوام برم ولی نمیتونم ترکش کنم، شبی که اینستا باز میکنم یا فیلم میبینم یا با کسی صحبت میکنم واقعا نمیتونم صبحش درس بخونم، اینو تجربه کردم زیاااد، و کلی اذیت شدم ولی باز اینکارو تکرار میکنم حتی اینکه زمان اینستا رو کم کنم هم حواب نمیده چون باز تو اون تایم ذهنمو متلاشی میکنه و فرداش روم تاثیر میزاره، نمیدونم با چه رفتاری جایگزینش کنم، من توی اینستا فقط قسمت مد و زیبایی شو دنبال میکردم چون همه بهم میگفتن با سلیقه و زیبا هستم منم فکر میکردم به طراحی علاقه دارم ولی الان به دردم نمیخوره اصلا بدم میاد من نمیخوام زیبا باشم، چون فقط باعث شد اذیت بشم و درسامو نخونم
4. نمیخوام با کسی صحبت کنم چون فکر میکنم میتونم مشکلشون رو حل کنم و الان به این توصیه من نیاز دارند که مثلا بگم مامان، این رفتار اشتباهه یا به خواهرم ریاضی یاد بدم تا امتحانش ۲۰ بگیره و از برنامه خودم عقب بمونم ولی آخرش بهم بگن بسه، حالا برو کنکورتو بخون یا ده سال دیگه هم قبول نمیشی، خصوصا این آخرین بار رفتار خواهرم خیلی ناراحتم کرد، من ۵ساعت تمام باهاش ریاضی کار کردم، سوالاتشو حل کردم، هر سوالو چندین بار به روشهای مختلف ازم پرسید، منم توضیح دارم، از برنامه خودم عقب افتادم، آخرش فهمیدم همه رو خودش میدونسته، داشته منو محک میزده که بلدم بهش درست یاد بدم یا نه، تا بعدش تازه سوالاتشو ازم بپرسه.
من واقعا کلافهام، الان در حال جمعبندی هستم که تغییر سال هم داره روم فشار میاره که نتونستم امسال هیچ دستاورد دلخواهی داشته باشم من میخوام انسان درس خونتری بشم که فقط تو لاک خودشو مسیر خودشه، و اینها مواردی بودند که فکر میکنم نیاز دارم پرونده شونو ببندم.ممنونم
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. متن شما را به طور کامل خواندم و با وجود اینکه به جنبههای مختلفی از زندگی خود اشاره کرده بودید ولی همه اینها در واقع در یک جمله خلاصه میشود: سخت زندگی کردن.
برای سخت زندگی کردن، توضیحات گستردهای میتوانم بدهم و حتی کِشش این را دارد که یک دوره مستقل دربارهاش بنویسم ولی فعلاً برای پاسخ به پرسشتان و دقیقاً بر اساس زندگی که برایم نوشتهاید میتوانم بگویم که مصداقهای سخت زندگی کردن در روزمره شما این موارد است:
1- لوس بودن یا نبودن برادر را به خودتان پیوند میزنید.
2- وارد جزییات رفتاری برادر شدن و آنها را به زندگی خود گره زدن
3- مقایسه برادر با خود و زجر کشیدن بابت تفاوتها
4- توجه به رفتارهای ریز برادر و جملاتی که میگوید و آمار تمام رفت و آمدهایش را داشتن 5- گره زدن تصمیم شخصی خود به گشت و گزار خانواده و بزرگ کردن این اتفاق
6- بزرگ و دردناک دانستن کنار گذاشتن شبکه اجتماعی به طوری که خود را در برابرش ناتوان و از پیش بازنده میپندارید.
7- درگیر مشکل درسی و رفع اشکال خواهر شدن و زجر کشیدن بابت اینکه ایشان مشغول تست گرفتن از شما برای سطح سوادتان بوده است.
افرادی که سخت زندگی میکنند، همواره درد بیشتری را نسبت به آنچه واقعیت دارد، درک میکنند. مثلاً اگر برادر شما، برادر من بود، بابت رفتارش 5 واحد درد میکشیدم ولی شما 1000 واحد درد میکشید (این اعداد را همینطوری مثال زدم که بحث روشن شود و معنای علمی ندارد).
رفتار برادر شما دردناک است ولی نه 1000 واحد. نه آنقدری که بابتش چارهاندیشی کنید و برنامه درسی خود را به بود و نبود ایشان گره بزنید اما از آنچه که سخت زندگی میکنید آنگاه این رفتارها بزرگنمایی میشوند و به عنوان یک فاکتور اثرگذار روی مطالعه نقش بازی میکنند و آزارتان میدهند.
این موضوع را میتوانید برای سایر شمارههایی که زدم نیز بررسی کنید. اینهایی که در زندگیتان رخ میدهد همگی دردناک هستند اما نه آن اندازهای که حسش میکنید. وظیفه شما از این لحظه به بعد در اندازه واقعی دیدن مشکلات است.
به بیان دیگر، موظف هستید از این روحیه حساس و بزرگنمایی کننده دور شوید و راه حل اورژانسی و مختصر آن چنین است که با هر اتفاقی رو به رو شدید که داشتید برایش داستانسرایی میکردید و شاخ برگش میدادید همانجا متوقفش کنید و اولویت را برنامه درسیتان قرار دهید. این تمرین خیلی خوبی است که با تکرار کردنش میتوانید جلوی پر و بال دادن به موضوعات و دردناک کردنش را بگیرید و به جای آن بلافاصله وارد برنامه درسی شوید.
در واقع، پروژه زندگی شما از این لحظه به بعد، داستان نساختن از رفتار خود یا دیگران است. مستقل از اینکه آنها چه تصمیمی میگیرند یا چگونه هستند، میتوانید فشار آورده و برنامه درسی خود را پیش ببرید. از رفتار دیگران برای خود چماق درست نکنید و بر سر خود نکوبید. حذف داستان از این لحظه کار اساسی شماست. موفقترین باشید.
سلام آیا حس درونی ما در موفقیت ما تاثیر بسیاری داره؟منظورم اینکه آیا اگه باور داشته باشیم یا به این موضوع فکر کنیم که امروز روز خوبی خواهد بود همین طور خواهد شد؟اگر در شرایط بدی هستیم آیا با باور داشتن و تصور کردن به این که امروز مثل روز های دیگر با امواج منفی نخواهد بود واقعا امروز روز خوبی میشه؟ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. آنچه برایم نوشتهاید را با یک تیتر، اینطور میتوانم خلاصه کنم: «تلاش برای همراه کردن مغز حیوانی». چرا این عنوان را انتخاب کردم؟
وقتی من به عنوان یک دانشآموز یا داوطلب کنکور در تلاش هستم که در قبل، حین یا بعد از درس خواندن، احساس مثبت و خوبی نسبت به برنامه درسیام داشته باشم، در واقع قصد دارم که مغز حیوانی خودم را راضی کنم که از مصرف انرژی برای درس خواندن رضایت داشته باشد و حس مثبتی بسازد.
مغز حیوانی تمایلی به مصرف انرژی برای فعالیتهایی که ارتباط با بقا ندارند و منجر به زنده ماندن ما نمیشوند، تحت هیچ شرایطی ندارد و از این جهت با بازی احساسی سعی در کنترل و خنثیسازی فرایند مطالعهمان دارد. حالا ما میخواهیم که مغز حیوانی به جای آنکه از احساسات برای جلوگیری از درس خواندن ما بهره ببرد، راضی شود که از قبل مطالعه، احساسات مثبتی تولید کند و حس خوبی برای درس خواندن بسازد و این یعنی تلاش برای راضی کردن مغز که ما را در درس خواندن همراهی کند.
من به خوبی میدانم که از من چه سؤالی پرسیدهاید و منظورتان دقیقاً چیست اما تلاش کردم با این توضیحات، شما را یک قدم به عقبتر ببرم و بگویم که بازی احساس به دست مغز حیوانی است و در راستای خواسته خودش که کنترل مصرف انرژی است، از آنها بهره میبرد و هرگز به نفع فعالیتهایی مثل درس خواندن، احساساتی را تولید نمیکند که در بلندمدت منجر به مصرف انرژی در آن شود.
در نتیجه به جای آنکه به دنبال ساختن روزهای خوب از نظر حسی باشید و به دنبال ساز و کاری برای ساختن باورهایی باشید که هر طور شده آن حس مثبت را تولید کند و با مثبت اندیشی دنبال احساسات خوشمزه باشید، علم میگوید که اجباری کار کردن را در دستور کار خود قرار بدهید. در واقع چه روز خوبی از نظر حسی داریم چه روز بد و چه خنثی، موظفیم در همه این شرایط، با زور و فشار، مغزمان را وادار به مطالعه کنیم؛ چیزی شبیه به رفتاری که در زمان مدرسه نشان میدادیم و با وجود آنکه خوابمان میآمد ولی هر طور شده سر کلاسها حاضر میشدیم و با فشار کار را جلو میبردیم.
به عبارت دیگر، آدرسی که شما به دنبالش میگردید به اینجا ختم میشود که هر روز در تلاش برای ساختن حس مثبت هستید زیرا میخواهید که مطالعهتان از روی علاقه و تمایل باشد و اینطور میشود که کنترل بازی را به دست مغز حیوانی میدهید تا هر طور میخواهد تصمیم بگیرد و با تغییر احساسات، فرایند درس خواندن شما را به هم بریزد؛ در حالی که آدرسی که من آن را دنبال میکنم چنین است که تحت هر شرایطی با فشار و کاملاً زورکی و از روی اجبار، درس خواندن را جلو میبرم حتی اگر مغزم بگوید این مطالعه زوری است و کیفیت ندارد.
من آموختهام که دنبال راضی کردن مغزم برای همراهی کردنم در درس خواندن نباشم و رهایش میگذارم که هر احساسی را تولید کند و تنها گزینهای که دارم ادامه دادن در هر شرایط فکری و ذهنی است. من با زورکی درس خواندن هر بار اوضاع را بهبود میدهم حتی اگر تمام احساساتم منفی باشد باز هم کارم را تمام میکنم. موفقترین باشید.
سلام خیلی وقته که به یه مشکلی بر خوردم که میخواستم مطرح کنم اطرافیانم تلاش کمی برای زندگی دارند و رو من تاثیر گذاشته مثلا وقتی برنامه می ریزم صبح پر انرژی بلند شم درس بخونم وقتی می بینم که خونوادم تا 10 خوابیدن بی حس می شمو میگیرم میخوابم نه این که بخوام مثل اون ها رفتار کنم ولی با خودم میگم چرا این ها رفتارشون اینطوریه و چون مدت زمان زیادی تو خونه هستم روم تاثیر منفی گذاشته چی کار کنم ممنون.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. اگر قرار باشد برای آنچه بیان کردید یک عنوان انتخاب کنم به عبارت «تطابق دادن خود با دیگران» میرسم. دقیقاً همین رفتاری که شما از خود نشان میدهید و سعی میکنید خود را مطابق دیگران تنظیم کنید. این یک خطای مغز در تصمیمگیری است که به این صورت توضیحش میدهم:
مغز میگوید اگر کسی را قبول داری یا عضوی از خانوادهات است، مشابه او رفتار کن چون همه رفتارها و کارهای او درست است یا اگر هم درست نباشد، به محض اینکه مانند او رفتار کنی از زیر بار سرزنش و تمسخر خارج خواهی شد. در واقع مغز برای اینکه بابت تصمیمگیری و انتخاب، انرژی مصرف نکند، پیشنهاد الگوبرداری را میدهد تا بدون نیاز به فکر و تحلیل، همان کاری را کنید که افراد مورد قبولتان میکنند.
البته شاید بگویید پس چرا درباره درس خواندن، مغزم از کسی که قبولش دارم تقلید نمیکند؟ چون مغز همیشه این چِک و بررسی را دارد که آن کاری که قرار است از دیگری کپیبرداری کنید یک کار پر مصرف از نظر انرژی نباشد زیرا مصرف انرژی برای مغز یک خط قرمز است و جلوی این کپی کاری را میگیرد. در واقع مغز هرجا به نفع صرف جویی در مصرف انرژی باشد این الگوبرداری را تجویز میکند.
پس مغز ما انسانها اگر آگاه نباشیم بعد از مدتی به چند نفر اعتماد کرده و از آنها تقلید میکند تا برای تصمیمگیری و انتخاب، انرژی مصرف نشود و به خاطر تشابه در رفتار با آنها، مورد حمایت هم قرار بگیریم و تمسخر و سرزنشی هم در کار نباشد. به نظر میرسد همه چیز بر وفق مراد است اما مشکل از جایی شروع میشود که برای یک هدف شخصی، موظف هستید سبک خاصی از زندگی را دنبال کنید و با فرمول زندگی خانواده یا افراد مورد قبول، نمیتوانید به آنچه در ذهن دارید، دست یابید.
اینجاست که مجبورید متفاوت رفتار کنید و از آنجا که مغز ما مخالف مصرف انرژی است، این متفاوت رفتار کردن را به عنوان یک خطر معرفی میکند و افکار منفی، مزاحم و تکرار شوندهای میسازد تا استرس بگیریم و نگران شویم و در نهایت دست از تغییر برداریم و به همان کپی کاری ادامه دهیم.
آنچه توجهتان را به آن جلب میکنم، هزینههای مربوط به هدفمند زندگی کردن است. وقتی یادتان برود هدفی که دارید چه هزینههایی دارد و بایستی برای رسیدن به آن هدف، هزینههایش را پرداخت کنید آنگاه کپی کردن از الگوهایی که مناسب آن هدف نیستند را ادامه میدهید تا از استرس و نگرانی افکار مزاحم مرتبط با خطر «متفاوت رفتار کردن» در امان بمانیم.
یکی از این هزینهها، هزینه متفاوت زندگی کردن است. با وجود اینکه اطرافیانتان تلاشی نمیکنند ولی شما برای رسیدن به موفقیت مجبورید متفاوت زندگی کنید؛ به عبارت دیگر، نمیتوانید هدف متفاوتی داشته باشید ولی خود را با اعضای خانواده مطابقت دهید.
اگر سبک زندگی دیگران برای شما خوشایند است و آن را میپسندید پس لطفاً هدفتان را مثل آنها کنید و اگر سبک زندگیشان را نامناسب میدانید، پس دست از تطبیق دادن بردارید و هزینه متفاوت بودن را پرداخت کنید. این پرداخت در راه رسیدن به هدفتان یک ضرورت است. اجازه بدهید که تمام افکار مزاحم مرتبط با این متفاوت بودن در مغزتان جریان یابند و در تمام آن شرایط به درس خواندن ادامه دهید و برنامهتان را اجرا کنید حتی اگر احساس میکنید که بیکیفیت و بیارزش است. همین ادامه دادن است که باعث تغییر در رویکردتان میشود و بعد از طی دوره نهفتگی تغییرات، به شرایطی میرسید که مطابق با نیاز خود رفتار میکنید نه بر اساس تطابق با اطرافیان.
مورد دیگری که در صحبتهای شما وجود دارد و باید درباره آن صحبت کنم، این جمله است: «چون من مدتزمان زیادی تو خونه هستم». اگر به من بگویند 10 جمله خطرناک یک کنکوری را بیان کن حتماً یکی از آن 10 جمله، همین جملهای است که شما در صحبتهایتان نوشتهاید. چرا؟ چون مغز توانسته یک پیوند قوی بین در خانه بودن و مشکلات ایجاد کند.
در چنین حالتی، عامل مشکلات یا درگیری با مسائل فعلی، این است که مدت زیادی در خانه هستید و همین موضوع را اگر به عنوان دلیل برای هر مشکل ذکر کنید آنگاه ولع تفریح کردن به سراغتان میآید.
حتی گام بعدی مغز این است که فاز یکنواخت شدن زندگی، کسالت، افسردگی و… را شروع میکند و از آن بدتر اینکه تنوعطلبی را میتواند در شما گسترش دهد.
دقت کنید که در خانه ماندن شما باعث نشده از آنها تأثیر بپذیرید بلکه توضیحاتی که دادهام باعث شده از آنها کپیبرداری کنید. در واقع حتی اگر 5 دقیقه هم آنها را نمیدیدید باز هم مغزتان میگفت مثل خانوادهات رفتار کن مثل همان دوران کودکی.
در خانه بودن یا نبودن هیچ تأثیری ندارد و این فقط یک مقدمهچینی بسیار حساس مغز است تا شما را از خانه، اتاق مطالعه، میز درس و فضایی که در آن هستید بترساند و بعد در گام بعدی کلیدواژههای یکنواختی و افسردگی را به زبان بیاورد و در گام آخر، شما را به تنوعطلبی و ولع تفریح تشویق کند. امیدوارم با این توضیحات به راحتی مرزبندی خود را با خطاهای مغز مشخص کنید و در مقابل تمام خطرات به لطف آگاهی که کسب کردید، واکسینه شده باشید. موفقترین باشید.