پرسش و پاسخ روحیه برای کنکور

نگاه به درس خواندن به ویژه برای کنکور، در بین اکثر کنکوریها و خانوادهها فقط به این بر میگردد که دانش آموز یا داوطلب کنکور، امکاناتی مثل میز، صندلی، خودکار، دفترهای مختلف، کتابهای مؤسسات مختلف، سی دیهای آموزشی و شرایط خوبی برای درس خواندن دارد.
حال آنکه وقتی یک دانش آموز یا داوطلب کنکور، مشغول درس خواندن است، انگار یک جنگ درونی با مغزتان دارد. در هر دقیقهای که درس میخواند، مغز میتواند با تولید افکار و احساسات مثبت و منفی، یادآوری خاطرات، فشارهای روانی، نگرانی از حرف مردم و صدها روش دیگر، جلوی حرکت او را بگیرد. در جعبه زیر، زندگی یک داوطلب کنکور که به طور اختصاصی برای کلبه مشاوره نوشته شده را با هم بخوانیم و بعد به بررسی نمودارهای دایرهای خواهیم پرداخت.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
مشکل روحی برای درس خواندن دارم مقاله
توضیح کوتاه برای درس
همین که کتابم را باز میکنم تا درس بخوانم در تمام وجودم ناامیدی، ترس و حس منفی جوانه میزند. واقعاً نمیدانم چرا قفل هستم. هنوز یک خط نخواندم که حرف خالهام در ذهنم پخش میشود که میگفت: «هیچکس نمیتواند با هر شرایطی، رشته پزشکی را قبول شود. آن افرادی هم که قبول میشوند، ضریب هوشی بالا و تقریباً نزدیک به ضریب هوشی انیشتین دارند». با خودم فکر میکنم که منظور خالهام چیه؟ یعنی من باهوش نیستم و نمیتوانم؟ از این نتیجهگیری سَرم درد میگیرد، کتاب را ورق میزنم و از یک صفحه دیگه شروع به خوندن میکنم. در حالی که سعی میکنم تابع سینوس را رسم کنم، یاد قهقههای معلم ریاضیام میافتم.
هیچوقت یادم نمیرود که چطور من را جلوی دیگران تحقیر و با دوستم مقایسه کرد! من که همیشه ریاضیام ۲۰ بود و فقط یه بار ۱۷ شده بودم، اما معلم چنان مرا با مقایسهاش تخریب کرد که هر دفعه ریاضی میخوانم یاد آن خاطره، رنجم میدهد و در نهایت گریه میکنم! انگار دیگر دلم نمیخواهد ریاضی بخوانم با خودم میگویم امروز که برنامه ریاضیام خراب شد و با این گریههایی که کردم واقعاً حال ندارم ریاضی بخوانم، و تصمیم تکراریام را بار دیگر زمزمه میکنم: میزارم برای فردا و قول میدهم که اول صبح برنامهام را با ریاضی شروع کنم. با این قول آرامش روحی میگیرم و برای اینکه نشان دهم اهل فرار از مطالعه نیستم، کتاب عربی را باز میکنم و درحالی که سعی میکنم جملهای را از نظر تحلیل صرفی و اعرابگذاری کار کنم تا آموختههای قبلیام را مرور کنم، ناگهان تمام وجودم را استرس فرا میگیرد و با خودم میگویم اگر امسال کنکور قبول نشوم چی؟
واقعاً یک سال دیگر برای کنکور بعدی تلاش کنم؟ آیا حوصله دارم این همه کتاب تکراری را از اول بخوانم و تازه از کجا معلوم که سال بعدش قبول شوم؟ اگر اینطور شد رشتهام را تغییر میدهم. به قول زن عموم اگر سال اول قبول نشدی مسلماً سالهای بعد هم قبول نمیشوی. پس بهتر است که تغییر رشته بدهی. از این فکر و خیال عصبی میشوم و با خودم زمزمه میکنم: «چقدر بیلیاقت و بیارزشم که توان قبولی در رشته مورد نظرم را ندارم، نکند هدفم مشکل دارد و من به خاطر همین موضوع است که درس نمیخوانم». چون دوستم میگفت باید هدفت را با تمام وجود بخواهی تا به آن برسی. کسی که هدفش را با تمام وجودش میخواهد هیچوقت بیانگیزه نمیشود و بدون حس منفی و خستگی درس میخواند. اما من هنوز یک درس را به طور کامل نخواندم که درونم تبدیل به میدان جنگ میشود. لابد مراقبههایی که اول صبح و آخر شب انجام میدهم را با تمام توانایی و وجودم انجام نمیدهم.
شایدم فرکانس و طول موجهایی که میفرستم را با تمرکز انجام نمیدهم. از این همه جنگ با خودم خسته شدم، چهار ساعت است که در اتاق نشستهام و فقط نیم صفحه ریاضی و یک خط عربی خواندم. از اتاق بیرون میروم و همین که مادرم مرا میبیند، برای پدرم چشم و ابرو میپراند که حضورم را اعلام کند. پدرم حرفش را قطع میکند. کنجکاو میشود که بدانم درمورد چه موضوعی صحبت میکردند که وقتی من رسیدم جا خوردند و آن را قطع کردند؟ هنوز در افکار خودم غرق هستم که مامانم میگه چطوری خانم دکتر؟ چه کار میکنی با درس هات؟ هنوز پاسخی ندادم که پدرم میگوید: «من مشغول کار هستم برات کلی کتاب کار تهیه کنم و با امکاناتی که برایت فراهم کردیم باید بتونی در کنکور یک رتبه خوب بیاوری.
مراقب باش با این همه امکاناتی که در اختیارت قرار دادیم بیانگیزه و کلافه نشی و تصمیم بگیری درس نخونی. ما تو را خیلی دوست داریم که برایت هزینه میکنیم». لبخند میزنم و با خودم میگویم چقدر من ناسپاسم که دارم این همه زحمت پدر و مادرم را با سینوسی درس خواندن به باد میدهم. مادرم ادامه میدهد که زن دایی میگوید: «دخترش خیلی پیشرفت کرده، ترازها و درصدهای آزمونش افزایش پیدا کرده است. من و پدرت نگرانیم و میترسیم که قبول نشوی و به همین خاطر افسرده شوی. این را بدان که ما حاضریم هر کمکی به تو کنیم تا بتوانی در کنکور قبول شوی». در پاسخ میگویم: «من که مشکلی ندارم اما مادرم اصرار میکند و به هیچ عنوان قانع نمیشود.
پدرم حرف مادرم را تأیید میکند و طبق روال همیشگی کارنامه آزمون را آورده و شروع به تحلیل درصدها میکنند». بابام اینطور جملاتش را ادامه میدهد: «دفعه قبل فیزیک را ۴۹ درصد پاسخ داده بودی و این دفعه ۴۹.۸ درصد. این یعنی نسبت به دفعه قبل تقریباً ثابت ماندهای و پیشرفت نکردی. تازه اینکه چیزی نیست دفعه قبل شیمی را ۶۸.۴ درصد پاسخ داده بودی اما این دفعه ۵۹ درصد و این یعنی پسرفت». تمام حرفهایشان این است که اگر بخواهی به همین روال ادامه دهی، در نهایت شیمی را صفر میزنی و در بقیه درسها هم ریزش درصدها شروع میشود. از کلکل کردنهای پدر و مادرم خسته میشوم و از جای خودم بلند میشوم که به داخل اتاق برگردم. پدرم هنوز هم مشغول صحبت است تا آخرین کلماتش را با رسیدنم به اتاق بشنوم. او همچنان از نگرانی خودش و مادرم میگوید و اینکه حسابی درس بخوانم که موفق شوم چون پدرم دوست ندارد جلوی همکارش کم بیاورد و بگوید فرزندم نتوانست در کنکور قبول شود. فرزند همکار پدرم، پزشکی را قبول شده بود و به همه شیرینی داده بود. حالا فکر میکنم که پدر من هم دنبال یک فرصت است که شیرینی قبولی مرا پخش کند و مرا به افتخار بزرگ زندگیاش تبدیل کند.
آخرین کلماتی که میشنوم این است که: «برو با تمام دقت درس بخوان تا شیرینی قبولیات را بین همه پخش کنیم». به اتاقم برمی گردم و به کتاب تست زیست را باز میکنم که تستزنی را شروع کنم. از سؤال شماره ۲۵ شروع میکنم. سؤال ۲۵.۲۶، ۲۷.۲۸ و ۲۹ را که پاسخ میدهم، فقط سؤال ۲۸، درست از آب درمیآید و این یعنی از ۵ سؤال ۴ تا تست را اشتباه پاسخ دادم. ترس وجودم را در برمیگیرد. تست ۳۰ ضربه نهایی را بر من میزند زیرا این تست را هم اشتباه جواب دادم و ناگهان روحیه خودم را میبازم و این جمله مثل یک فایل ضبط شده در ذهنم تکرار میشود: «لابد مامان یک چیزی میداند که نگران من است و حتماً درصدهای کنکورهای آزمایشی نشان میدهند که امیدی نباید به آینده داشته باشم و کار برای من تمام است و فکر کنم باعث سرافکندگی پدرم شوم و او هیچوقت به آرزوی پخش شیرینی قبولی من در پزشکی نرسد».
خوش به حال دختر دایی که در حال پیشرفت هست و اگر همین طور ادامه دهد قطعاً به رتبه خوبی در کنکور میرسد و رشته مورد نظرش را قبول میشود، اما من چی؟ من تا سال یازدهم خیلی خوب بودم و معدلم بالای ۱۹ ونیم بود اما نمیدانم چرا این مدتی که تصمیم گرفتم برای کنکور بخوانم ذرهای پیشرفت نکردم و جز حس منفی و ترس، هیچ حس دیگهای ندارم. چرا حس خوب و خیالپردازیهایم پاسخ نمیدهد؟ من بیلیاقتم که درس خواندنم، کلکسیونی از افکار منفی و پسرفتهای مداوم شده. حتماً پیشانینوشت من هم همین است که تا آخر عمر، پشت کنکور باقی بمانم وگرنه همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و امتحانات مدرسه را ۲۰ میشدم و به خاطر همین هم هست که پدر و مادرم طاقت ندارند بعد از این همه سال موفقیت و اولین بودن در کنکور قبول نشوم و دلشان بشکند و خستگی به روی دوش آنها بماند. آلان دیگه نزدیک به زمان شام خوردن هست و امروز هم نتوانستم درس بخوانم. امیدوارم فردا که از خواب بیدار میشوم این جنگهای درونی تمام شود تا بتوانم برنامهام را اجرا کنم. من خیلی از شبها کابوس میبینم که در کنکور قبول نشدهام و خانواده مرا مورد لطف و محبت قرار نمیدهند. احساس تنهایی در آن کابوسها حتی وقتی از خواب هم بیدار میشوم با من هستند. این جنگ درونی هر روز به هنگام درس خواندن در من شروع میشود و امیدوارم تمام شوند تا بتوانم درس بخوانم و واقعاً نمیدانم چطور میتوانم از این افکار رهایی پیدا کنم.
بر اساس داستان زندگی آن داوطلب کنکور، شما کدام یک از این نمودارها را به عنوان درستترین عوامل اثر گذار روی زندگی او، انتخاب میکنید؟ معمولاً خانوادهها علاقمند که مدل شماره یک را انتخاب نمایند و بگویند همه چیز به خود دانش آموز بستگی دارد. مدرسهها مدل دو را درست میدانند. طرف داران قانون جذب و آموزشهای اشتباه در خصوص موفقیت (مثل کسانی که معتقدند اگر کاری را ۲۱ روز انجام دهی تبدیل به عادت میشود) یکی از مدلهای سه یا چهار را انتخاب میکنند ولی برای کسانی که مغزشناسی را گذرانده باشند و دید عمیقتری داشته باشند قطعاً مدل پنج و شش را درست میدانند.
من نیز دقیقاً بر اساس مدل پنج و شش، تفکرات مشاورهای خودم را بنا نهادهام و در قسمت پرسش و پاسخها، الگوی ذهنیام را اینطور بنا کردهام که در هر شرایط روحی که یک دانش آموز یا داوطلب کنکور قرار میگیرد، حتماً تحت تأثیر نمودار پنج یا شش میباشد. نمودار پنج و شش از این حقیقت مهم نیز رونمایی میکند که موفقیت یک مسئله شخصی نیست. بلکه تک تک عناصر موجود در جامعه، به اندازه خودشان میتوانند روی موفقیت یک فرد مؤثر باشند. دیدگاه من این است که موفقیت (به خصوص موفقیت در کنکور) یک اتفاق شخصی-فرهنگی است. یعنی یک شخص تحت تأثیر فرهنگی قرار دارد که میتواند او را موفق کند یا نکند.
بنابراین تمامی مطالب سایت کلبه مشاوره با همین دیدگاه فکری نوشته و تدریس میشوند و سعی میکنم که شخص را نسبت به فرهنگ اطرافش آگاه کنم تا بتواند خودش را بازشناسی کرده و ذره ذره به موفقیت نزدیکتر شود. پس اگر گاهی به راحتی دست از هدف میکشید و آن حرفهایگری در مطالعه را از دست میدهید یا به عبارت دیگر، تداوم و روند مطالعه را کنار میگذارید. در واقع آگاهانه زندگی نمیکنید و تبدیل به آدم آهنی میشوید و تحت تأثیر نمودار پنج یا شش هستید. لازم است بدانید که اکثر مواقع در اثر تکرار یک رفتار نادرست، همه پازلهای چیده شده فرو میریزند و لازم است از اول شروع کنید و بیخبر از وجود یک رفتار نادرست، باز هم آن را تکرار میکنید.
به قول معروف از یک سوراخ چند بار گزیده میشوید بدون آنکه تحلیلی از وضعیت خود داشته باشید، مجدد همان رفتار نادرست را تکرار کرده و فرایند قبلی رخ میدهد. پیش میآید که باورهای نادرستی در مورد خود پیدا میکنید زیرا نتایجی که میگیرید با آنچه انتظار دارید همخوانی ندارد. برایتان چیزهایی پُر رنگ میشود که ارزشی ندارد و اتفاقاً مواردی که نیاز است بسیار مهم باشند را جدی نمیگیرید. بعضی مواقع هم سوالاتی دارید؛ مثلاً چطور تفکرات یا خاطرات منفی که باعث حس تنفر نسبت به درس یا اتاق مطالعه شده را از بین ببریم؟ کنکور، باعث تنها شدن دانش آموز یا داوطلب کنکور میشود.
همین شرایط موجب رشد و پرورش افکاری در فضای ذهنی او میگردد که اگر آنالیز نشوند، میتواند روند درس خواندن او را تحت تأثیر قرار دهد. مجموعهای از این نیازها باعث شد تا این صفحه از سایت کلبه مشاوره را ایجاد کنم. برگهای که در آن به پرسش و پاسخ پیرامون مغز و عملکردش بپردازیم. در مورد خودتان و فکرهای منفیتان بنویسید، توضیحی در مورد آنچه در درونتان میگذرد بدهید و سپس آنالیز رفتاری شوید و با ارائه راهکارها به سطح زندگی خود بیفزایید. بنابراین میتوانید شرح وضعیت خود را از طریق فرم پرسش و پاسخ همین صفحه، بنویسید و ضمن تحلیل کامل رفتارهایتان، راهکارهای لازم را دریافت نمایید.
همانطور که می دانید، من روانشناس نیستم و نحوه آنالیز روحی و پاسخ دادن به پرسشهای شما، بر مبنای مدل فکری خودم از مطالعات شخصی و تجاربی هست که داشتهام. در واقع، نوع نگاه خود را در مورد پرسشهایی که میپرسید با شما به اشتراک میگذارم و امیدوارم مفید واقع شود.
یک سؤال: چرا سایت کلبه مشاوره، در مطالب و همچنین پاسخهای مربوط به پرسشها، از زبان ادبیاتی، واژگان مختلف و عبارتهای کمتر مرسوم در بین عموم مردم، بهره میبرد و به ندرت از زبان محاوره و رایج، استفاده میکند؟ جواب کوتاهش این میشود که یک ارتباط دو سویه بین زبان و قدرت تفکر وجود دارد. هرچه لغات متنوعتری برای انتقال مفاهیم بدانیم، تحلیل، پردازش و درک تجربهها، برایمان در سطح بالاتری انجام میشود. به همین منظور، کلبه مشاوره به سهم خودش میکوشد تا با استفاده از ادبیات کمتر تکراری، به پویش ذهنی خود و مخاطبانش کمک کند. جواب بلند این سؤال به همراه منابع و مآخذ آن هم بماند برای دوره خاص خودش.
زیرعنوان نمونه برای این فصل
چند مورد در خصوص پرسش و پاسخها (کلیک کنید) فایل های ضمیمه
توضیح کوتاه برای درس
برای آنکه پاسخ اصولیتر و دقیقتری دریافت کنید، توصیه میکنم به موارد زیر توجه فرمایید:
الف) سعی کنید در پرسیدن سوال خویش، اطلاعات کاملی از وضعیت و شرایطی که در آن قرار دارید بدهید.
ب) لطفا پرسشهای مربوط به قوانین کنکور را در صفحه «از من بپرسید قوانین کنکور» بپرسید.
پ) لطفا پرسشهای مربوط به روحیه را در همین صفحه بپرسید.
ت) روشهای مطالعه، مرور، خلاصه نویسی، تست زنی و یادگیری هر درس، از جمله سوالاتی به حساب میآیند که قابل پاسخ گویی در پیام نیستند چون این موضوعات به شناخت، پیگیری مستمر و استفاده از ابزاهایی مثل جزوههایی که هر مشاور در اختیارش است، نیاز دارد.
سلام وقتتون بخیر . آقای جدیدی اینکه سوال هایی در ذهن داشته باشیم و هدفمون رو بر این اساس قرار بدیم که به پاسخ این سوالات برسیم ، درسته ؟ درواقع هدفگذاریمون رو بر اساس این سوالات قرار بدیم ؟
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. سوال شما اطلاعات کمی برای پاسخ دهی دارد، لطفا سوال خود را با جزییات بپرسید مثلا لیست کامل سوالاتی که در ذهن دارید را بنویسید. موفق ترین باشید.
سلام خسته نباشید
من نمی تونم نسبت به رفتار بد اطرافیانم که در حقم بد کردن بی تفاوت باشم. اطرافیانم (خانوادم) بدی هایی در حقم کردن که نتونستم پارسال کنکور قبول بشم بعد تقصیر خودم انداختن. از شهریور دوباره شروع به درس خوندن کردم با همون شرایط یک مدت بهم قول میدن که دیگه آزارم ندن ولی به دو روز نمیکشه که یادشون میره
الان به جایی رسیدم ۲ ماهه که درس نمیخونم برای اون ها اصلا مهم نیست (به این هم توجه نمیکنن که به خاطر اون هاست که نمیتونم درس بخونم) بی تفاوت بودن ودرس خوندنتو خونه خیلی برام سخته کتابخونه هم نمیتونم برم میخوام بدونم چه طور میشه این شرایط رو تحمل کرد و درس خوند.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به جعبه یادگیری «خانواده و اطرافیان» پرسش دوم، منتقل شد. موفق ترین باشید.
عرض سلام و ادب خدمت مشاور محترم اقای جدیدی یه سوالی داشتم از خدمتتون ممنون میشم راهنمایی بفرمایید من وقتی میخوام اولین درس از روز رو شروع کنم یک ساعت اول مطالعه خیلی با انرژی و با انگیزه و با حوصله شروع میکنم مطالب رو هم خوب میخونم و یاد میگیرم
ولی به محض اینکه یک ساعت میگذره به یکباره انرژی من انگار تموم میشه کسل و بی حوصله میشم و حس بیقراری پیدا میکنم که همش با خودم میگم پاشم برم یه ربع بعد برمیگردم در حالیکه اکثرا میگن تایم مطالعه حداقل باید 1/5 ساعت باشه ولی من انگار بعد یک ساعت احساس خستگی و بیقراری میکنم علتش چیه؟مرسی از راهنمایی شما
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به جعبه یادگیری «انگیزه و روحیه» پرسش سوم منتقل شد. موفق ترین باشید.
سلام خسته نباشید باید از کجا بفهمیم که هدف های برای رسیدن به خواسته خودمان داریم از کجا بر اساس نیاز واقعی و یا هيجاناتي هستند که موقتی هستند
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. سوال بسیار بنیادی و زیربنایی است. این سوال پاسخ کوتاهی ندارد و ان شالله در دوره هدف گذاری بایستی تدریس شود. موفق ترین باشید.
سلام مجدد ؛ قبل از اینکه بخوام موارد تحقیر شدنم خدمتتون عرض کنم باید بگم اکثریت مواقعی که من تحقیر میشدم برمیگرده به دوران کودکی من و هرچقدر بزرگتر میشدم از تعداد این موارد کمتر می شد .
1_زمانی که خیلی کوچک بودم یک کاری انجام دادم که باب میل پدرم نبود و از سوی پدرم مورد تحقیر واقعا شدم و در واقع پدرم من رو دعوا کرد.
2_ یک بار هم همین اتفاق توسط مادرم صورت گرفت ؛ و مادرم علاوه بر دعوا با من برخورد فیزیکی کرد .
3_باز هم زمانی که کوچک بودم یک آهنربا رو به صفحه تلویزیون چسبوندم و صفحه تلوزیون خراب شد و برادرم سر این موضوع من رو تحقیر کرد.
4_حدودا 4_3 سالم بود که درست یادم نیست سر چه موضوعی ولی این رو یادم هست که پدرم با یک سیلی من رو تحقیر کرد.
5_ چند ماه پیش یک بار معلم شیمی من ؛ من رو برای حل قسمتی از تمرین های دوره ای کتاب به پای تخته صدا کرد من هم اون زمان برای پای تخته رفتن خیلی آماده نبودم ؛ یک سوالی وجود داشت که اون رو معلم اصلا توضیح نداده بود و درواقع هیچکس هم بلد نبود من هم این موضوع رو نمیدونستم که معلم سرکلاس توضیح نداده و فکر کردم فقط من بلد نیستم و نتونستم اون سوال رو حل کنم و اون سوال هایی رو هم که آماده نبودم مجبور شدم از همکلاسی ها بپرسم معلم هم این موضوع رو متوجه شد و من رو نه چندان شدید ؛ ولی تحقیر کرد.
6_اکثریت موارد تحقیر شدنم توسط خواهم شکل می گرفت . یک بار که فکر کنم دوره ابتدایی بودم خواهرم در اتاق درس میخوند و من هم آنجا بودم و سروصدا می کردم ، خواهرم چندباری به من تذکر داد که سکوت کنم ولی خب من هم با توجه به سن کمم نمیتونستم این رو درک کنم که واقعا باید سکوت کنم تا خواهرم درس بخونه در نتیجه به حرفش توجهی نکردم و اون هم مجبور شد که من رو کشون کشون از اتاق بیرون کنه .
7_باز هم زمانی که سن کمی داشتم ؛ خواهرم یک موضوعی رو راجب دوستش به من گفت و من اون موضوع رو به دوستش گفتم و خواهرم در حضور پدرم من رو دعوا و تحقیر کرد که چرا من اون موضوع رو به دوستش گفتم.
8_همانطور که گفتم اکثریت موارد تحقیر شدن من توسط خواهرم شکل می گرفت ، و پدر و مادرم همیشه در همه دعواهایی که بین من و خواهرم چه در کودکی و چه در حال حاضر اتفاق میفته از اون دفاع و حمایت می کنند و همیشه حق رو به اون میدن حتی اگه واقعا حق با من باشه ؛ چون اونها معتقدند چون خواهرم از من بزرگتره پس قطعا همیشه حق با اونه و اون کسی که همیشه اشتباه میکنه و مقصره ؛ منم.
این موضوع تا حالا باعث شده موارد خیلی زیادی از تحقیر توسط خواهرم برای من به وجود بیاد که بسیاری همراه با برخورد فیزیکی بوده و من حتی خیلی هاش رو واقعا یادم نیست . اونقدر پدر و مادرم این طور رفتار کردند که بالاخره باعث شدند من باور کنم همیشه اشتباه می کنم و از خودم متنفر بشم ؛ البته نمیخوام بگم مادر و خواهرم من رو دوست ندارند و به من توجهی نمیکنند اتفاقا این رو
میدونم که برای اونها مهم هستم ولی این رفتار اونها همیشه من رو عذاب میده .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به جعبه یادگیری «اعتماد به نفس و عزت نفس» سوال اول منتقل شد. موفق ترین باشید.
با عرض سلام خدمت آقای جدیدی؛ از زمانی که برای پاسخ به سوالات میذارید واقعا سپاسگذارم ، من یک دانش آموز دهمی هستم . یک مشکلی دارم که همیشه من رو آزار میده و اون هم اینه که همیشه خودم رو دست پایین میگیرم و نمیتونم به خودم اعتماد داشته باشم که مثلا از عهده فلان کار برمیام. هرگز نمی تونم خودم رو دوست داشته باشم و به خودم احترام بزارم ، باهمه خوب رفتار می کنم به جز خودم و متاسفانه همیشه شخصیت خودم رو با افکاری که راجب خودم در ذهنم دارم زیر سوال می برم ، این مشکل رو نه فقط در زمینه تحصیلی بلکه در تمامی زمینه های زندگیم دارم و معمولا در زمینه تحصیلی بیشترین آزار رو می بینم . همیشه دیگران رو از خودم بالاتر می بینم حتی اگه واقعا سطحشون از من پایین تر باشه. خودم احساس می کنم این مشکل از اعتماد به نفس پایین من سرچشمه میگیره. ممنون میشم اگه راهنماییم بفرمایید .
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم، لطف دارید. شما حتما از قسمت منوی بالای سایت، دوره خاطره شناسی را مطالعه کنید. چون این مشکلات در خاطرات شماست. لطفا آن دوره را بخوانید و سپس همه خاطراتی که در مورد تحقیر شدن دارید برایم بنویسید تا بعدا در یک پیام به طور کامل هر دو پیام شما را تحلیل کنیم. موفق ترین باشید.
سلام ممنون بابت پاسخگوییتان.من چند سال از درس فاصله گرفتم و امسال شروع به درس خواندم کردم خودم نظام قدیم بودم و الان نظام جدید را میخوانم.نمیدانم از فصول فیزیک که باقی مانده کدام زودتر و راحت تر بسته میشود . بین دینامیک،مغناطیس و جریان الکتریکی کدام را زودتر میتوانم ببندم؟
سپاس
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. بدون در نظر گرفتن پیش نیازهای هر فصل و فقط با مقایسه این سه فصل پاسخ می دهم: اکثر دانش آموزان مغناطیس را زودتر از جریان الکتریکی و جریان الکتریکی را زودتر از دینامیک می آموزند. موفق ترین باشید.
سلام اقای جدیدی روز به خیر.میخواستم اولا بابت متن جدیدی که در مورد سن وسال گذاشتید تشکر کنم دوما ازتون یه خواهشی بکنم که اگه هر زمانی تونستید و وقت کردید یه متن جامع هم در مورد ترس از دست دادن والدین در کنکوری ها یا حتی سنین بالاتر بنویسید(خصوصا کسانی که به غیر از پدر ومادر پشتوانه دیگه ای ندارن نه خواهر نه برادر و میتونم بگم تنها کسانی که میتونن ابتدایی ترین نیازهای انسان مثل خوراک و پوشاک و مسکن رو تامین بکنن و فکر اینکه اگه یه روزی اونا نباشن انسان خصوصا یه دختر چه جوری باید از پس تامین ابتدایی ترین نیاز زندگیش بربیاد و اینکه هر موقع به همچین چیزی فکر میکنه بیشتر ساعات روزش درگیر این ترس تمام نشدنی میشه) الان من با وجود 21 سال سن و با وجود اینکه هنوز پشت کنکوری هستم تا به رشته پزشکی برسم گاهی اوقات اون قدر این ترس بهم غالب میشه که شده حتی نصف شب ها میرم به پدر و مادرم سر میزنم تا ببینم زنده هستن یا نه یا حتی گاهی اوقات این قدر این استرس رو تحمل میکنم که تا چند ساعت زیر سرم میرم و هیچ کس حتی پزشک معالجم هم نمیدونه مشکل من چیه و من به تنهایی دارم زیر بار این استرس واقعا نابود میشم و واقعا خوشحال میشم شما به من همچین لطفی کنید و حتی اگه شده به خاطر یه نفر هم همچین متنی بنویسید ازتون این خواهش رو میکنم چون تا حالا با حرف ها و راهکارهاتون خیلی از مشکلاتم حل شده.ممنون از شما
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. در اولین فرصت طبق روندی که در حال انتشار مطلب هستم به این موضوع و ریشه های فکری و تربیتی و نحوه بزرگ شدن شما می پردازیم که متوجه خواهید شد چرا این موضوع برای شما ترسناک است. موفق ترین باشید.
سلام وقت بخیر. راه اندازی سایت جدید رو تبریک میگم. در ابتدا کمی گیج کننده بود اما بعد متوجه میشیم نظم و دسته بندی بهتری دارد. خیلی ممنونم.
من 40 سالمه. هدف زندگی من همیشه پزشکی بوده اما عملکردم از بچگی همیشه در مسیر اطاعت از والدین بوده و چون همیشه والدینم و خواهرهام به من میگفتند مطابق میل و حرف اونها باشم همین رو یاد گرفتم. هر زمان شروع میکردم به درس خواندن اطرافیانم خواسته هایی داشتند و من خواسته های خودم رو رها میکردم. متاسفانه چون در فامیل سنتی هم زندگی میکنم خیلی دیر متوجه چشم اندازهای دیگر زندگی شدم.یاد نگرفتم اعتماد به نفس داشته باشم… یاد نگرفتم همزمان با درس خوندن کارهای دیگر رو هم مدیریت کنم… حالا چند سالی هست که من دارم میفهمم و یاد میگیرم که میشد جور دیگری هم زندگی کرد که فرد موثری در جامعه و برای زندگی خودم باشم. میتونستم کمتر به خواسته های اطرافیانم بها بدم و در مسیر موفقیت خودم زندگی کنم. حالا فکر میکنم خیلی فرصتها رو ازدست دادم. با این حال از مهر ماه شروع کردم به درس خواندن اما خیلی اهمال کاری و ناامیدی داشتم. دائما متوقف میشدم و باز سعی میکردم ادامه بدم. فکر میکنم که تغییر در این سن ممکن نیست، پزشکی در این سن اینجا ممکن نیست، اگه امکان خارج رفتن رو داشتم خوب بود چون هستن افراد زیادی که در سایت های خارجی میخونم در این سن تازه پزشکی رو شروع کردن… از طرفی حالا که چشمم باز شده دلم نمیخواد مثل گذشته فقط یه زندگی معمولی و بی نتیجه و بعد مرگ رو داشته باشم. از آینده خودم میترسم.
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. خواهش می کنم لطف دارید. پیام شما خیلی خیلی نکته دارد و نیاز به تحلیل جامع دارد. اما برای شروع، لطفا مطلب «مشاوره ادامه تحصیل در سن بالا برای پزشکی و دندانپزشکی» را بخوانید و پیگیری کنید چون در طول زمان خیلی از دغدغه های تان را حل می کند. موفق ترین باشید.
شبتون بخیر نظام قدیم بودم اومدم جدید سوالم مربوط به درس ریاضی وشیمیه
نمیدونم توشهرای دیگه بعد عید پروژه باشه یا نه ولی اینجا توشیراز بعد عید یه چیزی هس به اسم پروژه که سیستم کارش اینجوریه:هرهفته میری سرکلاس یه ازمون میدی و یه جزوه دریافت میکنی که شامل 6دوره تقریبا30تایی تسته که هرشب باید بزنی وهرچی میری جلو تستای هرهفته باقبلیا ترکیب یا مرور میشه که خیلی خوبه واز طرفی تستا هم استاندارده و به سبک کنکوره که خیالت راحت میشه درصد خوبی میتونی توکنکور بزنی مخصوصا من که اعتمادبنفسم در ریاضی افت کرده اینا مزایاشه ولی معایبی برا من داره 1)دوسال پیش شرکت کردم البته در نظام قدیم واحتمالا80درصد سوالایی که هس تکراریه و2)رفت وبرگشت به کلاس 3برابر همون تایم توخونه باشم،وقت میگیره
راستش نمیتونم تصمیم بگیرم بنظرتون شرکت کنم یا کتاب مهروماه آزمون پلاس یا خیلی سبز بگیرم بزنم؟ممنون
رضا جدیدی پاسخ داد:
سلام وقت بخیر و نیکی. پاسخ شما به جعبه «روحیه و انگیزه» سوال دوم اضافه شد. موفق ترین باشید.